<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>گریه در آغوش داستان</title>
<link>https://2hook.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 15 Sep 2011 00:14:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>طعمه - ب.س</title>
<link>https://2hook.blogfa.com/post/37</link>
<description>داستان مهمان... ۲۶ طعمه دختر فکر کرد چه دندانهای تیزی دارد .این را وقتی پسر داشت ران مرغ را در رستوران به دندان می کشید فهمید .زمان خداحافظی پسر لبهایش را به دستان لطیف دختر چسباند .چند لحظه مکث کرد و بو کشید . از بوی خونی که در آن رگهای ظریف و کبود می رفت و می آمد ،آب دهانش راه افتاد . دختر گفت :برا فردا کجا قرار بذاریم ؟ پسر بلافاصله جواب داد :خونه ی من ! دختر با خوش خیالی گفت :باشه پس فردا می بینمت هر دو از هم جدا شدند .پسر فکر کرد زود تر برود وآخرین</description>
<pubDate>Thu, 15 Sep 2011 00:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>meh</dc:creator>
<guid>2hook.blogfa.com/post/37</guid>
</item>
<item>
<title>بالهای سوخته پروانه - ستاره</title>
<link>https://2hook.blogfa.com/post/35</link>
<description>داستان مهمان از یک دوست که استعداد نوشتن دارد ...بخوانید و نقد و نظر را هم فراموش نکنید ... ۲ ۴ بالهای سوخته پروانه ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود، هوا گرگ و میش بود و صدای رگبار، گاه و بیگاه لابه‌لای درختان تنومند حیاط می‌پیچید. صدای تیک تاک ساعت سکوت وهم‌انگیز خانه را می‌شکست. نگاهش در اتاق چرخید و روی یک قاب کهنه با عکسی سیاه و سفید نشست. یک عکس دو نفره در فضایی زیارتی که هر دو دست‌های خود را روی سینه به احترام زیارت بزرگواری گذاشته بودند.</description>
<pubDate>Sat, 11 Jun 2011 21:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>meh</dc:creator>
<guid>2hook.blogfa.com/post/35</guid>
</item>
<item>
<title>اتاق من با پرده سبز مغزپسته ای- الناز معتمدی</title>
<link>https://2hook.blogfa.com/post/34</link>
<description>داستان این هفته، یکی از داستانهای قدیمی من است ... داستان جدید بود ولی برای هماهنگی با یکی از سایتهای ادبی فعلا روی وبلاگ نمیگذارم تا دوهفته بعد که حتما شرحش را خواهم داد... ۲ ۳ اتاق من با پرده سبز مغزپسته ای چشمم رو از پتویی که تا سرم بالا کشیده بودم بیرون می‌آرم. اتاقم سبز رنگه. اثر نور آفتابیه که از پرده ٔ مغز پسته‌ای حمله کرده تو اتاق. اتاق جدیدی شده. آخه مامان دیشب پرده ٔ جدید رو نصب کرد. موهام ولو بود روبالش و با عرق سر و گردنم مخلوط شده بود.</description>
<pubDate>Tue, 07 Jun 2011 19:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>2hook</dc:creator>
<guid>2hook.blogfa.com/post/34</guid>
</item>
<item>
<title>گل سرخ شیشه ای - ليژيا گیاگو</title>
<link>https://2hook.blogfa.com/post/32</link>
<description>داستان این هفته مهمان ما، داستانی دیگر از ليژيا گياگو عزیزم...بخوانید و نقد و نظر خود را بنویسید... ۲ ۲ گل سرخ شیشه ای دخترک خاکستری پوش در میان رنگ خانه های سنگی اطرافش گم شده بود , خانه های سر به فلک کشیده خاکستری رنگی که خیابان وسیع زندگی را محاصره کرده بودند , خیابان خاکستری رنگی که دخترک خاکستری پوش را در خود جای داده بود. دخترک خاکستری پوش در آن ساعات آغازین روز , تک و تنها در هاله ای از رنگ های طوسی که با روشنی هوا می رفت تا شروعی به رنگ خود داشته</description>
<pubDate>Fri, 20 May 2011 20:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>meh</dc:creator>
<guid>2hook.blogfa.com/post/32</guid>
</item>
<item>
<title>آینه بغل!!- سمیه رشیدی</title>
<link>https://2hook.blogfa.com/post/30</link>
<description>داستان این هفته من از همان سری نوشته هایی است که به نام «تاکسی نوشت» گاهی در صفحه شخصی ام می نویسم. نوشته هایی کوتاه که گاه شبیه طرح هستند. شاید این هم شبیه طرح به نظر برسد.نظر شما چیست؟ ۲ ۱ آینه امروز عاشق یکی از مسافرهایم شدم. دختر زیبایی که پشت سرم نشسته بود و من در آینه، چشمهایش را می دیدم و تکه ای از موهای مشکی اش را . عاشقش شدم. درست وقتی که با صدای نازک و دخترانه اش، آرام و شمره در جواب زنگ تلفنش گفت: «دیگر همه چیز بین ما تمام شد…»</description>
<pubDate>Tue, 17 May 2011 16:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>somi</dc:creator>
<guid>2hook.blogfa.com/post/30</guid>
</item>
<item>
<title>تصویر یک خنده - الناز معتمدی</title>
<link>https://2hook.blogfa.com/post/28</link>
<description>این داستان در مجموعه داستان &quot; جمعه پنج دی هشتاد و دو&quot; چاپ شده است و چند تایی هم جایزه و سکه نصیبم کرد...سکه هایی که امروز هیچ کدامشان را ندارم و فقط چند لوح تقدیر برایم مانده... ۱۹ من این مرد خنده ماسیده را دوست دارم دلم مي‌خواست تنها باشم تا كمي فكر كنم به همه چيز، به همه چيزهايي كه مرا به اينجا كشاند. مني را كه تا ديروز هيچ كس با اين شكل و قيافه نديده بود. امروز براي اولين بار چادر از سر برداشتم، تنها در خيابان ساعتها قدم زدم و حالا وارد يك هتل كم مسافر</description>
<pubDate>Mon, 09 May 2011 22:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>2hook</dc:creator>
<guid>2hook.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title>بامیه های رنگی - ستاره رفعت</title>
<link>https://2hook.blogfa.com/post/27</link>
<description>داستان مهمان وبلاگ این شنبه داستان بامیه های رنگی سرکار خانم طاهره(ستاره) رفعت است...امیدوارم بخوانید و نظرات و نقدهاتون را جهت کمک به این دوست عزیزمون در اینجا درج نمایید... ۱۸ بامیه های رنگی صدای جیرجیر در که پیچید سرش را برگرداند سمت درب داروخانه. با ورود هر کس چشمانش به سمت در می‌چرخید. هنوز چرایش را نمی‌دانست. منتظر کسی هم نبود. اما این صف طولانی جلوی پیشخوان داروخانه و صداهای درهم «دکتر، دکتر» در مغزش رژه می‌رفت.</description>
<pubDate>Sat, 07 May 2011 11:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>meh</dc:creator>
<guid>2hook.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title>عقیده؟ خرافه؟- سمیه رشیدی</title>
<link>https://2hook.blogfa.com/post/25</link>
<description>داستان مهمان وبلاگ، سرکار شبنم کاظمی که شنبه در این وبلاگ منتشر شد، به دلیل آن به عقیده ای شاید خرافی اشاره داشت، یکی از داستانهای قدیمی ام را به یادم آورد که من نیز در آن از یک عقیده ی خرافی سود جسته و داستانی را با آن به پایان رسانده بودم. دیدگاهی که نمی دانم باید عنوان عقیده بر آن نهاد یا خرافه. به هر رو، بد ندیدم حالا که بحث استفاده از این نوع عقاید و خرافات به واسطه ی داستان ایشان، باز است، من نیز همان داستان را اینجا بنویسم تا نظرات در پی هم آیند.</description>
<pubDate>Mon, 02 May 2011 20:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>somi</dc:creator>
<guid>2hook.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>3تا دونه تخم مرغ - شبنم کاظمی</title>
<link>https://2hook.blogfa.com/post/24</link>
<description>سومین داستان میهمان گریه در آغوش داستان...حتما بخوانید و حتما با نظرات خود نویسنده داستان را یاری کنید...سایر دوستان در صورت تمایل به نقد داستانهای کوتاه و کوتاه کوتاه خودشون میتوانند آثار خود را به ایمیل وبلاگ ارسال نمایند. ایمیل وبلاگ: 2adabiyat@gmail.com ۱۶ ۳ تا دونه تخم مرغ نیم ساعتی به ظهر مانده بود که صدای خانم &quot;ص&quot; در راه پله ها پیچید.خانم &quot;ه&quot; در را باز کرده و داد زده بود : _&quot;جانم!&quot; و فکر کرده بود : &quot;فکر میکنه همه مثل خودش ...&quot; + &quot;ببخشین.</description>
<pubDate>Sat, 30 Apr 2011 13:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>meh</dc:creator>
<guid>2hook.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
<item>
<title>دیار بی کوله ها- ليژيا گياگو</title>
<link>https://2hook.blogfa.com/post/22</link>
<description>در صورت تمایل داستان های کوتاه یا کوتاه کوتاه خود را برای نقد و نظر به ایمیل وبلاگ بفرستید... نیازی به حرفه ای بودن نیست...ولی نوشتنی که همراه با نظر حتی چند نفر باشد شکل دیگری به خود میگیرد...پس داستانهای خود را در هر سبکی برای ما بفرستید... ایمیل وبلاگ: 2adabiyat@gmail.com ۱۴ دیار بی کوله ها پیرمرد از راه دور افتان و خیزان با باری سنگین بر پشت به پیش می آمد. گهگاه میافتاد اما کشان کشان خود را به جلو میکشاند و برمیخواست.</description>
<pubDate>Sat, 23 Apr 2011 15:48:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>meh</dc:creator>
<guid>2hook.blogfa.com/post/22</guid>
</item>
</channel>
</rss>
