تمام حقایق سه مرحله را پشت سرگذاشتهاند:
اول، مورد تمسخر واقع شدهاند.
دوم، به شدت با آنها مخالفت شده است.
سوم، به عنوان یک چیز بدیهی پذیرفته شدهاند.
(آرتور شوپنهاور)
وقتی ادبیات بشود نقطهٔ اصلی زندگیتان مطمئن باشید همهٔ زندگیتان با غمی سگی عجین میشود که نمیدانید چه کارش کنید... عدهای کارشان ادبیات است و درس و عشق زندگیشان خارج از ادبیات. گروهی درسشان ادبیات است و کاری غیر از ادبیات میکنند و عشقی غیر از ادبیات دارند. گروهی عشقشان اهل ادبیات است و نه کار خودشان و نه درسشان ربطی به ادبیات داشته و نه خواهد داشت...اگر دو گزینه از گزینه های بالا در زندگیتان تیک خورده باشد کمی، ترین هستید ...اما...
اما تقریباً خوشبختترین بدبخت دنیا کسی است که در دانشگاه هشت سال، با همهٔ مشکلات بیشاخ و دمش، ادبیات خوانده باشد و قرار باشد حداقل چهار سال دیگر هم بخواند، پس از این هشت سال از راه شغلی ادبیاتی نان درآورد، و وقتی هم به حافظهٔ ذهنش مراجعه کند ببیند تمام علاقه های زندگیش به جز یک نفر که اهل فلسفه بود و ادبیات را دوست نداشت باقی همه اهل ادبیات بودند...
و من لیدر خوشبخت ترین بدبخت ها هستم!
داستان، جدید است. شاید مال همین چند روز اخیر!...میگویم شاید چون زمان و مکان را گم کردهام. بخوانیدش اگر دوست داشتید... حرفهایتان را با آغوش باز بدون گریه میپذیرم!...هرچند که در آغوش این داستان خودم گریسته باشم...

۳
A یعنی خانه مان!
چشمهایش مدام به ساعت نگاه میکند. حتی وقتی حالا که سرم را با هزار بدبختی روی سینهاش گذاشتم و لبهایم گاهی با موهای بدنش در تماس است و حس عق دارد. دیدن این صحنه آزارم میدهد. چشمهایم را میبندم و سعی میکنم خوابم ببرد. بدون اینکه یواشکی نگاه کنم میفهمم که دارد نگاهم میکند. چون نفسهایش بدون وقفه روی موهایم میخورد. خیلی تند نفس میکشد و این یعنی خیلی عصبی است. دستش که به طرف من نیست حرکت میکند و گوشی موبایل را از کنار تخت برمیدارد. قفلش را باز میکند و بیب صدا میدهد. فحش زیر لب میدهد و دوباره دستش تکان میخورد. با چشمهای بسته هم میدانم چه کرده. گوشی من را به جای گوشی خودش برداشته و عکس عروسی دو نفرهمان را روی بکگراند موبایل دیده که پشت به پشت هم چسبیدیم و با لبخند دوربین را نگاه میکنیم. دیشب که با هم حرف میزدیم تا شاید مشکلاتمان را حل کنیم با لحنی مظلومانه میگفت:
- فردا گوشیم رو عوض میکنم. داغ بودیم، خر بودیم، نفهمیدیم ... رفتیم عین منگلا دوتا گوشی یه شکل خریدیم...
و بعد کمی آرامتر با خودش گفت:
- خاک بر سرم...
گوشی خودش را برمیدارد و شروع به نوشتن اسام اس میکند. قدیمترها دستش خیلی کند بود و حالا چه سرعتی پیدا کرده! چندین مرتبه صدای زنگ اسام اسهایش میآید. با هر زنگی بدنم میلرزد. این بار کسی برایش زنگ میزند... آهنگ سلام ای کهنه عشق من ستار است... یادش بخیر! با هم مدام گوش میدادیم... با یک خندهٔ شیطنتآمیز جوابش را میدهد:
- میام دیگه...
و بعد سریع قطع میکند. چندشم میشود از این کارش. چشمهایم را باز میکنم و سریع میخواهم از جایم بلند شوم که مرا در بغلش نگه میدارد...
-کجا؟
- کار دارم یه عالمه باید برم.
- برای همه وقت داری غیر از اینکه نیم ساعت تو بغل من بخوابی؟ بعد میگی چرا تو خونه بند نمیشی... اصلا من نه! یه مرد دیگه! اصلا هرکی! دلش بیچیت خوش باشه؟ مگه اینکه...
- مگه اینکه چی؟ چرا حرفت رو میخوری؟
- مگه اینکه از صبح تا شب به اندازهٔ کافی...
حرفش را نیمه تمام میگذارد و پشتش را به من میکند و چشمهایش را میبندد. دلم میخواهد با این بریده حرف زدنهایش با چاقوی آشپزخانه تکه تکهاش کنم. نگاهی به ساعت میکنم. با بیمحلی بلند میشوم و به سمت دستشویی میروم. اولین باری نیست که این حرفها را میشنوم. روی توالت فرنگی مینشینم. سیگارمان همیشه همانجا روی جاصابونیای است که از روز اول جاسیگاری بوده. سیگاری روشن میکنم. بیشتر از سوختنش لذت میبرم تا کشیدنش. اشکهایم پایین میریزد. با پشت دست، صورتم را پاک میکنم. یک خط سیاه روی دستم پیدا میشود. از روی توالت بلند میشوم و در آینه خودم را نگاه میکنم... همهٔ صورتم سیاه شده. چند مشت بزرگ آب روی آن میپاشم. سیگار را روی جا سیگاری خاموش میکنم و بیرون میآیم.
از روی تخت بلند شده. لباسش را تنش کرده و جلوی آینه موهایش را شانه میکند. برمیگردم، روی تخت میخوابم، پتو را تا روی دماغم بالا میکشم و نگاهش میکنم. مدام خودش را چک میکند و پس از هربار یک پیس از ادکلن هم میزند. بدون خداحافظی از اتاق میرود و بعد تَق صدای بستن در میآید. هنوز یک دقیقه نشده که کلید، در قفل میگرداند و با سرعت داخل میشود. انقدر عجله داشته که گوشیاش را فراموش کرده ببرد. گوشیای که هیچ وقت از خودش دور نمیکرد. با بیمحلی داخل شد. گوشی را برداشت و رفت و محکم تر در را بست.
چند لحظهای ساکت ماندم. حتی فکر هم نکردم. گوشیام را برداشتم. قفلش را باز کردم. بک گراندش یکی از عکسهای عروسیمان بود که کات شده بود و من درش نبودم. چند لحظه به صفحهاش مات نگاه کردم و بعد فهمیدم گوشی را اشتباهی برده! خدای من...تا به حال همچین کاری نکرده بود...نمیدانم چند دقیقه فرصت داشتم تا گوشیاش را وارسی کنم. وارد اسام اسهایش شدم. همه جا خالی بود. به سمت دفتر تلفنش رفتم. اسم هیچ زنی که من نشناسمش نبود. زنهای آشنا و فامیل را هم که نمیتوانستم ردگیری کنم. بار دیگر از ابتدا همهٔ نامهای دفتر تلفنش را خواندم. A یعنی خانه. ABBASI صاحبخانهمان. ALL یعنی من. AME BEHJAT هم که عمه بهجت خودم است... هیچ کس برایم ناشناس نیست.
یک مرتبه عرق سردی روی تنم نشست. یادم افتاد الان گوشی خودم دست اوست... ترسیدم... چقدر من احمقم! نکند تمام این نقشه را کشید که گوشی من را با خودش ببرد؟! باید زنگ بزنم و بگویم اشتباه برده... نه!... اگر این کار را بکنم و تا الان نفهمیده باشد بدتر کنجکاو میشود داخلش را بگردد.
بیتاب شدم. پتو را از رویم کنار زدم... گوشی اش را پرت کردم روی میز...گرمم شد... اضطراب بدی گرفتم و دلم پیچ خورد. به سمت دستشویی رفتم. روی توالت فرنگی نشستم... دستم را به سمت جاسیگاری بردم... انقدر دستانم میلرزید که فندک افتاد روی زمین و دو نیم شد... الکی یک سیگار را بین دندانهایم گذاشتم و فشار دادم... فکرم کار نمیکرد. یاد اسام اسهای دیشبم افتادم. سیگار را از دندانهایم بیرون کشیدم و داخل دستم له کردم. دوباره یک سیگار دیگر برداشتم. سیفون توالت را کشیدم و از دستشویی بیرون آمدم. داخل آشپزخانه رفتم... همهٔ کشوها را به هم ریختم، کبریت نداشتیم. گاز را روشن کردم و سیگار را بین لبهایم گذاشتم و سرم را به سمت گاز بردم... چند پک عمیق زدم و بعد دودش را از بین لبهایم بیرون دادم... داخل آشپزخانه رژه رفتم و ساعت را نگاه کردم. نیم ساعت از وقتی که رفت گذشته. صدای آرام یک آهنگ از جایی بلند شد. سلامای کهنه عشق من... به سمت صدا رفتم. موبایلش زنگ میزد. از روی میز برداشتم و روی صفحه ماتم برد. نوشته بود A... نگاهی به تلفن خانه مان کردم که در دست هیچ کس نبود تا به این گوشی زنگ بزند!
