تبليغاتX
گریه در آغوش داستان
وبلاگicon
گریه در آغوش داستان
قالب وبلاگ

داستان مهمان...

۲۶

 

طعمه

 

دختر فکر کرد چه دندانهای تیزی دارد .این را وقتی پسر داشت ران مرغ را در رستوران به دندان می کشید فهمید .زمان خداحافظی پسر لبهایش را به دستان لطیف دختر چسباند .چند لحظه مکث کرد و بو کشید . از بوی خونی که در آن رگهای ظریف و کبود می رفت و می آمد ،آب دهانش راه افتاد . 
دختر گفت :برا فردا کجا قرار بذاریم ؟ 
پسر بلافاصله جواب داد :خونه ی من !
دختر با خوش خیالی گفت :باشه پس فردا می بینمت 
هر دو از هم جدا شدند .پسر فکر کرد زود تر برود وآخرین لکه های قهوه ای شده ی درو دیوار خانه اش را پاک کند و دختر فکر کرد چه دندان های سفید و تیزی داشت این پسر !


بادباک سوار

[ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ] [ 3:44 ] [ مهمان ] [ ]

حرفی نیست بعد از ماه ها به روز نکردن...فقط داستان چند لحظه پیشم را دوست داشتید بخوانید و بعدش هرچه دوست داشتید بگویید...دوست دارم بشنوم ...

 

    ۲۵

 

نگاهم نمی کند هنوز

 

در صف پمپ بنزین، در یک پیکان قدیمی کنار صندلی راننده نشسته بود. مأمور پمپ بنزین که شلنگ را در باک ماشینم کرده بود گه گاهی جلوی تصویری می‌آمد که در آینه می‌دیدم. انگار چند لحظه ای بود نفس نمی‌کشیدم.

لبخندی که بر لب داشت برایم آشنا بود.  بار اول، بیست و چند سال پیش در حالی که بدنش پر از ترکش بود در بیمارستان صحرایی با همین لبخند دیدمش.

            -درد نداری که می‌خندی؟

            -عادته این خنده.

بار بعد با پای خودش با یک بسته‌ی روزنامه‌پیچ آمد. نگاهش ‌کردم، او نگاهم نمی‌کرد. با رفقای مجروحش خوش و بش می‌کرد. خودم را بی‌توجه نشان دادم و شروع به پانسمان یکی از مجروحین کردم. باند را می‌پیچاندم که دستی بسته‌ی روزنامه‌پیچ را جلویم گرفت. نگاهش کردم. چشمش به بسته بود.

            -اگر جوابتون بله بود، این بار که اومدم این هدیه همراتون باشه.

بسته را با تردید گرفتم. رفت. باز کردم. یک چادر سیاه بود با چند پر گل یاس.

صدای بوق ممتد برگرداندم به پمپ بنزین. شیشه را پایین کشیدم؛ پول را به سمت مأمور گرفتم و پایم را روی گاز گذاشتم. شل کردم تا پیکان قدیمی جلو بزند. چند خیابانی رفتیم، هنوز مات بودم. به روزی رفته بودم که دوستش آمد و از قولش گفت دیگر نمی‌آید.  من ماندم با چادری به سرم و دنیایی چرا!

ماشین ایستاد. من هم ایستادم. راننده‌ی پیکان پایین آمد و از صندوق عقب یک ویلچیر درآورد. به سمت او رفت.  روی ویلچیر نشست. نه پا داشت نه دست. عینک سیاهی به چشم داشت با همان لبخند همیشگی. اشکهایم آمد. پیاده شدم که با سرعت بروم سمتش. یک آن انگار کسی از عقب من را کشید و پرتم کرد زمین. چادرم لای در ماشین گیر کرده بود. سرم را بالا گرفتم. باز هم رفته بود.

[ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 4:9 ] [ الناز معتمدی ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره اینجا

اینجا جایی برای داستان است...
۱. این وبلاگ شخصی نیست.
۲. هرکس حس کرد داستان می‌نویسد می‌تواند اینجا بنویسد. آماتور یا حرفه‌ای.
۳. حقوق هر داستانی برای نویسنده‌اش محفوظ است.
۴. حضور داستانهای مختلف از نویسنده‌های مختلف نشانه تایید ادبی از جانب مدیران وبلاگ نیست.
۵. اینجا بحثهای حاشیه و جدا از داستان وجود ندارد.
۶. هرکس بخواهد اینجا داستانی داشته باشد کافیست داستانش را به ایمیل وبلاگ بفرستد و همزمان کامنتی در اینجا مبنی بر فرستادن داستانش درج کند.
۷. مسئولیت دعوت بازدیدکنندگان برای خواندن داستان به عهده خود نویسنده داستان است.
فید و ایمیل
فید

ایمیل ما برای ارسال آثار و نقدها و مقاله های شما


موضوعات
شمارنده