داستان مهمان...

۲۶

 

طعمه

 

دختر فکر کرد چه دندانهای تیزی دارد .این را وقتی پسر داشت ران مرغ را در رستوران به دندان می کشید فهمید .زمان خداحافظی پسر لبهایش را به دستان لطیف دختر چسباند .چند لحظه مکث کرد و بو کشید . از بوی خونی که در آن رگهای ظریف و کبود می رفت و می آمد ،آب دهانش راه افتاد . 
دختر گفت :برا فردا کجا قرار بذاریم ؟ 
پسر بلافاصله جواب داد :خونه ی من !
دختر با خوش خیالی گفت :باشه پس فردا می بینمت 
هر دو از هم جدا شدند .پسر فکر کرد زود تر برود وآخرین لکه های قهوه ای شده ی درو دیوار خانه اش را پاک کند و دختر فکر کرد چه دندان های سفید و تیزی داشت این پسر !


بادباک سوار