گل سرخ شیشه ای - ليژيا گیاگو

 

داستان این هفته مهمان ما، داستانی دیگر از ليژيا گياگو عزیزم...بخوانید و نقد و نظر خود را بنویسید...

 


۲۲

 

گل سرخ شیشه ای

 

دخترک خاکستری پوش در میان رنگ خانه های سنگی اطرافش گم شده بود , خانه های سر به فلک کشیده خاکستری رنگی که خیابان وسیع زندگی را محاصره کرده بودند , خیابان خاکستری رنگی که دخترک خاکستری پوش را در خود جای داده بود. دخترک خاکستری پوش در آن ساعات آغازین روز , تک و تنها در هاله ای از رنگ های طوسی که با روشنی هوا می رفت تا شروعی به رنگ خود داشته باشد در گوشه ای زیر چراغ خاموش شده از شب قبل ایستاده بود و با نگاه هراسانش اطراف را می کاوید و دستان لرزانش گل سرخ شیشه ای ای را در میان انگشتان خود مضطربانه می چرخاندند . سکوت و تنهایی در فضا موج می زد.دخترک گل سرخ شیشه ای خود, تنها رنگ متفاوت در آن محیط را, در زیر کت مندرس طوسی رنگش , روی قلب کوچکش جای داد و به انتظار نشست, در آن صبح تنهایی زندگی , در خیابان طوسی رنگ محاصره شده میان خانه های سنگی , تکیه زده به ستون چراغی خاموش شده , با نگاهی امیدوار, جستجوگرانه در انتظار یافتن امیدی برای بقای آن گل بود.

*******


نگاهشان از دور بهم گره خورده بود, در هر قدمی که غریبه در طول آن خیابان سنگی زندگی از میان دیگر عابرین بسمت او برمیداشت, این نگاه نزدیک تر می شد. دخترک قلبش به تپش درآمد, خون به صورتش دوید, ده قدم, نه قدم, هشت قدم ......سه قدم ... غریبه همچنان نگاه در نگاه او گام به گام به او نزدیک تر می شد. دستان دخترک از زیر کت مندرس طوسی رنگش محکمتر به دور گل سرخ شیشه ای اش فشرده شدند. یک قدم و حالا ... دخترک گل سرخ شیشه ای اش را به سمت غریبه گرفته بود. غریبه ایستاد و همچنان که با تعجب به گل چشم دوخته بود کیف کارش را روی زمین گذاشت , بعد از دقایقی گل را از دستان دخترک هیجان زده گرفته در دستان خود چرخاند. خریدارانه گل کوچک را زیر و رو کرد و لبخند تمسخرآمیزی به لب نشانده گل بی ارزش را انداخت و کیف کارش را برداشته به راه خود ادامه داد. یک قدم , دو قدم, سه قدم ... و همچنان دور شد تا اینکه از نظر ناپدید گشت . اما هزاران هزار تکه شکسته شده گل سرخ پخش شده روی زمین در زیر تابش اشعه های تازه از خواب بیدار شده آفتاب که با کنجکاوی سر برآورده  بود تا چهره دخترک را ببیند می درخشیدند , همچنان که قطرات اشک بر گونه های دخترک که خم شده بود تا تکه های گل سرخش را از روی زمین جمع کند , می درخشیدند, قل می خوردند و در کنار قطعات شیشه ای گل سرخ جمع شده در دستانش جای می گرفتند.


*******


غریبه دیگری در کنار او خم شد و در جمع کردن قطعات شیشه ای گل سرخ به کمکش پرداخته قطعات شکسته گل را ناشیانه و جابجا بهم چسباند. گرچه این غریبه قصد کمک داشت لیکن شیارهای عمیق پیکره گل تغییر شکل داده, زخم های دردناک گذشته شکسته اش را فریاد می زدند.دخترک همچنان می گریست. غریبه دیگر چه می توانست برای گلی این چنین شکسته انجام دهد؟ پس دخترک را بحال خود رها کرده از آنجا رفت.


*******


غریبه سوم , کتاب به دست آمد. او هم به قصد کمک نظری بر آن گل شکسته افکند. بدنبال یافتن چاره کتابش را گشود. ساعت ها گذشت. افکار غریبه لابلای واژه های کتابش گم شده بودند. گل شکسته به فراموشی سپرده شده بود. بار غمی کهنه همچنان بر سینه دخترک سنگینی می کرد. درحالیکه غریبه واژگان کتاب را برایش روخوانی می کرد, او آرام آرام از آنجا دور شد . گوش هایش از واژه پر شده بودند, او بدنبال مرهمی برای شکستگی های گلش بود.


*******


زیر ستون چراغی خاموش شده, پشت کرده به پیاده روی سنگی زندگی , گل شیشه ای سرخ رنگی بدست در میان آن فضای مه آلود طوسی رنگ ایستاده بود و داستان گل سرخش را برای خود مرور می کرد. عابرین از پشت سر او می رفتند و می آمدند, اما او به هیچ یک اعتنایی نداشت و هر که را که سکوت تلخ تنهایی او را در هم می شکست با غضب از خود می راند.
روز ها از پی هم گذشتند , دخترک آخرین نگاه خود را به آن گل سرخ شیشه ای انداخت. گلی که با تلنگری کوچک در هم فرو میریخت, گلی که با هر تماس دستی نیاز به تعمیر و مرمت داشت و حتی با وجود آن هم باز به شکل قبلی خود در نمیامد. گلی که سنگینی هزاران هزار خطوط شکسته بهم چسبانده شده را بر دل کوچک خود حمل می کرد.
دخترک گل را در زیر همان چراغ خاموش شده از شب های قبل نهاد و قدم زنان از خیابان سنگی ای پر از خرده شیشه های گل های شکسته دیگران عبور کرد, گل های خرد شده ای که زیبایی رنگ سرخشان در زیر لایه های عمیق غم و ناامیدی صاحبانشان برنگ بستر سنگی خود درآمده بود.دخترک آنجا و گل سرخش را برای همیشه ترک کرد و رفت.

*******


دخترک خاکستری پوش در میان رنگ خاکستری پوشان دیگری که در اطرافش در هم میلولیدند گم شده بود . او در میدان شلوغی پر از گل های خاردار در میان جمعیت عظیمی با لبخندی تصنعی به لب ایستاده بود... دیگر در انتظار هیچ عابری که گذرش به پیاده روی خلوت زندگی اش بیفتد نبود, او در شلوغ ترین محله زندگی قرار داشت. دیگر گل شیشه ای بدست نداشت که نگران شکستنش باشد, او با بغلی پر از گل های خاردار ایستاده بود.گل هایی که می توانستند پرپر شوند اما مهم نبود, تعدادشان زیاد بود, خار داشتند و دست پرپر کنندگانشان را زخم می کردند. گل هایی که در دستان زخم شده از خار گل های دیگران به انتظار زخم کردن دست دیگری لحظات را با لبخند وحشیانه به لب طی می کردند.
گل شیشه ای سرخ رنگ دخترک در زیر چراغ خاموش شده از سال ها قبل, پوشیده از لایه های خاکستری رنگ گرد و غبار زمانه به انتظار بارانی از دستان دخترک بود.

*******


قطعه چوبی سنگین با شدت بر کف خیابان در کنار گل دخترک افتاد. مردی خسته و زخمی خود را بر زمین افکنده گل را از روی سنگ ها برداشت. گل خیس شد از اشک ها و بوسه های مرد. لایه های گرد و غبار گل شسته شده, زیبایی رنگ سرخش دوباره جلوه ای به آن خیابان سنگی بخشید.
مرد زخمی گل را بر قلب خود نهاده, بار چوبی اش را دوباره بر دوش کشیده از میان فرش گل های خورد شده ای گذر کرد که برای احیای تک تک شان متحمل رنچ های فراوان گشته بود, اما صاحبانشان دیگر توجهی به وجود آن گل ها نداشتند.او بدنبال صاحب این یک گل رفت تا به آنجا که صاحبان گل های شکسته دیگر را در آنجا یافته بود.


*******


در شلوغ ترین محله زندگی , جمعیت زیادی با خنده های وحشیانه بدور مردی حلقه زده بودند که همرنگ جماعت نبود. لباس سفید مرد از اصابت سنگ های تیره پوشان خونین و پاره شده بود, اما او همچنان به راه خود ادامه می داد.در زیر بار سنگین تخته چوبی که حمل می کرد و باران سنگ ها می افتاد, ولی باز بر می خاست. نگاه جمعیت با نفرت او را دنبال می کرد, ولی او در پس آن نگاه ها برای غم های نهفته ای که در صاحبانشان می دید اشک می ریخت. این مسیر را او بارها برای تک تک گل های شکسته خیابان سنگی طی کرده بود و هر بار این چنین به رگبار سنگ ها و باران اتهامات بسته شده بود.
مرد در میان آن جمعیت غمگین سنگ به دست, دخترک را در قالب پیرزنی خمیده و کریه المنظر یافت!دستان پر از گل های خاردار دخترک, امروز به مشت های چروکیده و پر از سنگ یک پیرزن تبدیل شده بودند.
مشت خونالود مرد آرام بالا آمد, مشت چروکیده دخترک با غضب سنگی پرتاب کرد.مرد انگشتانش را باز کرد, گل سرخ دخترک از لابلای آن انگشتان خونین به صاحبش لبخندی زد.پیرزن بر زمین افتاد, قطره اشکی از گوشه چروکیده چشمانش نیش زد. جمعیت از دیدن آن قطره اشک به خشم درآمد.پیرزن آماج حملات سنگ ها قرار گرفت. مرد بار چوبی خود را انداخته بسوی او دوید و تن خسته و زخمی اش را سپر وجود پیرزن مترود کرد. در زیر باران سنگ ها این پرسش از میان لبهای خشکیده پیرزن به گوش مرد رسید:"تو کیستی؟" پاسخ داد:"یک نجار" و به بار چوبی که با خود آورده بود نگریست.
_" چه می خواهی؟"
_"من برای احیای گل دخترک آمده ام."
_"دخترک مرد."
_"من او را زنده خواهم کرد."
پیرزن گریست, "چگونه؟"
توجه جمعیت خشمگین از آن ها بسوی بار چوبی نجار جلب شده بود, سنگ ها را رها کرده چوب را روی زمین علم کرده بودند, قبل از اینکه نجار جوابی بدهد او را کشان کشان برده و روی صلیبی که با خود آورده بود مصلوبش کردند.پیرزن ناله می کرد,"او فقط می خواست دخترک را زنده کند, می خواست آن گل را احیا کند."
جمعیت خندید:"حال اگر می تواند خودش را زنده کند."
پیرزن خمیده و کشان کشان خود را بزیر صلیب کشاند. صدای مرد مصلوب را شنید,"ای پدر اینان را ببخش زیرا نمی دانند چه می کنند" زیر پاهای نجار مصلوب نشست و با ابرها گریست.تمام تنش از خون مرد مصلوب و آب باران خیس شد.آسمان در نیمه روز همچو شب تاریک گشت.


*******


دخترک چشمانش را بزحمت در نور خیره کننده آفتاب نیم روزی گشود, بچابکی ایستاد و با شادی کودکانه خود به اطراف نگریست. دخترک ,زنده شده, در زیر یک صلیب خالی تنها ایستاده بود. گل سرخ خونالودش را از پای صلیب برداشته بی هدف و سرگردان براه افتاد, از میدان تیره ناامیدی گذر کرده دوباره وارد خیابان سنگی زندگی شد.
در ورودیه خیابان , نجار سفید پوش با آغوش باز ایستاده بود, انوار آفتاب از پشت سر او از میان سوراخ های دستانش نیز راهی برای تابش یافته بودند.دخترک شادان به آغوش نجار دوید. مصلوب زنده شده او را محبت کرد. دخترک گل سرخش را به دستان سوراخ شده نجار سپرد.حال دیگر مامنی مطمئن برای آن گل یافته بود, تنها کسیکه تا اعماق ظلمت میدان نومیدی برای یافتن او پیش رفت و حتی در راهش جان داد.نجار گل را در میان دستانش گرفته بر آن چنان فشاری وارد ساخت که از قسمت های بهم چسبانده شده اش دوباره شکست.فریادی از دل دخترک برآمد, چند قدم دور شد و با شگفتی و غضب به مرد نگریست.
مرد لبخندی به صورت دخترک پاشید, خشم او بیشتر شد ؛"من به تو اعتماد کردم ,اما تو هم آن را شکستی!" پشت کرد تا از مرد دور شود اما نجار دست بر شانه او گذاشت. دخترک با غضب برگشت و به شکسته های گلش که در دستان مرد بودند نگریست. مرد با محبت تکه های صحیح را در کنار هم نهاد و گل را به شکل اول خود بهم چسبانده در دستان دخترک نهاد.
„ باید آنرا می شکستم تا بتوانم قطعات درست را در کنار هم قرار دهم. مگذار شیارهای باریک پیکره این گل خاطرات تلخ شکستنش را بیادت بیاورند, بلکه تا خاطره خوشی باشند از چگونگی دوباره یافتنش. از او که گلت را شکست به دل مگیر, او خود گل شکسته رها شده ای داشت.بیاد آر آنانیرا که قصد کمکت را داشتند, آن ها خود برای گل های شکسته شان نیازمند کمک هستند, آنانیکه وقتی شکسته و گریان بر زمین افتادی بجای گرفتن این دستان زخمی از خار گل هایشان,تو را به قصد هلاکت در زیر باران سنگ های اتهامات و دشنام ها گرفتند,دستان مرا هم هر بار که برای دادن وعده نجات گل هایشان به آن جا می روم با میخ های ناامیدیشان اسیر این بار چوبی میکنند .بر بالای آن صلیب درد من مصلوب شده از زخم میخ های ناامیدی آن ها نیست, صلیب خالی من نشان پیروزی من بر ناامیدیست. رنج من قیام کرده, خیابانیست هنوز مفروش از گل های شکسته رها شده. من همواره صلیب بر دوش از آن خیابان با پاهای برهنه گذر می کنم تا غبار غم را از گل ها با خون پاها و اشک چشمانم بشورم و بدنبال گم شدگانم به میدانی بروم تا باز مصلوبم کنند, ببخشمشان و همچنان این مسیر را طی کنم تا آنکه حتی یک جان از چنگال دروغ ناامیدی نجات یابد. تو هم ببخش آنانرا که گلت را شکستند و آنانیکه آنرا باز خواهند شکست و بیاد آور که…  .“


„من برای ترمیم آن همیشه در کنارت هستم.“


آینه بغل!!- سمیه رشیدی

داستان این هفته من از همان سری نوشته هایی است که به نام «تاکسی نوشت» گاهی در صفحه شخصی ام می نویسم. نوشته هایی کوتاه که گاه شبیه طرح هستند. شاید این هم شبیه طرح به نظر برسد.نظر شما چیست؟

 

 

۲۱

آینه

 


امروز عاشق یکی از مسافرهایم شدم. دختر زیبایی که پشت سرم نشسته بود و من در آینه، چشمهایش را می دیدم و تکه ای از موهای مشکی اش را .

عاشقش شدم. درست وقتی که با صدای نازک و دخترانه اش، آرام و شمره در جواب زنگ تلفنش گفت:

«دیگر همه چیز بین ما تمام شد…»

 

 

 

 

تصویر یک خنده - الناز معتمدی

این داستان در مجموعه داستان " جمعه پنج دی هشتاد و دو" چاپ شده است و چند تایی هم جایزه و سکه نصیبم کرد...سکه هایی که امروز هیچ کدامشان را ندارم و فقط چند لوح تقدیر برایم مانده...

۱۹

من این مرد خنده ماسیده را دوست دارم

دلم مي‌خواست تنها باشم تا كمي فكر كنم به همه چيز، به همه چيزهايي كه مرا به اينجا كشاند. مني را كه تا ديروز هيچ كس با اين شكل و قيافه نديده بود. امروز براي اولين بار چادر از سر برداشتم، تنها در خيابان ساعتها قدم زدم و حالا وارد يك هتل كم مسافر سه طبقه حوالي ميدان فردوسي شدم تا خودم باشم، نه ديگر ادا درآورم و نه نقشي كسي كه دوستش ندارم را بازي كنم. آنقدر سنم بالا رفته بود كه بتوانم بدون هيچ درگيري يك اتاق براي چند شب كه نمي‌دانم چند شب كرايه كنم و اين موضوع هم مثل هزاران موضوع ديگر آزارم مي‌دهد. دربان هتل به من كمك كرد تا وسايلم را بالا ببرم و من براي اولين بار با جسارت تمام دست در جيب كردم و يك هزاري را بدون ترس به دربان دادم با وجود اينكه مي‌دانستم بايد در نگهداري پولهايم وسواس بيشتري داشته باشم ولي دلم به من اينگونه گفت و من انجامش دادم و اين اولين باري بود كه به دلم تشر نزدم و به سكوت وادارش نكردم. دربان كه در را بست من براي اولين بار آزاد شدم. آزاد شدم به دنيايي كه تا به حال تجربه‌اش نكرده بودم. روي تخت خوابيدم و به سقف نگاه كردم و نفس كشيدم. نفسي از سر راحتي. خسته بودم. ازمدرسه تا هتل پياده آمده بودم. خوابم برد. خواب بي‌كابوس و سراسر رويا. وقتي بيدار شدم فهميدم ساعتها در رويايي به سر بردم كه برايم خوب و دوست داشتني بود. بايد آماده مي‌شدم تا براي شام به رستوران هتل بروم. از جايم بلند شدم و به سمت در رفتم. ولي ناگهان به خودم آمدم. من به خودم قول داده بود كه ديگر آدم قبلي نباشم. به سمت آئينه رفتم دستي بر صورتم كشيدم. چقدر خشك و زشت بود. لابلاي موهايم چند تار سپيدي روييده بود كه با ديدن هر كدامشان چند سال پير شده بودم. در چمدان را باز كردم تا لباسم را عوض كنم اما چيزي در چمدان ديدم كه حالم را دگرگون كرد. قاب عكس خانواده پنج نفره‌مان. هيچ وقت آن روز را فراموش نمي‌كنم كه براي گرفتن عكس خانوادگي به عكاسي رفتيم. ميترا مثل هميشه جلوي همه نشست حتي جلوي آقا، آقا وسط شهرام در دست راستش، مادر در دست چپش و من بغض در گلو با يك قيافه مضحك در كنار مادر آرام،سربزير، مطيع. و بعدها همه به صورت من در آن عكس خنديدند ومن ازاين كارشان هم دلم گرفت. مثل همه اتفاقات ديگري كه دلم را گرفته كرد و چشمانم را خيس. به خودم آمدم عكس را مقابل آئينه گذاشتم. در چمدانم هر چه گشتم لباسي بهتر از آنچه در تنم بود نيافتم چون هيچ گاه به زبان نخواستم. مي‌ترسيدم جواب نه بشنوم. دوست داشتم مثل ميترا لباس مد بپوشم. خوب من هم جوان بودم. از آن روزي كه آقا به من گفت دختر خوب است چادر به سر كند و من هم پذيرفتم و نتوانستم بگويم نه ديگر به لباس زير چادرم اهميت ندادم. راستي چرا من هيچ‌گاه در زندگي نتوانستم بگويم نه. چرا هيچ گاه مثل ميترا و شهرام نتوانستم به پدر بگويم بابا‌ وهميشه آقا صدايش كردم؟. از بوسيدن پدرم شرم داشتم و برايش تبديل به يك الهه چاي ريز شده بودم كه روزي دوباربرايش چاي مي‌ريزد و ديگر نمي‌بيندش. دوباره به آيينه نگاه كردم. اين فروغ دختر خانواده محترم اعلايي است. همان دختر با‌حجب و حيايي كه ستاره سو سو زن خانه هم نبود. دختري سي و چند ساله كه بارها از سر تنهايي و بي‌كسي مرگش را خواسته بود چون تصور مي‌كرد مرگ برايش شروع زندگي است همان طور كه شروع زندگيش از ابتدا با مرگ تدريجي همراه بود. حالا فروغ اينجاست تنها در يك اتاق دو تخته. چمدان را بستم موهاي بلندم را شانه كردم و بافتم. روسري گلدارم را بر سر كردم و روپوش گچي مدرسه را هم به تن كردم. براي رفتن به طبقه پايين آماده شدم در را كه باز كردم ترسيدم ترس از اين شهر و آدم‌هايش تنم را خيس كرد اما بايد ياد مي‌گرفتم. بايد مستقل مي‌شدم. بايد تمرين مي‌كردم. به رستوران رسيدم. احساس مي‌كردم چشمها مراقب من هستند كه چه مي‌كنم. گوشه دنجي را براي نشستن انتخاب كردم چند خانواده در رستوران بودند و با هم غذا مي‌خوردند و از وجود يكديگر لذت مي‌بردند. من غذاي ارزان قيمتي را سفارش دادم. چشمانم ديگران را, حركاتشان را, ظاهرشان را, دنبال مي‌كرد وحسرت مي‌خورد. مادري به بچه‌‌اش غذا مي‌داد. با ديدن چهره بچه به ياد شهرام افتادم من دوازده ساله بودم و ميترا فقط چهار سال داشت كه شهرام به دنيا آمد و از آن روز تبديل به نور چشم خانه شد. چون انتظار آقا و مادر بعد از دو دختر به پايان رسيد. شهرام بيشتر از آنكه بچه آقا و مادر باشد بچه من بود. همه كارهايش را من كردم. فقط وظيفه شير دادنش بر گردن مادرم بود آن هم فقط به آن دليل كه من از اين كار معذور بودم. دختر و پسري در گوشه ديگري با هم حرف مي‌زدند. صداي خنده نه چندان جالب دختر موسيقي زنده متن رستوران بود. مردي تنها در گوشه ديگر غذايش تمام شده بود و چيزي مي‌كشيد. تقريبا در صندلي مقابل من در آن گوشه رستوران نشسته بود و كاغذ را بر روي تخته شاسي وصل كرده بود و تخته را مقابل صورتش گرفته بود. دلم مي‌خواست صورتش را ببينم و نقاشي كه بر روي كاغذ كشيده، تا جايي كه مي‌‌توانستم خوردن غذايم را طول دادم. ولي مثل اينكه او مجسمه ثابت آن صندلي بود. از كار خودم خجالت كشيدم. من براي اولين بار بود كه مردي را اين گونه نگاه كردم. اما، نه نه من قول دادم ديگر خودم باشم و ادا در نياورم من در دوران دانشجويي‌ام نيز اين كار را كرده‌ام. من به يكي از همكلاسي‌هايم علاقه داشتم. هميشه يواشكي اعمال و رفتارش را مراقب بودم همه حركاتش را از برداشتم. حتي حرف زدن لكنت‌دارش را نيز دوست مي‌داشتم. در خيالم با او براي خودم زندگي ساختم. حتي در خيال ما دو بچه داشتيم كه يكي از دو بچه‌ام نيز مثل او لكنت دار بود اما ظاهرش شبيه من بود. زندگي ما آنقدر رويايي بود كه همه حسرتش را مي‌خوردند.

_ خانم چيز ديگري ميل نداريد؟

اين صداي گارسن بود. متوجه شدم كه مدت ماندنم در رستوران طولاني شده است. وقتي به دور و برم نگاه كردم آن مرد رفته بود و آرزوي ديدنش برايم برآورده نشد اما بدتر از آن صداي گارسن بود كه خيال خوبم را از من ربود و چيني رويايم را شكست مثل همان روزي كه روياهايم با فهميدن اينكه دو همكلاسي‌ام باهم ازدواج كردند شكست همان همكلاسي لكنت‌دار دوست داشتني‌ام كه فكر مي‌كردم بالاخره از من درخواست ازدواج مي‌كند. اشك‌هاي روي گونه‌هايم را پاك كردم و به طبقه خودم رفتم. پنجره اتاقم راكه به سمت بالكن باز مي‌شد باز كردم. نسيم خوبي مي‌وزيد. صداي بوق بوق ماشينها توجهم را به پايين جلب كرد. صداي ماشين عروس و همراهانش بود. خانه عروس و داماد در مقابل هتل ما بود. ماشينها يكي يكي توقف كردند. چند جوان از ماشينها پايين پريدند و با مضحكانه ترين وجه ممكن در مقابل ماشين عروس و داماد شروع به رقصيدن كردند. آنقدر مضحك كه خنده‌ام گرفت. خنده‌اي كه به قهقهه تبديل شد يك قهقهه عصبي كه منجر به گريه‌ هاي هاي شد. ياد يكي از بدترين شب‌هاي زندگي‌ام افتادم. شب عروسي ميترا، شبي كه ميترا كوچولو كه هشت سال از من كوچكتر بود پيراهن عروسي پوشيد و به يك پري زيبا بدل شد. پري‌‌اي كه همه از بچگي دوستش داشتند. من آنروز تا دير وقت از قصد در مدرسه ماندم و با بچه‌هاي كلاسم كه مي‌دانستم از من نفرت داشتند رياضي كار كردم و بعد با همان لباس مدرسه در جشنش حاضر شدم. نه لب به چيزي زدم و نه دهانم را براي صحبت كردن باز كردم. همه اقوام شوهر ميترا از اين رفتار من تعجب كرده بودند. ميترا آنقدر از دست من ناراحت بود كه حاضر بود با همان كاردي كه كيك سفره عقدش را بريد قلب مرا هم بدرد. او حق داشت اما من چه؟ آيا كسي بود كه مرا و احساسم را درك كند؟ نه هيچ كس نبود. هيچ كس آنچه كه در دلم مي‌گذشت را نمي‌دانست و هيچ كس دركي از احساسات من به عنوان يك دختر جوان نداشت.

من از مادرم بيش از همه كس انتظار داشتم. ولي او آنقدر درگير پري زيبايش بود كه مرا فراموش كرد. چقدر هميشه آرزو داشتم ميترا را در لباس عروسي ببينم. دوست داشتم آنشب در آغوشش مي‌گرفتم و مي‌بوسيدمش. هميشه در خيالم مي‌ديدم كه در شب عروسي ميترا من با بچه‌هايم در جشنش شركت مي‌كنيم و دخترم دنباله لباس عروسي‌اش را مي‌گيرد. اما هيچ چيز منطبق بر واقعيت نشد. آن شب من با يك گلوله بغض در گلو به رختخواب رفتم تا شايد در خواب همه چيز با واقعيت فرق كند.

مثل اينكه همه بغضهاي مانده در گلويم كه در جاي جاي قلبم جا گرفته بود آرام بالا مي‌آيد. آنقدر ازدحام بغضهاي مانده زياد است كه گاهي به هم برخورد مي‌كنند و صاعقه‌اي مي‌زنند و مي‌بارند و صورتم تر مي‌شود.

از كنار پنجره‌اي كه ديگر صدايي از پايينش نمي‌آيد كنار مي‌آيم و خواب را به همه چيز ترجيح مي‌دهم. هنوز چند لحظه‌اي در رختخواب جا گير نشده بودم كه صداي در زدن من را لرزاند. نمي‌دانستم بايد چه كار كنم؟. نكند آقا مرا پيدا كرده باشد. با من چه مي‌كند؟.حتما مرا براي هميشه از خانواده طرد مي‌كند يك دختر فراري! يا در نهايت اگر از خانه مرا بيرون هم نياندازد به باد كتك مي‌گيرتم. اين مطمئنا آقاست. نبايد در را باز كنم. اما اگر در را بشكند چه؟ آنوقت آبرويم پيش همه مي‌رود. دير يا زود كه مرا پيدا مي‌كنند. نمي‌دانم چه بايد بكنم؟. سريع روسري دم دستم را به سرم مي‌اندازم و در دل خدا را مي‌خوانم. شايد اين باربه من اهميت دهد از جايم بلند مي‌شوم و به سمت در مي‌روم هر كسي هست بسيار مصمم به در زدن است.

_ ببخشيد من مسافر اتاق كناري شما هستم. مي‌شه در را باز كنيد؟

احساس آرامش كردم آقا نيست. به طرف آيينه دويدم صورتم مثل مرده شده بود چند بار لبم را گاز گرفتم تا كمي سرخ شود و به سمت در دويدم يك نفس عميق كشيدم و در را باز كردم. اين در كوبنده سمج يك آقاي با شخصيت خوش چهره بود مردي حدوداً چهل ساله با موهاي جو گندمي قدي بلند و درشت اندام كه با لبخند به صورت من نگاه مي‌كرد. دست پاچه شدم من بايد چه مي‌كردم؟ حرف زدن را فراموش كردم. من براي اولين باري بود كه اين گونه در برابر يك مرد قرار مي‌گرفتم. سردم شده بود. او هم ساكت مرا با لبخند دنبال مي‌كرد.

_ ببخشيد كه مزاحم شدم. من طراح هستم براي دكوري كه در حال طراحي‌اش هستم احتياج به يك پارچه گلدار دارم شما يك تكه پارچه اضافه گلدار مثل يك روسري داريد اگر تا فردا در هتل باشيد قول مي‌دم تا ظهر براتون بيارم.

خودش است اين همان مردي است كه من در رستوران ديدمش حرف‌هايش را به دقت گوش نكردم ولي فهميدم كه يك تكه پارچه مي‌خواهد. پارچه ... پارچه گلدار ... من چيزي همراهم ندارم. پارچه گلدار مثل روسري. يادم آمد. روسري خودم... روسري من گلدار است. ... روسري... اما من همين يك روسري را دارم كه سرم است ولي دوست داشتم فردا هم او را ملاقات كنم. پشت در رفتم و بدون كوچكترين حرفي روسري را از سر باز کردم و بدون اينكه خودم را نشان دهم روسري را به او دادم.

_ خيلي متشكرم خانم. همسرتون تشريف دارند تا از ايشون تشكر كنم؟

نمي‌دانستم چه بايد بگويم لكنت‌دار شده بودم با ترس و لرز گفتم:

_ همسرم ...من ... من تنها هستم.

_ به هر صورت متشكر فردا مي‌بينمتون شب به خير.

در را بستم نفسم بالا نمي‌آمد. من چه كردم اين براي اولين بارهاست كه من به حرف دلم عمل مي‌كنم كاري كه سي و چند سال از انجام دادنش سر باز زدم. هميشه تقصير خودم بود. اين من بودم كه اين كار را نمي‌كردم. وگرنه هيچ كس مرا مواخذه نمي‌كرد. همين طور كه آقا و مادر هيچ گاه ميترا را براي عمل به دلش مواخذه نمي‌كردند. من هميشه مي‌ترسيدم و مي‌گفتم دل راست نمي‌گويد. ولي هميشه راست مي‌گويد. من از ظهر تا به حال چند بار به دلم عمل كردم و حالا از آنچه كه انجام دادم راضي‌ام.

به رختخواب مي‌روم. اين بار با يك احساس وصف نشدني. اينكه من مورد توجه شدم اينكه ديگر تنها نيستم من فردا با يك آقاي باشخصيت ملاقات مي‌كنم. بايد چه كار كنم؟ من لباس مناسب ندارم. فردا صبح بايد به خريد بروم و يك بار ديگر به گفته دلم عمل كنم و آنچه را كه هميشه آرزوي خريدش را داشتم تهيه كنم.

از خواب كه بيدار شدم فكر نمي‌كردم كه صبح شده باشد. مثل اينكه همين الان بود كه داشتم به خريد فكر مي‌كردم. با همه سرعت از جايم پريدم بدون اينكه رختخواب را جمع كنم. ساكم را باز كردم و مقنعه مدرسه‌ام را از ته ساك چروك و مچاله شده يافتم. با سرعت به سرم كردم روپوش گچي مدرسه‌ام را تن كردم. چون من از مدرسه بعد از كلاس رياضي بود كه ديگر به خانه نرفتم. الان شاگردانم چه مي‌كنند. حتما از نبود من از خوشحالي يكديگر را خفه مي‌كنند و مي‌گويند بهتر كه نيامد ولي من با تمام سخت‌گيري‌هايم همه آنها را دوست داشتم.

روپوش را با سرعت پوشيدم چادرم را برداشتم. بر سرم كردم. جلوي آينه رفتم. كيف پولم را در كيفم گذاشتم و با سرعت به بيرون دويدم. از در خارج شدم. در رابستم و قفل كردم و بعد با سرعت آمدم بدوم كه با صورت روي زمين افتادم. چادرم در لاي در گير كرد و از سرم در آمد. يادم افتاد من ديگر نمي‌خواستم چادر به سر كنم. سريع خودم را جمع و جور كردم. در را باز كردم و چادر را به درون اتاق انداختم و اين بار با احساسي بهتر به طبقه پايين دويدم. كليد را تحويل دادم و با سرعت بيرون رفتم.

تصميم گرفتم از خريد كفش شروع كنم من هيچ‌گاه به جز دوران بچگي‌ام كتاني نپوشيده بودم. هميشه مادرم مي‌گفت: كتاني! مگر آدم مي‌خواهد ورزش كند كه كتاني بپوشد؟ ولي من دوست داشتم. دوست داشتم چون خيليها مي‌پوشيدند. شايد هميشه به زبان انكار كرده بودم كه دوست ندارم ولي دلم چيز ديگري مي‌گفت. از پشت ويترين مغازه‌ها به كفشها نگاه مي‌كردم ولي قدرت انتخاب نداشتم چون اين براي اولين بار بود كه دلم مي‌خواست تصميم بگيرد نه زبانم. از يك سو قيمت كفشها هم برايم مهم بود. من توانستم فقط بخشي از پس‌اندازم را با خودم بردارم. در تمام اين سالها كه معلم پايه سوم دبستان بودم درآمدم را پس انداز مي‌كردم براي اينكه هيچ خرجي نداشتم. بالاخره با چند بار بالا و پايين رفتن از يك كتاني سفيد خوشم آمد قيمتش هم به اندازه بقيه بالا نبود. داخل شدم. فروشنده پسر جواني بود كه بوي ادكلن تندش فضاي مغازه را پر كرده بود. داخل مغازه دو دختر با آرايشهاي مصنوعي و روسري‌هاي از سر افتاده در حال امتحان كفش بودند و پسر آنقدر به آنها مشغول بود كه پاسخ مرا با بي‌حوصلگي بعد از چند بارسوال كردن داد. من به او اهميت ندادم. ياد ملاقات امروزم افتادم كتاني را پوشيدم. اين اولين بار بود كه از كفشي آنقدر خوشم آمده بود هيچ گاه كفشهايم را دوست نداشتم. پولش را دادم و به بيرون آمدم. من توانستم براي اولين بار خريد كنم. توانستم خودم تصميم بگيرم و ديگران نظرشان را به من تحميل نكردند.

تا پيش از ظهر توانستم آنچه را كه مي‌خواستم از همان خيابان و حول و حوشش بخرم. هر چه جلوتر مي‌رفتم خريد كردن برايم ساده‌تر و راحت‌تر مي‌شد. براي خودم قدم مي‌زدم از اين كوچه به آن كوچه. به كوچه اي رسيدم كه پر از لباس عروس بود. مقابل يكي از مغازه‌ها ايستادم و در خيالم حتي لباس عروسي‌ام را هم انتخاب کردم. در همين حال دختر و پسر جواني با جماعتي از آدم به جلوي در مغازه رسيدند. متوجه شدم براي خريد آمده‌اند. اما دختر مثل آن وقتهاي من بغض در گلو بود. من حال او را فهميدم. از چشمهايش چون وضع هر روزم بود. كمي خودم را به آنها نزديك كردم تا حرفهايشان را بشنوم و بعد از كمي فضولي به اين نتيجه رسيدم كه اين دختر شكل ديگري از من است. از چشمانش فهميدم كه همه چيز را برايش انتخاب كردند. حتي همدم هميشگي‌اش را. چشمانش رودخانه آب بود.

به خودم آمدم بايد سريعتر به هتل مي‌رفتم. از آنها دور شدم ولي گاهي برمي‌گشتم. دلم مي‌خواست بدانم چشمان دختر بالاخره طغيان مي‌كند يا نه؟. او هم سرنوشت خودش را دارد مثل من كه تا ديشب تلخ‌ترين آينده را براي خودم مي ديدم و امروز احساس خوبي دارم. با سرعت به طرف هتل مي‌رفتم كه مغازه‌اي توجه مرا به خودش جلب كرد. تصميم گرفتم كرمي براي پوست هميشه زبرم بخرم. داخل شدم چند مشتري خريد مي‌كردند كه من هم به آنها پيوستم. يكي از آنها در حال امتحان عطري بود كه بوي خوشايندي داشت. نمي‌دانم چه شد كه علاوه بر خريد كرم و آن عطر وچند چيز ديگر هم خريدم و با سرعت به طرف هتل دويدم. هنگام خريد از فروشنده شرم كردم چون تا به حال عليرغم ميل باطني‌ام هيچ‌گاه داخل چنين مغازه‌اي نشده بودم.

به هتل كه رسيدم با سرعت داخل اتاقم شدم خريدهايم را يكي يكي روي تخت ولو كردم و مثل بچه‌هايي كه با لباسهاي عيدشان براي خود زيباترين دنياي خيالي را مي‌سازند زيباترينها را ساختم. لباسها را تنم كرد و جلوي آيينه رفتم و چند بار چرخ زدم مثل اينكه من هم زيبا شده بودم. پوست صورتم ديگر زبر نبود. از امروز من هم بوي عطر مي‌دادم. دوست داشتم مادري داشتم كه مرا در اين وضعيت مي‌ديد. مادر ... مادر ... چه اسم زيبايي! چقدر آرامش‌بخش است. نمي‌دانم كه من هيچ گاه طعم آرامش مادرم را نچشيدم يا او بود كه هيچ گاه مزه آرامش نداشت.

دوستش داشتم همان قدر كه خدارا ولي او چه؟ نفهميدمش همانطور كه او مرا نفهميد. تنها تفريح مشترك من و مادرم رفتن به جلسات قرآن و دعا بود. يك بار هم با هم به امامزاده رفتيم صورتم را به درب سرد امامزداه چسباندم و گريستم و دعا كردم. شايد خودخواهي باشد ولي فقط براي خودم دعا كردم و از امامزاده طلب شفاعت كردم. مادرم هم آنروز گريست. آنقدر كه از حال رفت. اما هيچ گاه نگفت كه براي چه يا براي كه گريست؟. شايد او هم براي خودش مي‌گريست كه هووي زن آقا كرده بودنش. و شايد براي من ... براي من؟ چرا هيچ گاه فكر نكردم. شايد او براي من مي‌گريست. حالا بيشتراز هر زمان ديگر دوستش دارم و به وجودش احتياج دارم. ولي او نيست. دلم مي‌خواهد بدانم او حالا چه مي‌كند؟. لباس به تن بودم. تقريبا وقت ناهار بود. به رستوران رفتم. بر همان جاي ديشبم نشستم و همان غذا را خوردم. صندلي مرد بي‌نام خالي بود. يعني اسمش چيست؟اصلاً شايد ازدواج كرده؟ راستي چرا تا به حال به ذهنم نرسيده بود؟ اما چرا تنهاست؟ دلم به من مي‌گفت او ازدواج نكرده و من حرفش را باور كرده بودم. دانه‌هاي برنج را كم كم روي قاشق مي‌ريختم. تا خوردن غذايم طول بكشد براي نيامدنش نگران شدم تقريباً به انتهاي غذايم رسيده بودم كه از دور آمد. همراه با روسري‌ام و يك مشت كاغذ. دست چپش پر از روسري بود و از حلقه خالي. خوشحال شدم. دلم باز هم به من راست گفت. از دور مرا ديد. مثل اينكه لبخند ديشبش بر لبش ماسيده بود. مرا كه ديد لبخندش بيشتر شد. من هم به او لبخند زدم. دلم آرام بود اما گه گاه موج اضطراب رويش مي‌غلتيد. مرد نزديك آمد. از جايم بلند شدم. بعد از احوال پرسي روبرويم نشت و روسري راجلويم گذاشت و از من تشكر كرد. خيلي راحت و بي‌اضطراب و مودب بود. من هم سعي مي‌كردم خودم را آرام نشان دهم. اما نمي‌دانم صورتم و رنگش چه مي‌گفت. دل دل مي‌كردم نه سرخ باشد نه زرد. اما با شنيدن حرف مرد حتماً زرد شده بود او گفت:

_ شما يك مقدار مضطرب هستيد ... اتفاقي افتاده؟

با اين حرف دست و پايم را گم كرده‌تر يافتم ... با و ضعيتي نا‌متعادل گفتم:

_ نه نه.

_ اگه از من كمكي برمي‌آيد بفرماييد ... شما ديشب به من گفتيد تنها هستيد درسته ميشه بپرسم چرا؟

احساس آرامش كردم. او اولين كسي بود كه براي من و حرفم ارزش گذاشته بود و من برايش لااقل گوشه كوچكي از ذهنش شده بودم. حالا اين چشمان من بود كه رودخانه اي از آب شده بود و اگر يك كلام فقط يك كلام ديگر مي‌گفتم طغيان مي‌كرد وهمه احساسهاي پنهانم را بيرون مي‌ريخت. و همه چيز فاش مي‌شد و او اين را فهميد.

_ اگر شما مايل باشيد شام در همين جا مهمون من باشيد همين جا مي تونيم با هم حرف بزنيم.

من پاسخش را با سر تكان دادن ساده‌اي جواب دادم و او رفت ومرا تنها گذاشت. من هم به اتاقم رفتم. بغضهاي مانده كه راه گلويم را بسته بود بيرون ريخت و راحت شدم. حالا به راستي عوض شدم به راستي. پنجره را باز كردم احتياج به هوا داشتم و نفس. شب خيلي زود آمد. از ظهر به بعد در حال تمرين مقابل آيينه بودم كه چه بگويم واقعيات زشت يا خيالات زيبا را‌؟. عصبي شده بودم. حالت عادي نداشتم. خيلي زودتر از موعد مقرر آماده شدم و در مقابل آيينه نشستم و به صورتم نگاه مي‌كردم. سرد و يخ زده و بي‌انعطاف بود. ساعت زود مي‌گذشت و من اين را نمي‌خواستم. چون نمي‌دانستم چه بايد به او بگويم با همه امتحان كردن‌هايم موفق نشدم به نتيجه مشخصي برسم. ساعت شام رسيده بود. من با لرزش پا بيرون رفتم. تك تك پله‌ها را به سختي پايين آمدم و مطمئن بودم كه صورتم زرد بود. او زودتر از من آمده بود و بر روي همان ميز دنج نشسته بود و باز هم نقاشي مي‌كرد. مرا كه از دور ديد كاغذ را با سرعت تا كرد و در جيبش گذاشت من روبرويش نشستم. پلكهايم به خاطر گريه‌هاي روز خسته بود. من ساكت بودم. او باز همان خنده ماسيده دوست داشتني‌اش را داشت. به چشمانش نگاه كردم. حرفهاي زيادي مي‌گفت درست مثل چشمان مرد رويايم. دلم مي‌خواست بدانم چشمان من چه مي‌گويد كه او با آنها به راحتي حرف مي‌زد.

_ شما ازدواج كرديد؟

اين جمله او بود كه بازي چشمانمان را پايان داد ومن به آرامي گفتم :

_ نه.

_ درست مثل من. چرا به اينجا اومديد؟

_ فرار.

_ از كي؟

_ از خودم از پدرم از مادرم از همه.

_ حالا مي‌خواين چه كار كنيد؟

_ نمي دونم شايد ادامه زندگي.

ما آن شب نمي‌دانم چند ساعت با هم حرف زديم؟. من واقعيت را گفتم نه خيالات زيبايم را. من آنقدر از واقعيات تلخ و نه چندان دلچسبم گفتم كه فكر مي‌كنم زشت‌تر از هميشه نشانم داد. بعد از اين چند ساعت فهميدم اين مرد خنده ماسيده بي‌نام را دوست دارم. تازه بعدار اينكه وارد اتاق شدم گرسنگي‌ام را حس كردم. چون من هيچ چيز نخوردم و فقط حرف زدم و چرند و پرند گفتم. آنقدر پراكنده حرف مي‌زدم كه خودم هم معني حرفهايم را نمي‌فهميدم ولي او با همان خنده ماسيده‌اش لبان پر تلاطم را دنبال مي‌كرد و سكوت داشت. من اولين بار بود كه راز دلم را به كسي گفته بودم. مثل اينكه او فرستاده‌اي از جانب خدا بود كه مرا گوش دهد. آن شب هم نمي‌دانم چگونه خوابيدم. با خيال مرد خنده ماسيده، در رويايم با او براي خودم زندگي ساختم ما دو بچه داشتيم كه يكي از دو بچه‌ام مثل او خنده ماسيده داشت اما شبيه من بود.

فرداي آنشب من تا ظهرخوابيدم. چشمانم هنوز خسته شب بود. زيرا ديشب زياد گريسته بود و زياد حرف زده بود. دلم مي‌خواست بسته نگه دارمش چون در آن حال خنده ماسيده را مي‌ديدم. زيادتر از هميشه گرسنه بودم با آرامش وصف نشدني از جايم بلند شدم و آماده رفتن به طبقه پايين شدم. برايم جالب بود كه نه اضطراب داشتم و نه ديگر عصبي بودم. با نهايت آرامش پله‌ها را پايين آمدم و به سمت ميز هميشگي مي‌رفتم كه كسي صدايم كرد.

_ خانم ببخشيد... آقاي اتاق 110 آن ميز گوشه را براي شما رزرو كردند و گفتند ناهار را مهمان ايشان در آن ميز باشيد يك كاغذ هم روي ميز گذاشتند.

سرم گيج مي‌خورد چند بار چشمانم را بستم و باز كردم تا بيدار شوم. اما من بيدار بودم پاهايم روي زمين چسبيده بود و نمي‌توانست به سمت ميز دنج برود. خدا مرا ديده بود ولي چرا آنقدر دير؟ چرا آن زمان كه در خانوداه‌ام بودم خدا مرا نديد؟ خدا ... خدا من چه بگويم شكرت كنم يا!؟... اين چه امتحاني بود كه از من كردي؟ ... خدايا با من چه كردي؟ ... تقريبا فلج بودم ولي به سختي خود را به طرف ميز كشيدم دلم نمي‌خواست كاغذ را بردارم. مي‌ترسيدم كه از نگاه كردنش پشيمان شوم. در دستم گرفتمش و بوييدمش. بوي همان مرد خنده ماسيده اتاق 110 را مي‌داد. با ترس زياد بازش كردم ... اين من بودم ... اين چهره من بود ... در اين روزها او چهره مرا مي‌كشيد... از همان شب اول او صورت مرا طرح مي‌زد. در نقاشي من همان روسري گلدار بر سرم بود ...چشمانم در عكس اين بار درياي آب بود ... او مي‌دانست كه چه كرده... او از قصد آن شب در اتاق مرا زد ... وگرنه اين كار احمقانه‌ترين كار روي زمين است كه مسافري در اتاق مسافر ديگري را بزند و از او يك تكه پارچه بخواهد ... مگر اينكه بداند چه كسي در آن اتاق است و او را بشناسد ... چرا همان موقع نفهميدم و به فكرم نرسيد ... باورم نمي‌شد. آن قدر درگير عكس بودم كه به خط نوشته شده زير عكس دير پي بردم زير عكس نوشته بود:

« من اين زن چشم رودخانه‌اي طغيان نكرده را دوست دارم»

احساس غريبي به من دست داد كه توصيفش محال بود. دلم مي‌خواست مادرم ... ميترا و يا حتي آقا اينجا بود تا همه چيز را از ابتدا بارها برايشان مي‌گفتم ولي هيچ كس اينجا نيست بايد همه چيز را براي خودم يكبار تعريف كنم.

او خودش آن روز نيامد و من تنها ناهار خوردم. از گارسن كاغذي خواستم و بر روي كاغذ نوشتم: من نقاشي نمي‌دانم ولي اين را خوب مي‌دانم كه «من اين مرد خنده ماسيده را دوست دارم». كاغذ را به گارسن دادم و از او خواستم به آقاي 110 تحويل دهد و به بالا رفتم. در مقابل پنجره باز شده اتاقم نشستم و تا نزديك صبح به خيابان نگاه كردم. به آسمان كه پر از ستاره بود و ماه كامل داشت. به مردمي كه در حال رفت و آمد بودند بعضي شاد و بعضي غمگين. بعضي با هيجان و بعضي آرام. به زن گدايي كه با بچه‌اي كه هميشه خواب بود و پشتش بسته بود اسپند دود مي‌كرد. به دختراني كه از ظهر تا شب در آن خيابان پرسه مي‌زدند و بعد از مدتي گم مي‌شدند. به دلار فروشاني كه بر سر هم كلاه مي‌گذاشتند. به آن معتادي كه خواب آلود و نيمه جان خميده در گوشه‌اي تا شب نشسته بود. به همه چيزهايي كه در اين شهر ترس‌آور پر بود نگاه مي‌كردم. آنقدر همه آنها زشت بود كه فكر خودم و دردم از سرم پريد و درد ديگران دردمندترم كرد. آن شب بر روي همان صندلي خوابم برد. فردا صبح زود مقابل اتاق 110 رفتم. مي‌خواستم در بزنم اما صداي داخل اتاق توجهم را به خود جلب كرد. صداي گريه بچه از داخل اتاق مي‌آمد دوباره به شماره روي اتاق نگاه كردم شماره درست بود اتاق شماره 110 . اما از درون اين اتاق صداي گريه بچه مي‌آمد. گوشم را به در چسباندم تا مطمئن‌تر شوم. اين صداي يك بچه بود و حالا صداي يك زن كه در حال آرام كردن بچه است. حالم دگرگون‌تر از هميشه بود. يعني چه شده؟ يعني مرد به من دروغ گفته؟ اما نه... شايد گارسن شماره اتاق را به من اشتباه گفته. او امكان نداشته كه به من دروغ بگويد. نمي دانم به چه شكلي خودم را به پايين رساندم. گارسن را كه در حال پذيرايي بود يافتم و از او سوال كردم:

_ آن كاغذ را كه به تو دادم به آقاي اتاق110 دادي؟

گارسن كه همچنان به كارش ادامه مي‌داد گفت:

_ كاغذ ... كدام كاغذ؟ ... حالتون خوبه؟.

_ ديشب ... ديشب بعد از شام من آن كاغذ را به شما دادم ... آقاي 110 آنجا آن ميز دنج را برايم رزرو كرد.

_ مطمئن هستم كه شما حال چندان مساعدي نداريد خانم ... از چه كسي صحبت مي‌كنيد؟... آقاي 110 كيست؟.

_ آقايي كه در اتاق 110 اين هتل اقامت داشتند. خود شما ديشب شماره اتاقش را به من گفتيد ... همان آقايي كه نقاش بودند ... همان آقايي كه براي من يك كاغذ روي آن ميز گذاشته بودند.

_ من چيزي به ياد نمي‌آرم خانم. تا اونجايي كه به ياد دارم چند شبي است كه در اتاق 110 هتل ما يك خانم و آقا با بچه كوچكشان اقامت دارند. ولي اگر بخواهيد من برايتان مي‌پرسم.

ديگر هيچ چيز نمي‌فهميدم. يعني چه؟ ديدم گارسن از آن دور آمد.

_ ببخشيد خانم گفتيد اسم اين آقا چيست؟

اسمش؟... نمي دانم من اسمش را نپرسيدم او هم نپرسيد. به گارسن گفتم:

_ نمي دونم ... اسمش را نمي‌دونم. فقط مي‌دونم كه نقاش بود. يك نقاش خنده ماسيده كه من دوستش داشتم. او هم من را دوست داشت. هنوز كاغذي كه در آن عكس مرا كشيده بود و برايم نوشته بود دوستت دارم دارمش بالا در اتاقم.

گارسن از اين حرف من به خنده افتاده بود دلم مي خواست با دستانم خفه‌اش مي‌كردم. ديگر تحمل نداشتم. به گريه افتادم. نفسم بالا نمي‌آمد. به سمت ميزهاي رستوران رفتم. پشت هر ميزي خنده ماسيده را مي‌ديدم كه نقاشي مي‌كرد. اما تا به او نزديك مي‌شدم غيب مي‌شد. از اين سو به آن سو مي‌دويدم. يعني من ديوانه شده بودم؟. باورم نمي‌شد. امكان نداشت. او واقعيت بود. او خودش از من روسري‌ام را گرفت. من اشتباه نمي‌كردم. او خيال نبود. او واقعيت بود. او وجود داشت. همه آدمهاي رستوران به من نگاه مي‌كردند و در گوش هم پچ پچ مي‌كردند و مرا ديوانه مي‌پنداشتند. ولي من دروغ نمي‌گفتم او رويا نبود واقعيت بود. چرا هيچ كس حرف مرا نمي‌فهميد. چرا هيچ كس باورم نداشت مثل هميشه ... يعني من خواب بودم. يعني همه اينها يك رويا بود. همه دورم حلقه زده بودند ومن هذيان مي‌گفتم. از همه سراغ مرد خنده ماسيده را گرفتم. ولي او هيچ جا نبود. مثل اينكه هيچ وقت وجود نداشته. من بايد به چه كسي مي‌گفتم كه او واقعيت بود. خدايا چرا با من اين گونه مي‌كني؟ اين مرد كه بود؟ اين مرد كه بود كه زندگي‌ام را آتش زد؟ آيا اين مرد هم جزيي از امتحان خدا بود؟ او مرا دوست داشت. او اولين كسي بود كه مرا و حرفهايم را مي‌خواست. ديگر هيچ چيز نفهميدم. از حال رفته بودم و مثل معركه‌گيرها معركه‌اي به دور خودم برپا كرده بودم. زني مرا كمك كرد و به اتاقم برد. داخل اتاق كه شدم هيچ كس را راه ندادم. در را بستم. بر روي تخت دو نفره‌ام خوابيدم و سقف را نگاه كردم. پنجره باز بود و باد بدي مي‌وزيد و پرده را با خود برده بود. نفسم بالا نمي‌آمد. سينه‌ام خس خس مي‌كرد. هيچ چيز را جز صورت آقاي 110 نمي‌ديدم. همه جا مقابلم بود. فكر مي‌كنم اين يك كابوس باشد و من بالاخره بيدار مي‌شوم و صورت خنده ماسيده را دوباره مي‌بينم. نقاشي‌ام ... نقاشي صورتم كجاست؟... با اين نقاشي به همه ثابت مي‌كنم كه راست مي‌گويم. نقاشي راكجا گذاشتم؟ يادم نيست ... هيچ چيز يادم نيست... همه جا را گشتم اما نيست نقاشي نيست ... من ديوانه شدم ...يعني همه را خيال كرده بودم و خواب مي‌ديدم .لباسهاي نو و جديدم همه سر جاي خود بودند پس خريد آنها واقعيت داشت پس آن مرد هم واقعيت داشت او انگيزه خريد اين لباسها بود پس واقعيت داشت. ولي چرا هيچ كس اين را نمي‌فهمد كه من راست مي‌گويم ... اما اگر او واقعيت است پس نقاشي كجاست؟ ...گيج و گنگ بودم. روسري گلدارم را برداشتم هنوز بوي او را مي‌داد. بوي دستانش را مي‌داد. از همان روزي كه دست چپش پر از روسري بود بوي دستانش را گرفته بود. اما من نمي‌توانستم به كسي ثابت كنم. تقريباً بي‌حال شده بودم. و ازبي‌حالي آرام. در گوشه‌اي از اتاق افتاده بودم و چشمانم مي‌گريست. مرد اتاق 110خنده ماسيده دوست داشتني‌ام يك رويا بود و تصوري در ذهنم كه ديگر نيست... روسري گلدارم را بر سرم كردم و به خودم پيچيدم كه صداي در زدن آمد. جاني دوباره در پاهايم پيچيد خودش بود آمده بود تا به همه بگويد كه واقعيت است. از جايم با سرعت بلند شدم در را كه گشودم باورم نمي‌شد اين آقا و مادر بودند كه در پشت در ايستاده بودند. مادر چشمانش گريسته شده بود و آقا با تمام اقتدارش شكسته شده بود. هر دو بيش از حد دوست داشتني شده بودند ولي من آن آدم قبلي نبودم آدمي كه بتواند به زندگي قبل برگردد. از آنها ترسيدم. زبانم بند آمده بود. دستم را براي نزديك نشدن آنها به خودم جلو گرفتم و عقب عقب رفتم. آنقدر رفتم كه خودم را در هوا احساس كردم و صداي جيغ مادر و خرد شدن كمر آقا در گوشم پيچيد. من در هوا مي‌چرخيدم با روسري گلدار. من از پنجره اتاقم به بيرون پرت شده بودم و باز هم تنها بودم. اي كاش لااقل طعم آرامش مادر را مي‌چشيدم و بعد در هوا معلق مي‌شدم. اي كاش لااقل آقا را مي‌بوسيدم و بعد خودم را در هوا مي‌ديدم. با صورت روي زمين افتادم. درد بدي در مغزم پيچيد و ديگر هيچ چيز نفميدم. فقط ديدم معركه‌اي دورم برپاست. كم كم چشمانم باز شد و مردم اطرافم را كه همه ناراحت و مضطرب بودند ديدم و مادر را كه به من نگاه مي‌كرد و فرياد مي‌كشيد و آقا را كه ديگر جاني برايش نبود. مادرم را بوييدم بوي آرامش مي‌داد ولي مثل اينكه او مرا نمي‌ديد مثل هميشه، آقا بر روي صورتم افتاد و من بوسيدمش و آروزيم برآورده شد ولي او به روي خودش نياورد. جاني براي بلند شدن نداشتم اما كسي از لابلاي جمعيت دستم را گرفت و مرا بلند كرد. همان آقاي اتاق110 با خنده ماسيده‌اش بود خوشحال شدم. فرياد زدم. ولي معركه‌بين‌ها آنقدر مشغول بودند كه صداي مرا نشنيدند. خنده ماسيده با چشمانم حرف مي‌زد و سكوت كرده بود. مرا با خودش به جايي كه نمي‌دانم كجا برد. تا دورها كه مي‌رفتيم صداي فريادهاي مادر و صداي شكستگي‌هاي استخوان كمر بابا را مي‌شنيدم. ما رفتيم من و اين مرد خنده ماسيده‌اي كه دوستش دارم به سوي سعادت و خوشبختي رفتيم.

بعدها وقتي يكبار مردي در حال تمييز كردن اتاقي از آن هتل كم مسافر بود در زير تخت كاغذي پيدا كرد كه عكس زني با روسري گلدار و چشمان اشك آلود نقاشي شده بود و زيرش نوشته شده بود: «من اين زن چشم رودخانه‌اي طغيان نكرده را دوست دارم»

مرد آن كاغذ را به سطل زباله انداخت و ديگر هيچ كس آن را پيدا نكرد.

بامیه های رنگی - ستاره رفعت

داستان مهمان وبلاگ این شنبه داستان بامیه های رنگی سرکار خانم طاهره(ستاره) رفعت است...امیدوارم بخوانید و نظرات و نقدهاتون را جهت کمک به این دوست عزیزمون در اینجا درج نمایید... 

 

۱۸

 

بامیه های رنگی

 

صدای جیرجیر در که پیچید سرش را برگرداند سمت درب داروخانه. با ورود هر کس چشمانش به سمت در می‌چرخید. هنوز چرایش را نمی‌دانست. منتظر کسی هم نبود. اما این صف طولانی جلوی پیشخوان داروخانه و صداهای درهم «دکتر، دکتر» در مغزش رژه می‌رفت.

باز در صدایی کرد . این بار نگاهی نکرد و چشمانش را به کفش‌های قهوه‌ای زنی دوخت که این پا و آن پا می‌کرد و نمی‌توانست سرش را از میان جمعیت بلند کند و یک ورق استامینوفنی را که می‌خواست بدون نسخه بگیرد.

روی صندلی تکانی خورد و این بار صدای جیرجیر پایه‌های چوبی و لق صندلی شنیده شد. بلند شد. از گرفتن داروها منصرف شد. نسخه چروکیده داروها را نامرتب تا کرد و در جیبش گذاشت.

درب داروخانه جیرجیری دیگر کرد و عبد‌الله قدم‌های بیتابش را به پیاده روی شلوغ خیابان سپرد. فکر دایی ناصر و قرص‌هایی که هنوز نخریده بود و ماجرای دیشب از مغزش می‌گذشت.

دیشب دایی ناصر باز هم در نبود قرص‌ها حالش بد شده بود و فریاد‌هایش مردم محله کوچک و قدیمی‌شان را ساعاتی سرگرم کرده بود. صدای ضجه‌های مادرش را می‌شنید که التماس می‌کرد و از مردان محل کمک می‌طلبید. دایی ناصر فریاد می‌زد و شیشه‌های پنجره اتاق‌های کوچک خانه را می‌شکست و هر کس به طرفش می‌رفت به سمتی پرتاب می‌شد.

صدای یکی از مرد‌های همسایه از گوشه حیاط شنیده می‌شد که فریاد می‌زند مرتیکه دیوانه عجب خر زوری هم هستا.

و عبدالله که تنها 11 سال داشت با چشمان مردانه‌ای که از زور غیرت سرخ و خیس شده بود به لباس پاره مادرش می‌نگریست که بخشی از اندام برهنه‌اش را در معرض دید عده‌ای از معتادان و الافان محل قرار داده بود و مادرش که با صورتی به هم ریخته و روسری گلداری که نصفه نیمه بر سرش مانده بود و دامن مشکی و شلوار راه‌راهی که از زیر دامن پوشیده بود، مدام خود را به زیر دستان دایی ناصر می‌انداخت و با گریه التماس می‌کرد که خودش را نزند و آرام شود.

صدای مرد بامیه‌فروش از میان پیاده‌رو عبد‌الله را به خودش آورد . بار دیگر دست در جیب کرد و نسخه مچاله‌شده داروهای دایی‌ناصر را نگاه کرد. نگاهش روی بامیه‌های تازه و شیرین  نشست. برای لحظه‌ای دلش ضعف رفت اما سیصد‌تومانی مچاله‌ای که در جیبش فرو کرده بود را باید صرف آن نسخه مچاله‌شده می‌کرد.

...

هوا تاریک شده بود و عبد‌الله مظطرب بود از دعوای مادر. سیصدتومان مچاله‌شده جیبش کیسه‌ای بامیه شده بود و در دستان چرکین و سیاه عبدا‌لله جا خوش کرده بود.

سر کوچه که رسید، جلوی درب خانه جمعیت زیادی جمع شده بود و صدای فریاد زنی به گوش می‌رسید . صدا نا آشنا بود

 

  عبد‌الله اطمینان داشت این فریاد مادر نبود. صدای زن ناآشنا بود و عبدا‌لله قدم‌های سست و مردانه‌اش را به سمت خانه می‌کشید. انگار کوچه کش آمده بود اما اضطرابی در کار نبود. حتما دوباره دایی ناصر در نبود قرص‌ها، چشمان مردم محل را به دیدن اندام برهنه خواهرش دعوت کرده بود.

قرص‌هایی که غیرت و مردانگی برای دایی‌ناصر به ارمغان می‌آورد این بار جای خود را با کیسه‌ای پر از بامیه‌های کوچک و شیرین عوض کرده بود.

عبد‌الله به درب خانه رسید. درب حیاط باز بود و انبوه جمعیت با دیدن عبدالله کنار رفت و در وسط حیاط درست کنار حوضی که آبش به سیاهی می‌زد، زنی با صورتی خونین روی سنگفرش حیاط به خواب رفته بود، صورتش آشنا بود و آشنا تر پیرهن گلداری که جای‌جایش پاره‌گی‌هایی به چشم می‌خورد .

و دایی‌ناصر که این‌بار حتی در نبود قرص‌ها آرام گرفته بود و گوشه‌ حیاط می‌لرزید...

کیسه بامیه از دست عبدالله روی سنگفرش افتاد. بامیه‌هایی که دانه‌دانه می‌غلتیدند و رنگی می‌شدند...

 

 

 

عقیده؟ خرافه؟- سمیه رشیدی

داستان مهمان وبلاگ، سرکار شبنم کاظمی که شنبه در این وبلاگ منتشر شد، به دلیل آن به عقیده ای شاید خرافی اشاره داشت، یکی از داستانهای قدیمی ام را به یادم آورد که من نیز در آن از یک عقیده ی خرافی سود جسته و داستانی را با آن به پایان رسانده بودم. دیدگاهی که نمی دانم باید عنوان عقیده بر آن نهاد یا خرافه. به هر رو، بد ندیدم حالا که بحث استفاده از این نوع عقاید و خرافات به واسطه ی داستان ایشان، باز است، من نیز همان داستان را اینجا بنویسم تا نظرات در پی هم آیند.

 

 

۱۷

 

طعمه

 

چشم‌های سبزش را به کیسه‌ی سیاه روبه‌رویش دوخته بود و نگاههایی که از یکی به دیگری خیره می شد، انگار برای آن بود که راه‌ها را بسنجد که کدام نزدیک‌تراست.

اگر مستقیم حرکت می‌کرد، به جوی آب می‌رسید و نمی‌توانست از آن رد شود.

 سمت چپ هم که درخت بود. می‌ماند پل سمت راست .

عزمش را جزم کرد و گام‌های آهسته‌ای به‌طرف راست خیابان برداشت .

ماشین‌ها یکی بعد از دیگری از پیش رویش رد می‌شدند و گاه گاه مانع از آن می‌شدند که کیسه‌ی سیاه را ببیند .

یک قدم پیش رفت و مصمم‌تر از قبل با سری بالا گرفته پیش رفت.

لابد دلش ضعف می‌رفت برای اینکه بداند در کیسه چه چیزهایی هست. قدم‌ها را تندتر کرد. فقط چند  قدم مانده بود تا به آن طرف خیابان برسد .

یک لحظه چشم‌هایش را بست و با خوش‌حالی سرش را تکان داد . چشم‌هایش را باز کرد. هنوز پای چپ در جواب پای راست به زمین نیامده بود که ... .

 

***

«نه آقا . امکان نداره . شگون نداره راننده سر صُب پرنده یا گربه یا حیوونی رو بکشه . من برمی گردم... .»

 

 

 

3تا دونه تخم مرغ - شبنم کاظمی

سومین داستان میهمان گریه در آغوش داستان...حتما بخوانید و حتما با نظرات خود نویسنده داستان را یاری کنید...سایر دوستان در صورت تمایل به نقد داستانهای کوتاه و کوتاه کوتاه خودشون میتوانند آثار خود را به ایمیل وبلاگ ارسال نمایند.

 

ایمیل وبلاگ:  2adabiyat@gmail.com

 

 

 

 ۱۶

 

۳ تا دونه تخم مرغ

 

  نیم ساعتی به ظهر مانده بود که صدای خانم "ص" در راه پله ها پیچید.خانم "ه" در را باز کرده و داد زده بود :

_"جانم!"

و فکر کرده بود : "فکر میکنه همه مثل خودش ..."

+ "ببخشین. الان نگا کردم دیدم نداریم. 3 تا دونه تخم مرغ دارین به من بدین؟ شب که "ص" اومد میگم بخره بیارم از خجالتتون در بیام."

از یخچال تخم مرغ برمی داشت که صدای کسی که یادش نبود کیست در گوشش پیچید.

   و فوری فکرش رفت سمت "امیر" که در غربت بود و همین دور بودنش به اندازه ی کافی باعث اذیت و دلشوره بود. چه برسد به اینکه...  

_" خدا کنه زودتر انتقالی بگیره برگرده همین جا..."

   بعد هم که داشت ظرفهای نهار را می شست و بعدتر هم که مایه ی کتلت را ورز می داد ، آنقدر به آن صدا فکر کرده بود که یادش نمی آمد " چندتا تخم مرغ تو این مایه شکستم که این جور وا رفته؟! "

   توی همین دو ساعت دو بار با امیر تماس گرفته بود و طوری که نگرانش نکند خواسته بود که " امروز نه "و فردا حرکت کند.یک بار هم به عاطفه زنگ زده بود و وقتی شنیده بود الناز زمین خورده، جیغش رفته بود هوا که " چرا مواظب بچه نیستی دختر؟ "

   آخرسر هم مایه ی کتلت را ریخته بود توی سطل آشغال و حالا داشت طول پذیرایی را قدم می زد و مدام نگاهش به ساعت بود که کی 6 میشه و آقای "ص" از سر کار برمی گردد تا خانم "ص" بهش بگوید تخم مرغ بخرد و آقای "ص" که هر شب قبل از شام می رفت بیرون و چرخی می زد،تخم مرغ بخرد و خیال او را راحت کند.

   یادش آمد دفعه ی قبل که همین خانم از او روغن گرفت، یک هفته طول کشیده بود تا آقای "ص" روغن بخرد و خانمش "با هزار شرمندگی " بیاد بالا و ...

_" اصلا خودم می رم براشون تخم مرغ می گیرم و 3 تا دونه شو ... نه، این جوری که نمی شه... بهتره برم مستقیم بهش بگم اگه تخم مرغها رو پس نیاره..."

زیر لب فحشی داد و گفت : "زنیکه نمی شد به جای تخم مرغ چیز دیگه ای بخواد؟"

 

   ساعت 6 بود که بلاخره صدای در طبقه ی پایین را شنید. در هال را باز گذاشت تا صداها را واضح بشنود. هرچند لزومی به این کار نبود. خانم "ص" گوشهایش سنگین بود و عادت کرده بود با صدای بلند حرف بزند

+ " چقدر دیر کردی !"

"_ همیشه سر همین ساعت میاد و همیشه هم بهش می گه چقد دیر کردی !"

= "شام چی داریم؟"

+ "حالا بذار برسی خونه !"

= "پس یه چایی بده."

"_ چرا بهش نمی گه زنیکه؟آدم اینقدر بی شعور؟ یا نه... پررو؟"

+ "کجا؟هنوز نیومده کجا می ری؟"

"_ بش بگو دیگه زن حسابی..."

= "برمی گردم. یواش تر حرف بزن. چیزی نمی خوای بیرون؟"

   و زنگ تلفن مثل یک خروس بی محل نگذاشته بود بفهمد بالاخره اسمی از تخم مرغ آمد یا نه.

   امیر گفت یک ساعتی هست که راه افتاده و او به زحمت توانست دلشوره ش را مخفی نگه دارد و سفارش نکند که مراقب باشد.

   ساعت 9 بود که صدای ماشین آقای "ص" را شنید. چادرش را سر کرد و کیسه ی آشغالها را که از قبل پشت در گذاشته بود ، برداشت و از پله ها سرازیر شد. دید که آقای "ص" کیسه های خرید را از صندوق عقب ماشین بیرون می گذارد. از شانه ی تخم مرغ خبری نبود. سلام و احوال پرسی گرم و طولانی ای راه انداخت تا سر فرصت محتوای کیسه ها را ببیند. اما همسایه روبه رویی که پیچید داخل کوچه ، آشغالها را رها کرد و با عجله برمی گشت که پاش گرفت به یکی از کیسه های خرید.

_ " ای وای ! این چی بود؟"

خم شد و کیسه ای را که مایعی لزج از آن سرازیر بود بالا آورد.

_ "ببخشید تورو خدا! بس که این کوچه خراب شده تاریکه!"

و در دل به خودش و بختش و خانم "ص" لعنت فرستاده بود.

   موقع شام به این فکر می کرد که " خوب شد همه ی تخم مرغ ها رو نشکستم. فوقش یکی دوتا ...اگه الان نیاره فردا صبح حتما میاره می ده... ولی اینقدرام بی فکر نیست. شاید همین الانا دیگه صدام کنه..."

دوباره صدای کسی که یادش نبود کیست در گوشش پیچید:

"...تخم مرغ تنها چیزیه که اگه قرض دادی باید بی رو درواسی پس بگیری.وگرنه یکی از اعضای خونواده ت کم می شه."

نکنه امیر...زبانش را گاز گرفت:"خدا نکنه!"

   ساعت 11 شده بود و دیگر قاعدتا انتظار برای شنیدن صدای خانم "ص" در پله ها کار بیهوده ای بود.چشمانش را بست و زمزمه کرد:"خدایا!امیرمو به تو سپردم..."

نگاهی به شوهرش انداخت که غرق خواب بود و خروپفش بلند.

_ "اگه بچه م سالم برسه خونه، 10 دور تسبیح صلوات می فرستم." تا همین حالا هم تسبیح از دستش نیفتاده بود.

   صبح از فشار سر درد بیدار شد.دو سه بار خواب امیر را دیده بود و هر بار با صدای بوق وحشتناک کامیونی که از روبرو به ماشینش نزدیک می شد ،از خواب پریده بود. نگاهی به ساعت انداخت و مستقیم رفت سمت تلفن و هنوز شماره اول را نگرفته بود که دیدش که روی کاناپه دراز کشیده. همان جا نشست و خدا را شکر کرد.

   حتی بعدها هم که امیر با دختر همسایه پایینی ازدواج کرد و با هم برای همیشه به شهرستان محل کار امیر رفتند،سکوت اختیار کرد و دم نزد.

 

 

 

دیار بی کوله ها- ليژيا گياگو

در صورت تمایل داستان های کوتاه یا کوتاه کوتاه خود را برای نقد و نظر به ایمیل وبلاگ بفرستید... نیازی به حرفه ای بودن نیست...ولی نوشتنی که همراه با نظر حتی چند نفر باشد شکل دیگری به خود میگیرد...پس داستانهای خود را در هر سبکی برای ما بفرستید... 

ایمیل وبلاگ:  2adabiyat@gmail.com

 

 

۱۴

 

دیار بی کوله ها

 

پیرمرد از راه دور افتان و خیزان با باری سنگین بر پشت به پیش می آمد. گهگاه میافتاد اما کشان کشان خود را به جلو میکشاند و برمیخواست. گویا از چیزی, کسی یا جایی میگریخت.تعجیل نمی کرد اما توقف هم نداشت. آفتاب تازه از پشت تپه های کم ارتفاع شرقی بالا آمده بود و چنین به نظر می رسید که پیرمرد تمام شب را چنین بی وقفه و آرام در حال "دور شدن" بوده باشد. از دور نگاهش بر من ثابت ماند و دقایقی بعد در چند قدمی یکدیگر بودیم. با خستگی و سر و صدای زیاد بر تکه سنگ بزرگی نشست و بی آنکه از او خواسته باشم لب به سخن گشود:
" از دیار کوله پشتی ها می آیم, جائیکه هر کودکی با کوله ای بر پشت متولد میشود.بتدریج هر چه بیشتر از عمرش میگذرد کوله اش با بارهایی که دیگران در آن میگذارند پر و پرتر و سنگین و سنگین تر می شود.همچو من که تا به این سن که رسیده ام کوله ای دارم پر از احساس حقارت , سرکوفت, خشم, کینه, غم , رنج , ناتوانی ... و کمری که دیگر یارای کشیدن این بارها را ندارد. پس از هر آنچه بدان پیوسته بودم گسستم تا به دیاری روم که سرزمین کوله پشتی ها نباشد.
به دیاری که دیگر نوزادی با کوله پا به این دنیای فانی نگذارد, دیاری که مردمانش بارهای سنگین برای افزودن بر بارهای یکدیگر نداشته باشند و جائیکه دیگر کمری زیر بار سنگین خاطرات و تجربیات تلخ خمیده نباشد.
می خواهم مابقیه مدت کوتاه مانده از زندگیم را با هر آنچه تا به اینجا در این کوله انباشته شده بگذرانم و اگر نمی توان باری از آن کاست دگر بر آن ذره ای هم افزوده نشود."
پیرمرد این را که گفت به چشم انداز روبروی خود خیره شد, به همان جایی که تا چندی پیش ساکن آنجا بودم.
او هیچ از من نپرسید, هیچ نخواست بداند من در این دشت وسیع, تنها , به انتظار چه نشسته ام.هیچ نخواست بداند از کجا آمده و چرا اینجایم.
او هیچ از من نپرسید و من هم نخواستم باری بر سنگینی بارهایش بیفزایم.
مرد پیر عزم خود را جزم کرد, ایستاد , کش و قوسی به کمر خمیده اش داد و در حالیکه با خود به حرف زدن ادامه میداد به همان سمتی رفت که من از آنجا آمده بودم و...
... ندید که من هم کوله ای بر پشت خود داشتم ...
او رفت ولی من همانجا ماندم و مسیری که داشتم را ادامه ندادم, چراکه مقصد من قبل از برخورد با پیرمرد همان دیاری بود که او از آنجا آمد.
او رفت و من ماندم و از آن پس مدت هاست که در این دشت سرگردانی با پیرمردها و پیرزن ها و حتی جوانان بسیاری برخوردم که به امید سرزمین بی کوله ها ترک دیار و وطن کرده و آواره سرزمین یکدیگر گشته اند اما هرگز ندیدم کسی خبری از چنین دیاری بیاورد. اکنون بعد از سالها که در این دشت تنها مانده ام به جرئت میگویم که چنین سرزمینی در این کره خاکی وجود ندارد. حتی در سرزمین بی کسی که من در آن ساکنم , همچنان غم و غصه و اندوه همدمان همیشگی مان هستند. حتی زمانی که کسی نیست تا باری بر این کوله سنگین بیفزاید این خود هستیم که با برسی و مرور هر آنچه با خود در طی سالیان دراز در کوله مان حمل کرده ایم خود را میازاریم و بر اندوه تنهایی خود می افزائیم. تا زمانیکه همچو قطره ای در میان اطرافیان خود غرقیم این امواج پر تلاطم و سهمگین آنهاست که ظالمانه بر پیکرمان می تازند و هر زمان که همچو من تنها میمانیم خود دشمن جان خود میشویم. این دشمنی ها پایانی ندارند چه زمانیکه از سوی دیگران باشند چه آنگاه که خود به روح خود حمله ور میشویم.
گویا که واژه بظاهر خوفناکی بنام "مرگ" تنها دروازه ورود ما به سرزمین بی کوله هاست.