داستانک- سمیه رشیدی


نوشتن داستانک همیشه یکی از لذت بخش ترین انواع نوشتن برای من است. آن طور سر و کله زدن با کلمات و کاستن و کاستن و انتخاب کلمه ای به جای دیگری که شاید مفهوم را رساتر منتقل کند و چینش دقیق واژگان بسیار دلچسب است. گاهی این نوع نوشته هایم را با عنوان تاکسی نوشت در وبلاگم می نویسم. تاکسی نوشتها شکل موجز و خوبی از داستانکها هستند. چرا که در بیشتر مواقع نه کاغذ به قدر کافی هست نه وقت. پس کوتاه می شوند و موجز و دوست داشتنی.

داستانک امروز نیز نوعی از همان تاکسی نوشت هاست، اما داستانواره تر. بازهم باید بگویم که اینها تمرینهایی هستند برای نوشتن و رشد کردن. نه آخر خط نوشتن من.

 

۴

بد کار

دست دختر دور بازوی پسر پیچیده است و آرام آرام راه می روند. انگار که عاشق و معشوق باشند. شانه ام را از دیوار جدا می کنم و به آن دو نگاه می کنم که حالا به من نزدیکتر شده اند. از پشت عینک آفتابی نگاهشان می کنم و:

- ببخشید! ساعت خدمتتون هست؟

پسر: بله خانم! ساعت دو و نیمه.

- ممنون.

وارد منوی تنظیم ساعت گوشی ام می شوم و ساعتش را درست می کنم.

دوباره نگاهشان می کنم که از من دور می شوند.

این بار دست دختر رها از بازوی پسر، کنار بدنش تاب می خورد. حتی انگار یک قدم جلوتر از او راه می رود.

زمستان۸۹


 


 

لیدر همهٔ خوشبخت‌های بدبخت!- الناز معتمدی

تمام حقایق سه مرحله را پشت سرگذاشته‌اند:

اول، مورد تمسخر واقع شده‌اند.

 دوم، به شدت با آن‌ها مخالفت شده است.

سوم، به عنوان یک چیز بدیهی پذیرفته شده‌اند.

(آرتور شوپنهاور)

وقتی ادبیات بشود نقطهٔ اصلی زندگیتان مطمئن باشید همهٔ زندگیتان با غمی سگی عجین می‌شود که نمی‌دانید چه کارش کنید... عده‌ای کارشان ادبیات است و درس و عشق زندگیشان خارج از ادبیات. گروهی درسشان ادبیات است و کاری غیر از ادبیات می‌کنند و عشقی غیر از ادبیات دارند. گروهی عشقشان اهل ادبیات است و نه کار خودشان و نه درسشان ربطی به ادبیات داشته و نه خواهد داشت...اگر دو گزینه از گزینه های بالا در زندگیتان تیک خورده باشد کمی،  ترین هستید ...اما... 

اما تقریباً خوشبخت‌ترین بدبخت دنیا کسی است که در دانشگاه هشت سال، با همهٔ مشکلات بی‌شاخ و دمش، ادبیات خوانده باشد  و قرار باشد حداقل چهار سال دیگر هم بخواند، پس از این هشت سال از راه شغلی ادبیاتی نان درآورد، و وقتی هم به حافظهٔ ذهنش مراجعه ‌کند ببیند تمام علاقه های زندگیش به جز یک نفر که اهل فلسفه بود و ادبیات را دوست نداشت باقی همه اهل ادبیات بودند...

و من لیدر خوشبخت ترین بدبخت ها هستم!

داستان، جدید است. شاید مال همین چند روز اخیر!...می‌گویم شاید چون زمان و مکان را گم کرده‌ام. بخوانیدش اگر دوست داشتید... حرف‌هایتان را با آغوش باز بدون گریه می‌پذیرم!...هرچند که در آغوش این داستان خودم گریسته باشم...

 

 

۳

 

A یعنی خانه مان!

 
چشم‌هایش مدام به ساعت نگاه می‌کند. حتی وقتی حالا که سرم را با هزار بدبختی روی سینه‌اش گذاشتم و لب‌هایم گاهی با موهای بدنش در تماس است و حس عق دارد. دیدن این صحنه آزارم می‌دهد. چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم خوابم ببرد. بدون اینکه یواشکی نگاه کنم می‌فهمم که دارد نگاهم می‌کند. چون نفس‌هایش بدون وقفه روی مو‌هایم می‌خورد. خیلی تند نفس می‌کشد و این یعنی خیلی عصبی است. دستش که به طرف من نیست حرکت می‌کند و گوشی موبایل را از کنار تخت برمی‌دارد. قفلش را باز می‌کند و بیب صدا می‌دهد. فحش زیر لب می‌دهد و دوباره دستش تکان می‌خورد. با چشم‌های بسته هم می‌دانم چه کرده. گوشی من را به جای گوشی خودش برداشته و عکس عروسی دو نفره‌مان را روی بک‌گراند موبایل دیده که پشت به پشت هم چسبیدیم و با لبخند دوربین را نگاه می‌کنیم. دیشب که با هم حرف می‌زدیم تا شاید مشکلاتمان را حل کنیم با لحنی مظلومانه ‌می‌گفت: 

           - فردا گوشیم رو عوض می‌کنم. داغ بودیم، خر بودیم، نفهمیدیم ... رفتیم عین منگلا دوتا گوشی یه شکل خریدیم...

و بعد کمی آرام‌تر با خودش گفت: 

           - خاک بر سرم...

گوشی خودش را بر‌می‌دارد و شروع به نوشتن اس‌ام اس می‌کند. قدیم‌تر‌ها دستش خیلی کند بود و حالا چه سرعتی پیدا کرده! چندین مرتبه صدای زنگ اس‌ام اس‌هایش می‌آید. با هر زنگی بدنم می‌لرزد. این بار کسی برایش زنگ می‌زند... آهنگ سلام ‌ای کهنه عشق من ستار است... یادش بخیر! با هم مدام گوش می‌دادیم... با یک خندهٔ شیطنت‌آمیز جوابش را می‌دهد:

          - میام دیگه...

و بعد سریع قطع می‌کند. چندشم می‌شود از این کارش. چشم‌هایم را باز می‌کنم و سریع می‌خواهم از جایم بلند شوم که مرا در بغلش نگه می‌دارد... 

          -کجا؟ 

          - کار دارم یه عالمه باید برم.

          - برای همه وقت داری غیر از اینکه نیم ساعت تو بغل من بخوابی؟ بعد می‌گی چرا تو خونه بند نمی‌شی... اصلا من نه! یه مرد دیگه! اصلا هرکی! دلش بی‌چیت خوش باشه؟ مگه اینکه... 

          - مگه اینکه چی؟ چرا حرفت رو می‌خوری؟

          - مگه اینکه از صبح تا شب به اندازهٔ کافی...

حرفش را نیمه تمام می‌گذارد و پشتش را به من می‌کند و چشم‌هایش را می‌بندد. دلم می‌خواهد با این بریده حرف زدن‌هایش با چاقوی آشپزخانه تکه تکه‌اش کنم. نگاهی به ساعت می‌کنم. با بی‌محلی بلند می‌شوم و به سمت دستشویی می‌روم. اولین باری نیست که این حر‌ف‌ها را می‌شنوم. روی توالت فرنگی می‌نشینم. سیگارمان همیشه همان‌جا روی جاصابونی‌ای است که از روز اول جاسیگاری بوده. سیگاری روشن می‌کنم. بیشتر از سوختنش لذت می‌برم تا کشیدنش. اشک‌هایم پایین می‌ریزد. با پشت دست، صورتم را پاک می‌کنم. یک خط سیاه روی دستم پیدا می‌شود. از روی توالت بلند می‌شوم و در آینه خودم را نگاه می‌کنم... همهٔ صورتم سیاه شده. چند مشت بزرگ آب روی آن می‌پاشم. سیگار را روی جا سیگاری خاموش می‌کنم و بیرون می‌آیم.

از روی تخت بلند شده. لباسش را تنش کرده و جلوی آینه مو‌هایش را شانه می‌کند. برمی‌گردم، روی تخت می‌خوابم، پتو را تا روی دماغم بالا می‌کشم و نگاهش می‌کنم. مدام خودش را چک می‌کند و پس از هربار یک پیس از ادکلن هم می‌زند. بدون خداحافظی از اتاق می‌رود و بعد تَق صدای بستن در می‌آید. هنوز یک دقیقه نشده که کلید، در قفل می‌گرداند و با سرعت داخل می‌شود. انقدر عجله داشته که گوشی‌اش را فراموش کرده ببرد. گوشی‌ای که هیچ وقت از خودش دور نمی‌کرد. با بی‌محلی داخل شد. گوشی را برداشت و رفت و محکم تر در را بست.

چند لحظه‌ای ساکت ماندم. حتی فکر هم نکردم. گوشی‌ام را برداشتم. قفلش را باز کردم. بک گراندش یکی از عکس‌های عروسیمان بود که کات شده بود و من درش نبودم. چند لحظه به صفحه‌اش مات نگاه کردم و بعد فهمیدم گوشی را اشتباهی برده! خدای من...تا به حال همچین کاری نکرده بود...نمی‌دانم چند دقیقه فرصت داشتم تا گوشی‌اش را وارسی کنم. وارد اس‌ام اس‌هایش شدم. همه جا خالی بود. به سمت دفتر تلفنش رفتم. اسم هیچ زنی که من نشناسمش نبود. زن‌های آشنا و فامیل را هم که نمی‌توانستم ردگیری کنم. بار دیگر از ابتدا همهٔ نام‌های دفتر تلفنش را خواندم. A یعنی خانه. ABBASI صاحب‌خانه‌مان. ALL یعنی من. AME BEHJAT هم که عمه بهجت خودم است... هیچ کس برایم نا‌شناس نیست.

یک مرتبه عرق سردی روی تنم نشست. یادم افتاد الان گوشی خودم دست اوست... ترسیدم... چقدر من احمقم! نکند تمام این نقشه را کشید که گوشی من را با خودش ببرد؟! باید زنگ بزنم و بگویم اشتباه برده... نه!... اگر این کار را بکنم و تا الان نفهمیده باشد بد‌تر کنجکاو می‌شود داخلش را بگردد.

بی‌تاب شدم. پتو را از رویم کنار زدم... گوشی اش را پرت کردم روی میز...گرمم شد... اضطراب بدی گرفتم و دلم پیچ خورد. به سمت دستشویی رفتم. روی توالت فرنگی نشستم... دستم را به سمت جاسیگاری بردم... انقدر دستانم می‌لرزید که فندک افتاد روی زمین و دو نیم شد... الکی یک سیگار را بین دندان‌هایم گذاشتم و فشار دادم... فکرم کار نمی‌کرد. یاد اس‌ام اس‌های دیشبم افتادم. سیگار را از دندان‌هایم بیرون کشیدم و داخل دستم له کردم. دوباره یک سیگار دیگر برداشتم. سیفون توالت را کشیدم و از دستشویی بیرون آمدم. داخل آشپزخانه رفتم... همهٔ کشو‌ها را به هم ریختم، کبریت نداشتیم. گاز را روشن کردم و سیگار را بین لب‌هایم گذاشتم و سرم را به سمت گاز بردم... چند پک عمیق زدم و بعد دودش را از بین لب‌هایم بیرون دادم... داخل آشپزخانه رژه رفتم و ساعت را نگاه کردم. نیم ساعت از وقتی که رفت گذشته. صدای آرام یک آهنگ از جایی بلند شد. سلام‌ای کهنه عشق من... به سمت صدا رفتم. موبایلش زنگ می‌زد. از روی میز برداشتم و روی صفحه ماتم برد. نوشته بود A... نگاهی به تلفن خانه مان کردم که در دست هیچ کس نبود تا به این گوشی زنگ بزند!

 

من و دوباره داستان- سمیه رشیدی

هیچوقت داستان نویسی ام را جدی نگرفتم. اما همیشه می نوشتم. خوب یادم هست اولین داستانی که شروع کردم به نوشتن: 

دخترک تنها و بی کس در بیابان خشک قدم بر زمین می گذاشت... 

داستانی که هیچوقت ادامه پیدا نکرد. اما ابتدای نوشتن من بود. دوم یا سوم راهنمایی بودم. سر رسیدی در خانه مان بود که دوستش داشتم. مادرم آن را به من بخشید و من همیشه در آن می نوشتم. از خودم. حالاتم. درد دلهایم. هنوز هم دارمش. بعدها بیشتر نوشتم. تا روزی که اولین داستان زندگی ام را نوشتم. سوم دبیرستان بودم. جوان و خام. اما کتابخوان و سر در کار خویشتن و نوشتن. اولین داستانم را نوشتم و شاید تا دو سالی به هیچ کس نشانش ندادم. اصلا یادم نیست آیا هیچوقت به خانواده ام نشان دادم یا نه. بعدها که کامپیوتری آمد و تایپی یاد گرفتم، برای اولین تجربه، داستانم را تایپ کردم و دو داستان کوتاه دیگر هم که بعدها نوشته بودم به دنبالش ضمیمه کردم. هیچوقت داستان نویسی ام را جدی نگرفتم. اما شعرها و شعرگونه ها و نثرهایم را همیشه دوست داشتم و فکر می کردم اگر روزی به جایی برسم در نوشتن، از همینها باشد. تا تابستان 83 که به اتفاق دوستی، تجربه های داستان نویسی مان را فرستادیم به شبهای شهریور و من که هیچ امید نداشتم اما از داستانهایم تقدیر شد و بعد از آن بود که داستان را جدی تر گرفتم. تا روزی که استادم قیصر امین پور، در کلاس ادبیات معاصر، داستانهایم را خواند و به من گفت بنویس. همیشه بنویس. موفق می شوی. و من نوشتم. همیشه نوشتم. هنوز هم می نویسم. داستان نویسی برای من همیشه تجربه ای شگرف و آفرینشی بدیع بوده و هست. همین است که حالا از بودن اینجا بسیار خوشحالم. اینکه باز شاید برگردم به آن لحظاتی که با شوق نوشتن داستانی جدید، دست به قلم می بردم. هرچند حالا چند وقتی است قلمم کم به داستان نویسی می رود. اما باید برگشت. باید. و من بر می گردم.

برای شروع، دقیقا اولین تجربه داستان نویسی ام را اینجا قرار می دهم. خودم دوستش دارم. شبیه راه رفتنهای لنگان و نامتعادل کودکان است که پدر و مادرشان شعف زده می شوند. این داستان برای من حکم همان راه رفتنها را دارد.

                           

                                                               

۲

وقتی پروانه ها رفتند

بچه آروم و ساکت، کنار مبل، روی زمین نشسته و داره آروم آروم روی دفتر نقاشی اش با مداد مشکی‌اش خط می‌کشه . هر چند وقت یک دفعه صدای مامانش از آشپزخونه به گوش می رسد :"مامان جون ، پسرم. چرا روی مبل نمیشینی؟ مادر کمرت درد می گیره ها ."

بچه :" نه مامان جون ، خوبه اینجا ."

باباش هم اون طرف پذیرایی روی مبل نشسته و داره با تلفن با دوستش، مهندس، صحبت می کنه.

دوباره صدای مامان می آید :" مامان جون چی کار می کنی ؟ نقاشی می کشی ؟"

بچه :" آره مامان ، دارم نقاشی می کشم ."

اما اگر مامان جونش کمی دقت می کرد ، می فهمید که بچه ی نه- ده  ساله اش داره چیزهایی می نویسه :

 

" من خو نه مون رو دوست دارم اینجا همه چی هست همه منو دوست دارن مامانی همیشه برام کیک میپزه باایی هم برام اسباب باری میخره ما خونه مون خوشگله توش مبل داریم تخت داریم آشپزخونه داریم تلویزون داریم تازه رادیو هم داریم که بابا همیشه توش صی دی میزاره و اون آهنگای خُشگل  میخونه آدم خوشش می یاد من قبلن توی هوا همیشه پروانه می دیدم اینقدر خُشگل بودن که همیشه هم می اومدن روی سر من و مامانی و بابایی می شستن ولی الان دیگه نمی یان  فکر کنم با من قر  کردن ولی آخه من که کاری نکردم من همیشه با اونا بازی می کردم ولی دیگه نمی یان الان من نمیتونم نفص بکشم مامانی میگه داری بزرگ میشی  

آخه اینا به هم چه ربتی دارن مامانی است دیگه من همیشه از چشمام اشک می یاد توی دهنم هم می سوزه و آب دماقم راه می افته خیلی سلفه می کنم شبا خوابم نمی بره الان چن سالیه توی خونه مون  یه بوی بدی می یاد مامانی یه بار گفت که کیکش سوخته و این بوی اونه ولی من بوی کیک رو می شناسم این یه بوی بدیه که هر وقت می یاد من بازم چشام می سوزه من هوا رو دوست دارم نمی دونم چرا بابایی توش یه چیزای توسی میریزه از توی دهنش بابایی دیگه بوی اتر نمی ده بوی همون توسی رو می ده هر وقت هم که می خاهیم شام بخوریم یا سُبونه بابایی دوباره از اونا توی هوا می ریزه من چشام می سوزه دیگه نمی تونم چیزی بخورم همه اش توی ته دهنم می سوزه و آب دماقم میاد مامانی می گه آنرژی داری ولی من میدونم از وقتی پروانه رفتن من اینجوری شدم فکر کنم  پروانه- ها با بابایی قرن چون من یک بار خاب دیدم که اومدن و فقط روی سر من و مامانی نشستن آره دیگه همه اش تخسیر این باباییه یه بار هم که خاستم به بابایی بگم از اون توسیا تو هوا نریزه مامانی گفت بده نمیدونم چرا ولی مامانی می گه بی ادبیه آدم به بابایی اش بگه که یه کارو نکن مامانی هم که همش  از بابایی ترفداری می کنه من بابایی رو دوست دارم ولی آخه اون توسیه ی بابا نمی زاره پروانه ها بیان من پروانه ها رو می خام به کی بگم ولی من میدونم بابایی دیگه من رو دوست نداره وگرنه این کارو نمی کرد من هوا رو دوست دارم من آسمونو دو......................... .

 

 صدای سرفه ی بچه بلند میشه . بابایی اش اون طرف پذیرایی نشسته و داره "سیگار " می کشه ...                                     

 

***

غلطهای املایی مربوط به ضعیف بودن املای کودک ۱۰ ساله است.

 

 

بازگشت به شهر فرشته ها! - الناز معتمدی

 

حدود دو سال است وبلاگ ادبی ننوشتم ولی تا توانستم نوشتم... شاید در هیچ دوره‌ای از زندگی‌ام به اندازهٔ دو سال گذشته ننوشتم... وبلاگ نویسی روزانه جذابیت‌های پنهان و آشکاری دارد که هرکسی را در هر سطحی به طرف خودش می‌کشاند... گاهی خوشحالت می‌کند... گاهی غمگینت می‌کند... گاهی دیوانه‌ات می‌کند... ولی مهمش این است که آخر همهٔ این‌ها خوبت می‌کند... کار به جایی می‌رسد که تو روزهایی برای خودت نمی‌نویسی برای‌‌ همان یک مخاطبی می‌نویسی که می‌گوید بنویس... می‌نویسی در حالی که می‌دانی تمام عواطف و احساساتت برای خواننده رو می‌شود مگر اینکه بازیگری‌ات قوی‌تر از نویسندگی‌ات باشد...

در روزی تعطیل، مثل همهٔ تصمیمات دیگرمان خیلی سریع قرار گذاشتیم مجدد پا بگذاریم به بالماسکهٔ مجازی ادبیات... با نقاب واقعی خودمان... با عکس چهرهٔ خودمان... با اسم خودمان... نه مخفف... نه کم نه زیاد... باز گردیم تا گریه‌هایمان را بیاوریم در آغوش داستان‌هایمان...

در این راه همراه شدم با خواهرم، دوست عزیزم سمیه رشیدی... هر هفته اگر خدا بخواهد یکی از ما به روز می‌شویم... با داستانی و چند خط حرفی از دنیای ادبیات... با هم از دانشگاه ادبیات که روزی درس می‌خواندیم همراه شدیم... پشت این روز‌هایمان، روزهای خوب با خاطرات مشترک بسیار است که روز به روز هم به تعدادشان افزوده می‌شود...

با اینکه کوچکترم چون احتمالا پر حرف ترم هفتهٔ اول را من آمدم... فقط به یک موضوع دلبسته‌ام، اینکه هیچ چیزی نتواند شهر فرشته‌ای من را به هم بزند... می‌خواهم به دلبستگی‌ام دلبسته‌تر شوم...

شاید برای همه داستان اول تکراری باشد... خیــــــــــلی تکراری... ولی خوب برای شروع فکر می‌کنم یک داستان از سال‌های دورم، از سال‌های اوجم - نه از لحاظ ادبی - بهتر باشد... هفتهٔ بعد تری که بیایم داستان نخوانده با خودم می‌آورم و یک سبد سیب سرخ حوا...

 

 

۱

 

باز هم خاک را خیس کردم

        

    صدای واق واقش تخت خوابم را مثل زلزله لرزاند و چشم‌هایم را باز کرد. باز هم مثل همیشه کابوس دیدم. روی تنم دانه‌های سرد عرق نشسته. چقدر کف سرم می‌خارد! برایشان چه اهمیتی دارد که من چند روز است حمام نرفتم... دلم قار و قور صدا می‌دهد.  گفتم امکان ندارد تا زمانی که برایم یک سگ عین آقجا بیاورند دست از اعتصاب غذا بردارم. خیلی هم برایشان مهم نیست که بمیرم. یک اضافی کمتر! ... اما نه! ...برای پولی که ماهیانه از حساب آقاجان والا هم می‌گیرند نمی‌گذارند بمیرم. دوباره ملحفهٔ سفید تختم خیس شده. این دفعه واقعاً از قصد نبود. امروز اصلاً حال و حوصلهٔ دعوا با این زنیکه را ندارم. الان با آن چشم های سیاه شده اش می‌ آید داخل. چشم هایش را گشاد‌تر می‌کند و از دماغش نفس بو گندواش را می‌دهد بیرون و شروع می‌کند به داد و بیداد که چرا این کار را می‌کنی؟ فقط برای حرص درآوردن از من است که نمی‌توانی خودت را نگه داری. دکتر به زنیکه گفته بود، جلوی خودم گفت که دست خودش نیست...

***

    آنروز در حیاط نشسته بودم. صدای واق واقش می‌آمد. می‌خواست خودش را برای آقاجان والا لوس کند، ولی آقاجان بی‌سمعک بود. گفته بودم کاری به کارش نداشته باشد. آقاجان روی صندلی قدیمی نیمه شکسته نشسته بود و خاطراتش را برای سرو گوشهٔ باغ تعریف می‌کرد. این سرو بیچاره پوسید بس که این حرف‌ها را شنید. تنهایی من با هیچ چیز پر نمی‌شد، حتی با حضور آقجا آخرین یادگار مامان. مامان خوبم! کاش می‌توانستم به همه ثابت کنم که می‌دانم کجاست...درست زیر آن سرو قجر که شبیه خود آقا جان والاست. استوار، زیبا، تنومند، سرکش.

   پوست سفیدش در آفتاب می‌درخشید. با چشم‌های معصوم تیله ایش به آقاجان نگاه می‌کرد. می‌دانستم این کارش عاقبت ندارد. خودش را لحظه به لحظه به آقاجان نزدیک‌تر می‌کرد و تن گوشتالویش را می‌کشید روی شلوارش. آقاجان دوست نداشت کسی وارد خاطراتش بشود. به خصوص آقجا که به قول خودش مال آن روسپی حرامزاه بود. آقجا مال مامان خوشگل من بود که بعد از گم شدنش تنها پر کنندهٔ تنهاییم شد.

  چنان لگدی به آقجا زد که پرت شد زیر سرو قجری و  زوزه‌ای کشید که من را یاد زوزه های مامان انداخت. بلند شد و تکانی به هیکل تنومندش داد. پیر بود، ولی قدرت بدنی بالایی داشت. قدم بزرگی به سمت سرو قجر برداشت. خیلی ترسیدم. عاقبتش دار زدن آقجا بود. تا حالا چند باری در دام دار آقا جان والا افتاده بود. مثل آن باری که آقجا یک کبوتر مرده آورد جلوی پای آقاجان انداخت. آقاجان هم برای اینکه یاد بگیرد حیوان نکشد دارش زد به همین سرو قجری. جان حیوان از تنش داشت بیرون می رفت. بد جوری دست و پا می‌زد. تمام تنم می‌لرزید. گریه می‌کردم. انقدر التماسش کردم تا از دار پاینش آورد. آن روز من هم  کتکی حسابی از دست آقاجان والا خوردم. چون بی‌اختیار خاک زمین را خیس کرده بودم. من و سگ بیچاره تا شب زوزه کشیدیم.

   آقاجان والا قانون‌های سگی خودش را داشت. اصلاً نمی‌شد نزدیکش شد. ولی من گاهی دوستش داشتم.‌‌ همان شب از پنجرهٔ اتاقم که بر تمام باغ اشراف داشت آقاجان والا را دیدم که زیر سرو قجر نشسته و گریه می‌کند. به یادِ مامانِ خوشگلم بود. از دو عشق اولش بچه‌اش نشد. وقتی مامان یک ماه پس از ازدواجش من، این دختر بیچاره را، حامله شد آقاجان به او روسپی می‌گفت. مامان راست می‌گفت، آقاجان والا واقعاً روانی بود.

***

   زنیکه با‌‌ همان چشم‌های سیاه شده آمد تو. پتو را تا روی سرم بالا کشیدم. می‌توانستم زیر پتو حدس بزنم که قیافه‌اش چه شکلی شده. حتماً چشم‌هایش به اندازهٔ گوجه سبزهای باغ آقاجان والا شده و پره‌های دماغش لحظه به لحظه باد دار‌تر. بدون هیچ حرفی شروع کرد به کشیدن پتو از روی من. من هم با همهٔ قدرتم پتو را گرفته بودم روی سرم. اما این زنیکه با آن دست های سنگینش پیروز شد. چشم‌هایم مستقیم رفت در چشم‌هایش. مو‌هایم غرق عرق شده بود. جلو آمد، دستم را گرفت و به طرف خودش کشید. در همین مبارزه من یکبار دیگر تشک تختم را خیس کرده بودم. مثل اینکه او هم امروز حال و حوصلهٔ دعوا با من را نداشت. بدون هیچ حرفی ملحفهٔ تشک را جمع کرد برد و در اتاق را محکم بست.

  به طرف پنجره رفتم. پایین پیراهن خوابم کاملاً خیس شده بود. با دستم پیراهن را بالا گرفتم. از پشت پنجرهٔ اتاقم به بیرون نگاه کردم. بچه‌ها بازی می‌کردند. این عروس داماد بازی ملیحه و داوود هم تمامی ندارد. هر روز ملیحه، تور پردهٔ اتاقش را می‌کند و می‌کشد روی سرش یعنی عروس شده. داوود هم یک دسته چمن از باغ می‌کند، دست به سینه کنارش راه می‌رود و به مهمان‌های باغ که همین بچه‌های تیمارستان هستند خوش آمد می‌گوید.  آقجای بیچارهٔ من هم شبی که برایش جفت گرفتیم و می خواست داماد شود دوباره توسط آقاجان والا دار زده شد. این بار بی‌دلیل فقط به خاطر اینکه کمی بخندد.

 زنیکه و دوستش افتاده بودند دنبال ملیحه و داوود. مثل اینکه دوباره همدیگر را ماچ کرده بودند. خانواده‌هایشان تحمل نگه داریشان را نداشتند. ملیحه یک بار نزدیک بوده برادر دو ساله‌اش را خفه کند... اما من چی؟... من!... از این حرفم خنده‌ام گرفت. من چی؟ من فقط یک آدم کشتم،... نه نه!... آدم نه!... من یک حیوان را کشتم... یک سگ را کشتم... نه نه یادم نیست!.... چی بود کشتمش؟... چی بود که داشت با هیکل گنده‌اش زیر بالش دست و پا می‌زد وقتی من بالش را سفت روی دهانش گرفته بودم و تمام هیکلش زیرم خیس آب شده بود؟... گناهی نکرده بود!... فقط کمی خور خور کرده بود.... یک سگ بیچاره را دار زده بود... سه تا زن را کشته بود... یک روسپی حرامزاده و دو معشوقهٔ نازای بی‌خاصیت مثل سرو قجرش را... تا کمی بخندد... و من هم کشتمش چون جسد آقجا را که هیچ جانی نداشت و آخرین یادگار مامان خوشگلم بود با دست‌های خودم پایین آوردم... و لعنت بر من که باز هم خاک را خیس کرده بودم... ولی بعد از مردنش از هیکلش که حسابی زیر من خیس شده بود خنده‌ام گرفت. هنوز هم وقتی یادش می‌افتم می‌خندم، از ته دل...