|
گریه در آغوش داستان
| ||
|
29 قهرمانی که پدرم است دیروز حوالی عصر زنگ زدند تا فردا به دیدن پدر برویم. بیست و شش سال است ندیدیمش...یعنی من هیچ وقت ندیدمش... دلم میخواهد سیر نگاهش کنم.کاش میشد صورتش را میدیدم. دست مامان را گرفتهام. دستانش یخ زده و سرد است. او میدانست که پدر یک روز برمیگردد... تنها یادگارم از او عکسی بود که روی دیوار اتاقم زده بودم... پدرم در عکس شبیه قهرمانهای نقش اول فیلمهاست. بلند...مغرور...جذاب... قبل از ورود به سالن با مادر نگاهی به هم کردیم و نفسی عمیق کشیدیم. نمیدانستیم چند لحظهی دیگر پدر را چگونه خواهیم دید. وارد سالن شدیم. صداها را نمیشنیدم و آدمها را نمیدیدم. اینجا پر از تابوتهای پرچم پیچ است. مردی اشاره به تابوتی میکند.کنارش مینشینیم. انگار نفس نمیکشم. چشمهای مادر سرخ شده... بیست و شش سال در انتظار همین تابوت مانده بود. در تابوت را باز کردند. پدرم بستهای سفید رنگ شده بود اندازهی یک نوزاد... قهرمان من از امروز چند استخوان و یک پلاک نيمهی شکسته است... الناز معتمدی [ شنبه ششم آبان 1391 ] [ 20:21 ] [ الناز معتمدی ]
داستان تقدیر شده در هشتمین جشنواره کبوتر حرم سمنان- مهر 1391 28 پنج مهر شصت نور خورشيد از سوراخهاي پردة توري مستقيم ميخورد به چشمهايم. نميشود بيشتر خوابيد. با اينکه تختخواب گرم شده پتو را روي سرم مياندازم تا شايد دوباره خوابم ببرد. زير پتو به امروز فکر ميکنم. چند ساعتي ميشود که سيساله شدهام... چند ساعتي ميشود که... نميخواهم بيشتر از اين فکر کنم. پتو را با پاهايم پرت ميکنم از تخت پايين. تمام تنم عرق کرده. روي تخت مينشينم. خندة عکس روي ديوار بر سرم سنگيني ميکند. هر بار که از اتاق پشتي به اين اتاق آمدم، به عکس موسي نگاه کردم که لبخند ميزد. اين چند روزي که موسي رفته و تنها بودم هر روز رختخوابم وسط همين اتاق پهن است. از چند ساعت پيش دردها شروع شده. اين دو اتاق را مدام رفتم و آمدم. هنوز وقتش نيست. دکتر گفته بود يکي دو هفتة ديگر. موسي به همين اميد رفت. به عکس لبخند ميزنم؛ بچهاش عوض مهرباني لگدي به شکمم ميزند و من را بيشتر به خنده مياندازد. قبل از رفتن ميگفت: «اگر اين شيرمردي که تو شيکم توست رضاي منه که بدون واميسته عراقيها رو به کل نابود کنيم بعد مياد...نگران نباش اينقدر» و با همين حرفها رفت. يکي دو ساعت ديگر بيشتر به شروع عمليات نمانده. بچهها هرکدام گوشهاي براي خودشان خلوت کردهاند. عکس رضا را يواشکي از جيبم درآوردم تا کسي نبيند. عباس ديشب ميگفت: «آخرم عکس پسرت رو به ما نشون نداديا!... چشم نميخوره بده اين عکس رو ما هم ببينيم بخيل!» همان ديشب گذاشتمش توي جيبم. پسر من قرار است يک هفته ديگر بيايد. به هيچ کس نگفتم که اين، عکس معصومه است و پسرم از زير پيراهنش پيداست. اوّل دورم را نگاه کردم تا بچهها نبينند و دست بگيرند و بعد فوري بوسهاي بر عکس شکم معصومه زدم. صداي تيک تيک ساعت توي سرم پيچيده. نزديک يک صبح است. خوابم نبرد... هرچه کردم خوابم نبرد. پهلو درد گرفتم. بچه تکانهاي بدي ميخورد.کاش وقتي درد کمتر بود و هوا روشنتر ميرفتم پيش مامان. حالا تنها اين وقت شب چه گلي به سر بگيرم؟ مدام نفس عميق ميکشيدم و دست روي شکمم ميماليدم تا شايد بچه آرام شود و دردم کمي ساکتتر؛ امّا هر ساعت بدترم. دکتر به من گفته بود از دوازده مهر به بعد منتظر درد باش. هنوز هفت روز به دوازدهم مانده. خدايا چه کنم؟ يکساعتي هست که پياده و اسلحه به دوش در تاريکي ميرويم. فقط صداي خش خش پايمان را ميشنويم. صورتهايمان را سياه کردهايم تا استتار شويم. من و عباس گاهي که دورمان خبري نيست تنهاي به هم ميزنيم و ريز ريز ميخنديم. عباس سر شب در گوشم گفت: «مَشَدي نيگا کن ببين امشب ميخوام چه جوري شراب شهادت رو تا ته سر بکشم!» دلم نميخواست عباس در اين عمليات شهيد شود. دخترش دو ماهش نشده بود و عباس هنوز نديده بودش. با وجود خندههايمان تنم اضطرابي عجيب داشت. نتوانستم دمپايي به پا کنم. شايد بيشتر ترسيده باشم. درسته همينه وگرنه وقتش که الان نيست. دلم را به دريا زدم و پابرهنه رفتم به سمت خانة پري خانم. ميدانستم به قول خودش اگر دَرِ خانهاش را اين ساعت شب بکوبم حتماً سگ ميشود. اما چارهاي نداشتم. حياط يه وجبيمان را نميتوانستم درست راه بروم. فکر کنم ده دقيقهاي طول کشيد تا به در خانة پري خانم برسم. به زحمت در زدم. درد يک آن به وجودم آتش زد. بياختيار افتادم زمين و جيغ بلندي کشيدم. همة دنيا سياه شد. نميدانم چشممان به سياهي هوا عادت کرده بود يا واقعاً خورشيد زودتر قصد داشت طلوع کند. آسمان روشن بود و پر از ستاره. عباس جلوي من ميرفت و من پشت سرش. اسلحهها را از روي دوشمان برداشته بوديم و قدم قدم با احتياط ميرفتيم. پشت يکي از تانکها عباس نشست، من هم که چند قدم پشت عباس بودم نشستم. بچهها پشت ما ميآمدند. يک نگهبان عراقي جلوي تانک ايستاده بود و آواز ميخواند. عباس برگشت و چشمکي به من زد؛ من هم برايش سر تکان دادم. آرام از پشت تانک درآمد. پشت نگهبان ايستاد و دهانش را چسبيد. نگهبان دستش را به سرعت به سمت کمرش برد. متوجه چاقويش شدم. نشانه گرفتم و زدم. نور نارنجي رنگ گلوله را ديدم که رفت و نگهبان را خم کرد. عباس رهايش کرد. برگشت و نگاهي به من انداخت و خنديد. چشمم را به ثانيهاي بستم و زير لب گفتم: « يا ثامن الائمه! اي آقام... اين عمليات به اسم توئه نه؟ يه مددي برسون اين پسر دخترش رو ببينه بعد...» چشمهايم از دردي که تمام بدنم را سيخ ميکرد باز شد. روي صورتم آب پاشيده بودند. وسط اتاقِ پري خانم خوابيده بودم. با چند تا از زنهاي همسايه بالا سرم بودند. يادم آمد که خودم آمده بودم درِ خانهاش. صداها مبهم بود. همه نگران نگاهم ميکردند. پري با دستمال، عرق پيشانيام را خشک ميکرد...«دختر چرا زودتر نيومدي؟ توي اين سياهي شب حالا چي کار کنيم تو رو؟» من نگاهش ميکردم اما انگار نميديدمش. درد بدي بود. يکي از زنها از دم در فرياد زد: «اومد اومد.» پري خانم آرام با دستمال لبم را تر کرد و گفت: «ناراحت نباش مادر! قابله خبر کرديم.» ميترسيدم...درد اين بار ديگر نرفت...همانطور ماند... نفسم بالا نميآمد....زن داخل شد...رو کرد به پري خانم و گفت: «شوهرش کجاست؟» پري خانم جواب داد: «جبهه است.» قابله آمد کنارم و دستم را گرفت و سر تکان داد؛ دستي هم به شکمم ماليد. يکي از زنها با يک منقل اسفند که حسابي دود ميکرد از در داخل شد. چشمهايم را بستم و از ته دل جيغ کشيدم. چند دعا که بلد بودم خواندم و چشمهايم را باز کردم و فوت کردم سمت عباس. رو کرد به من و برايم ژست گرفت. نزديکم شد و نشست روبرويم و گفت: «حاج آقا دمت گرم! از کي تا حالا انقدر دست به شليکت خوب شده؟ مگه مَشَديا شليکم بلدن به قربانت؟». لبخندي زد و لبهايش که خشک شده بود را چسباند به پيشانيام. توي چشمهايش حلقة اشکي جمع شده بود. سرش را بالا آورد. آني از کنار سرش نوري نارنجي رنگي را ديدم که از دور نزديک ميشد. صدايم خفه شده بود. دهانم را باز کردم و به زور فرياد زدم: بخواب عباس! قابله روي شکمم افتاده بود و فشار ميداد. بچه نميآمد. ميگفت: «ذکر بگو...نفس عميق...جيغ بکش...فشار بده...يک دو سه...حالا...» بچهمان اسمش رضا بود...قرار بود او موسي باشد و پسرش رضا. ميگفت: «مگه ميشه بچه مَشَدي باشي و اسم بچهات رو نذاري رضا؟». همة ذکرهاي دنيا يادم رفته بود. فقط اسم موسي يادم بود و پسرش رضا. چسبيدم به يا امام رضا گفتن...يا امام رضا کمکم کن و صداي قابله که ميگفت: «يک دو سه حالا...». يا امام رضا کمکم کن... اين بار دردي آمد که همة وجودم خالي شد... بدنم سوخت؛ انگار آتش گرفته باشم. روي زمين پهن شدم. چشمم به عباس افتاد. او هم پهن شده بود روي زمين. لبم خشک شد. نگاهم روي عباس مانده بود. نميدانستم چه شدم. عباس تکاني خورد و سرش را برگرداند سمتم: «ميبينم که بچه مَشَدي امشب داره کولاک ميکنه» بهش لبخند زدم. لبم خشک شده بود. عباس چند لحظه نگاهم کرد. از روي زمين به سرعت بلند شد و سمتم دويد. «موسي...موسي داداش...موسي چي کار کردي پسر با خودت؟» صدايش آرامتر ميشد. تنم داشت گرمياش ته ميکشيد. سردم شد. لرزشي به تنم افتاد. ميخواستم دستم را به سمت عکس پسرم ببرم اما نميتوانستم حرکتش دهم. انگار خواب رفته بود. عباس بالا سرم بيصدا فرياد ميزد و دستش را محکم گذاشته بود کنار گردنم و فشار ميداد. آسمان روشنتر شده بود. چند بار سعي کردم رضا را صدا بزنم... در دلم فريادش ميزدم امّا صدايم در نميآمد... انگار خورشيد نورش را تابانده بود روي چشمم... بايد بلند ميشدم. نور خورشيد نميگذارد بخوابم تا روز تولدم را فراموش کنم. روز تولدم برايم بدترين روز دنياست... هيچ وقت دلم جشني نميخواست... از زماني که يادم است مامان اوّل اشک چشمش را در آشپزخانه پنهاني طوري که من نفهمم پاک ميکرد و با يک کيک وارد اتاق ميشد... بعد از اينکه شمع را فوت ميکردم رو ميکرد به عکس بابا که روي ديوار بود و ميگفت: «ببين عبدالرضايت يکسال بزرگتر شد و تو ...» الناز معتمدی [1] . اين داستان نگاهي به عمليات ثامنالائمه(شکست حصر آبادان) دارد که در بامداد روز پنج مهر سال 1360 آغاز شد. امّا شخصيتها و اتفاقات داستان واقعي نيست و برساختة ذهن نويسنده است.
[ چهارشنبه پنجم مهر 1391 ] [ 23:40 ] [ الناز معتمدی ]
حدود یکسال از آخرین به روز کردنها گذشته...باورم نیست این همه وقت را...دلتنگ اینجایمان بودم...خوب است داشتن مأمنی اینگونه... مجموعه ای در حال تدارک است که این هم یکی از داستانهای آن مجموعه است که البته شاید بعدها بارها و بارها بازنویسی شود تا در دل آن مجموعه جا خوش کند... ۲ ۷نود و هشت خط لبهای خشکیدهام را به سختی باز کردم. صدای علی بود، اما یادم نیست خواب بودم یا...؟! پاهای دردناکم را آرام به دیوار تکیه دادم. نود و هشت خط کشیده بودم که روزهایم گم شد... *** چند نفری وارد خانه شدند... از ترس چشمهایم به دهان علی بود که خوب عربی میدانست. یکی از آنها نزدیکم شد... پارچهٔ روی طاقچه را کشید... شمعدان عروسیمان پرت شد زمین و شکست... چشمهایم را با پارچه بست. چند لحظه بعد صدای تیر آمد... جیغ کشیدم... از راهرو و حیاط خانه گذشتیم. ساکت شده بودم تا مگر صدایی از علی بشنوم... هولم میدادند. مردی یکبند با صدای کلفتش فریاد میزد: - داخل...داخل...داخل...داخل پرت شدم توی ماشین... سرم به کنارهٔ در گرفت و دردی پیچید توی تنم... آه و ناله چند نفری به گوش میرسید...علی را صدا کردم امّا فقط صدای ناله میآمد. ماشین به راه افتاد...مدتی گذشت تا بالاخره ایستاد... راه طولانی ای رفتیم... صدای باز شدن دری آمد... دستهایی را پشتم حس کردم...سرم را خم کرد و چشمبند را برداشت... اتاق کوچکی بود که هیکل بزرگی جلوی نور تابیده شده در آن را گرفته بود. تا به خودم بیایم در را بست و همه چیز سیاه شد...سرم را بلند کردم ... محکم به سقف خورد... کورمال کورمال روی زمین نشستم، پاهایم جایی برای دراز شدن نداشت...سلول کوچکتر از آنی بود که فکر میکردم. زمان گذشت ...صدای خش خش پایی آمد و دریچهٔ روی در باز شد... یک سینی داخل آمد... داد زدم ... سراغ علی را گرفتم... ناگهان سینی رها شد روی انگشت پایم. از درد همانجا افتادم. زیر تنم پر از سنگریزه بود. یکی را برداشتم... بعد از چندین ساعت سکوت به گریه افتادم...تمام وجودم درد می کرد... با سنگ به دیوار زدم...یکبار...دوبار... محکم فشارش دادم... *** نود و هشت خط روی دیوار بود یعنی نود و هشت روز دوری من از علی... مثل همیشه صدای خش خش پا آمد و دریچه باز شد...داشتم با سنگریزه ها بازی می کردم...غذایی داخل نشد... دریچه باز ماند...صدای فریاد میآمد... بلند شدم ... چشمهایم را به دریچه چسباندم... شب بود... نور وسط میدانگاه مانع خوب دیدنم بود... مردی وسط میدان به طناب بسته شده بود و فریاد میزد... صدایش امّا ...صدایش آشنا بود... حنجرهام قدرت نداشت: - علی علی ... صدایم را بلندتر کردم: - علی... علی جان... مردی که گوشتهای شکمش با دویدن بالا و پایین میپرید به طرفم آمد. ثانیهای بعد با ته اسلحهاش... گرمایی از صورتم بیرون زد. روی زمین افتادم...دریچه بسته شد و همه چیز سیاهتر شد... [ شنبه چهاردهم مرداد 1391 ] [ 18:48 ] [ الناز معتمدی ]
داستان مهمان... ۲۶
طعمه
دختر فکر کرد چه دندانهای تیزی دارد .این را وقتی پسر داشت ران مرغ را در رستوران به دندان می کشید فهمید .زمان خداحافظی پسر لبهایش را به دستان لطیف دختر چسباند .چند لحظه مکث کرد و بو کشید . از بوی خونی که در آن رگهای ظریف و کبود می رفت و می آمد ،آب دهانش راه افتاد . [ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 ] [ 3:44 ] [ مهمان ]
حرفی نیست بعد از ماه ها به روز نکردن...فقط داستان چند لحظه پیشم را دوست داشتید بخوانید و بعدش هرچه دوست داشتید بگویید...دوست دارم بشنوم ...
۲۵
نگاهم نمی کند هنوز
در صف پمپ بنزین، در یک پیکان قدیمی کنار صندلی راننده نشسته بود. مأمور پمپ بنزین که شلنگ را در باک ماشینم کرده بود گه گاهی جلوی تصویری میآمد که در آینه میدیدم. انگار چند لحظه ای بود نفس نمیکشیدم. لبخندی که بر لب داشت برایم آشنا بود. بار اول، بیست و چند سال پیش در حالی که بدنش پر از ترکش بود در بیمارستان صحرایی با همین لبخند دیدمش. -درد نداری که میخندی؟ -عادته این خنده. بار بعد با پای خودش با یک بستهی روزنامهپیچ آمد. نگاهش کردم، او نگاهم نمیکرد. با رفقای مجروحش خوش و بش میکرد. خودم را بیتوجه نشان دادم و شروع به پانسمان یکی از مجروحین کردم. باند را میپیچاندم که دستی بستهی روزنامهپیچ را جلویم گرفت. نگاهش کردم. چشمش به بسته بود. -اگر جوابتون بله بود، این بار که اومدم این هدیه همراتون باشه. بسته را با تردید گرفتم. رفت. باز کردم. یک چادر سیاه بود با چند پر گل یاس. صدای بوق ممتد برگرداندم به پمپ بنزین. شیشه را پایین کشیدم؛ پول را به سمت مأمور گرفتم و پایم را روی گاز گذاشتم. شل کردم تا پیکان قدیمی جلو بزند. چند خیابانی رفتیم، هنوز مات بودم. به روزی رفته بودم که دوستش آمد و از قولش گفت دیگر نمیآید. من ماندم با چادری به سرم و دنیایی چرا! ماشین ایستاد. من هم ایستادم. رانندهی پیکان پایین آمد و از صندوق عقب یک ویلچیر درآورد. به سمت او رفت. روی ویلچیر نشست. نه پا داشت نه دست. عینک سیاهی به چشم داشت با همان لبخند همیشگی. اشکهایم آمد. پیاده شدم که با سرعت بروم سمتش. یک آن انگار کسی از عقب من را کشید و پرتم کرد زمین. چادرم لای در ماشین گیر کرده بود. سرم را بالا گرفتم. باز هم رفته بود. [ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 4:9 ] [ الناز معتمدی ]
داستان مهمان از یک دوست که استعداد نوشتن دارد ...بخوانید و نقد و نظر را هم فراموش نکنید ...
۲۴
بالهای سوخته پروانه
ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود، هوا گرگ و میش بود و صدای رگبار، گاه و بیگاه لابهلای درختان تنومند حیاط میپیچید. صدای تیک تاک ساعت سکوت وهمانگیز خانه را میشکست. نگاهش در اتاق چرخید و روی یک قاب کهنه با عکسی سیاه و سفید نشست. یک عکس دو نفره در فضایی زیارتی که هر دو دستهای خود را روی سینه به احترام زیارت بزرگواری گذاشته بودند. قطره اشکی از گوشه چشمانش آرام غلتید. نفس عمیق دیگری کشید. سردش بود اما زمان زیادی برای گرم شدن نداشت. سرمای نبودن را در آغوش کشید و چشمانش را بست و ذهنش روی خاطراتی کهنه آرام آرام به پرواز در آمد. علی در لباس رزم زیباتر از همیشه به نظر میآمد. مرد شده بود انگار. از پنجره قطار نگاهش را به نوعروسش هدیه کرد. پروانه دستی برایش تکان داد و با چشمان معصومش تا پیچ ریل راهآهن نگاهش را دنبال کرد. با اولین حالتهای غیر طبیعی در پروانه، لبخند مادر علی بر چهره تازه عروس 4 ماههاش نشست و آرام در گوشش گفت: مبارک باشد مادر و پروانه در 17 سالگی انتظار حضور فرزندی را میکشید که هنوز پدرش از حضور او بیخبر بود. هنوز شالگردن سفیدرنگ نوزاد کوچکش به پایان نرسیده بود که صدای زنگ خانه، نوید خبری شوم را برایش به ارمغان آورد و این بار جنگ برایش رهآوردی جدید داشت. پروانه با شکم برآمدهاش آرام آرام طول حیاط را طی کرد و خود را به جلوی در رساند. چادرش را تا روی ابروها پایین کشید و در پایین صورت جمع کرد و در را گشود. مردی که پشت در بود شبیه به علی بود اما او نبود. شبیه علی لباس رزم بر تن داشت اما علی نبود. مانند علی ریشهای مشکی صورتش را پوشانده بود اما علی نبود و مانند علی بوی عطر گل مریم میداد اما علی نبود. مردی که پشت در بود نامهای در دست داشت از آن دست نامههایی که بوی خاک و خون جنگ را میداد. وصیتنامه علی بود. اما علی هنوز زنده بود و این را مرد در شرایطی به پروانه گفت که نگاه بهتزدهاش پروانه روی نگاه به زمیندوخته مرد، مانده بود. اسارت علی فصل جدیدی در زندگی این نوعروس گشوده بود که برایش از روزگاری سخن داشت که روزهای انتظار مینامیدش. او رفت و پروانه در را بست و آرام آرام روی زمین پشت در نشست. هنوز قطره اشکی لابهلای پلکهایش مانده بود. چشمانش را آرام بست و سیل اشک روی گونههای پف کرده اش فرو ریخت. اسارت برای پروانه معنایی جز انتظار نداشت. انتظار و چشم به راهی برای عزیزی که فرزندش را در بطنش میپرورانید.اسارت برای پروانه درد سالها نگهداری از فرزندانی بود که معنای پدر را در قاب عکسی خلاصه خواهند کرد. زمستان شده بود و زمستان امسال سرد تراز سال پیش مینمود شاید سردی خانهای بی مرد با آمدن زمستان دو چندان شده بود. حیاط خانه با انبوه برف سپید شده بود و پروانه درد میکشید. پنجههایش را از درد روی فرش لاکی رنگ اتاق میکشید و فریاد میزد و بیگم، پیرزن قابله، با صدای فریاد نوزاد بلند خندید. لثههای بیدندانش، در نگاه پروانه وحشتناکترین صحنهای به نظر آمد که تا کنون دیده بود. بیگم بلند بلند خندید و فریاد زد دوقلو زاییدی دختر ... دو تا دختر خوشکل... و پروانه به این میاندیشید که نگهداری از یک فرزند بیپدر هم برای او افسانهای را میمانست و حال باید فرزندان علی را به تنهایی با دنیایی جدید آشنا میکرد... دنیایی پر از واژههای چشمبه راهی و انتظار و با این افکار چشمانش را بست و دختران کوچکش را در آغوش کشید. خاطره تولد مارال و مهسا زیباترین خاطره زندگی پروانه بود و با یادآوری این خاطره زیبا چشمان بیجانش برقی زد. دوباره نفس عمیق دیگری کشید و به صدای قدمهای مرگ گوش داد... تیک تاک ساعت از پایان لحظاتی خبر داد... تیک تاک... تیک تاک... و نگاهش چرخید و بر روی ساعت نشست... دوباره چشمانش را بست و لبهای خشکیدهاش را روی هم گذاشت و آب دهانش را به سختی فرو داد... مارال و مهسا خیلی زودتر از دیگر دختران همسن خود اولین گامهای خود را تجربه میکردند... پس از دوسال از اسارت علی اولین نامهاش به دست پروانه رسید ... نامهای پر از اندوه جدایی از نوعروسش و حال علی نمیدانست پروانهی او، اکنون مادر دو دختر زیبا و شیرین بود... پروانه پاسخ نامه علی را با اخباری خوب از حضور دو فرشته در زندگیشان آغاز کرد و برایش از دلتنگیهایی گفت که در سطور نامه نمیگنجید... برایش از خانهای گفت که هنوز گلهای شببویش، شبهای بهار و تابستان را معطر میکند و برایش از گلدانهای شمعدانی کنار حوض آب گفت که هنوز زنده و زیبا در کنار این خانواده سه نفره در انتظار به سر میبرند. از آن روز به بعد امید پروانه به بازگشت همسر رزمندهی در بند اسارتش دو چندان شد. هر روز عصر جلوی در خانه را آب و جارو میکرد. باغچه را تازه و زیبا نگه داشته بود و همه تلاشش را میکرد تا همه چیز خانه مانند همانروزهای اول زندگی مشترکشان باقی بماند. برخی از زنان همسایه به این انتظار پروانه میخندیدند و حتی بارها و بارها او را از بازگشت علی مأیوس کرده بودند و پیشنهاد طلاق غیابی و ازدواج مجدد به او میدادند اما پروانه در پاسخ همه آنها تنها یک جمله میگفت: علی من باز میگردد. دو سال از تولد مارال و مهسا میگذشت اما این دو فرشته معصوم با آن چهره زیبا و دلنشین، با موهای صاف و مشکی و بلندشان که وقتی میدویدند روی هوا به رقص در میآمد، هنوز نمیتوانستند حتی کلمهای بگویند و پروانه که بیشتر حواسش به زندگی و چشم انتظاری علی و یا نامهای از او میگذشت، از حرف زن همسایه متوجه این مطلب شد و نگرانیاش وقتی دو چندان شد که دکتر حرف آخر را به او زد: - خانم شما چه طور تا الان متوجه این قضیه نشدهاید ؟!!! این دخترها نه قدرت تکلم دارند و نه شنیدن...!!! این بیماری مادرزادی بوده و درمانی ندارد...!!! پروانه دوباره با دنیایی غم مواجه شده بود و مانعی دیگر برای خوشبختی... با چشمانی خیس و بارانی دست دخترهای معصومش را گرفت و به خانه آمد و تا چند روز از خانه بیرون نیامد. به سختی نفسی کشید و دلش از بهیادآوری حرفهای آن روزِ دکتر به دردآمد. عیب مادرزادی دو فرشته معصومش امروز او را در یک قدمی مرگ قرار داده بود و با یادآوری این دو دختر شیرین و دوستداشتنی که امروز با استعدادترین دانشآموزان پایه دوم ابتدایی دبستان نجمه بودند، پشیمان شد از تصمیمی که گرفته بود ... نگاهی به ساعت انداخت ... ساعت از 2 نیمه شب گذشته بود و صدای نفسهای آرام مارال و مهسا را دیگر از پشت در بسته اتاق خوابشان نمیشنید... یاد آن روز زیبای برفی افتاد... مارال و مهسا 6 ساله شده بودند که خبر آزادی تعداد دیگری از اسرا به گوش پروانه رسیده بود و خود را به تلفن عمومی سر کوچه رساند و به همرزم علی زنگ زد... سیروس یکی از بهتریندوستان علی بود که در جبهه هم همرزم او بود و لحظه اسارت علی را دیده بود. گوشی که برداشته شد صدای زمخت سیروس در گوش پروانه پیچید: -بله!!! - سلام آقا سیروس، پروانهام، همسر علی بهرامی. به جا آوردید؟ - سلام آبجی، بله. حالتون چه طوره؟ دختر کوچولوها چه طورن؟ طوری شده تماس گرفتید؟ - نه، راستش... راستش آقا سیروس، یکی از همسایه ها از رادیو شنیده یه گروه دیگه از اسرا رو دارن آزاد میکنن... میخواستم ببینم شما خبر ندارید که علی هم بین اونا هست یا نه؟ - جدا؟!!! من نشنیدم اما میتونم از دوستان بپرسم... بهتون خبرشو تا ظهر میدم... ایشاالله که دیگه چشمبه راهیتون داره به پایان میرسه... - ممنون، ممنون آقا سیروس ... ایشاالله...ایشاالله که خبر خوش برام داشته باشید ... فعلا خداحافظ . گوشی رو که گذاشت، لبخند عمیقی روی لبهایش نقش بست و خود را برای پایان 9 سال انتظار آماده میکرد... تا ظهر توان انجام دادن هیچ کاری را نداشت ... کمی حیاط را جارو میکرد و با وسواس خاصی به اطراف مینگریست... باید همه چیز را مرتب میکرد اما کاش در آن لحظات به اولین دیدار دو فرشته معصومش با پدر میاندیشید... دو فرشته بیزبانی که تکان دادن دستان کوچکشان تنها راه ارتباطیشان با دیگران بود، باید بعد از 6 سال زندگی، واژه پدر را در مردی معنا میکردند که برایشان غریبهای بیش نبود و علی، هنوز نمیدانست دو دختربچه معصومی که فرزندان او بودند، کرو لال هستند... انتظار آمدن خبری از جانب آقا سیروس، از انتظار این 9 سال گویی بیشتر به طول انجامید... ترس عجیبی در دل داشت... اضطرابی که در چشمانش موج میزد به مارال و مهسا نیز منتقل شد و آنها نیز با زبان بیزبانیشان و چشمان مشکی دُرشت و زیبایشان ترس خود را از رویارویی با پدر فریاد میزدند. تاریکی شب، لحظات پیش روی پروانه را به سوی تاریکی مرگ میکشاند و پروانه با یادآوری صحنه دیدارش با علی غمی بزرگ، قلبش را فشرد و چشمانش روی هم افتاد... آن روز، روز سقوط زندگی بیست و چند ساله پروانه به حساب میآمد. نفسهایش به شماره افتاده بود و چشمانش کمکم به روی زندگی بسته میشد... ذهن خستهاش را به تقلا واداشت تا باز هم به یادآورد: ساعاتی از ظهر گذشته بود که صدای کوبه در با صدای تپشهای قلب پروانه همنوا شد و به دنبال آن صدای قدمهای مادر در حیاط خانه پیچید که برای باز کردن در آرام آرام با دمپایی پلاستیکی طول حیاط موزائیک شده را طی کرد.... باقی لحظات مانند لحظات تند شده یک فیلم سینمایی از جلوی چشمانش میگذشت... آمدن علی... اما علی دیگر آن علی نبود... یکی از دستانش... صورت آفتاب سوخته و استخوانیاش ... موهایش که به سفیدی میزد ... لاغر و نحیف شده بود... با دیدن پروانه خندید و پا روی شرم و حیای مردانهاش گذاشت و همسرش را در آغوش گرفت اما فقط با یک دست... دخترها پشت چادر مادر خود را پنهان کرده بودند از آن مردی که ترسناکترین مردی بود که تا کنون دیده بودند... مردی ترسناک و سیه چرده با یک دست... پدر دخترها را در آغوش کشید و با اولین حرکتی که میان آنها و پروانه رد و بدل شد، مات و مبهوت ماند... عقب رفت و از پروانه پرسید: - دخترهای من اینها هستند؟ کر و لال؟!!! - علی جان، دخترهای ما با هوش ترین دخترهای مدرسهشان هستند - اما اینها کرولالاند! علی با فریاد این را گفت و باز هم باقی ثانیهها تند شد. این اولین برخورد علی از دیدن آن دو کودک بود... روزهای بعد، بی اهمیتیهای علی به این دو طفل معصوم، دعواها بالا گرفت، علی دیگر آن علی نبود، مردی شکسته بود که آثار جنگ علاوه بر ظاهرش روی تک تک رفتارهایش به وضوح دیده میشد، علی فریاد میکشید و هر روز دعوایی جدید راه میانداخت. روزی آب پاکی را روی دست پروانه ریخت.... - این دخترهای کرو لال باید به بهزیستی بروند... من فرزندان سالم میخواهم... من میخواهم زندگی کنم و فرزندان سالم داشته باشم نه کرو لال... - ما فرزندان سالمی در آینده خواهیم داشت، اما مارال و مهسا همه وجود من هستند... این دو فرشته مونس مادرشان در تمام سالهای نبود تو هستند علی و امروز جگر گوشههای مناند.. چه طور میتوانی علی این را بگویی؟ و پروانه هقهق گریههایش در فضای غمآلود خانه نشست آن روز را خوب به خاطر داشت... روزی که از خانه مادرش باز میگشت و علی بعد از مدتها با دخترها ملایم و خوب رفتار میکرد... پروانه نیز با همین اطمینان آنها را در خانه گذاشت تا به دیدن مادر بیمارش برود و وقتی بازگشت خانه خالی بود از صدای بی صدایی دخترها.... -دخترهایم کجا هستند علی؟ -همان جایی که باید از اول میبودند و پروانه درد تمام سالهای انتظار را در سیلی محکمی به صورت علی نشاند و چادرش را بر سر کشید و رفت.... وقتی مارال و مهسا را در بهزیستی دید دخترها از شدت گریه میلرزیدند... مادر را در آغوش گرفته بودند و از او جدا نمیشدند و پروانه با دو فرزند معصوم و بی زبانش که حتی قدرت فریاد زدن نیز نداشتند به خانه بازگشت ... دیگر آن خانه، خانه نبود، هر روز دعوا و فریاد و مارال و مهسا حتی از ادامه تحصیل نیز باز مانده بودند... دو طفل معصوم کابوس آن روز سرد در بهزیستی را با خود به همراه میبردند و دیگر حتی لحظهای دامن مادر را رها نمیکردند.... روزی کار به کتککاری رسید و بالهای عشق پروانه در آتش نفرت و کینه سوخت... صدای اذان صبح شنیده میشد که پروانه آخرین نفسهایش را میکشید... جوی خونی از مچ دستش روی فرش لاکیرنگ اتاق جاری شده بود ... همه چیز رو به پایان بود... پایان یک زندگی... و پایان یک صبر و شاید این 9 سال انتظار و درد، با او چنین کرده بود که باید این خانه و دختران معصومش را که در خواب ابدی به سر میبردند، رها کند و با بالهای سوختهاش پرواز کند... به جایی که دیگر هیچ کس از انتظار برایش نمیسرود ... انتظار آمدن مردی که آشیانه پر مهرشان را از هم پاشید... انتظار مردی که قاتل او و دو فرشته کوچکش بود... صدای اذان صبح در حیاط خانه پیچید و پروانه با بالهای سوختهاش دست در دست دو فرشته بیزبان با موهایی به سیاهی شب، پیچ کوچه را رد کرد و آخرین نگاهش را به خانه ویرانشده سالهای عشق و انتظار پاشید و پرواز کرد... روزهای بعد یکی از تیترهای صفحه حوادث خودکشی دستهجمعی یک زن و دو کودک ۸ ساله بود... کودکان با گاز خفه شده بودند و مادرشان نیز رگ خود را زده بود... سالهای سال پیرمردی یک دست جلوی در خانه ویرانشدهای هر روز مینشست و تا غروب به پیچ کوچه مینگریست و واژههای انتظار را با دیوانگی برای مردم همچون افسانهای فریاد میزد و میخندید... [ یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 ] [ 1:19 ] [ مهمان ]
داستان این هفته، یکی از داستانهای قدیمی من است ... داستان جدید بود ولی برای هماهنگی با یکی از سایتهای ادبی فعلا روی وبلاگ نمیگذارم تا دوهفته بعد که حتما شرحش را خواهم داد...
۲۳
اتاق من با پرده سبز مغزپسته ای چشمم رو از پتویی که تا سرم بالا کشیده بودم بیرون میآرم. اتاقم سبز رنگه. اثر نور آفتابیه که از پردهٔ مغز پستهای حمله کرده تو اتاق. اتاق جدیدی شده. آخه مامان دیشب پردهٔ جدید رو نصب کرد. موهام ولو بود روبالش و با عرق سر و گردنم مخلوط شده بود. پتو را کمی پایینتر کشیدم. دلم میخواست همه جای اتاقم رو یکبار دیگه نکاه کنم. روی شیشهٔ مانیتور کامپیوتر روی میز به اندازهٔ یک بند انگشت خاک نشسته و یکی با انگشت روش شکلک کشیده. از این کنایهها عقم میگیره. پتو را دوباره تا روی سرم بالا میکشم. احساس میکنم چشمام مثل چشمای وزغ، باد کرده. اثر گریههای شب گذشتهست. نمیدونم کی خوابم برده بود. امشب ملخا دوباره به مزرعهٔ ما حمله میکنن. از همین الان بوی تعفن مادر ملخ پدر ملخ و اون بچه ملخ مامانی تو مغزمه. نمیدونم این دو تا چه جوری حاضر شدن دختر شونو دودستی تقدیم بچه ملخه کنن. به جون خدا قسم اگه هر کسی ببینتشون قسم میخوره که قیافشون چیزی فجیعتر از ملخه. بابت همین اتهام پدر با دستای سنگینش که تا اون شب سنگینیشو حس نکرده بودم روی صورتم زد. چون کاغذی رو که موقع حرف زدن با ملخک از صورتش کشیده بودم پیدا کرده بود. دیشب وقتی مادر با دامن چین چینش اومد تا پردهٔ جدید رو نصب کنه حرفای مادرونشو که همیشه دریغش میاومد بگه شروع کرد. این دو تا فکر میکنن همه رو میتونن با دید خودشون عوض کنن. از این ور و اون ور گفت گفت گفت تا اینکه متوجه شدم داره محترمانه عذرمو از خونه شون میخواد. شایدم راست میگفت. سرم رو از زیر پتو در میآرم چشام گره میخوره به چشمای براندو. یادم افتاد دیشب قول دادم امروز اتاقم را کمی عاقلانه کنم. مبادا که ملخک ببنیه و جا بزنه. براندو الان چند سالی هست که رو دیواره تو چشماش حرفای زیادی هست. براش یک هفته سیاه پوشیدم و اشک ریختم. درست کنار چشم سمت راست براندو عکس جنازهٔ سرهنگه. روز تشییع جنازش بود از پنجرة اتاقم که اون روز سبز نبود از جنازش با پارچه ترمة روش عکس گرفتم. همون روز وسط گریه و زاری زنش لو داد که ستوان بوده ولی همیشه دوست داشته بهش بگن سرهنگ. من اگر جای زنش بودم هیچ وقت راز دل شوهرمو به کسی نمیگفتم. فکر کنم قیافهٔ سرهنگ اون موقع زیر ترمه دیدنی بوده. دوست داشتم بدونم اگه ملخک جای سرهنگ زیر ترمه خوابیده بود و من تو جمع گریه کنا چیکار میکردم. جنین نه ماهیای که سر وته شده دقیقاً چسبیده به جنازهٔ سرهنگ بند ناف مثل طناب دار دور گردنش پیچیده میل زیادی به بیرون اومدن از اون مخمصه تو چهرة جنین موج میزنه که هیچ وقت برام تموم نمیشه میل زیادی به زندگی توی این دنیای لجنمال اما من وقتی اندازة این وروجک بیریخت بودم دلم نمیخواسته بیرون بیام صدای هوارای مامان رو انگار یادمه دکتر هم هول شده کتف منو گرفته کشیده بیرون از همون روز بود که متوجه شدم کتف سمت راستم کج و کولست و با همة آدما فرق داره. چخوف دقیقاً زل زده تو طناب دار جنین و فروغ فرخزاد پشت به پشت چخوف است و رو به من. مدتها تو مسیر هر روزم پشت شیشة کتاب فروشی میدیدمش طوری منو نگاه میکرد که انگار یه طلب بزرگ از من داره تا اینکه بالاخره با پرویی اومد تو اتاقم و من احساس کردم از زیر طلب سنگینی شانه خالی کردم اما چند روز بیشتر نگذشته بود که احساس کردم تنهایی خاصی در نگاه فروغه گشتم و گشتم تا یک عکس از شاپور پیدا کردم و چسبوندم در آغوش فروغ خیلی به هم میاومدن و من بعد از این همه سال آشتیشون دادم و احساس فتح بزرگی کردم و کنار عکس شاپور مامانه که با یک دستمال پارچهای در دست زل زده به من دستمال پارچهای دستش یکی از بلوزهای قدیمیم بود که چند وقتی بود برام کوچیک شده بود اما من خیلی دوستش داشتم. -: د پاشو تو هم یه کمکی بده. زمین اتاقشو نگاه کن انگار نه انگار که امروز مهمون داریم. نگاهمو از نگاه مامان میدزدم رو زمین. راست میگفت تمام زمین اتاق پر از کاغذهای تیکه پارهٔ نوشتههای دیشب بود که رو اکثرشون با گل و امضا پر شده بود. هرموقع تو نوشتن کم میآرم متوسل گل و امضا میشم تا فکرم باز شه. چشمم از زمین میدوئه رو میزم تقویم رو میزیم مال سال پیشه که از ماه دی به این طرف برگههای ماههای تلف شده رو دور نریختم. کامپیوتر شکلک دار مغزم را میسابه. جاقلمی پر از خودکارهای تموم شدهست که حوصلهٔ دور ریختنشون رو نداشتم. حالا که فکر میکنم میبینم پردهٔ مغز پستهای نو اتاقم اصلاً به این اتاق و صاحبش نمیخوره. تور کهنهٔ رنگ و رورفتهٔ دیشبی که از اول مال اتاق من بود خیلی به همه چیز این اتاق بیشتر میخورد. پتو رو کنار زدم از جام بلند شدم موهای عرق کردمو با یک گل سر به کف سرم که بدجوری خارش داشت وصل کردم. نوشتههای دیشب را از روی زمین برداشتم دیشب احساس میکردم یک شاهکار ادبیست. پنجرهٔ اتاقم را باز کردم زن سرهنگ تو حیاط نشسته بود و انگشت سبابش رو تا انتهای بند دوم تو دماغش کرده و فکر میکند هیچ کس نمیبیندش دستش رو بیرون میآره و روی سنگ روی زمین میماله. شاهکارای ادبیم رو از وسط پاره میکنم و به پایین پرت میکنم. با قر بدی به پایین میروند. مثل رقصیدن من میمونه. چقدر عروس مضحکی میشم شب عروسی وقتی مهمونا ازم بخوان برقصم. از جلوی پنجره برمیگردم مامان مشغول شده بود و اول از همه یقة شاپور رو گرفت و با نفرت خاصی که از چشماش پیدا بود کَند بعد از اون فروغ و چخوف و جنین و سرهنگ و آخر هم براندو جون دلم تاپ تاپ میکرد که چیکارشون میکنه مثل اینکه اول دل دل میکرد از وسط پارشون کنه ولی بعد همه رو جمع کرد و زیر تختم انداخت احتمالا ًاز ترس من این کارو کرد. باید میشُستم کامپیوتر رو میز و جاقلمی رو و در آخر خودمو. خودم رو از دنیای شاپور و فروغ و چخوف و نوزاد و سرهنگ و براندو که مال من بود پرت میکردم به دنیایی که مال من نیست و از آنِ سرزمین ملخها بود. دنیایی که شاید نتونم توش حتی نفس بکشم. از صبح فهمیدم که پردپردهٔ مغز پستهای جدید بدجوری داره روی شاهرگم فشار میآره. حالا اتاق لخت سبز من دیگه به صاحبش با این سر و شکل نمیخوره. [ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ] [ 22:36 ] [ الناز معتمدی ]
[ شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 0:13 ] [ مهمان ]
داستان این هفته من از همان سری نوشته هایی است که به نام «تاکسی نوشت» گاهی در صفحه شخصی ام می نویسم. نوشته هایی کوتاه که گاه شبیه طرح هستند. شاید این هم شبیه طرح به نظر برسد.نظر شما چیست؟
۲۱ آینه
[ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 20:29 ] [ سمیه رشیدی ]
من آدم حاشیه نیستم...آدم خودم رو بزرگ کردن نیستم...آدم با فحش و حرفهای رکیک به بالا رسیدن نیستم...من آدم با کنایه رشد داده شده ای نیستم... من آدم آرامشم...هرچند این روزها من میدوم و آرامش کیلومترها با من فاصله داره...من توی ادبیات یه گوشه رو گرفتم دارم میرم جلو...اصلا من عاشق این گوشه ای هستم که دارم توش میرم جلو...اصلا من نمیخوام برم برسم به اون قله که خیلی ها میپرستنش...اصلا آقا من هیچی نیستم...خیال همه راحت...قله ها مال قله دوستان! باز هم داستان قدیمی و باز هم کوتاهی من در ننوشتن داستان جدید و باز هم کارها و مشغله های زیاد که خوشحالم آنها هم ادبیات هستند... داستانی که میخوانید مال دوران جوانی ام است...سال ۸۳... یک روز یک تصویر از یک خنده در ذهنم نقش بست و بعد این داستان متولد شد...بخوانیدش...انتقاد رویش آزاد است....فقط داستان را با حال من مقایسه نکنید...داستان هفت سال پیش شاید متعلق به الناز هفت سال پیش بوده نه الناز کنونی... این داستان در مجموعه داستان " جمعه پنج دی هشتاد و دو" چاپ شده است و چند تایی هم جایزه و سکه نصیبم کرد...سکه هایی که امروز هیچ کدامشان را ندارم و فقط چند لوح تقدیر برایم مانده...
از این پس اگر بشود در پایان هر داستان لینکهایی درباره ادبیات داستانی خواهم گذاشت...لینک این بار دانلود ۵۰۰ رمان فارسی است که بد نیست بخوانیدشان. اگر در پی دی اف کردن بعضی فایلها مشکل بود این برنامه را دانلود کنید. [ سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390 ] [ 2:20 ] [ الناز معتمدی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||