گریه در آغوش داستان
 
قالب وبلاگ

29

قهرمانی که پدرم است

دیروز حوالی عصر زنگ زدند تا فردا به دیدن پدر برویم. بیست و شش سال است ندیدیمش...یعنی من هیچ وقت ندیدمش... دلم می­خواهد سیر نگاهش کنم.کاش می­شد صورتش را می­دیدم. دست مامان را گرفته­ام. دستانش یخ زده و سرد است. او می­دانست که پدر یک روز برمی­گردد... تنها یادگارم از او عکسی بود که روی دیوار اتاقم زده بودم... پدرم در عکس شبیه قهرمان­های نقش اول فیلم­هاست. بلند...مغرور...جذاب... قبل از ورود به سالن با مادر نگاهی به هم کردیم و نفسی عمیق کشیدیم. نمی­دانستیم چند لحظه­ی دیگر پدر را چگونه خواهیم دید. وارد سالن شدیم. صداها را نمی­شنیدم و آدمها را نمی­دیدم. اینجا پر از تابوت­های پرچم پیچ است. مردی اشاره­ به تابوتی می­کند.کنارش می­نشینیم. انگار نفس نمی­کشم. چشم­های مادر سرخ شده... بیست و شش سال در انتظار همین تابوت مانده بود. در تابوت را باز کردند. پدرم بسته­ای سفید رنگ شده بود اندازه­ی یک نوزاد... قهرمان من از امروز چند استخوان و یک پلاک نيمه­ی شکسته است...

الناز معتمدی

[ شنبه ششم آبان 1391 ] [ 20:21 ] [ الناز معتمدی ]

داستان تقدیر شده در هشتمین جشنواره کبوتر حرم

سمنان- مهر 1391

28

 پنج مهر شصت

نور خورشيد از سوراخهاي پردة توري مستقيم مي­خورد به چشم­هايم. نمي‌شود بيشتر خوابيد. با اينکه تخت‌خواب گرم شده پتو را روي سرم مي‌اندازم تا شايد دوباره خوابم ببرد. زير پتو به امروز فکر مي­کنم. چند ساعتي مي­شود که سي­ساله شده­ام... چند ساعتي مي­شود که... نمي‌خواهم بيشتر از اين فکر کنم. پتو را با پاهايم پرت مي‌کنم از تخت پايين. تمام تنم عرق کرده. روي تخت مي‌نشينم. خندة عکس روي ديوار بر سرم سنگيني مي‌کند.

هر بار که از اتاق پشتي به اين اتاق آمدم، به عکس موسي نگاه کردم که لبخند مي‌زد.  اين چند روزي که موسي رفته و تنها بودم هر روز رختخوابم وسط همين اتاق پهن است. از چند ساعت پيش دردها شروع شده. اين دو اتاق را مدام رفتم و آمدم. هنوز وقتش نيست. دکتر گفته بود يکي دو هفتة ديگر. موسي به همين اميد رفت. به عکس لبخند مي‌زنم؛ بچه‌اش عوض مهرباني لگدي به شکمم مي‌زند و من را بيشتر به خنده مي­اندازد. قبل از رفتن مي‌گفت: «اگر اين شيرمردي که تو شيکم توست رضاي منه که بدون واميسته عراقي‌ها رو به کل نابود کنيم بعد مياد...نگران نباش اينقدر» و با همين حرف­ها رفت.

يکي دو ساعت ديگر بيشتر به شروع عمليات نمانده. بچه‌ها هرکدام گوشه‌اي براي خودشان خلوت کرده‌اند. عکس رضا را يواشکي از جيبم درآوردم تا کسي نبيند. عباس ديشب مي‌گفت: «آخرم عکس پسرت رو به ما نشون نداديا!... چشم نمي‌خوره بده اين عکس رو ما هم ببينيم بخيل!» همان ديشب گذاشتمش توي جيبم. پسر من قرار است يک هفته ديگر بيايد. به هيچ کس نگفتم که اين، عکس معصومه است و پسرم از زير پيراهنش پيداست. اوّل دورم را نگاه کردم تا بچه‌ها نبينند و دست بگيرند و بعد فوري بوسه‌اي بر عکس شکم معصومه زدم.

صداي تيک تيک ساعت توي سرم پيچيده. نزديک يک صبح است. خوابم نبرد... هرچه کردم خوابم نبرد. پهلو درد گرفتم. بچه تکان‌هاي بدي مي‌خورد.کاش وقتي درد کمتر بود و هوا روشن‌تر مي‌رفتم پيش مامان. حالا تنها اين وقت شب چه گلي به سر بگيرم؟ مدام نفس عميق مي‌کشيدم و دست روي شکمم مي‌ماليدم تا شايد بچه آرام شود و دردم کمي ساکت‌تر؛ امّا هر ساعت بدترم. دکتر به من گفته بود از دوازده مهر به بعد منتظر درد باش. هنوز هفت روز به دوازدهم مانده. خدايا چه کنم؟

يکساعتي هست که پياده و اسلحه به دوش در تاريکي مي‌رويم. فقط صداي خش خش پايمان را مي‌شنويم. صورت‌هايمان را سياه کرده‌ايم تا استتار شويم. من و عباس گاهي که دورمان خبري نيست تنه‌اي به هم مي‌زنيم و ريز ريز مي‌خنديم. عباس سر شب در گوشم گفت: «مَشَدي نيگا کن ببين امشب مي‌خوام چه جوري شراب شهادت رو تا ته سر بکشم!» دلم نمي‌خواست عباس در اين عمليات شهيد شود. دخترش دو ماهش نشده بود و عباس هنوز نديده بودش. با وجود خنده‌هايمان تنم اضطرابي عجيب داشت.

نتوانستم دمپايي به پا کنم. شايد بيشتر ترسيده باشم. درسته همينه وگرنه وقتش که الان نيست. دلم را به دريا زدم و پابرهنه رفتم به سمت خانة پري خانم. مي‌دانستم به قول خودش اگر دَرِ خانه‌اش را اين ساعت شب بکوبم حتماً سگ مي‌شود. اما چاره‌اي نداشتم. حياط يه وجبي‌مان را نمي‌توانستم درست راه بروم. فکر کنم ده دقيقه‌اي طول کشيد تا به در خانة پري خانم برسم. به زحمت در زدم. درد يک آن به وجودم آتش زد. بي‌اختيار افتادم زمين و جيغ بلندي کشيدم. همة دنيا سياه شد.

نمي‌دانم چشممان به سياهي هوا عادت کرده بود يا واقعاً خورشيد زودتر قصد داشت طلوع کند. آسمان روشن بود و پر از ستاره. عباس جلوي من مي‌رفت و من پشت سرش. اسلحه‌ها را از روي دوشمان برداشته بوديم و قدم قدم با احتياط مي‌رفتيم. پشت يکي از تانک‌ها عباس نشست، من هم که چند قدم پشت عباس بودم نشستم. بچه‌ها پشت ما مي­آمدند. يک نگهبان عراقي جلوي تانک ايستاده بود و آواز مي­خواند. عباس برگشت و چشمکي به من زد؛ من هم برايش سر تکان دادم. آرام از پشت تانک درآمد. پشت نگهبان ايستاد و دهانش را چسبيد. نگهبان دستش را به سرعت به سمت کمرش برد. متوجه چاقويش شدم. نشانه گرفتم و زدم. نور نارنجي رنگ گلوله را ديدم که رفت و نگهبان را خم کرد. عباس رهايش کرد. برگشت و نگاهي به من انداخت و خنديد. چشمم را به ثانيه‌اي بستم و زير لب گفتم: « يا ثامن الائمه! اي آقام... اين عمليات به اسم توئه نه؟ يه مددي برسون اين پسر دخترش رو ببينه بعد...»

چشم‌هايم از دردي که تمام بدنم را سيخ مي‌کرد باز شد. روي صورتم آب پاشيده بودند. وسط اتاقِ پري خانم خوابيده بودم. با چند تا از زن‌هاي همسايه بالا سرم بودند. يادم آمد که خودم آمده بودم درِ خانه‌اش. صداها مبهم بود. همه نگران نگاهم مي‌کردند. پري با دستمال، عرق پيشاني‌ام را خشک مي‌کرد...«دختر چرا زودتر نيومدي؟ توي اين سياهي شب حالا چي کار کنيم تو رو؟» من نگاهش مي‌کردم اما انگار نمي‌ديدمش. درد بدي بود. يکي از زن‌ها از دم در فرياد زد: «اومد اومد.» پري خانم آرام با دستمال لبم را تر کرد و گفت: «ناراحت نباش مادر! قابله خبر کرديم.» مي‌‌ترسيدم...درد اين بار ديگر نرفت...همانطور ماند... نفسم بالا نمي‌آمد....زن داخل شد...رو کرد به پري خانم و گفت: «شوهرش کجاست؟» پري خانم جواب داد: «جبهه است.» قابله آمد کنارم و دستم را گرفت و سر تکان داد؛ دستي هم به شکمم ماليد. يکي از زن­ها با يک منقل اسفند که حسابي دود مي‌کرد از در داخل شد. چشم­هايم را بستم و از ته دل جيغ کشيدم.

چند دعا که بلد بودم خواندم و چشم‌هايم را باز کردم و فوت کردم سمت عباس. رو کرد به من و برايم ژست گرفت. نزديکم شد و نشست روبرويم و گفت: «حاج آقا دمت گرم! از کي تا حالا انقدر دست به شليکت خوب شده؟ مگه مَشَديا شليکم بلدن به قربانت؟». لبخندي زد و لب‌هايش که خشک شده بود را چسباند به پيشاني‌ام. توي چشم­هايش حلقة اشکي جمع شده بود. سرش را بالا آورد. آني از کنار سرش نوري نارنجي رنگي را ديدم که از دور نزديک مي­شد. صدايم خفه شده بود. دهانم را باز کردم و به زور فرياد زدم: بخواب عباس!

قابله روي شکمم افتاده بود و فشار مي‌داد. بچه نمي‌آمد. مي‌گفت: «ذکر بگو...نفس عميق...جيغ بکش...فشار بده...يک دو سه...حالا...» بچه‌مان اسمش رضا بود...قرار بود او موسي باشد و پسرش رضا. مي‌گفت: «مگه ميشه بچه مَشَدي باشي و اسم بچه­ات رو نذاري رضا؟». همة ذکرهاي دنيا يادم رفته بود. فقط اسم موسي يادم بود و پسرش رضا. چسبيدم به يا امام رضا گفتن...يا امام رضا کمکم کن و صداي قابله که مي‌گفت: «يک دو سه حالا...». يا امام رضا کمکم کن... اين بار دردي آمد که همة وجودم خالي شد...

بدنم سوخت؛ انگار آتش گرفته باشم. روي زمين پهن شدم. چشمم به عباس افتاد. او هم پهن شده بود روي زمين. لبم خشک شد. نگاهم روي عباس مانده بود. نمي‌دانستم چه شدم. عباس تکاني خورد و سرش را برگرداند سمتم: «مي‌بينم که بچه مَشَدي امشب داره کولاک مي‌کنه» بهش لبخند زدم. لبم خشک شده بود. عباس چند لحظه نگاهم کرد. از روي زمين به سرعت بلند شد و سمتم دويد. «موسي...موسي داداش...موسي چي کار کردي پسر با خودت؟» صدايش آرام­تر مي­شد. تنم داشت گرمي‌اش ته مي‌کشيد. سردم شد. لرزشي به تنم افتاد. مي‌خواستم دستم را به سمت عکس پسرم ببرم اما نمي‌توانستم حرکتش دهم. انگار خواب رفته بود. عباس بالا سرم بيصدا فرياد مي­زد و دستش را محکم گذاشته بود کنار گردنم و فشار مي‌داد. آسمان روشن‌تر شده بود. چند بار سعي کردم رضا را صدا بزنم... در دلم فريادش مي­زدم امّا صدايم در نمي­آمد... انگار خورشيد نورش را تابانده بود روي چشمم...

بايد بلند مي­شدم. نور خورشيد نمي­گذارد بخوابم تا روز تولدم را فراموش کنم. روز تولدم برايم بدترين روز دنياست... هيچ وقت دلم جشني نمي‌خواست... از زماني که يادم است مامان اوّل اشک چشمش را در آشپزخانه پنهاني طوري که من نفهمم پاک مي‌کرد و با يک کيک وارد اتاق مي‌شد... بعد از اينکه شمع را فوت مي‌کردم رو مي‌کرد به عکس بابا که روي ديوار بود و مي‌گفت: «ببين عبدالرضايت يکسال بزرگتر شد و تو ...»

الناز معتمدی



[1] . اين داستان نگاهي به عمليات ثامن­الائمه(شکست حصر آبادان) دارد که در بامداد روز پنج مهر سال 1360 آغاز شد. امّا شخصيت­ها و اتفاقات داستان واقعي نيست و برساختة ذهن نويسنده است.

 

[ چهارشنبه پنجم مهر 1391 ] [ 23:40 ] [ الناز معتمدی ]
حدود یکسال از آخرین به روز کردنها گذشته...باورم نیست این همه وقت را...دلتنگ اینجایمان بودم...خوب است داشتن مأمنی اینگونه... مجموعه ای در حال تدارک است که این هم یکی از داستانهای آن مجموعه است که البته شاید بعدها بارها و بارها بازنویسی شود تا در دل آن مجموعه جا خوش کند...

                                    ۲

 ۷

نود و هشت خط

لب‌های خشکیده‌ام را به سختی باز کردم. صدای علی بود، اما یادم نیست خواب بودم یا...؟! پاهای دردناکم را آرام به دیوار تکیه دادم. نود و هشت خط کشیده بودم که روزهایم گم شد...

                                                    ***

چند نفری وارد خانه شدند... از ترس چشم‌هایم به دهان علی بود که خوب عربی می‌دانست. یکی از آن‌ها نزدیکم شد... پارچهٔ روی طاقچه را کشید... شمعدان عروسیمان پرت شد زمین و شکست... چشم‌هایم را با پارچه بست. چند لحظه بعد صدای تیر آمد... جیغ کشیدم... 

از راهرو و حیاط خانه گذشتیم. ساکت شده بودم تا مگر صدایی از علی بشنوم... هولم می‌دادند. مردی یکبند با صدای کلفتش فریاد می‌زد:

- داخل...داخل...داخل...داخل

پرت شدم توی ماشین... سرم به کنارهٔ  در گرفت و دردی پیچید توی تنم... آه و ناله چند نفری به گوش می‌رسید...علی را صدا کردم امّا فقط صدای ناله می‌آمد.

ماشین به راه افتاد...مدتی گذشت تا بالاخره ایستاد... راه طولانی ای رفتیم... صدای باز شدن دری آمد... دست‌هایی را پشتم حس کردم...سرم را خم کرد و چشمبند را برداشت... اتاق کوچکی بود که هیکل بزرگی جلوی نور تابیده شده در آن را گرفته بود. تا به خودم بیایم در را بست و همه چیز سیاه شد...سرم را بلند کردم ... محکم به سقف خورد... کورمال کورمال روی زمین نشستم، پاهایم جایی برای دراز شدن نداشت...سلول کوچک‌تر از آنی بود که فکر می‌کردم. 

زمان گذشت ...صدای خش خش پایی آمد و دریچهٔ  روی در باز شد... یک سینی داخل آمد... داد زدم ... سراغ علی را گرفتم... ناگهان سینی رها شد روی انگشت پایم. از درد همانجا افتادم. زیر تنم پر از سنگریزه بود. یکی را برداشتم... بعد از چندین ساعت سکوت به گریه افتادم...تمام وجودم درد می کرد... با سنگ به دیوار زدم...یکبار...دوبار... محکم فشارش دادم...

***

نود و هشت خط روی دیوار بود یعنی نود و هشت روز دوری من از علی... مثل همیشه صدای خش خش پا آمد و دریچه باز شد...داشتم با سنگریزه ها بازی می کردم...غذایی داخل نشد... دریچه باز ماند...صدای فریاد می‌آمد... بلند شدم ... چشم‌هایم را به دریچه چسباندم... شب بود... نور وسط میدانگاه مانع خوب دیدنم بود... مردی وسط میدان به طناب بسته شده بود و فریاد می‌زد... صدایش امّا ...صدایش آشنا بود... حنجره‌ام قدرت نداشت:

- علی علی ... 

صدایم را بلندتر کردم: 

- علی... علی جان... 

مردی که گوشت‌های شکمش با دویدن بالا و پایین می‌پرید به طرفم آمد. ثانیه‌ای بعد با ته اسلحه‌اش... گرمایی از صورتم بیرون زد. روی زمین افتادم...دریچه بسته شد و همه چیز سیاه‌تر شد...

[ شنبه چهاردهم مرداد 1391 ] [ 18:48 ] [ الناز معتمدی ]

داستان مهمان...

۲۶

 

طعمه

 

دختر فکر کرد چه دندانهای تیزی دارد .این را وقتی پسر داشت ران مرغ را در رستوران به دندان می کشید فهمید .زمان خداحافظی پسر لبهایش را به دستان لطیف دختر چسباند .چند لحظه مکث کرد و بو کشید . از بوی خونی که در آن رگهای ظریف و کبود می رفت و می آمد ،آب دهانش راه افتاد . 
دختر گفت :برا فردا کجا قرار بذاریم ؟ 
پسر بلافاصله جواب داد :خونه ی من !
دختر با خوش خیالی گفت :باشه پس فردا می بینمت 
هر دو از هم جدا شدند .پسر فکر کرد زود تر برود وآخرین لکه های قهوه ای شده ی درو دیوار خانه اش را پاک کند و دختر فکر کرد چه دندان های سفید و تیزی داشت این پسر !


بادباک سوار

[ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ] [ 3:44 ] [ مهمان ]

حرفی نیست بعد از ماه ها به روز نکردن...فقط داستان چند لحظه پیشم را دوست داشتید بخوانید و بعدش هرچه دوست داشتید بگویید...دوست دارم بشنوم ...

 

    ۲۵

 

نگاهم نمی کند هنوز

 

در صف پمپ بنزین، در یک پیکان قدیمی کنار صندلی راننده نشسته بود. مأمور پمپ بنزین که شلنگ را در باک ماشینم کرده بود گه گاهی جلوی تصویری می‌آمد که در آینه می‌دیدم. انگار چند لحظه ای بود نفس نمی‌کشیدم.

لبخندی که بر لب داشت برایم آشنا بود.  بار اول، بیست و چند سال پیش در حالی که بدنش پر از ترکش بود در بیمارستان صحرایی با همین لبخند دیدمش.

            -درد نداری که می‌خندی؟

            -عادته این خنده.

بار بعد با پای خودش با یک بسته‌ی روزنامه‌پیچ آمد. نگاهش ‌کردم، او نگاهم نمی‌کرد. با رفقای مجروحش خوش و بش می‌کرد. خودم را بی‌توجه نشان دادم و شروع به پانسمان یکی از مجروحین کردم. باند را می‌پیچاندم که دستی بسته‌ی روزنامه‌پیچ را جلویم گرفت. نگاهش کردم. چشمش به بسته بود.

            -اگر جوابتون بله بود، این بار که اومدم این هدیه همراتون باشه.

بسته را با تردید گرفتم. رفت. باز کردم. یک چادر سیاه بود با چند پر گل یاس.

صدای بوق ممتد برگرداندم به پمپ بنزین. شیشه را پایین کشیدم؛ پول را به سمت مأمور گرفتم و پایم را روی گاز گذاشتم. شل کردم تا پیکان قدیمی جلو بزند. چند خیابانی رفتیم، هنوز مات بودم. به روزی رفته بودم که دوستش آمد و از قولش گفت دیگر نمی‌آید.  من ماندم با چادری به سرم و دنیایی چرا!

ماشین ایستاد. من هم ایستادم. راننده‌ی پیکان پایین آمد و از صندوق عقب یک ویلچیر درآورد. به سمت او رفت.  روی ویلچیر نشست. نه پا داشت نه دست. عینک سیاهی به چشم داشت با همان لبخند همیشگی. اشکهایم آمد. پیاده شدم که با سرعت بروم سمتش. یک آن انگار کسی از عقب من را کشید و پرتم کرد زمین. چادرم لای در ماشین گیر کرده بود. سرم را بالا گرفتم. باز هم رفته بود.

[ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 4:9 ] [ الناز معتمدی ]

 

داستان مهمان از یک دوست که استعداد نوشتن دارد ...بخوانید و نقد و نظر را هم فراموش نکنید ...

 

۲۴

 

بالهای سوخته پروانه

 

 

ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود، هوا گرگ و میش بود و صدای رگبار، گاه و بیگاه لابه‌لای درختان تنومند حیاط می‌پیچید. صدای تیک تاک ساعت سکوت وهم‌انگیز خانه را می‌شکست. نگاهش در اتاق چرخید و روی یک قاب کهنه با عکسی سیاه و سفید نشست. یک عکس دو نفره در فضایی زیارتی  که هر دو دست‌های خود را روی سینه به احترام زیارت بزرگواری گذاشته بودند. قطره اشکی از گوشه چشمانش آرام غلتید.

نفس عمیق دیگری کشید. سردش بود اما زمان زیادی برای گرم شدن نداشت. سرمای نبودن را در آغوش کشید و چشمانش را بست و ذهنش روی خاطراتی کهنه آرام آرام به پرواز در آمد.

علی در لباس رزم زیباتر از همیشه به نظر می‌آمد. مرد شده بود انگار. از پنجره قطار نگاهش را به نوعروسش هدیه کرد. پروانه دستی برایش تکان داد و با چشمان معصومش تا پیچ ریل راه‌آهن نگاهش را دنبال کرد.

با اولین حالت‌های غیر طبیعی در پروانه، لبخند مادر علی بر چهره تازه عروس 4 ماهه‌اش نشست و آرام در گوشش گفت: مبارک باشد مادر و  پروانه در 17 سالگی انتظار حضور فرزندی را می‌کشید که هنوز پدرش از حضور او بی‌خبر بود.

هنوز شالگردن سفیدرنگ نوزاد کوچکش به پایان نرسیده بود که صدای زنگ خانه، نوید خبری شوم را برایش به ارمغان آورد و این بار جنگ برایش ره‌آوردی جدید داشت. پروانه با شکم برآمده‌اش آرام آرام طول حیاط را طی کرد و خود را به جلوی در رساند. چادرش را تا روی ابروها پایین کشید و در پایین صورت جمع کرد و در را گشود.

مردی که پشت در بود شبیه به علی بود اما او نبود. شبیه علی لباس رزم بر تن داشت اما علی نبود. مانند علی ریش‌های مشکی صورتش را پوشانده بود اما علی نبود و مانند علی بوی عطر گل مریم میداد اما علی نبود.

مردی که پشت در بود نامه‌ای در دست داشت از آن دست نامه‌هایی که بوی خاک و خون جنگ را می‌داد. وصیت‌نامه علی بود. اما علی هنوز زنده بود و این را مرد در شرایطی به پروانه گفت که نگاه بهت‌زده‌اش پروانه روی نگاه به زمین‌دوخته مرد، مانده بود. اسارت علی فصل جدیدی در زندگی این نوعروس گشوده بود که برایش از روزگاری سخن داشت که روزهای انتظار می‌نامیدش. او رفت و  پروانه در را بست و آرام آرام روی زمین پشت در نشست.

هنوز قطره‌ اشکی لابه‌لای پلک‌هایش مانده بود. چشمانش را آرام بست و سیل اشک روی گونه‌های پف کرده اش فرو ریخت. اسارت برای پروانه معنایی جز انتظار نداشت. انتظار و چشم به راهی برای عزیزی که فرزندش را در بطنش می‌پرورانید.اسارت برای پروانه درد سال‌ها نگهداری از فرزندانی بود که معنای پدر را در قاب عکسی خلاصه خواهند کرد.

زمستان شده  بود و زمستان امسال سرد تراز سال پیش می‌نمود شاید سردی خانه‌ای بی مرد با آمدن زمستان دو چندان شده بود. حیاط خانه با انبوه برف سپید شده بود و پروانه درد می‌کشید. پنجه‌هایش را از درد روی فرش ‌لاکی رنگ اتاق می‌کشید و فریاد می‌زد و بیگم، پیرزن قابله، با صدای فریاد نوزاد بلند خندید. لثه‌های بی‌دندانش، در نگاه پروانه وحشتناک‌ترین صحنه‌ای به نظر آمد که تا کنون دیده بود. بیگم بلند بلند خندید و فریاد زد دوقلو زاییدی دختر ... دو تا دختر خوشکل... و پروانه به این می‌اندیشید که  نگهداری از یک فرزند بی‌پدر هم برای او افسانه‌ای را می‌مانست و حال باید فرزندان علی را به تنهایی با دنیایی جدید آشنا می‌کرد... دنیایی پر از واژه‌های چشم‌به راهی و انتظار و با این افکار چشمانش را بست و دختران کوچکش را در آغوش کشید.

خاطره تولد مارال و مهسا زیباترین خاطره زندگی  پروانه بود و با یادآوری این خاطره زیبا چشمان بی‌جانش برقی زد. دوباره نفس عمیق دیگری کشید و به صدای قدم‌های مرگ گوش داد... تیک تاک ساعت از پایان لحظاتی خبر داد... تیک تاک... تیک تاک... و نگاهش چرخید و بر روی ساعت نشست...

دوباره چشمانش را بست و لب‌های خشکیده‌اش را روی هم گذاشت و آب‌ دهانش را به سختی فرو داد... مارال  و مهسا خیلی زودتر از دیگر دختران هم‌سن خود اولین گام‌های خود را تجربه می‌کردند... پس از دوسال از اسارت علی اولین نامه‌اش به دست پروانه رسید ... نامه‌ای پر از اندوه جدایی از نوعروسش و حال علی نمی‌دانست پروانه‌ی او، اکنون مادر دو دختر زیبا و شیرین بود...

پروانه پاسخ نامه علی را با اخباری خوب از حضور دو فرشته در زندگی‌شان آغاز کرد و برایش از دل‌تنگی‌هایی گفت که در سطور نامه نمی‌گنجید... برایش از خانه‌ای گفت که هنوز گل‌های شب‌بویش، شب‌های بهار و تابستان را معطر می‌کند و برایش از گلدان‌های شمعدانی کنار حوض آب گفت که هنوز زنده و زیبا در کنار این خانواده سه نفره در انتظار به سر می‌برند.

از آن روز به بعد امید پروانه به بازگشت همسر رزمنده‌ی در بند اسارتش دو چندان شد. هر روز عصر جلوی در خانه را آب و جارو می‌کرد. باغچه را تازه و زیبا نگه داشته بود و همه تلاشش را می‌کرد تا همه چیز خانه مانند همان‌روزهای اول زندگی مشترکشان باقی بماند.

برخی از زنان همسایه به این انتظار پروانه می‌خندیدند و حتی بارها و بارها او را از بازگشت علی مأیوس کرده بودند و پیشنهاد طلاق غیابی و ازدواج مجدد به او می‌دادند اما پروانه در پاسخ همه آنها تنها یک جمله می‌گفت: علی من باز می‌گردد.

دو سال از تولد مارال و مهسا می‌گذشت اما این دو فرشته معصوم با آن چهره زیبا و دلنشین، با موهای صاف و مشکی و بلندشان که وقتی می‌دویدند روی هوا به رقص در می‌آمد، هنوز نمی‌توانستند حتی کلمه‌ای بگویند و پروانه که بیشتر حواسش به زندگی و چشم انتظاری علی و یا نامه‌ای از او می‌گذشت، از حرف زن همسایه متوجه این مطلب شد و نگرانی‌اش وقتی دو چندان شد که دکتر حرف آخر را به او زد:

-  خانم شما چه طور تا الان متوجه این قضیه نشده‌اید ؟!!! این دخترها نه قدرت تکلم دارند و نه شنیدن...!!! این بیماری مادرزادی بوده و درمانی ندارد...!!!

پروانه دوباره با دنیایی غم مواجه شده بود و مانعی دیگر برای خوشبختی... با چشمانی خیس و بارانی دست دخترهای معصومش را گرفت و به خانه آمد و تا چند روز از خانه بیرون نیامد.

به سختی نفسی کشید و دلش از به‌یادآوری حرف‌های آن روزِ دکتر به دردآمد. عیب مادرزادی دو فرشته معصومش امروز او را در یک قدمی مرگ قرار داده بود و با یادآوری این دو دختر شیرین و دوست‌داشتنی که امروز با استعدادترین دانش‌آموزان پایه دوم ابتدایی دبستان نجمه بودند، پشیمان شد از تصمیمی که گرفته بود ...

نگاهی به ساعت انداخت ... ساعت از 2 نیمه شب گذشته بود و صدای نفس‌های آرام مارال و مهسا را دیگر از پشت در بسته اتاق خوابشان نمی‌شنید...

یاد آن روز زیبای برفی افتاد... مارال و مهسا 6 ساله شده بودند که خبر آزادی تعداد دیگری از اسرا به گوش پروانه رسیده بود و خود را به تلفن عمومی سر کوچه رساند و به هم‌رزم علی زنگ زد... سیروس یکی از بهترین‌دوستان علی بود که در جبهه هم هم‌رزم او بود و لحظه اسارت علی را دیده بود.

گوشی که برداشته شد صدای زمخت سیروس در گوش پروانه پیچید:

-بله!!!

- سلام آقا سیروس، پروانه‌ام، همسر علی بهرامی. به جا آوردید؟

- سلام آبجی، بله. حالتون چه طوره؟ دختر کوچولوها چه طورن؟ طوری شده تماس گرفتید؟

- نه، راستش... راستش آقا سیروس، یکی از همسایه ‌ها از رادیو شنیده یه گروه دیگه از اسرا رو دارن آزاد می‌کنن... می‌خواستم ببینم شما خبر ندارید که علی هم بین اونا هست یا نه؟

- جدا؟!!! من نشنیدم اما می‌تونم از دوستان بپرسم... بهتون خبرشو تا ظهر می‌دم... ایشا‌الله که دیگه چشم‌به راهیتون داره به پایان می‌رسه...

- ممنون، ممنون آقا سیروس ... ایشا‌الله...ایشا‌الله که خبر خوش برام داشته باشید ... فعلا خداحافظ .

گوشی رو که گذاشت، لبخند عمیقی روی لب‌هایش نقش بست و خود را برای پایان 9 سال انتظار آماده می‌کرد... تا ظهر توان انجام دادن هیچ کاری را نداشت ... کمی حیاط را جارو می‌کرد و با وسواس خاصی به اطراف می‌نگریست... باید همه چیز را مرتب می‌کرد اما کاش در آن لحظات به اولین دیدار دو فرشته معصومش با پدر می‌اندیشید... دو فرشته بی‌زبانی که تکان دادن دستان کوچکشان تنها راه ارتباطی‌شان با دیگران بود، باید بعد از 6 سال زندگی، واژه پدر را در مردی معنا می‌کردند که برایشان غریبه‌ای بیش نبود و علی، هنوز نمی‌دانست دو دختربچه معصومی که فرزندان او بودند، کرو لال هستند...

انتظار آمدن خبری از جانب آقا سیروس، از انتظار این 9 سال گویی بیشتر به طول انجامید... ترس عجیبی در دل داشت... اضطرابی که در چشمانش موج می‌زد به مارال و مهسا نیز منتقل شد و آنها نیز با زبان بی‌زبانی‌شان و چشمان مشکی دُرشت و زیبایشان ترس خود را از رویارویی با پدر فریاد می‌زدند.

تاریکی شب، لحظات پیش روی پروانه را به سوی تاریکی مرگ می‌کشاند و پروانه با یادآوری صحنه دیدارش با علی غمی بزرگ، قلبش را فشرد و چشمانش روی هم افتاد... آن روز، روز سقوط زندگی بیست و چند ساله پروانه به حساب می‌آمد. نفس‌هایش به شماره افتاده بود و چشمانش کم‌کم به روی زندگی بسته می‌شد...

ذهن خسته‌اش را به تقلا واداشت تا باز هم به یادآورد: ساعاتی از ظهر گذشته بود که صدای کوبه در با صدای تپش‌های قلب پروانه هم‌نوا شد و به دنبال آن صدای قدم‌های مادر در حیاط خانه پیچید که برای باز کردن در آرام آرام با دمپایی پلاستیکی طول حیاط موزائیک شده را طی کرد....

باقی لحظات مانند لحظات تند شده یک فیلم سینمایی از جلوی چشمانش می‌گذشت... آمدن علی... اما علی دیگر آن علی نبود... یکی از دستانش... صورت آفتاب سوخته و استخوانی‌اش ... موهایش که به سفیدی می‌زد ... لاغر و نحیف شده بود... با دیدن پروانه خندید و پا روی شرم و حیای مردانه‌اش گذاشت و همسرش را در آغوش گرفت اما فقط با یک دست... دخترها پشت چادر مادر خود را پنهان کرده‌ بودند از آن مردی که ترسناک‌ترین مردی بود که تا کنون دیده بودند... مردی ترسناک و سیه چرده با یک دست...

پدر دخترها را در آغوش کشید و با اولین حرکتی که میان آنها و پروانه رد و بدل شد، مات و مبهوت ماند... عقب رفت و از پروانه پرسید:

-          دخترهای من این‌ها هستند؟ کر و لال؟!!!

-          علی جان، دخترهای ما با هوش ترین دخترهای مدرسه‌شان هستند

-          اما این‌ها کرولال‌اند!

علی با فریاد این را گفت و باز هم باقی ثانیه‌ها تند شد. این اولین برخورد علی از دیدن آن دو کودک بود... 

روزهای بعد، بی اهمیتی‌های علی به این دو طفل معصوم، دعواها بالا گرفت، علی دیگر آن علی نبود، مردی شکسته بود که آثار جنگ علاوه بر ظاهرش روی تک تک رفتارهایش به وضوح دیده می‌شد، علی فریاد می‌کشید و هر روز دعوایی جدید راه می‌انداخت. روزی آب پاکی را روی دست پروانه ریخت....

- این دخترهای کرو لال باید به بهزیستی بروند... من فرزندان سالم می‌خواهم... من می‌خواهم زندگی کنم و فرزندان سالم داشته باشم نه کرو لال...

- ما فرزندان سالمی در آینده خواهیم داشت، اما مارال و مهسا همه وجود من هستند... این دو فرشته مونس مادرشان در تمام سال‌های نبود تو هستند علی و امروز جگر‌ گوشه‌های من‌اند.. چه طور می‌توانی علی این را بگویی؟

و پروانه هق‌هق گریه‌هایش در فضای غم‌آلود خانه نشست

آن روز را خوب به خاطر داشت... روزی که از خانه مادرش باز می‌گشت و علی بعد از مدت‌ها با دخترها ملایم و خوب رفتار می‌کرد... پروانه نیز با همین اطمینان آنها را در خانه گذاشت تا به دیدن مادر بیمارش برود و وقتی بازگشت خانه خالی بود از صدای بی صدایی دخترها....

-دخترهایم کجا هستند علی؟

-همان جایی که باید از اول می‌بودند و پروانه درد تمام سال‌های انتظار را در سیلی محکمی به صورت علی نشاند و چادرش را بر سر کشید و رفت....

وقتی مارال و مهسا را در بهزیستی دید دخترها از شدت گریه می‌لرزیدند... مادر را در آغوش گرفته بودند و از او جدا نمی‌شدند و پروانه با دو فرزند معصوم و بی ‌زبانش که حتی قدرت فریاد زدن نیز نداشتند به خانه بازگشت ...

دیگر آن خانه، خانه نبود، هر روز دعوا و فریاد و مارال و مهسا حتی از ادامه تحصیل نیز باز مانده بودند... دو طفل معصوم کابوس آن روز سرد در بهزیستی را با خود به همراه می‌بردند و دیگر حتی لحظه‌ای دامن مادر را رها نمی‌کردند....

روزی کار به کتک‌کاری رسید و بال‌های عشق پروانه در آتش نفرت و کینه سوخت...

صدای اذان صبح شنیده می‌شد که پروانه آخرین نفس‌هایش را می‌کشید... جوی خونی از مچ دستش روی فرش لاکی‌رنگ اتاق جاری شده بود ... همه چیز رو به پایان بود... پایان یک زندگی... و پایان یک صبر و شاید این 9 سال انتظار و درد، با او چنین کرده بود که باید این خانه و دختران معصومش را که در خواب ابدی به سر می‌بردند، رها کند و با بال‌های سوخته‌اش پرواز کند... به جایی که دیگر هیچ کس از انتظار برایش نمی‌سرود ... انتظار آمدن مردی که آشیانه پر مهرشان را از هم پاشید... انتظار مردی که قاتل او و دو فرشته کوچکش بود...

صدای اذان صبح در حیاط خانه پیچید و پروانه با بال‌های سوخته‌اش دست در دست دو فرشته بی‌زبان با موهایی به سیاهی شب، پیچ کوچه را رد کرد و آخرین نگاهش را به خانه ویران‌شده سال‌های عشق و انتظار پاشید و پرواز کرد...

روزهای بعد یکی از تیترهای صفحه حوادث خودکشی دسته‌جمعی یک زن و دو کودک ۸ ساله بود... کودکان با گاز خفه شده بودند و مادرشان نیز رگ خود را زده بود...

سال‌های سال پیرمردی یک دست جلوی در خانه‌ ویران‌شده‌ای هر روز می‌نشست و تا غروب به پیچ کوچه می‌نگریست و واژه‌های انتظار را با دیوانگی برای مردم همچون افسانه‌ای فریاد می‌زد و می‌خندید...

[ یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 ] [ 1:19 ] [ مهمان ]

داستان این هفته، یکی از داستانهای قدیمی من است ... داستان جدید بود ولی برای هماهنگی با یکی از سایتهای ادبی فعلا روی وبلاگ نمیگذارم تا دوهفته بعد که حتما شرحش را خواهم داد...

 

۲۳

 

اتاق من با پرده سبز مغزپسته ای

چشمم رو از پتویی که تا سرم بالا کشیده بودم بیرون می‌آرم. اتاقم سبز رنگه. اثر نور آفتابیه که از پردهٔ مغز پسته‌ای حمله کرده تو اتاق. اتاق جدیدی شده. آخه مامان دیشب پردهٔ جدید رو نصب کرد. موهام ولو بود روبالش و با عرق سر و گردنم مخلوط شده بود. پتو را کمی پایین‌تر کشیدم. دلم می‌خواست همه جای اتاقم رو یکبار دیگه نکاه کنم. روی شیشهٔ مانیتور کامپیو‌تر روی میز به اندازهٔ یک بند انگشت خاک نشسته و یکی با انگشت روش شکلک کشیده. از این کنایه‌ها عقم می‌گیره. پتو را دوباره تا روی سرم بالا می‌کشم. احساس می‌کنم چشمام مثل چشمای وزغ، باد کرده. اثر گریه‌های شب گذشته‌ست. نمی‌دونم کی خوابم برده بود. امشب ملخا دوباره به مزرعهٔ ما حمله می‌کنن. از همین الان بوی تعفن مادر ملخ پدر ملخ و اون بچه ملخ مامانی تو مغزمه. نمی‌دونم این دو تا چه جوری حاضر شدن دختر شونو دودستی تقدیم بچه ملخه کنن. به جون خدا قسم اگه هر کسی ببینتشون قسم می‌خوره که قیافشون چیزی فجیع‌تر از ملخه. بابت همین اتهام پدر با دستای سنگینش که تا اون شب سنگینیشو حس نکرده بودم روی صورتم زد. چون کاغذی رو که موقع حرف زدن با ملخک از صورتش کشیده بودم پیدا کرده بود. دیشب وقتی مادر با دامن چین چینش اومد تا پردهٔ جدید رو نصب کنه حرفای مادرونشو که همیشه دریغش می‌اومد بگه شروع کرد. این دو تا فکر می‌کنن همه رو می‌تونن با دید خودشون عوض کنن. از این ور و اون ور گفت گفت گفت تا اینکه متوجه شدم داره محترمانه عذرمو از خونه شون می‌خواد. شایدم راست می‌گفت.

سرم رو از زیر پتو در می‌آرم چشام گره می‌خوره به چشمای براندو. یادم افتاد دیشب قول دادم امروز اتاقم را کمی عاقلانه کنم. مبادا که ملخک ببنیه و جا بزنه. براندو الان چند سالی هست که رو دیواره تو چشماش حرفای زیادی هست. براش یک هفته سیاه پوشیدم و اشک ریختم. درست کنار چشم سمت راست براندو عکس جنازهٔ سرهنگه. روز تشییع جنازش بود از پنجرة اتاقم که اون روز سبز نبود از جنازش با پارچه ترمة روش عکس گرفتم. همون روز وسط گریه و زاری زنش لو داد که ستوان بوده ولی همیشه دوست داشته بهش بگن سرهنگ. من اگر جای زنش بودم هیچ وقت راز دل شوهرمو به کسی نمی‌گفتم. فکر کنم قیافهٔ سرهنگ اون موقع زیر ترمه دیدنی بوده. دوست داشتم بدونم اگه ملخک جای سرهنگ زیر ترمه خوابیده بود و من تو جمع گریه کنا چیکار می‌کردم. جنین نه ماهی‌ای که سر وته شده دقیقاً چسبیده به جنازهٔ سرهنگ بند ناف مثل طناب دار دور گردنش پیچیده میل زیادی به بیرون اومدن از اون مخمصه تو چهرة جنین موج می‌زنه که هیچ وقت برام تموم نمی‌شه میل زیادی به زندگی توی این دنیای لجن‌مال اما من وقتی اندازة این وروجک بیریخت بودم دلم نمی‌خواسته بیرون بیام صدای هوارای مامان رو انگار یادمه دکتر هم هول شده کتف منو گرفته کشیده بیرون از همون روز بود که متوجه شدم کتف سمت راستم کج و کولست و با همة آدما فرق داره. چخوف دقیقاً زل زده تو طناب دار جنین و فروغ فرخزاد پشت به پشت چخوف است و رو به من. مدت‌ها تو مسیر هر روزم پشت شیشة کتاب فروشی می‌دیدمش طوری منو نگاه می‌کرد که انگار یه طلب بزرگ از من داره تا اینکه بالاخره با پرویی اومد تو اتاقم و من احساس کردم از زیر طلب سنگینی شانه خالی کردم اما چند روز بیشتر نگذشته بود که احساس کردم تنهایی خاصی در نگاه فروغه گشتم و گشتم تا یک عکس از شاپور پیدا کردم و چسبوندم در آغوش فروغ خیلی به هم می‌اومدن و من بعد از این همه سال آشتیشون دادم و احساس فتح بزرگی کردم و کنار عکس شاپور مامانه که با یک دستمال پارچه‌ای در دست زل زده به من دستمال پارچه‌ای دستش یکی از بلوزهای قدیمیم بود که چند وقتی بود برام کوچیک شده بود اما من خیلی دوستش داشتم.

-: د پاشو تو هم یه کمکی بده. زمین اتاقشو نگاه کن انگار نه انگار که امروز مهمون داریم.

نگاهمو از نگاه مامان می‌دزدم رو زمین. راست می‌گفت تمام زمین اتاق پر از کاغذهای تیکه پارهٔ نوشته‌های دیشب بود که رو اکثرشون با گل و امضا پر شده بود. هرموقع تو نوشتن کم می‌آرم متوسل گل و امضا می‌شم تا فکرم باز شه.

چشمم از زمین می‌دوئه رو می‌زم تقویم رو می‌زیم مال سال پیشه که از ماه دی به این طرف برگه‌های ماه‌های تلف شده رو دور نریختم. کامپیو‌تر شکلک دار مغزم را می‌سابه. جاقلمی پر از خودکارهای تموم شده‌ست که حوصلهٔ دور ریختنشون رو نداشتم. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم پردهٔ مغز پسته‌ای نو اتاقم اصلاً به این اتاق و صاحبش نمی‌خوره. تور کهنهٔ رنگ و رورفتهٔ دیشبی که از اول مال اتاق من بود خیلی به همه چیز این اتاق بیشتر می‌خورد. پتو رو کنار زدم از جام بلند شدم موهای عرق کردمو با یک گل سر به کف سرم که بدجوری خارش داشت وصل کردم. نوشته‌های دیشب را از روی زمین برداشتم دیشب احساس می‌کردم یک شاهکار ادبیست. پنجرهٔ اتاقم را باز کردم زن سرهنگ تو حیاط نشسته بود و انگشت سبابش رو تا انتهای بند دوم تو دماغش کرده و فکر می‌کند هیچ کس نمی‌بیندش دستش رو بیرون می‌آره و روی سنگ روی زمین می‌ماله. شاهکارای ادبیم رو از وسط پاره می‌کنم و به پایین پرت می‌کنم. با قر بدی به پایین می‌روند. مثل رقصیدن من میمونه. چقدر عروس مضحکی می‌شم شب عروسی وقتی مهمونا ازم بخوان برقصم. از جلوی پنجره برمی‌گردم مامان مشغول شده بود و اول از همه یقة شاپور رو گرفت و با نفرت خاصی که از چشماش پیدا بود کَند بعد از اون فروغ و چخوف و جنین و سرهنگ و آخر هم براندو جون دلم تاپ تاپ می‌کرد که چیکارشون می‌کنه مثل اینکه اول دل دل می‌کرد از وسط پارشون کنه ولی بعد همه رو جمع کرد و زیر تختم انداخت احتمالا ًاز ترس من این کارو کرد. باید می‌شُستم کامپیو‌تر رو میز و جاقلمی رو و در آخر خودمو. خودم رو از دنیای شاپور و فروغ و چخوف و نوزاد و سرهنگ و براندو که مال من بود پرت می‌کردم به دنیایی که مال من نیست و از آنِ سرزمین ملخ‌ها بود. دنیایی که شاید نتونم توش حتی نفس بکشم. از صبح فهمیدم که پردپردهٔ  مغز پسته‌ای جدید بدجوری داره روی شاهرگم فشار می‌آره. حالا اتاق لخت سبز من دیگه به صاحبش با این سر و شکل نمی‌خوره.

[ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ] [ 22:36 ] [ الناز معتمدی ]

 

داستان این هفته مهمان ما، داستانی دیگر از ليژيا گياگو عزیزم...بخوانید و نقد و نظر خود را بنویسید...

 


۲۲

 

گل سرخ شیشه ای

 

دخترک خاکستری پوش در میان رنگ خانه های سنگی اطرافش گم شده بود , خانه های سر به فلک کشیده خاکستری رنگی که خیابان وسیع زندگی را محاصره کرده بودند , خیابان خاکستری رنگی که دخترک خاکستری پوش را در خود جای داده بود. دخترک خاکستری پوش در آن ساعات آغازین روز , تک و تنها در هاله ای از رنگ های طوسی که با روشنی هوا می رفت تا شروعی به رنگ خود داشته باشد در گوشه ای زیر چراغ خاموش شده از شب قبل ایستاده بود و با نگاه هراسانش اطراف را می کاوید و دستان لرزانش گل سرخ شیشه ای ای را در میان انگشتان خود مضطربانه می چرخاندند . سکوت و تنهایی در فضا موج می زد.دخترک گل سرخ شیشه ای خود, تنها رنگ متفاوت در آن محیط را, در زیر کت مندرس طوسی رنگش , روی قلب کوچکش جای داد و به انتظار نشست, در آن صبح تنهایی زندگی , در خیابان طوسی رنگ محاصره شده میان خانه های سنگی , تکیه زده به ستون چراغی خاموش شده , با نگاهی امیدوار, جستجوگرانه در انتظار یافتن امیدی برای بقای آن گل بود.

*******


نگاهشان از دور بهم گره خورده بود, در هر قدمی که غریبه در طول آن خیابان سنگی زندگی از میان دیگر عابرین بسمت او برمیداشت, این نگاه نزدیک تر می شد. دخترک قلبش به تپش درآمد, خون به صورتش دوید, ده قدم, نه قدم, هشت قدم ......سه قدم ... غریبه همچنان نگاه در نگاه او گام به گام به او نزدیک تر می شد. دستان دخترک از زیر کت مندرس طوسی رنگش محکمتر به دور گل سرخ شیشه ای اش فشرده شدند. یک قدم و حالا ... دخترک گل سرخ شیشه ای اش را به سمت غریبه گرفته بود. غریبه ایستاد و همچنان که با تعجب به گل چشم دوخته بود کیف کارش را روی زمین گذاشت , بعد از دقایقی گل را از دستان دخترک هیجان زده گرفته در دستان خود چرخاند. خریدارانه گل کوچک را زیر و رو کرد و لبخند تمسخرآمیزی به لب نشانده گل بی ارزش را انداخت و کیف کارش را برداشته به راه خود ادامه داد. یک قدم , دو قدم, سه قدم ... و همچنان دور شد تا اینکه از نظر ناپدید گشت . اما هزاران هزار تکه شکسته شده گل سرخ پخش شده روی زمین در زیر تابش اشعه های تازه از خواب بیدار شده آفتاب که با کنجکاوی سر برآورده  بود تا چهره دخترک را ببیند می درخشیدند , همچنان که قطرات اشک بر گونه های دخترک که خم شده بود تا تکه های گل سرخش را از روی زمین جمع کند , می درخشیدند, قل می خوردند و در کنار قطعات شیشه ای گل سرخ جمع شده در دستانش جای می گرفتند.


*******


غریبه دیگری در کنار او خم شد و در جمع کردن قطعات شیشه ای گل سرخ به کمکش پرداخته قطعات شکسته گل را ناشیانه و جابجا بهم چسباند. گرچه این غریبه قصد کمک داشت لیکن شیارهای عمیق پیکره گل تغییر شکل داده, زخم های دردناک گذشته شکسته اش را فریاد می زدند.دخترک همچنان می گریست. غریبه دیگر چه می توانست برای گلی این چنین شکسته انجام دهد؟ پس دخترک را بحال خود رها کرده از آنجا رفت.


*******


غریبه سوم , کتاب به دست آمد. او هم به قصد کمک نظری بر آن گل شکسته افکند. بدنبال یافتن چاره کتابش را گشود. ساعت ها گذشت. افکار غریبه لابلای واژه های کتابش گم شده بودند. گل شکسته به فراموشی سپرده شده بود. بار غمی کهنه همچنان بر سینه دخترک سنگینی می کرد. درحالیکه غریبه واژگان کتاب را برایش روخوانی می کرد, او آرام آرام از آنجا دور شد . گوش هایش از واژه پر شده بودند, او بدنبال مرهمی برای شکستگی های گلش بود.


*******


زیر ستون چراغی خاموش شده, پشت کرده به پیاده روی سنگی زندگی , گل شیشه ای سرخ رنگی بدست در میان آن فضای مه آلود طوسی رنگ ایستاده بود و داستان گل سرخش را برای خود مرور می کرد. عابرین از پشت سر او می رفتند و می آمدند, اما او به هیچ یک اعتنایی نداشت و هر که را که سکوت تلخ تنهایی او را در هم می شکست با غضب از خود می راند.
روز ها از پی هم گذشتند , دخترک آخرین نگاه خود را به آن گل سرخ شیشه ای انداخت. گلی که با تلنگری کوچک در هم فرو میریخت, گلی که با هر تماس دستی نیاز به تعمیر و مرمت داشت و حتی با وجود آن هم باز به شکل قبلی خود در نمیامد. گلی که سنگینی هزاران هزار خطوط شکسته بهم چسبانده شده را بر دل کوچک خود حمل می کرد.
دخترک گل را در زیر همان چراغ خاموش شده از شب های قبل نهاد و قدم زنان از خیابان سنگی ای پر از خرده شیشه های گل های شکسته دیگران عبور کرد, گل های خرد شده ای که زیبایی رنگ سرخشان در زیر لایه های عمیق غم و ناامیدی صاحبانشان برنگ بستر سنگی خود درآمده بود.دخترک آنجا و گل سرخش را برای همیشه ترک کرد و رفت.

*******


دخترک خاکستری پوش در میان رنگ خاکستری پوشان دیگری که در اطرافش در هم میلولیدند گم شده بود . او در میدان شلوغی پر از گل های خاردار در میان جمعیت عظیمی با لبخندی تصنعی به لب ایستاده بود... دیگر در انتظار هیچ عابری که گذرش به پیاده روی خلوت زندگی اش بیفتد نبود, او در شلوغ ترین محله زندگی قرار داشت. دیگر گل شیشه ای بدست نداشت که نگران شکستنش باشد, او با بغلی پر از گل های خاردار ایستاده بود.گل هایی که می توانستند پرپر شوند اما مهم نبود, تعدادشان زیاد بود, خار داشتند و دست پرپر کنندگانشان را زخم می کردند. گل هایی که در دستان زخم شده از خار گل های دیگران به انتظار زخم کردن دست دیگری لحظات را با لبخند وحشیانه به لب طی می کردند.
گل شیشه ای سرخ رنگ دخترک در زیر چراغ خاموش شده از سال ها قبل, پوشیده از لایه های خاکستری رنگ گرد و غبار زمانه به انتظار بارانی از دستان دخترک بود.

*******


قطعه چوبی سنگین با شدت بر کف خیابان در کنار گل دخترک افتاد. مردی خسته و زخمی خود را بر زمین افکنده گل را از روی سنگ ها برداشت. گل خیس شد از اشک ها و بوسه های مرد. لایه های گرد و غبار گل شسته شده, زیبایی رنگ سرخش دوباره جلوه ای به آن خیابان سنگی بخشید.
مرد زخمی گل را بر قلب خود نهاده, بار چوبی اش را دوباره بر دوش کشیده از میان فرش گل های خورد شده ای گذر کرد که برای احیای تک تک شان متحمل رنچ های فراوان گشته بود, اما صاحبانشان دیگر توجهی به وجود آن گل ها نداشتند.او بدنبال صاحب این یک گل رفت تا به آنجا که صاحبان گل های شکسته دیگر را در آنجا یافته بود.


*******


در شلوغ ترین محله زندگی , جمعیت زیادی با خنده های وحشیانه بدور مردی حلقه زده بودند که همرنگ جماعت نبود. لباس سفید مرد از اصابت سنگ های تیره پوشان خونین و پاره شده بود, اما او همچنان به راه خود ادامه می داد.در زیر بار سنگین تخته چوبی که حمل می کرد و باران سنگ ها می افتاد, ولی باز بر می خاست. نگاه جمعیت با نفرت او را دنبال می کرد, ولی او در پس آن نگاه ها برای غم های نهفته ای که در صاحبانشان می دید اشک می ریخت. این مسیر را او بارها برای تک تک گل های شکسته خیابان سنگی طی کرده بود و هر بار این چنین به رگبار سنگ ها و باران اتهامات بسته شده بود.
مرد در میان آن جمعیت غمگین سنگ به دست, دخترک را در قالب پیرزنی خمیده و کریه المنظر یافت!دستان پر از گل های خاردار دخترک, امروز به مشت های چروکیده و پر از سنگ یک پیرزن تبدیل شده بودند.
مشت خونالود مرد آرام بالا آمد, مشت چروکیده دخترک با غضب سنگی پرتاب کرد.مرد انگشتانش را باز کرد, گل سرخ دخترک از لابلای آن انگشتان خونین به صاحبش لبخندی زد.پیرزن بر زمین افتاد, قطره اشکی از گوشه چروکیده چشمانش نیش زد. جمعیت از دیدن آن قطره اشک به خشم درآمد.پیرزن آماج حملات سنگ ها قرار گرفت. مرد بار چوبی خود را انداخته بسوی او دوید و تن خسته و زخمی اش را سپر وجود پیرزن مترود کرد. در زیر باران سنگ ها این پرسش از میان لبهای خشکیده پیرزن به گوش مرد رسید:"تو کیستی؟" پاسخ داد:"یک نجار" و به بار چوبی که با خود آورده بود نگریست.
_" چه می خواهی؟"
_"من برای احیای گل دخترک آمده ام."
_"دخترک مرد."
_"من او را زنده خواهم کرد."
پیرزن گریست, "چگونه؟"
توجه جمعیت خشمگین از آن ها بسوی بار چوبی نجار جلب شده بود, سنگ ها را رها کرده چوب را روی زمین علم کرده بودند, قبل از اینکه نجار جوابی بدهد او را کشان کشان برده و روی صلیبی که با خود آورده بود مصلوبش کردند.پیرزن ناله می کرد,"او فقط می خواست دخترک را زنده کند, می خواست آن گل را احیا کند."
جمعیت خندید:"حال اگر می تواند خودش را زنده کند."
پیرزن خمیده و کشان کشان خود را بزیر صلیب کشاند. صدای مرد مصلوب را شنید,"ای پدر اینان را ببخش زیرا نمی دانند چه می کنند" زیر پاهای نجار مصلوب نشست و با ابرها گریست.تمام تنش از خون مرد مصلوب و آب باران خیس شد.آسمان در نیمه روز همچو شب تاریک گشت.


*******


دخترک چشمانش را بزحمت در نور خیره کننده آفتاب نیم روزی گشود, بچابکی ایستاد و با شادی کودکانه خود به اطراف نگریست. دخترک ,زنده شده, در زیر یک صلیب خالی تنها ایستاده بود. گل سرخ خونالودش را از پای صلیب برداشته بی هدف و سرگردان براه افتاد, از میدان تیره ناامیدی گذر کرده دوباره وارد خیابان سنگی زندگی شد.
در ورودیه خیابان , نجار سفید پوش با آغوش باز ایستاده بود, انوار آفتاب از پشت سر او از میان سوراخ های دستانش نیز راهی برای تابش یافته بودند.دخترک شادان به آغوش نجار دوید. مصلوب زنده شده او را محبت کرد. دخترک گل سرخش را به دستان سوراخ شده نجار سپرد.حال دیگر مامنی مطمئن برای آن گل یافته بود, تنها کسیکه تا اعماق ظلمت میدان نومیدی برای یافتن او پیش رفت و حتی در راهش جان داد.نجار گل را در میان دستانش گرفته بر آن چنان فشاری وارد ساخت که از قسمت های بهم چسبانده شده اش دوباره شکست.فریادی از دل دخترک برآمد, چند قدم دور شد و با شگفتی و غضب به مرد نگریست.
مرد لبخندی به صورت دخترک پاشید, خشم او بیشتر شد ؛"من به تو اعتماد کردم ,اما تو هم آن را شکستی!" پشت کرد تا از مرد دور شود اما نجار دست بر شانه او گذاشت. دخترک با غضب برگشت و به شکسته های گلش که در دستان مرد بودند نگریست. مرد با محبت تکه های صحیح را در کنار هم نهاد و گل را به شکل اول خود بهم چسبانده در دستان دخترک نهاد.
„ باید آنرا می شکستم تا بتوانم قطعات درست را در کنار هم قرار دهم. مگذار شیارهای باریک پیکره این گل خاطرات تلخ شکستنش را بیادت بیاورند, بلکه تا خاطره خوشی باشند از چگونگی دوباره یافتنش. از او که گلت را شکست به دل مگیر, او خود گل شکسته رها شده ای داشت.بیاد آر آنانیرا که قصد کمکت را داشتند, آن ها خود برای گل های شکسته شان نیازمند کمک هستند, آنانیکه وقتی شکسته و گریان بر زمین افتادی بجای گرفتن این دستان زخمی از خار گل هایشان,تو را به قصد هلاکت در زیر باران سنگ های اتهامات و دشنام ها گرفتند,دستان مرا هم هر بار که برای دادن وعده نجات گل هایشان به آن جا می روم با میخ های ناامیدیشان اسیر این بار چوبی میکنند .بر بالای آن صلیب درد من مصلوب شده از زخم میخ های ناامیدی آن ها نیست, صلیب خالی من نشان پیروزی من بر ناامیدیست. رنج من قیام کرده, خیابانیست هنوز مفروش از گل های شکسته رها شده. من همواره صلیب بر دوش از آن خیابان با پاهای برهنه گذر می کنم تا غبار غم را از گل ها با خون پاها و اشک چشمانم بشورم و بدنبال گم شدگانم به میدانی بروم تا باز مصلوبم کنند, ببخشمشان و همچنان این مسیر را طی کنم تا آنکه حتی یک جان از چنگال دروغ ناامیدی نجات یابد. تو هم ببخش آنانرا که گلت را شکستند و آنانیکه آنرا باز خواهند شکست و بیاد آور که…  .“


„من برای ترمیم آن همیشه در کنارت هستم.“


[ شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 0:13 ] [ مهمان ]
داستان این هفته من از همان سری نوشته هایی است که به نام «تاکسی نوشت» گاهی در صفحه شخصی ام می نویسم. نوشته هایی کوتاه که گاه شبیه طرح هستند. شاید این هم شبیه طرح به نظر برسد.نظر شما چیست؟

 

 

۲۱

آینه

 


امروز عاشق یکی از مسافرهایم شدم. دختر زیبایی که پشت سرم نشسته بود و من در آینه، چشمهایش را می دیدم و تکه ای از موهای مشکی اش را .

عاشقش شدم. درست وقتی که با صدای نازک و دخترانه اش، آرام و شمره در جواب زنگ تلفنش گفت:

«دیگر همه چیز بین ما تمام شد…»

 

 

 

 

[ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 20:29 ] [ سمیه رشیدی ]

من آدم حاشیه نیستم...آدم خودم رو بزرگ کردن نیستم...آدم با فحش و حرفهای رکیک به بالا رسیدن نیستم...من آدم با کنایه رشد داده شده ای نیستم... من آدم آرامشم...هرچند این روزها من میدوم و آرامش کیلومترها با من فاصله داره...من توی ادبیات یه گوشه رو گرفتم دارم میرم جلو...اصلا من عاشق این گوشه ای هستم که دارم توش میرم جلو...اصلا من نمیخوام برم برسم به اون قله که خیلی ها میپرستنش...اصلا آقا من هیچی نیستم...خیال همه راحت...قله ها مال قله دوستان!

باز هم داستان قدیمی و باز هم کوتاهی من در ننوشتن داستان جدید و باز هم کارها و مشغله های زیاد که خوشحالم آنها هم ادبیات هستند...

داستانی که میخوانید مال دوران جوانی ام است...سال ۸۳... یک روز یک تصویر از یک خنده در ذهنم نقش بست و بعد این داستان متولد شد...بخوانیدش...انتقاد رویش آزاد است....فقط داستان را با حال من مقایسه نکنید...داستان هفت سال پیش شاید متعلق به الناز هفت سال پیش بوده نه الناز کنونی...

این داستان در مجموعه داستان " جمعه پنج دی هشتاد و دو" چاپ شده است و چند تایی هم جایزه و سکه نصیبم کرد...سکه هایی که امروز هیچ کدامشان را ندارم و فقط چند لوح تقدیر برایم مانده...

 

جمعه پنج دی هشتاد و دو

 

 

۱۹

 

من این مرد خنده ماسیده را دوست دارم

 

دلم مي‌خواست تنها باشم تا كمي فكر كنم به همه چيز، به همه چيزهايي كه مرا به اينجا كشاند. مني را كه تا ديروز هيچ كس با اين شكل و قيافه نديده بود. امروز براي اولين بار چادر از سر برداشتم، تنها در خيابان ساعتها قدم زدم و حالا وارد يك هتل كم مسافر سه طبقه حوالي ميدان فردوسي شدم تا خودم باشم، نه ديگر ادا درآورم و نه نقشي كسي كه دوستش ندارم را بازي كنم. آنقدر سنم بالا رفته بود كه بتوانم بدون هيچ درگيري يك اتاق براي چند شب كه نمي‌دانم چند شب كرايه كنم و اين موضوع هم مثل هزاران موضوع ديگر آزارم مي‌دهد. دربان هتل به من كمك كرد تا وسايلم را بالا ببرم و من براي اولين بار با جسارت تمام دست در جيب كردم و يك هزاري را بدون ترس به دربان دادم با وجود اينكه مي‌دانستم بايد در نگهداري پولهايم وسواس بيشتري داشته باشم ولي دلم به من اينگونه گفت و من انجامش دادم و اين اولين باري بود كه به دلم تشر نزدم و به سكوت وادارش نكردم. دربان كه در را بست من براي اولين بار آزاد شدم. آزاد شدم به دنيايي كه تا به حال تجربه‌اش نكرده بودم. روي تخت خوابيدم و به سقف نگاه كردم و نفس كشيدم. نفسي از سر راحتي. خسته بودم. ازمدرسه تا هتل پياده آمده بودم. خوابم برد. خواب بي‌كابوس و سراسر رويا. وقتي بيدار شدم فهميدم ساعتها در رويايي به سر بردم كه برايم خوب و دوست داشتني بود. بايد آماده مي‌شدم تا براي شام به رستوران هتل بروم. از جايم بلند شدم و به سمت در رفتم. ولي ناگهان به خودم آمدم. من به خودم قول داده بود كه ديگر آدم قبلي نباشم. به سمت آئينه رفتم دستي بر صورتم كشيدم. چقدر خشك و زشت بود. لابلاي موهايم چند تار سپيدي روييده بود كه با ديدن هر كدامشان چند سال پير شده بودم. در چمدان را باز كردم تا لباسم را عوض كنم اما چيزي در چمدان ديدم كه حالم را دگرگون كرد. قاب عكس خانواده پنج نفره‌مان. هيچ وقت آن روز را فراموش نمي‌كنم كه براي گرفتن عكس خانوادگي به عكاسي رفتيم. ميترا مثل هميشه جلوي همه نشست حتي جلوي آقا، آقا وسط شهرام در دست راستش، مادر در دست چپش و من بغض در گلو با يك قيافه مضحك در كنار مادر آرام،سربزير، مطيع. و بعدها همه به صورت من در آن عكس خنديدند ومن ازاين كارشان هم دلم گرفت. مثل همه اتفاقات ديگري كه دلم را گرفته كرد و چشمانم را خيس. به خودم آمدم عكس را مقابل آئينه گذاشتم. در چمدانم هر چه گشتم لباسي بهتر از آنچه در تنم بود نيافتم چون هيچ گاه به زبان نخواستم. مي‌ترسيدم جواب نه بشنوم. دوست داشتم مثل ميترا لباس مد بپوشم. خوب من هم جوان بودم. از آن روزي كه آقا به من گفت دختر خوب است چادر به سر كند و من هم پذيرفتم و نتوانستم بگويم نه ديگر به لباس زير چادرم اهميت ندادم. راستي چرا من هيچ‌گاه در زندگي نتوانستم بگويم نه. چرا هيچ گاه مثل ميترا و شهرام نتوانستم به پدر بگويم بابا‌ وهميشه آقا صدايش كردم؟. از بوسيدن پدرم شرم داشتم و برايش تبديل به يك الهه چاي ريز شده بودم كه روزي دوباربرايش چاي مي‌ريزد و ديگر نمي‌بيندش. دوباره به آيينه نگاه كردم. اين فروغ دختر خانواده محترم اعلايي است. همان دختر با‌حجب و حيايي كه ستاره سو سو زن خانه هم نبود. دختري سي و چند ساله كه بارها از سر تنهايي و بي‌كسي مرگش را خواسته بود چون تصور مي‌كرد مرگ برايش شروع زندگي است همان طور كه شروع زندگيش از ابتدا با مرگ تدريجي همراه بود. حالا فروغ اينجاست تنها در يك اتاق دو تخته. چمدان را بستم موهاي بلندم را شانه كردم و بافتم. روسري گلدارم را بر سر كردم و روپوش گچي مدرسه را هم به تن كردم. براي رفتن به طبقه پايين آماده شدم در را كه باز كردم ترسيدم ترس از اين شهر و آدم‌هايش تنم را خيس كرد اما بايد ياد مي‌گرفتم. بايد مستقل مي‌شدم. بايد تمرين مي‌كردم. به رستوران رسيدم. احساس مي‌كردم چشمها مراقب من هستند كه چه مي‌كنم. گوشه دنجي را براي نشستن انتخاب كردم چند خانواده در رستوران بودند و با هم غذا مي‌خوردند و از وجود يكديگر لذت مي‌بردند. من غذاي ارزان قيمتي را سفارش دادم. چشمانم ديگران را, حركاتشان را, ظاهرشان را, دنبال مي‌كرد وحسرت مي‌خورد. مادري به بچه‌‌اش غذا مي‌داد. با ديدن چهره بچه به ياد شهرام افتادم من دوازده ساله بودم و ميترا فقط چهار سال داشت كه شهرام به دنيا آمد و از آن روز تبديل به نور چشم خانه شد. چون انتظار آقا و مادر بعد از دو دختر به پايان رسيد. شهرام بيشتر از آنكه بچه آقا و مادر باشد بچه من بود. همه كارهايش را من كردم. فقط وظيفه شير دادنش بر گردن مادرم بود آن هم فقط به آن دليل كه من از اين كار معذور بودم. دختر و پسري در گوشه ديگري با هم حرف مي‌زدند. صداي خنده نه چندان جالب دختر موسيقي زنده متن رستوران بود. مردي تنها در گوشه ديگر غذايش تمام شده بود و چيزي مي‌كشيد. تقريبا در صندلي مقابل من در آن گوشه رستوران نشسته بود و كاغذ را بر روي تخته شاسي وصل كرده بود و تخته را مقابل صورتش گرفته بود. دلم مي‌خواست صورتش را ببينم و نقاشي كه بر روي كاغذ كشيده، تا جايي كه مي‌‌توانستم خوردن غذايم را طول دادم. ولي مثل اينكه او مجسمه ثابت آن صندلي بود. از كار خودم خجالت كشيدم. من براي اولين بار بود كه مردي را اين گونه نگاه كردم. اما، نه نه من قول دادم ديگر خودم باشم و ادا در نياورم من در دوران دانشجويي‌ام نيز اين كار را كرده‌ام. من به يكي از همكلاسي‌هايم علاقه داشتم. هميشه يواشكي اعمال و رفتارش را مراقب بودم همه حركاتش را از برداشتم. حتي حرف زدن لكنت‌دارش را نيز دوست مي‌داشتم. در خيالم با او براي خودم زندگي ساختم. حتي در خيال ما دو بچه داشتيم كه يكي از دو بچه‌ام نيز مثل او لكنت دار بود اما ظاهرش شبيه من بود. زندگي ما آنقدر رويايي بود كه همه حسرتش را مي‌خوردند.

_ خانم چيز ديگري ميل نداريد؟

اين صداي گارسن بود. متوجه شدم كه مدت ماندنم در رستوران طولاني شده است. وقتي به دور و برم نگاه كردم آن مرد رفته بود و آرزوي ديدنش برايم برآورده نشد اما بدتر از آن صداي گارسن بود كه خيال خوبم را از من ربود و چيني رويايم را شكست مثل همان روزي كه روياهايم با فهميدن اينكه دو همكلاسي‌ام باهم ازدواج كردند شكست همان همكلاسي لكنت‌دار دوست داشتني‌ام كه فكر مي‌كردم بالاخره از من درخواست ازدواج مي‌كند. اشك‌هاي روي گونه‌هايم را پاك كردم و به طبقه خودم رفتم. پنجره اتاقم راكه به سمت بالكن باز مي‌شد باز كردم. نسيم خوبي مي‌وزيد. صداي بوق بوق ماشينها توجهم را به پايين جلب كرد. صداي ماشين عروس و همراهانش بود. خانه عروس و داماد در مقابل هتل ما بود. ماشينها يكي يكي توقف كردند. چند جوان از ماشينها پايين پريدند و با مضحكانه ترين وجه ممكن در مقابل ماشين عروس و داماد شروع به رقصيدن كردند. آنقدر مضحك كه خنده‌ام گرفت. خنده‌اي كه به قهقهه تبديل شد يك قهقهه عصبي كه منجر به گريه‌ هاي هاي شد. ياد يكي از بدترين شب‌هاي زندگي‌ام افتادم. شب عروسي ميترا، شبي كه ميترا كوچولو كه هشت سال از من كوچكتر بود پيراهن عروسي پوشيد و به يك پري زيبا بدل شد. پري‌‌اي كه همه از بچگي دوستش داشتند. من آنروز تا دير وقت از قصد در مدرسه ماندم و با بچه‌هاي كلاسم كه مي‌دانستم از من نفرت داشتند رياضي كار كردم و بعد با همان لباس مدرسه در جشنش حاضر شدم. نه لب به چيزي زدم و نه دهانم را براي صحبت كردن باز كردم. همه اقوام شوهر ميترا از اين رفتار من تعجب كرده بودند. ميترا آنقدر از دست من ناراحت بود كه حاضر بود با همان كاردي كه كيك سفره عقدش را بريد قلب مرا هم بدرد. او حق داشت اما من چه؟ آيا كسي بود كه مرا و احساسم را درك كند؟ نه هيچ كس نبود. هيچ كس آنچه كه در دلم مي‌گذشت را نمي‌دانست و هيچ كس دركي از احساسات من به عنوان يك دختر جوان نداشت.

من از مادرم بيش از همه كس انتظار داشتم. ولي او آنقدر درگير پري زيبايش بود كه مرا فراموش كرد. چقدر هميشه آرزو داشتم ميترا را در لباس عروسي ببينم. دوست داشتم آنشب در آغوشش مي‌گرفتم و مي‌بوسيدمش. هميشه در خيالم مي‌ديدم كه در شب عروسي ميترا من با بچه‌هايم در جشنش شركت مي‌كنيم و دخترم دنباله لباس عروسي‌اش را مي‌گيرد. اما هيچ چيز منطبق بر واقعيت نشد. آن شب من با يك گلوله بغض در گلو به رختخواب رفتم تا شايد در خواب همه چيز با واقعيت فرق كند.

مثل اينكه همه بغضهاي مانده در گلويم كه در جاي جاي قلبم جا گرفته بود آرام بالا مي‌آيد. آنقدر ازدحام بغضهاي مانده زياد است كه گاهي به هم برخورد مي‌كنند و صاعقه‌اي مي‌زنند و مي‌بارند و صورتم تر مي‌شود.

از كنار پنجره‌اي كه ديگر صدايي از پايينش نمي‌آيد كنار مي‌آيم و خواب را به همه چيز ترجيح مي‌دهم. هنوز چند لحظه‌اي در رختخواب جا گير نشده بودم كه صداي در زدن من را لرزاند. نمي‌دانستم بايد چه كار كنم؟. نكند آقا مرا پيدا كرده باشد. با من چه مي‌كند؟.حتما مرا براي هميشه از خانواده طرد مي‌كند يك دختر فراري! يا در نهايت اگر از خانه مرا بيرون هم نياندازد به باد كتك مي‌گيرتم. اين مطمئنا آقاست. نبايد در را باز كنم. اما اگر در را بشكند چه؟ آنوقت آبرويم پيش همه مي‌رود. دير يا زود كه مرا پيدا مي‌كنند. نمي‌دانم چه بايد بكنم؟. سريع روسري دم دستم را به سرم مي‌اندازم و در دل خدا را مي‌خوانم. شايد اين باربه من اهميت دهد از جايم بلند مي‌شوم و به سمت در مي‌روم هر كسي هست بسيار مصمم به در زدن است.

_ ببخشيد من مسافر اتاق كناري شما هستم. مي‌شه در را باز كنيد؟

احساس آرامش كردم آقا نيست. به طرف آيينه دويدم صورتم مثل مرده شده بود چند بار لبم را گاز گرفتم تا كمي سرخ شود و به سمت در دويدم يك نفس عميق كشيدم و در را باز كردم. اين در كوبنده سمج يك آقاي با شخصيت خوش چهره بود مردي حدوداً چهل ساله با موهاي جو گندمي قدي بلند و درشت اندام كه با لبخند به صورت من نگاه مي‌كرد. دست پاچه شدم من بايد چه مي‌كردم؟ حرف زدن را فراموش كردم. من براي اولين باري بود كه اين گونه در برابر يك مرد قرار مي‌گرفتم. سردم شده بود. او هم ساكت مرا با لبخند دنبال مي‌كرد.

_ ببخشيد كه مزاحم شدم. من طراح هستم براي دكوري كه در حال طراحي‌اش هستم احتياج به يك پارچه گلدار دارم شما يك تكه پارچه اضافه گلدار مثل يك روسري داريد اگر تا فردا در هتل باشيد قول مي‌دم تا ظهر براتون بيارم.

خودش است اين همان مردي است كه من در رستوران ديدمش حرف‌هايش را به دقت گوش نكردم ولي فهميدم كه يك تكه پارچه مي‌خواهد. پارچه ... پارچه گلدار ... من چيزي همراهم ندارم. پارچه گلدار مثل روسري. يادم آمد. روسري خودم... روسري من گلدار است. ... روسري... اما من همين يك روسري را دارم كه سرم است ولي دوست داشتم فردا هم او را ملاقات كنم. پشت در رفتم و بدون كوچكترين حرفي روسري را از سر باز کردم و بدون اينكه خودم را نشان دهم روسري را به او دادم.

_ خيلي متشكرم خانم. همسرتون تشريف دارند تا از ايشون تشكر كنم؟

نمي‌دانستم چه بايد بگويم لكنت‌دار شده بودم با ترس و لرز گفتم:

_ همسرم ...من ... من تنها هستم.

_ به هر صورت متشكر فردا مي‌بينمتون شب به خير.

در را بستم نفسم بالا نمي‌آمد. من چه كردم اين براي اولين بارهاست كه من به حرف دلم عمل مي‌كنم كاري كه سي و چند سال از انجام دادنش سر باز زدم. هميشه تقصير خودم بود. اين من بودم كه اين كار را نمي‌كردم. وگرنه هيچ كس مرا مواخذه نمي‌كرد. همين طور كه آقا و مادر هيچ گاه ميترا را براي عمل به دلش مواخذه نمي‌كردند. من هميشه مي‌ترسيدم و مي‌گفتم دل راست نمي‌گويد. ولي هميشه راست مي‌گويد. من از ظهر تا به حال چند بار به دلم عمل كردم و حالا از آنچه كه انجام دادم راضي‌ام.

به رختخواب مي‌روم. اين بار با يك احساس وصف نشدني. اينكه من مورد توجه شدم اينكه ديگر تنها نيستم من فردا با يك آقاي باشخصيت ملاقات مي‌كنم. بايد چه كار كنم؟ من لباس مناسب ندارم. فردا صبح بايد به خريد بروم و يك بار ديگر به گفته دلم عمل كنم و آنچه را كه هميشه آرزوي خريدش را داشتم تهيه كنم.

از خواب كه بيدار شدم فكر نمي‌كردم كه صبح شده باشد. مثل اينكه همين الان بود كه داشتم به خريد فكر مي‌كردم. با همه سرعت از جايم پريدم بدون اينكه رختخواب را جمع كنم. ساكم را باز كردم و مقنعه مدرسه‌ام را از ته ساك چروك و مچاله شده يافتم. با سرعت به سرم كردم روپوش گچي مدرسه‌ام را تن كردم. چون من از مدرسه بعد از كلاس رياضي بود كه ديگر به خانه نرفتم. الان شاگردانم چه مي‌كنند. حتما از نبود من از خوشحالي يكديگر را خفه مي‌كنند و مي‌گويند بهتر كه نيامد ولي من با تمام سخت‌گيري‌هايم همه آنها را دوست داشتم.

روپوش را با سرعت پوشيدم چادرم را برداشتم. بر سرم كردم. جلوي آينه رفتم. كيف پولم را در كيفم گذاشتم و با سرعت به بيرون دويدم. از در خارج شدم. در رابستم و قفل كردم و بعد با سرعت آمدم بدوم كه با صورت روي زمين افتادم. چادرم در لاي در گير كرد و از سرم در آمد. يادم افتاد من ديگر نمي‌خواستم چادر به سر كنم. سريع خودم را جمع و جور كردم. در را باز كردم و چادر را به درون اتاق انداختم و اين بار با احساسي بهتر به طبقه پايين دويدم. كليد را تحويل دادم و با سرعت بيرون رفتم.

تصميم گرفتم از خريد كفش شروع كنم من هيچ‌گاه به جز دوران بچگي‌ام كتاني نپوشيده بودم. هميشه مادرم مي‌گفت: كتاني! مگر آدم مي‌خواهد ورزش كند كه كتاني بپوشد؟ ولي من دوست داشتم. دوست داشتم چون خيليها مي‌پوشيدند. شايد هميشه به زبان انكار كرده بودم كه دوست ندارم ولي دلم چيز ديگري مي‌گفت. از پشت ويترين مغازه‌ها به كفشها نگاه مي‌كردم ولي قدرت انتخاب نداشتم چون اين براي اولين بار بود كه دلم مي‌خواست تصميم بگيرد نه زبانم. از يك سو قيمت كفشها هم برايم مهم بود. من توانستم فقط بخشي از پس‌اندازم را با خودم بردارم. در تمام اين سالها كه معلم پايه سوم دبستان بودم درآمدم را پس انداز مي‌كردم براي اينكه هيچ خرجي نداشتم. بالاخره با چند بار بالا و پايين رفتن از يك كتاني سفيد خوشم آمد قيمتش هم به اندازه بقيه بالا نبود. داخل شدم. فروشنده پسر جواني بود كه بوي ادكلن تندش فضاي مغازه را پر كرده بود. داخل مغازه دو دختر با آرايشهاي مصنوعي و روسري‌هاي از سر افتاده در حال امتحان كفش بودند و پسر آنقدر به آنها مشغول بود كه پاسخ مرا با بي‌حوصلگي بعد از چند بارسوال كردن داد. من به او اهميت ندادم. ياد ملاقات امروزم افتادم كتاني را پوشيدم. اين اولين بار بود كه از كفشي آنقدر خوشم آمده بود هيچ گاه كفشهايم را دوست نداشتم. پولش را دادم و به بيرون آمدم. من توانستم براي اولين بار خريد كنم. توانستم خودم تصميم بگيرم و ديگران نظرشان را به من تحميل نكردند.

تا پيش از ظهر توانستم آنچه را كه مي‌خواستم از همان خيابان و حول و حوشش بخرم. هر چه جلوتر مي‌رفتم خريد كردن برايم ساده‌تر و راحت‌تر مي‌شد. براي خودم قدم مي‌زدم از اين كوچه به آن كوچه. به كوچه اي رسيدم كه پر از لباس عروس بود. مقابل يكي از مغازه‌ها ايستادم و در خيالم حتي لباس عروسي‌ام را هم انتخاب کردم. در همين حال دختر و پسر جواني با جماعتي از آدم به جلوي در مغازه رسيدند. متوجه شدم براي خريد آمده‌اند. اما دختر مثل آن وقتهاي من بغض در گلو بود. من حال او را فهميدم. از چشمهايش چون وضع هر روزم بود. كمي خودم را به آنها نزديك كردم تا حرفهايشان را بشنوم و بعد از كمي فضولي به اين نتيجه رسيدم كه اين دختر شكل ديگري از من است. از چشمانش فهميدم كه همه چيز را برايش انتخاب كردند. حتي همدم هميشگي‌اش را. چشمانش رودخانه آب بود.

به خودم آمدم بايد سريعتر به هتل مي‌رفتم. از آنها دور شدم ولي گاهي برمي‌گشتم. دلم مي‌خواست بدانم چشمان دختر بالاخره طغيان مي‌كند يا نه؟. او هم سرنوشت خودش را دارد مثل من كه تا ديشب تلخ‌ترين آينده را براي خودم مي ديدم و امروز احساس خوبي دارم. با سرعت به طرف هتل مي‌رفتم كه مغازه‌اي توجه مرا به خودش جلب كرد. تصميم گرفتم كرمي براي پوست هميشه زبرم بخرم. داخل شدم چند مشتري خريد مي‌كردند كه من هم به آنها پيوستم. يكي از آنها در حال امتحان عطري بود كه بوي خوشايندي داشت. نمي‌دانم چه شد كه علاوه بر خريد كرم و آن عطر وچند چيز ديگر هم خريدم و با سرعت به طرف هتل دويدم. هنگام خريد از فروشنده شرم كردم چون تا به حال عليرغم ميل باطني‌ام هيچ‌گاه داخل چنين مغازه‌اي نشده بودم.

به هتل كه رسيدم با سرعت داخل اتاقم شدم خريدهايم را يكي يكي روي تخت ولو كردم و مثل بچه‌هايي كه با لباسهاي عيدشان براي خود زيباترين دنياي خيالي را مي‌سازند زيباترينها را ساختم. لباسها را تنم كرد و جلوي آيينه رفتم و چند بار چرخ زدم مثل اينكه من هم زيبا شده بودم. پوست صورتم ديگر زبر نبود. از امروز من هم بوي عطر مي‌دادم. دوست داشتم مادري داشتم كه مرا در اين وضعيت مي‌ديد. مادر ... مادر ... چه اسم زيبايي! چقدر آرامش‌بخش است. نمي‌دانم كه من هيچ گاه طعم آرامش مادرم را نچشيدم يا او بود كه هيچ گاه مزه آرامش نداشت. 

دوستش داشتم همان قدر كه خدارا ولي او چه؟ نفهميدمش همانطور كه او مرا نفهميد. تنها تفريح مشترك من و مادرم رفتن به جلسات قرآن و دعا بود. يك بار هم با هم به امامزاده رفتيم صورتم را به درب سرد امامزداه چسباندم و گريستم و دعا كردم. شايد خودخواهي باشد ولي فقط براي خودم دعا كردم و از امامزاده طلب شفاعت كردم. مادرم هم آنروز گريست. آنقدر كه از حال رفت. اما هيچ گاه نگفت كه براي چه يا براي كه گريست؟. شايد او هم براي خودش مي‌گريست كه هووي زن آقا كرده بودنش. و شايد براي من ... براي من؟ چرا هيچ گاه فكر نكردم. شايد او براي من مي‌گريست. حالا بيشتراز هر زمان ديگر دوستش دارم و به وجودش احتياج دارم. ولي او نيست. دلم مي‌خواهد بدانم او حالا چه مي‌كند؟. لباس به تن بودم. تقريبا وقت ناهار بود. به رستوران رفتم. بر همان جاي ديشبم نشستم و همان غذا را خوردم. صندلي مرد بي‌نام خالي بود. يعني اسمش چيست؟اصلاً شايد ازدواج كرده؟ راستي چرا تا به حال به ذهنم نرسيده بود؟  اما چرا تنهاست؟ دلم به من مي‌گفت او ازدواج نكرده و من حرفش را باور كرده بودم. دانه‌هاي برنج را كم كم روي قاشق مي‌ريختم. تا خوردن غذايم طول بكشد براي نيامدنش نگران شدم تقريباً به انتهاي غذايم رسيده بودم كه از دور آمد. همراه با روسري‌ام و يك مشت كاغذ. دست چپش پر از روسري بود و از حلقه خالي. خوشحال شدم. دلم باز هم به من راست گفت. از دور مرا ديد. مثل اينكه لبخند ديشبش بر لبش ماسيده بود. مرا كه ديد لبخندش بيشتر شد. من هم به او لبخند زدم. دلم آرام بود اما گه گاه موج اضطراب رويش مي‌غلتيد. مرد نزديك آمد. از جايم بلند شدم. بعد از احوال پرسي روبرويم نشت و روسري راجلويم گذاشت و از من تشكر كرد. خيلي راحت و بي‌اضطراب و مودب بود. من هم سعي مي‌كردم خودم را آرام نشان دهم. اما نمي‌دانم صورتم و رنگش چه مي‌گفت. دل دل مي‌كردم نه سرخ باشد نه زرد. اما با شنيدن حرف مرد حتماً زرد شده بود او گفت:

_ شما يك مقدار مضطرب هستيد ... اتفاقي افتاده؟

با اين حرف دست و پايم را گم كرده‌تر يافتم ... با و ضعيتي نا‌متعادل گفتم:

_ نه نه.

_ اگه از من كمكي برمي‌آيد بفرماييد ... شما ديشب به من گفتيد تنها هستيد درسته ميشه بپرسم چرا؟

احساس آرامش كردم. او اولين كسي بود كه براي من و حرفم ارزش گذاشته بود و من برايش لااقل گوشه كوچكي از ذهنش شده بودم. حالا اين چشمان من بود كه رودخانه اي از آب شده بود و اگر يك كلام فقط يك كلام ديگر مي‌گفتم طغيان مي‌كرد وهمه احساسهاي پنهانم را بيرون مي‌ريخت. و همه چيز فاش مي‌شد و او اين را فهميد.  

_ اگر شما مايل باشيد شام در همين جا مهمون من باشيد همين جا مي تونيم با هم حرف بزنيم.

من پاسخش را با سر تكان دادن ساده‌اي جواب دادم و او رفت ومرا تنها گذاشت. من هم به اتاقم رفتم. بغضهاي مانده كه راه گلويم را بسته بود بيرون ريخت و راحت شدم. حالا به راستي عوض شدم به راستي. پنجره را باز كردم احتياج به هوا داشتم و نفس. شب خيلي زود آمد. از ظهر به بعد در حال تمرين مقابل آيينه بودم كه چه بگويم واقعيات زشت يا خيالات زيبا را‌؟. عصبي شده بودم. حالت عادي نداشتم. خيلي زودتر از موعد مقرر آماده شدم و در مقابل آيينه نشستم و به صورتم نگاه مي‌كردم. سرد و يخ زده و بي‌انعطاف بود. ساعت زود مي‌گذشت و من اين را نمي‌خواستم. چون نمي‌دانستم چه بايد به او بگويم با همه امتحان كردن‌هايم موفق نشدم به نتيجه مشخصي برسم. ساعت شام رسيده بود. من با لرزش پا بيرون رفتم. تك تك پله‌ها را به سختي پايين آمدم و مطمئن بودم كه صورتم زرد بود. او زودتر از من آمده بود و بر روي همان ميز دنج نشسته بود و باز هم نقاشي مي‌كرد. مرا كه از دور ديد كاغذ را با سرعت تا كرد و در جيبش گذاشت من روبرويش نشستم. پلكهايم به خاطر گريه‌هاي روز خسته بود. من ساكت بودم. او باز همان خنده ماسيده دوست داشتني‌اش را داشت. به چشمانش نگاه كردم. حرفهاي زيادي مي‌گفت درست مثل چشمان مرد رويايم. دلم مي‌خواست بدانم چشمان من چه مي‌گويد كه او با آنها به راحتي حرف مي‌زد.

_ شما ازدواج كرديد؟

اين جمله او بود كه بازي چشمانمان را پايان داد ومن به آرامي گفتم :

_ نه.

_ درست مثل من. چرا به اينجا اومديد؟

_ فرار.

_ از كي؟

_ از خودم از پدرم از مادرم از همه.

_ حالا مي‌خواين چه كار كنيد؟

_ نمي دونم شايد ادامه زندگي.

ما آن شب نمي‌دانم چند ساعت با هم حرف زديم؟. من واقعيت را گفتم نه خيالات زيبايم را. من آنقدر از واقعيات تلخ و نه چندان دلچسبم گفتم كه فكر مي‌كنم زشت‌تر از هميشه نشانم داد. بعد از اين چند ساعت فهميدم اين مرد خنده ماسيده بي‌نام را دوست دارم. تازه بعدار اينكه وارد اتاق شدم گرسنگي‌ام را حس كردم. چون من هيچ چيز نخوردم و فقط حرف زدم و چرند و پرند گفتم. آنقدر پراكنده حرف مي‌زدم كه خودم هم معني حرفهايم را نمي‌فهميدم ولي او با همان خنده ماسيده‌اش لبان پر تلاطم را دنبال مي‌كرد و سكوت داشت. من اولين بار بود كه راز دلم را به كسي گفته بودم. مثل اينكه او فرستاده‌اي از جانب خدا بود كه مرا گوش دهد. آن شب هم نمي‌دانم چگونه خوابيدم. با خيال مرد خنده ماسيده، در رويايم با او براي خودم زندگي ساختم ما دو بچه داشتيم كه يكي از دو بچه‌ام مثل او خنده ماسيده داشت اما شبيه من بود.

فرداي آنشب من تا ظهرخوابيدم. چشمانم هنوز خسته شب بود. زيرا ديشب زياد گريسته بود و زياد حرف زده بود. دلم مي‌خواست بسته نگه دارمش چون در آن حال خنده ماسيده را مي‌ديدم. زيادتر از هميشه گرسنه بودم با آرامش وصف نشدني از جايم بلند شدم و آماده رفتن به طبقه پايين شدم. برايم جالب بود كه نه اضطراب داشتم و نه ديگر عصبي بودم. با نهايت آرامش پله‌ها را پايين آمدم و به سمت ميز هميشگي مي‌رفتم كه كسي صدايم كرد.

_ خانم ببخشيد... آقاي اتاق 110 آن ميز گوشه را براي شما رزرو كردند و گفتند ناهار را مهمان ايشان در آن ميز باشيد يك كاغذ هم روي ميز گذاشتند.

سرم گيج مي‌خورد چند بار چشمانم را بستم و باز كردم تا بيدار شوم. اما من بيدار بودم پاهايم روي زمين چسبيده بود و نمي‌توانست به سمت ميز دنج برود. خدا مرا ديده بود ولي چرا آنقدر دير؟ چرا آن زمان كه در خانوداه‌ام بودم خدا مرا نديد؟ خدا ... خدا من چه بگويم شكرت كنم يا!؟... اين چه امتحاني بود كه از من كردي؟ ... خدايا با من چه كردي؟ ... تقريبا فلج بودم ولي به سختي خود را به طرف ميز كشيدم دلم نمي‌خواست كاغذ را بردارم. مي‌ترسيدم كه از نگاه كردنش پشيمان شوم. در دستم گرفتمش و بوييدمش. بوي همان مرد خنده ماسيده اتاق 110 را مي‌داد. با ترس زياد بازش كردم ... اين من بودم ... اين چهره من بود ... در اين روزها او چهره مرا مي‌كشيد... از همان شب اول او صورت مرا طرح مي‌زد. در نقاشي من همان روسري گلدار بر سرم بود ...چشمانم در عكس اين بار درياي آب بود ... او مي‌دانست كه چه كرده... او از قصد آن شب در اتاق مرا زد ... وگرنه اين كار احمقانه‌ترين كار روي زمين است كه مسافري در اتاق مسافر ديگري را بزند و از او يك تكه پارچه بخواهد ... مگر اينكه بداند چه كسي در آن اتاق است و او را بشناسد ... چرا همان موقع نفهميدم و به فكرم نرسيد ... باورم نمي‌شد. آن قدر درگير عكس بودم كه به خط نوشته شده زير عكس دير پي بردم زير عكس نوشته بود:

« من اين زن چشم رودخانه‌اي طغيان نكرده را دوست دارم»

احساس غريبي به من دست داد كه توصيفش محال بود. دلم مي‌خواست مادرم ... ميترا و يا حتي آقا اينجا بود تا همه چيز را از ابتدا بارها برايشان مي‌گفتم ولي هيچ كس اينجا نيست بايد همه چيز را براي خودم يكبار تعريف كنم.

او خودش آن روز نيامد و من تنها ناهار خوردم. از گارسن كاغذي خواستم و بر روي كاغذ نوشتم: من نقاشي نمي‌دانم ولي اين را خوب مي‌دانم كه «من اين مرد خنده ماسيده را دوست دارم». كاغذ را به گارسن دادم و از او خواستم به آقاي 110 تحويل دهد و به بالا رفتم. در مقابل پنجره باز شده اتاقم نشستم و تا نزديك صبح به خيابان نگاه كردم. به آسمان كه پر از ستاره بود و ماه كامل داشت. به مردمي كه در حال رفت و آمد بودند بعضي شاد و بعضي غمگين. بعضي با هيجان و بعضي آرام. به زن گدايي كه با بچه‌اي كه هميشه خواب بود و پشتش بسته بود اسپند دود مي‌كرد. به دختراني كه از ظهر تا شب در آن خيابان پرسه مي‌زدند و بعد از مدتي گم مي‌شدند. به دلار فروشاني كه بر سر هم كلاه مي‌گذاشتند. به آن معتادي كه خواب آلود و نيمه جان خميده در گوشه‌اي تا شب نشسته بود. به همه چيزهايي كه در اين شهر ترس‌آور پر بود نگاه مي‌كردم. آنقدر همه آنها زشت بود كه فكر خودم و دردم از سرم پريد و درد ديگران دردمندترم كرد. آن شب بر روي همان صندلي خوابم برد. فردا صبح زود مقابل اتاق 110 رفتم. مي‌خواستم در بزنم اما صداي داخل اتاق توجهم را به خود جلب كرد. صداي گريه بچه از داخل اتاق مي‌آمد دوباره به شماره روي اتاق نگاه كردم شماره درست بود اتاق شماره 110 . اما از درون اين اتاق صداي گريه بچه مي‌آمد. گوشم را به در چسباندم تا مطمئن‌تر شوم. اين صداي يك بچه بود و حالا صداي يك زن كه در حال آرام كردن بچه است. حالم دگرگون‌تر از هميشه بود. يعني چه شده؟ يعني مرد به من دروغ گفته؟ اما نه... شايد گارسن شماره اتاق را به من اشتباه گفته. او امكان نداشته كه به من دروغ بگويد. نمي دانم به چه شكلي خودم را به پايين رساندم. گارسن را كه در حال پذيرايي بود يافتم و از او سوال كردم:

_ آن كاغذ را كه به تو دادم به آقاي اتاق110 دادي؟

گارسن كه همچنان به كارش ادامه مي‌داد گفت:

_ كاغذ ... كدام كاغذ؟ ... حالتون خوبه؟.

_ ديشب ... ديشب بعد از شام من آن كاغذ را به شما دادم ... آقاي 110 آنجا آن ميز دنج را برايم رزرو كرد.

_ مطمئن هستم كه شما حال چندان مساعدي نداريد خانم ... از چه كسي صحبت مي‌كنيد؟... آقاي 110 كيست؟.

_ آقايي كه در اتاق 110 اين هتل اقامت داشتند. خود شما ديشب شماره اتاقش را به من گفتيد ... همان آقايي كه نقاش بودند ... همان آقايي كه براي من يك كاغذ روي آن ميز گذاشته بودند.

_ من چيزي به ياد نمي‌آرم خانم. تا اونجايي كه به ياد دارم چند شبي است كه در اتاق 110 هتل ما يك خانم و آقا با بچه كوچكشان اقامت دارند. ولي اگر بخواهيد من برايتان مي‌پرسم.

ديگر هيچ چيز نمي‌فهميدم. يعني چه؟ ديدم گارسن از آن دور آمد.

_ ببخشيد خانم گفتيد اسم اين آقا چيست؟

اسمش؟... نمي دانم من اسمش را نپرسيدم او هم نپرسيد. به گارسن گفتم:

_ نمي دونم ... اسمش را نمي‌دونم. فقط مي‌دونم كه نقاش بود. يك نقاش خنده ماسيده كه من دوستش داشتم. او هم من را دوست داشت. هنوز كاغذي كه در آن عكس مرا كشيده بود و برايم نوشته بود دوستت دارم دارمش بالا در اتاقم.

گارسن از اين حرف من به خنده افتاده بود دلم مي خواست با دستانم خفه‌اش مي‌كردم. ديگر تحمل نداشتم. به گريه افتادم. نفسم بالا نمي‌آمد. به سمت ميزهاي رستوران رفتم. پشت هر ميزي خنده ماسيده را مي‌ديدم كه نقاشي مي‌كرد. اما تا به او نزديك مي‌شدم غيب مي‌شد. از اين سو به آن سو مي‌دويدم. يعني من ديوانه شده بودم؟. باورم نمي‌شد. امكان نداشت. او واقعيت بود. او خودش از من روسري‌ام را گرفت. من اشتباه نمي‌كردم. او خيال نبود. او واقعيت بود. او وجود داشت. همه آدمهاي رستوران به من نگاه مي‌كردند و در گوش هم پچ پچ مي‌كردند و مرا ديوانه مي‌پنداشتند. ولي من دروغ نمي‌گفتم او رويا نبود واقعيت بود. چرا هيچ كس حرف مرا نمي‌فهميد. چرا هيچ كس باورم نداشت مثل هميشه ... يعني من خواب بودم. يعني همه اينها يك رويا بود. همه دورم حلقه زده بودند ومن هذيان مي‌گفتم. از همه سراغ مرد خنده ماسيده را گرفتم. ولي او هيچ جا نبود. مثل اينكه هيچ وقت وجود نداشته. من بايد به چه كسي مي‌گفتم كه او واقعيت بود. خدايا چرا با من اين گونه مي‌كني؟ اين مرد كه بود؟ اين مرد كه بود كه زندگي‌ام را آتش زد؟ آيا اين مرد هم جزيي از امتحان خدا بود؟ او مرا دوست داشت. او اولين كسي بود كه مرا و حرفهايم را مي‌خواست. ديگر هيچ چيز نفهميدم. از حال رفته بودم و مثل معركه‌گيرها معركه‌اي به دور خودم برپا كرده بودم. زني مرا كمك كرد و به اتاقم برد. داخل اتاق كه شدم هيچ كس را راه ندادم. در را بستم. بر روي تخت دو نفره‌ام خوابيدم و سقف را نگاه كردم. پنجره باز بود و باد بدي مي‌وزيد و پرده را با خود برده بود. نفسم بالا نمي‌آمد. سينه‌ام خس خس مي‌كرد. هيچ چيز را جز صورت آقاي 110 نمي‌ديدم. همه جا مقابلم بود. فكر مي‌كنم اين يك كابوس باشد و من بالاخره بيدار مي‌شوم و صورت خنده ماسيده را دوباره مي‌بينم. نقاشي‌ام ... نقاشي صورتم كجاست؟... با اين نقاشي به همه ثابت مي‌كنم كه راست مي‌گويم. نقاشي راكجا گذاشتم؟ يادم نيست ... هيچ چيز يادم نيست... همه جا را گشتم اما نيست نقاشي نيست ... من ديوانه شدم ...يعني همه را خيال كرده بودم و خواب مي‌ديدم .لباسهاي نو و جديدم همه سر جاي خود بودند پس خريد آنها واقعيت داشت پس آن مرد هم واقعيت داشت او انگيزه خريد اين لباسها بود پس واقعيت داشت. ولي چرا هيچ كس اين را نمي‌فهمد كه من راست مي‌گويم ... اما اگر او واقعيت است پس نقاشي كجاست؟ ...گيج و گنگ بودم. روسري گلدارم را برداشتم هنوز بوي او را مي‌داد. بوي دستانش را مي‌داد. از همان روزي كه دست چپش پر از روسري بود بوي دستانش را گرفته بود. اما من نمي‌توانستم به كسي ثابت كنم. تقريباً بي‌حال شده بودم. و ازبي‌حالي آرام. در گوشه‌اي از اتاق افتاده بودم و چشمانم مي‌گريست. مرد اتاق 110خنده ماسيده دوست داشتني‌ام يك رويا بود و تصوري در ذهنم كه ديگر نيست... روسري گلدارم را بر سرم كردم و به خودم پيچيدم كه صداي در زدن آمد. جاني دوباره در پاهايم پيچيد خودش بود آمده بود تا به همه بگويد كه واقعيت است. از جايم با سرعت بلند شدم در را كه گشودم باورم نمي‌شد اين آقا و مادر بودند كه در پشت در ايستاده بودند. مادر چشمانش گريسته شده بود و آقا با تمام اقتدارش شكسته شده بود. هر دو بيش از حد دوست داشتني شده بودند ولي من آن آدم قبلي نبودم آدمي كه بتواند به زندگي قبل برگردد. از آنها ترسيدم. زبانم بند آمده بود. دستم را براي نزديك نشدن آنها به خودم جلو گرفتم و عقب عقب رفتم. آنقدر رفتم كه خودم را در هوا احساس كردم و صداي جيغ مادر و خرد شدن كمر آقا در گوشم پيچيد. من در هوا مي‌چرخيدم با روسري گلدار. من از پنجره اتاقم به بيرون پرت شده بودم و باز هم تنها بودم. اي كاش لااقل طعم آرامش مادر را مي‌چشيدم و بعد در هوا معلق مي‌شدم. اي كاش لااقل آقا را مي‌بوسيدم و بعد خودم را در هوا مي‌ديدم. با صورت روي زمين افتادم. درد بدي در مغزم پيچيد و ديگر هيچ چيز نفميدم. فقط ديدم معركه‌اي دورم برپاست. كم كم چشمانم باز شد و مردم اطرافم را كه همه ناراحت و مضطرب بودند ديدم و مادر را كه به من نگاه مي‌كرد و فرياد مي‌كشيد و آقا را كه ديگر جاني برايش نبود. مادرم را بوييدم بوي آرامش مي‌داد ولي مثل اينكه او مرا نمي‌ديد مثل هميشه، آقا بر روي صورتم افتاد و من بوسيدمش و آروزيم برآورده شد ولي او به روي خودش نياورد. جاني براي بلند شدن نداشتم اما كسي از لابلاي جمعيت دستم را گرفت و مرا بلند كرد. همان آقاي اتاق110 با خنده ماسيده‌اش بود خوشحال شدم. فرياد زدم. ولي معركه‌بين‌ها آنقدر مشغول بودند كه صداي مرا نشنيدند. خنده ماسيده با چشمانم حرف مي‌زد و سكوت كرده بود. مرا با خودش به جايي كه نمي‌دانم كجا برد. تا دورها كه مي‌رفتيم صداي فريادهاي مادر و صداي شكستگي‌هاي استخوان كمر بابا را مي‌شنيدم. ما رفتيم من و اين مرد خنده ماسيده‌اي كه دوستش دارم به سوي سعادت و خوشبختي رفتيم.

بعدها وقتي يكبار مردي در حال تمييز كردن اتاقي از آن هتل كم مسافر بود در زير تخت كاغذي پيدا كرد كه عكس زني با روسري گلدار و چشمان اشك آلود نقاشي شده بود و زيرش نوشته شده بود: «من اين زن چشم رودخانه‌اي طغيان نكرده را دوست دارم»

مرد آن كاغذ را به سطل زباله انداخت و ديگر هيچ كس آن را پيدا نكرد.

 

از  این پس اگر بشود در پایان هر داستان لینکهایی درباره ادبیات داستانی خواهم گذاشت...لینک این بار دانلود ۵۰۰ رمان فارسی است که بد نیست بخوانیدشان. اگر در پی دی اف کردن بعضی فایلها مشکل بود این برنامه را دانلود کنید.

 

[ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 ] [ 2:20 ] [ الناز معتمدی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اینجا جایی برای داستان است...
۱. این وبلاگ شخصی نیست.
۲. هرکس حس کرد داستان می‌نویسد می‌تواند اینجا بنویسد. آماتور یا حرفه‌ای.
۳. حقوق هر داستانی برای نویسنده‌اش محفوظ است.
۴. حضور داستانهای مختلف از نویسنده‌های مختلف نشانه تایید ادبی از جانب مدیران وبلاگ نیست.
۵. اینجا بحثهای حاشیه و جدا از داستان وجود ندارد.
۶. هرکس بخواهد اینجا داستانی داشته باشد کافیست داستانش را به ایمیل وبلاگ بفرستد و همزمان کامنتی در اینجا مبنی بر فرستادن داستانش درج کند.
۷. مسئولیت دعوت بازدیدکنندگان برای خواندن داستان به عهده خود نویسنده داستان است.
موضوعات وب
امکانات وب

  • خرید vpn
  • قالب وبلاگ