لبخند کمرنگ!- سمیه رشیدی


یادش به خیر! زمانی بود که چپ و راست سوژه های بکر طنز به ذهنمان خطور می کرد و می نوشتیم! نه اینکه حالا سوژه کم شده باشدها! نه! من کمی طنازی ام آب رفته! با این حال امشب که در بین داستانها به دنبال داستانی در خور بودم، چشمم به یکی از آنها خورد که خودم دوستش دارم. امیدوارم شما هم دوست داشته باشید و اندکی، حتی اندکی لبحند بر چهره تان نقش ببندند. به امید لبخند!

 

۱۳

 

زنگ تفریح


خب آره گفتم که نشسته بودیم بعد وسطاش حبیب آقا شوهر خاله مسی رفت دستشویی. تا رفت بابام گفت: «ای بابا! چه انتظاری ازش داری آقا مجید؟ اون که دست خودش نیست. ندیده... آقا جان! ندیده خب!»

بعد مجید خان گفت: «نه ناصر خان! حالا اینجوریام که می گی نیستا! اون دیده ولی یه مدل دیگه‌شو دیده. قبلاً توی خونه‌شون اتاق خواب و پذیرایی و طویله و ... همه با هم بوده که اینجا اومده برای ما دم از اوکازیون می‌زنه و از کار ما ایرادم می‌گیره. اتفاقا زنم می‌گفت عکسای قدیمی‌شونو یه‌بار دیده که... اوه اوه! اومد! بی خیال ناصر جون!... به به! حبیب جان! اومدی بالاخره؟ ذکر خیرت بود! ما گفتیم نکنه وسط راه دستشویی اتفاقی برات افتاده باشه!»

 

من کلا نمی‌فهمیدم چی می‌گن فقط می‌دیدم سه تایی هی یه چیزایی می‌گن و می‌خندن. خسته شدم از روی پای بابام اومدم پایین و رفتم آشپزخونه.

بعدش من رفتم پیش مامان. خاله داشت اینور اونور می‌رفت زن‌دایی هم داشت سالا درست می‌کرد. من دست مامانمو کشیدم. مامان نگاهم کرد و گفت: «چیه مامان؟ چیزی می‌خوای؟» گفتم: «مامان! اوکازی چیه؟» مامان و خاله و زن‌دایی انگار تعجب کرد. مامان گفت: «چی مادر؟» دوباره گفتم: «اوکازی» هر سه تایی خندیدن و دوباره گفتن که من براشون بگم! منم گفتم. من که نفهمیدم اوکازی چیه دوباره از مامان پرسیدم: «اصلا هیچی! طویله چیه؟» مامان دستم رو کشید و گفت: «اهه! حالا جای این سوالاس؟ اینا رو باید مدرسه از معلمت بپرسی نه توی مهمونی!» من که از دست مامان ناراحت شدم به خاله نگاه کردم و پرسیدم: «خاله! شما طویله دارین آره؟» خاله تعجب کرد و به من نگاه کرد. دوباره گفتم: «طویله چیه خاله؟» مامان با دستش به شونه‌ام زد و گفت: «نیما! خوشمزگی بسه دیگه! برو پیش سهیل و سمیرا بازی کن. بدو ببینم!» ولی خاله نذاشت برم و گفت: «یعنی چی که ما طویله داشتیم؟ اینها رو از کی شنیدی؟» من با خوشحالی گفتم: «امممم! خب شما یه پذیرایی داشتین که یه اتاق داشته که توش طویله داشتین و اونجا زندگی می‌کردین بعد حالا تو اوکازی زندگی می‌کنین. آره؟ سهیل هم توی طویله بازی می‌کرد؟» مامان محکم به پشتم زد و گفت: بسه دیگه! گفتم برو!»

ولی من نرفتم و کنار در آشپزخونه ایستادم. خاله با عصبانیت به مامان نگاه کرد و گفت: «تو این حرفا رو یادش دادی دیگه. معلومه. ما طویله داشتیم یا شما؟ سهیل من توی طویله بازی می‌کرد؟» من که دیدم خاله خیلی عصبانی شده رفتم جلو و گوشه دامن خاله رو گرفتم و گفتم: «نه خاله! مامان که نگفته. زن‌دایی زهره توی عکسای شما دیده!» هنوز حرفم تموم نشده بود که خاله برگشت به طرف زن‌دایی و بهش گفت: «میمون!» و بعد کفگیری که دستش بود رو کوبید زمین. زن‌دایی که سرخ شده بود یکدفعه جیغ کشید!

از این بیسکوئیتا بخور. خیلی خوشمزه اس.

آره بعدش بابا و دایی و شوهر خاله اومدن دم در آشپزخونه و هی می‌پرسیدن چی شده. سهیل و سمیرا هم بدو بدو اومدن کنار در وایسادن. من رفتم کنار پای بابام وایسادم و به مامان و خاله و زن‌دایی نگاه می‌کردم که به هم فحش می‌دادن و بابا و دایی و حبیب آقا هم داشتن هی داد و بیداد می‌کردن. همون وسط بابا رفت به طرف مامانم که بپرسه چه خبره، که مامان زد به سینه‌اش و اومد دست منو گفت و کشید و به بابام گفت: «بیا بریم! دیگه چقد خواری؟!» دایی هم دست زن‌دایی رو گرفت و سمیرا رو بغل کرد و اومدیم بیرون. ولی من دلم می‌خواست بمونیم و از قیمه‌ای که خاله درست کرده بخوریم. اینو که به مامان گفتم، بهم گفت: «ای تو کوفت بخوری که همه آتیشا از تو بلند می شه!» و عصبانی رفت بیرون. ولی نمی‌دونی شایان! مامان هنوزم عصبانیه! بابا دیشب هی بهش می‌گفت اینقدر حساس نباش. خوب حالا یه چیزی گفته. خوب این بچه این حرفا رو از خودش درآورده. یه جا شنیده اونجا خواسته شیرین‌زبونی کنه! بعد من به بابا گفتم: «بابا خب خودت دیشب به دایی می‌گفتی که اینا...» ولی بابا فوری دو هزارتومن بهم داد گفت: «برو بابا! اینم جایزه‌ات. برو فردا از مدرسه اومدنی برات یه چیز خوشمزه می‌خرم. برو اتاقت!» بعد حالا دیروز صبح من پونصد تومن می‌‌خواستم هرچی پیش بابا گریه کردم بهم نداد. چه‌جوریه؟ حالا چرا یهو بهم دو هزار تومان داد! نگاه کن! ایناهاش! راستی شایان! دیروز رامتین می‌گفت بابات دکتر نیست تو دروغ گفتی آره؟ رامتین پسر عمه‌اته؟ بعد می‌گفت بابات کارخونه پشم و اینا داره آره؟ چه‌جور کاریه؟ اه! زنگ خورد که! پاشو بریم سر کلاس زنگ تفریح بعدی برام بگو خب؟ اِه! شایان! چرا ناراحت شدی؟! شایان! شایان!

                                

 

 

جوانی و هزار سودا!- الناز معتمدی

از روز اولی که نوشتم با همهٔ بالا و پایین‌های نوشتاریم، فکر می‌کنم خیلی خارج از سبک خودم نبودم. منظورم از سبک خودم یک نوع غرور کاذب نیست، نه! منظورم نوشته‌ها و داستان‌هایی است که اگر بخوانید اثر حضور «الناز معتمدی» در آن‌ها دیده می‌شود. با هر موضوعی با هرپیرنگی با هر سبکی!... ولی به یاد دارم مدتی در زندگی‌ام به شدت تحت تأثیر گروهی از نویسندگان بودم که هنوز هم عاشقانه دوستشان دارم... این مدت برایم جذابیت‌های خاصی داشت... داستان‌هایی نوشتم که بسیار با داستان‌های دیگر و فضای حاکم بر آن‌ها تفاوت داشت... آن موقع سر کلاس «حسین سناپور» عزیزم بودم... زیر این داستان که بند بندش را با دقت خوانده بود عنوان کرده بود که یاد داستان‌های جلال آل احمد افتادم... مثل همهٔ داستان‌هایم دوست دارم این داستان کمی قدیمی را هم بخوانید. اگر حرفی بود خواهم شنید...

اما نکته‌ای را لازم می‌دانم توضیح دهم:

در فهرست سمت چپی که طراحی شده داستان‌های من و سمیه رشیدی به ترتیب زمان نگارش آن‌ها به صورت جدا از هم آمده... در قسمت پایین ترش فهرستی قرار گرفته به عنوان «داستان‌های دیگر دوستان»، راستش چند داستانی هم به ایمیل ما فرستاده شده... از این پس قرار می‌گذاریم که هر سه شنبه و هر شنبه این وبلاگ به روز شود... سه شنبه‌ها یک هفته درمیان با داستان من یا سمیه رشیدی، جمعه‌ها با داستان یکی از دوستان... در جمعه همین هفته وبلاگ به روز خواهد شد. هر یک از دوستان عزیز که مایل هستند می‌توانند داستان‌های کوتاه خود در هر سبکی که دارند برای ایمیل وبلاگ ارسال نمایند. تا در یکی از جمعه‌ها قرار داده شود.

 ایمیل وبلاگ:  2adabiyat@gmail.com

                          

                                      

 

۱۲

 

آدم‌های کوچه ی بهارمست

 

 بوي تعفن كامل از كوچه نرفته. تابستان و گرما هم بيداد مي‌کند. صداي گروپ گروپ توپ بازي بچه‌ها در كوچه پيچيده. انگار نه انگار كه امروز تشييع جنازة جعفر چله است. صورت بچه‌ها هميشه از كتكهاي جعفر چله سرخ بود و امروز براي اينكه از صبح تا حالا دركوچه سگ دو مي‌زدند. شاهين پسر ابوالفضل، کُفري روي پلة خانة خانم صلواتي نشسته. آدمهاي كوچة بهارمست هم با چهره‌هاي بهت زده از صبح تا حالا سگ دو زدند البته نه براي توپ بازي براي تشييع جنازة جعفر چله.  همة كس و كار جعفر چله همين آدمهاي كوچه بهارمست هستند. زنش ده سال پيش از بالكن خانه پرت شد پايين و مُرد. البته بهارمستي‌ها مي‌گفتند جعفر چله هولش داده پايين. جواد تنها بچة جعفر چله و رُقي, فلج بود. مثل يک تكه گوشت لمس. جعفر بعد از مردن رقي نصفي از پولهاي بالشش را درآورد و جواد را در آسايشگاه ول كرد. البته آدمهاي كوچة بهارمست اينطور مي‌گفتند.

جعفر زمستان و تابستان يک عرق‌گير سفيدِ رنگ و رو رفتة تركش دار با يك پيژامه راه راه طوسي تنش بود. سن زيادي نداشت اما صورت استخوانيش از زيادي چين و چروكها مچاله شده بود. عصابش خراب بود. رقي و جواد خيلي از دستش كتك خورده بودند. اين اواخر هميشه در بالكن مي‌نشست و چرت مي‌زد. اگر كوچكترين صدايي از بچه‌ها بلند مي‌شد يا اگر توپ بچه‌ها چرتش را پاره مي‌کرد خودش را با سرعت به كوچه مي‌رساند و به هركس که دستش مي‌رسيد با دستهاي سنگينش تو‌گوشي مي‌زد.

بچه‌ها نفرت خاصي از او داشتند. همين بچه‌ها هم بودند كه فهميدند مرده. آخه آدمهاي كوچة بهارمست عادت داشتند جعفر چله هر چند وقت يک بار بره و چند روز پيداش نشه. اين بار سه روزي بود که كوچه از دعوا  خالي بود. بوي بدي مي‌آمد. همه مي‌گفتند حتماً هاشم دوباره شروع كرده به كشيدن كوفتي. اما اين بو, بوي كوفتي هميشگي هاشم نبود. بوي عجيب و غريبي بود. آن روز بچه‌ها سر ظهر در ساية بقالي وارطان نوشابه به دست نشسته بودند. بقالي وارطان دقيقاً روبروي خانة جعفر چله است. شاهين پسر ابوالفضل كه سردستة بچه‌هاي كوچة بهارمست بود رگ شيطنتش گل مي‌كنه كه با بچه‌ها از ديوار خانة جعفر چله بالا بره و ببينه چه خبره. چند نفري از ديوار خانه بالا مي‌روند. بو لحظه به لحظه بيشتر ميشه. شاهين اول از همه جنازة ورم كردة جعفر چله را مي‌بينه, هوار ميزنه و از بالكن جفت پا مي‌افته وسط كوچه. بچه‌هاي ديگه هم مي‌ترسند و پا مي گذارند به فرار. شاهين شانس آورده بود با پا افتاده بود وگرنه به سرنوشت رقي دچار مي‌شد. وارطان از مغازه بيرون مي دود و ابوالفضل رو خبر مي‌كند. تو همين فاصله كه ابوالفضل شاهين را به بيمارستان ببره آدمهاي كوچة بهارمست همه روبروي خانة جعفر چله جمع شده بودند. وارطان و احمد نژادِ معلم كه ته كوچه يک خانة پنجاه متري اجاره كرده بود, همراه با جورابچي كه تنها هم‌صحبت جعفر چله بود در خانه را شكسته بودند و رفته بودند بالا. بيشتر از يك ربع دوام نياورده بودند از شدت بوي تعفن. اورژانس خبر كرده بودند و آنها خودشان به زور جنازة باد كرده را در کيسه كرده وبرده بودند.

از شب آدمهاي كوچه بهار مست شروع كرده بودند به رفت و آمد تا مقدمات تشييع جنازه را براي امروز آماده كنند. بچه‌ها از همان شب با خيال راحت توپ بازي را شروع كرده بودند البته بدون شاهين. ساعت نه شب همة مردهاي كوچة بهارمست قرار گذاشته بودند در بقالي وارطان جمع شوند و دربارة برنامه فردا صحبت كنند.

ساعت نه شده بود وارطان كاغذ پشت در را به سمت بسته است گرداند. احمد نژاد و سرهنگ جورابچي و ممد نفت كش و سعيد كه دانشجوي سال آخر پزشكي بود و حاجي نباتي شوهر خانم صلواتي و هاشم يکي يکي آمدند در مغازه. وارطان هم چايي دم گذاشته بود چون آدمهاي كوچة بهارمست از قهوه‌هايش نمي‌خوردند. هنوز عدة ديگري نيامده بودند كه يكي از بچه‌هاي مسجد نفس نفس زنان آمد داخل مغازه.

- :  پاشيد پاشيد حاج آقا داره مياد تو كوچه دربارة جعفر چله با شماها حرف بزنه.

مردها سريع صندلي‌هايي را كه وارطان با نظم خاصي داخل مغازه چيده بود برداشتند و گذاشتند جلوي خانة جعفر چله. چون حاج آقا داخل مغازة وارطان نمي‌شد. آخه شنيده بود وارطان زهرماري مي‌خورد.

وارطان با اينكه از اين قضيه خوشش نيامد اما او هم صندلي‌اش را جلوي در مغازه گذاشت. از جلوي مغازة وارطان تا خانة جعفر چله بيشتر از ده قدم نبود. حاج آقا از دور با پاکتي که دستش بود مي‌آمد.

هاشم خودش را به حاجي نباتي كه صندلي كنارش نشسته بود نزديك كرد.

- : جريان چيه حاجي؟

حاجي خودش را كمي از هاشم دور كرد

- : من چه مي‌دونم.  هاشم! باز كوفتي كشيدي. توام عاقبت مي‌شي مثل جعفر چله‌ها!

هاشم لبخندي از سر مسخرگي زد.

-         : مگه جعفر چله هم كوفتي مي‌كشيد؟

-         : چه مي دونم حتماً  مي‌كشيده كه چل شده ديگه.

حاج آقا جلو آمد. دكتر سعيد دكمة بالايي دم يقه‌اش را بست. حاجي نباتي عقيق زرد انگشترش را صاف كرد. وارطان هموني بود كه هميشه بود. همه با حاج آقا دست دادند. حاج آقا به ريش جوگندمي اش دست كشيد و زير لب چيزي زمزمه مي‌كرد. وارطان از داخل مغازه با يک سيني چاي بيرون آمد. همه برداشتند جز حاج آقا و دكتر سعيد كه كنار دست حاج آقا نشسته بود. حاج آقا دست دست مي‌كرد تا اينكه بالاخره رفت سر اصل مطلب.

ـ : به هر حال همه مي‌دانيم كه مردي بزرگ، شريف، انسان و خداشناس از بين ما با شكل و صورت بدي رفت. ايشان جزو كساني بود كه از جواني در مسجد حاضر بودند.

هاشم پقي زد زير خنده و خودش را پشت هيكل حاجي نباتي مخفي كرد.

ـ : و كسي بود كه هميشه دستش به خير مي‌رفت. خدايش بيامرزد چند شب قبل ايشان نزد من آمد.

سرهنگ جورابچي شروع كرد به ريز ريز گريه كردن و سر تكان دادن.

حاج آقا حرفش را قطع كرد .

ـ : بله سرهنگ بنده شما را درك مي‌كنم به هرحال با شما دوست بودند. اما بدانيد كه مرگ حقست. بله مي‌گفتم كه ايشان چند شب قبل نزد من آمدند. گويي اين مرگ به ايشان الهام شده بود. اين پاكت را به من دادند تا من براي اهالي محترم كوچة بهارمست كه همه كس جناب آقاي جعفر چله . . .

هاشم اين بار خنده‌اش بلندتر شد. حتي جورابچي هم زير گريه‌اش خنده‌‌اش گرفته بود. ممد نفت كش و احمد نژاد هم كه تا اينجا بود و نبودشان فرقي نمي‌كرد نتوانستند جلوي خنده‌شان را بگيرند. آخه از حاج آقا بعيد بود لقب چله را به جعفر بدهند. خود حاج آقا هم متوجه حرف خنده دارش شد.  هيچ كس به روي خودش نياورد وارطان  از ظهر تا به حال براي آمرزش جعفر زير لب چيزي زمزمه مي‌كرد. حاج آقا ادامه داد :

ـ بله ايشان اين پاكت را دادند تا در برابر شما بخوانم. گويي وصيت نامة ايشان است. پس همگي سكوت را رعايت كنيد كه وصيت نامة اين بزرگوار خوانده شود:

-: سلام بر آدماي كوچة اعصاب خورد كن بهارمست

حاج آقا در ابتداي ورق گويي به دنبال چيزي مي‌گشت. ورق را پايين گرفت و گفت:

ـ : بله گويي مرحوم جعفر آقا فراموش كرده‌اند وصيت نامه را با نام خداوند آغاز كنند. البته از حرفهايشان ناراحت نشويد چون همانطور كه مي‌دانيد ايشان موجودي بذله‌گو بودند.

همه ساكت بودند و نمي شد حدس زد چه در سرشان مي‌گذشت.

حاج آقا به خواندن ادامه داد :

-: من تو عمرم يه بارَم نماز نخوندم با اينكه مثلا مسلمون بودم.

هاشم با آرنج زد به حاجي نباتي و خودش را در گوش حاجي چسباند.

ـ سوتي حاج آقا رو گرفتي حاجي.

اداي حاج آقا را درمي‌آورد :

ـ ايشان از جواني در مسجد حاضر بودند.

 حاجي نباتي چشم غره اي به هاشم رفت. گويي همه متوجه اين حركت هاشم شدند حتي خود حاج آقا كه از زير چشم هواي هاشم را داشت ولي خواندنش را قطع نكرد.

-: پس تنها چيزي كه از شماها مي خوام اينه كه نماز و روزه‌هاي باطل من را يه جوري درسش کنيد. به جوادم وقت کرديد سر بزنيد. خانه مال رقي بود كه بعد از مردنش مال جواد شد. تنها پوله منم همونيه که روي طاقچه پشت آيينه قايم كردم. بکنيدخرج كفن و دفنم. ميدونم به روحم فحش مي ديد. بديد نوش جونتون. همه زورتون اومده که چرا از پولاي تو بالشم به کسي چيزي نماسيده. رقي را هم من هول ندادم پاش گير كرد به دمپايي پشت كشدار من. ناغافل افتاد پايين و مرد. حالا ديگه حوصله ندارم. فقط گاهي به جواد سر بزنيد.

                                                                  والسلام

                                                                                   جعفر چيني زاد ملقب به جعفر چله

                                                                                                             ديدار به قيامت

حاج آقا بهت زده بود. مثل اينكه جعفر به خرافه‌هاي آدماي كوچه بهار مست پايان داده بود. ممد نفت كش چرت مي‌زد مثل اينكه اصلاً به حرفها گوش نداده بود. سعيد گرمش شده بود و دكمة يقش را باز كرد. حاجي نباتي با انگشترش بازي مي‌کرد. احمد‌نژاد به ساعتش نگاه مي‌كرد. هاشم آمادة قاه قاه خنديدن بود. جوراب‌چي ديگر اشكش نمي‌آمد ولي الكي دستمال را به چشمش مي‌ماليد. وارطان سيني چاي را با استكان‌هاي خالي و دو استكان پر برداشت و داخل رفت. حاج آقا هنوز در تعجب از اين وصيت نامه بود.

ـ : بله اين هم وصيت نامة آقاي جعفرخان. حالا هركدام از شما كه حاضر به انجام اين وصيت نامه بوديد سري به بنده در مسجد بزنيد. با اجازه دير وقت است مرخص مي‌شوم.

حاج آقا از جايش بلند شد و با همان پسر مسجدي كه تمام اين مدت بالاي سرش ايستاده بود رفت. ممد نفت كش كه تا همين جا هم بود و نبودش فرق نمي‌كرد بلند شد و بي‌هيچ حرفي به راه افتاد. سعيد بهانة امتحان فردا را آورد. احمدنژاد ورقه‌هاي رياضي بچه‌ها را صحيح نكرده بود. حاجي نباتي و هاشم رفتند تا پول را از پشت آيينه بردارند و خرج مراسم فردا كنند. جوراب چي سيگاري را روشن كرد و دستمالش را در جيب گذاشت و رفت. وارطان كه داخل مغازه رفته بود بيرون آمد. كركره را تا نيمه پايين كشيد و خود داخل رفت. گربة كوچه بهارمست شبها پيش وارطان مي‌رفت. چون وارطان به او غذا مي‌داد يا شير. كوچة بهارمست ساكت و خلوت بود. هنوز بوي تعفن در كوچه مي‌آمد. جاي جعفر چله امشب بين آدمهاي كوچة بهار مست خيلي خالي بود.

فردا صبح زود بچه‌ها زودتر از هميشه در حال فوتبال بازي كردن بودند. صداي گروپ گروپ توپ بازيشان در كوچه پيچيده بود. همه بهت زده كارهاي مراسم تشيع جنازه را مي‌كردند و ماجراي وصيت نامه را به روي خود نمي‌آوردند. اتوبوس دم خانة جعفر چله منتظر بود. هيچ فاميلي نبود اما همة آدمهاي كوچة بهارمست بودند. حتي حاج آقا و پسر مسجدي. حاج خانوم صلواتي مدام زير لب صلوات مي‌فرستاد. زنها حتي آنهايي كه چادري نبودند چادر مشكي سر كرده بودند طوري كه از هم قابل شناسايي نبودند. شاهين انگار نه انگار ديروز پايش را گچ گرفته بودند. گچ پايش خاكي بود آخه از صبح زود تا حالا با همان پاي شكسته سگ دو زده بود. همه منتظر بودند. بالاخره آمبولانس آمد. هاشم و سعيد و ممد نفت كش و احمد نژاد چهار طرف برانکارد رو گرفتند. هاشم كه بدجوري كوك بود زير لب گفت :

لا اله الا الله به حق و شرف لا اله الا الله بلند بگو لا اله الا الله

آدمها مثل اينكه تازه به خودشان آمدند كه اين واقعاً مراسم تشييع جنازه است. همه دنبال جنازه راه افتادند. جنازه از دم خانة جعفر شروع به حركت به طرف انتهاي كوچه كرد. از جلوي هر مغازه‌اي كه رد مي‌شد مغازه دار سريع كركرة مغازه را پايين مي‌كشيد. فقط وارطان ساكت ايستاده بود جلوي مغازه‌اش و صليب مي‌كشيد. جنازه به سمت مسجد مي‌رفت و همه به دنبالش. قرار بود همه از در مسجد سوار اتوبوس شوند. وارطان جمعيت را از دور نگاه مي‌كرد كه مي‌رفتند. حاجي نباتي پشت همه مي رفت و با گوشي گُنده موبايلش مراسم را در كنترل داشت. انگشتر عقيق زردش مي‌درخشيد. وارطان داخل مغازه شد و اتوبوس هم بالاخره بعد از هزار دنگ و فنگ راه افتاد.

اتوبوس بعداز ظهر بود كه برگشت. قرار بود رستوران سر ميدان غذا بخورند. جماعت ِخاكي يکي يکي پياده مي‌شدند. همه خسته و عرق كرده بودند. شاهين با بدبختي خودش را از اتوبوس پايين كشاند. روي سرش هم خاك نشسته بود. حاجي نباتي را با بدترين وضع كشيدند پايين. پايش سر خورده بود داخل قبر. هاشم وضعيتش خراب بود. اين اواخر احتياجش به كوفتي زياد شده بود. حاج خانوم صلواتي با پا دردش آمد پايين و باز هم صلوات مي‌فرستاد. ممد نفت كش و احمدنژاد هم با زن وبچه‌شان آمدند پايين. انگار رفته بودند پيك نيك. سعيد هم در راه با بچه مسجدي هم‌كلام شده بود و دوست. دكمة يقه اش را هم بسته بود. بالاخره همه پايين آمدند و اتوبوس رفت. ولي همه جلوي در خانة جعفر چله روبروي مغازة وارطان خشكشان زد. جواد روي ويلچر جلوي در نشسته بود و وارطان كه برايش سوپ درست كرده بود قاشق قاشق به او سوپ مي‌داد و دور دهانش را با دستمالي كه زن مرحومش مارگرت برايش گلدوزي كرده بود پاك مي‌كرد. گربه کوچه بهارمست هم داشت شير مي خورد.

                                                         

دنیای تمام نشده!- سمیه رشیدی


دوست عزیزمان، مغازه داری در فرنگ، پیشنهادی برای نوشتن به ما داد که همان انگیزه ای شد برای داستان این هفته ی من. شما نیز اگر دوست داشتید بنویسید. سپاس

 


۱۱

 

دنیای تمام نشده


«لعنت به این اتوبان.»

ترافیک و دود، چراغهای ترمز روشن، بوق‌های ممتد، رانندگان خسته، بو، بوی دود، بوی خستگی در همین تاکسی لکنتی‌ای که من در آن نشسته‌ام... . کلافه‌ام. کودکی در صندلی عقب دائم گریه می‌کند و نق می‌زند. دلم می‌خواهد یکجوری خفه‌اش کنم. به مادرش لعنت می‌فرستم که نمی‌تواند ساکتش کند. خسته و بی حوصله، فحشی زیر لب نثار اتوبان و ترافیک همیشگی‌اش می‌کنم و سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم تا زمان را کمتر احساس کنم. نمی‌دانم چقدر زمان گذشته است که با صدایی عجیب، شبیه فریادی خفه، که از گلوی راننده بلند می‌شود، چشمانم را باز می‌کنم:

«چی شده آقا؟»

با دست به سمت راست من اشاره می‌کند و لبهایش آرام می‌جنبد اما حرفی از میان آنها بیرون نمی‌آید.

ابروهایم را بالا می‌‌دهم و به سمت راست نگاه می‌کنم. تصویر همیشگی سمت راست من، کوههای صبور و بزرگی هستند که هروقت از روز که به خانه برگردم، رنگی دارند و شکلی. با همین تصور به سمت راست نگاه می‌کنم و ناگهان خشکم می‌زند.

«وای خدا!»

کوهها، شبیه بازیچه‌هایی در دست غولی نامرئی، می‌لرزند و فرو می‌ریزند. اما فرو ریختنشان نه مانند فیلم‌ها است و نه تصورات ذهنی من. هر از گاه، تکه‌ای بزرگ از آنها جدا می‌شود و به پایین می‌غلتد. اما نه غباری برمی‌خیزد و نه صدایی. درختها تاب می‌خورند و زمین، از دوردستها، از همان پای کوه، شبیه تکه‌های پازل، جدا می‌شود و هرچه در آن میان است، در چشم برهم زدنی نیست می‌شود. لب پایینم را گاز می‌گیرم که فریاد نزنم. با دستهایم محکم به صندلی‌ام می‌چسبم و به عادت همیشه، ضربان قلبم را می‌شمارم که ناگهان چیزی در ذهنم جرقه می‌زند. گوشی موبایل را از کیفم بیرون می‌آورم و بی‌درنگ شماره‌ای را می‌گیرم. قلبی قرمز رنگ روی صفحه می‌درخشد و این یعنی باید منتظر باشم. این فاصله‌ی لعنتی، این بوق کشدار، چرا تمام نمی‌شود؟

«الو!

...

الو عزیزم!

...

خوبی؟

...

کجایی؟

...

نه ببین انگار اینجا زلزله اومده کوهها دارن

...

چی؟ اونجا هم؟

...

چی شده؟

...

نه! نه! خواهش می‌کنم نگو! خواهش می‌کنم برو خونه الان. اونجا نمون... خب؟

...

آره منم دارم می‌رم خونه

...

عزیزم کاش اینجا بودی...»

اشکم سُر می‌خورد و من هیچ توجه نمی‌کنم که راننده مرا می‌بیند.

راننده؟

به سمت راننده برمی‌گردم و با دیدنش فقط فریادی خفه از گلویم خارج می‌شود. از دهان راننده کف بیرون زده و چشمانش از حدقه بیرون جسته‌اند. اما آن چشمها هنوز به سمت راست نگاه می‌کنند. به عقب برمی‌گردم و تازه متوجه سه همراهم می‌شوم:

زنی جوان، با دهانی باز و لبهایی سفید رنگ و لرزان که دختر بچه‌ای حدوداً 2 ساله را در بغل گرفته و بچه گریه‌ی بی‌امانش را قطع نمی‌کند. دختری که هندزفری‌اش در گوشش است و در صندلی فرو رفته و شال صورتی رنگش روی شانه‌اش افتاده و عمیق در خواب است و در کنارش، مرد میانسالی با سبیلی مرتب و تزیین شده با چشمانی سرخ و دفتری در دست و خودکاری در میان انگشتان. انگار در چشمانم سوالی هست که تا نگاهش به نگاهم گره می‌خورد ناگهان می‌گوید: «درسته ... پیش بینی‌ها درست از آب درومد ... گفته بودن که 2012 بالاخره دنیا...»

گوشی از میان انگشانم می‌لغزد و پیش از آنکه روی پایم بیفتد یاد تماس تلفنی‌ام می‌افتم و قلبی که هنوز روی صفحه گوشی هست و این یعنی کسی پشت خط هست:

«الو!

...

عزیزم کجایی؟

...

نه اینجا یه آقایی می‌گه پیش‌بینی 2012 و آخر...

...

چی؟

...

الو!

...

چی؟

...

آخ... آره عزیزم... آره...

دوستت دارم...

خیلی...

کاش اینجا بودی...»

هق هق می‌کنم و گوشی از دستم رها می‌شود. به آسمان نگاه می‌کنم که حالا سرخ رنگ شده است. عین شب‌های زمستان که پدر، از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد و می‌گفت: «فردا روز برفیه! برو خوشحال باش» و من خوشحال می‌شدم اما حالا...

دیگر مهم نیست. دیگر هیچ چیز مهم نیست. چشمانم را می‌بندم و سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم.

 

 

کلتی می‌خواهم برای کشتن تعطیلات!- الناز معتمدی

آه تو یک کپی هستی از تمام شکلات‌هایی که تا حالا خورده‌ام

(ریچارد براتیگان)

 اول از همه سال نو همگی مبارک...امیدوارم سال خوبی باشه برای همه... راستش حرف‌های سال نویی را در وبلاگ خودم به صورت مفصل گفته‌ام... می‌دانم هفته، هفته‌ی داستان خوانی و نقد نیست برای همین یکی از داستان‌های نه چندان قدیمی را گذاشتم که پیش از این بسیاری از دوستان خوانده بودند...امیدوارم بخوانید و اگر حرفی بود خواهم شنید...دوست دارم زودتر این هفته‌ی عید هم تمام شود تا کار و زندگی‌ و ادبیات و همه چیزمان سامان بگیرد...

 

 

 

۱۰

 

اگر کلتی در میان بود...

 

از دیروز حالت تهوعم  آغاز شده و تا کسی نفهمیده باید بین خودمان تمامش کنیم عزیزم... صبح، پدرت قبل از اینکه از خانه بیرون برود نگاهی به من انداخت و من که چشم‌هايم را مثلاً بسته بودم حس حقارت را از نفس‌هایش که نزدیک صورتم شده بود فهمیدم... وقتی پدرت رفت با عجله از روی تخت بلند شدم. لباس‌های خوابم را درآوردم،  شلوار مشکی‌ام را پوشیدم و رفتم به سمت پالتوام که دیدم داری به شدت حال من را به هم می‌زنی. دویدم به سمت دستشویی و عق‌هایی که پایان نداشت...چند دقیقه‌ای گذشت تا حالم بهتر شد... عرقِ سردِ روی پیشانی‌ام را پاک کردم؛ پالتوی مشکی‌ام را پوشیدم؛ عینک آفتابی تیره‌ام را زدم و بیرون رفتم...کوچه را با سرعت طی کردم تا سر راه، کسی من را نبیند و نشناسد...احساس کسی را داشتم که یک کلت کمری بسته به زیر پالتواش و هر آن امکان دارد بیرون بیاورد و یک نفر را بُکُشد...وقتی به اولین خیابان اصلی رسیدم به اولین تاکسی زردی که از کنارم رد شد گفتم دربست و آن هم کمی جلوتر ترمز کرد و من سوار شدم...

 از آینه‌ی جلوی ماشین گاهی چشم‌هايش را می‌دیدم که داشت چشم‌هايم را می‌خورد. مطمئن بودم از این آدم‌های بیماره...برای همین همه‌ی تلاشم را کردم که تا مقصد به تو فکر کنم ...

-                      صدای آهنگ اذیتتون نمی‌کنه؟

صدای خودش بود که حالا سعی می‌کرد بحث را آغاز کند و من که تا آن لحظه به هیچ عنوان صدای آهنگی نمی‌شنیدم حالا به وضوح صدای کریهی را شنیدم که داشت بدجور عر می‌زد روی مخم ولی گفتم:

-                      نه آقا مهم نیست...

داشتم روانی می‌شدم که دیدم سیگارش را هم درآورد و شروع کرد به دود کردن ....خیره شدم به شکل دودش که  هر لحظه شکلش عوض می‌شد... باز هوس عق زدن داشتم ولی سعی کردم در خودم این حس را بُکُشم...

-                      میخوای سیگارم رو خاموش کنم اگه اذیتت میکنه؟

لعنتی داشت حالم را به هم می‌زد... دلم می‌خواست اگر کلتی در میان بود اول پیشانی کثیفش را نشانه می‌گرفتم که جوری با خنده‌ی مریضش دود را  بالا می‌داد که مستقیم بیاید طرف من و تو عزیز دلم... این کارش شبیه کاری است که پدرت هر روز جلوی من اجرا می‌کند...دود سیگارش را مثل آدم‌های بیمار می‌پاشد به صورت من و بعد با آن دهان کوفتی‌اش می‌بوسدم...همانطور که جواب پدرت را نمی‌دهم جواب این را هم نمی‌دهیم...

-                      مثل اینکه حرف زدن من اذیتت میکنه؟

این بار دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گفتم:

-                      روبروت رو نگاه کن برو ...

با لبخند ناجوری گفت:

-                      خب آخه خانوم نگفتی کجا برم؟

-                      نگفتم؟

یعنی واقعاً نگفته بودم یا ذهن بیمارش داشت با من بازی می‌کرد، درست مثل پدرت ...پس سعی کردم به روی خودم نیاورم و گفتم:

-                      میدون اول دست راست جلوی ساختمان پزشکان...

پنجره را کشیدم پایین تا کمی هوای تازه بخوریم...با هزار بدبختی پیدایش کردم عزیزم... می‌گویند کوچکترین مشکلی برای تو و من پیش نمی آید... باور کن نمی‌توانستم با پدرت راه بیایم و باور کن نمی‌توانم قبول کنم که او بشود پدر تو ...پدر بچه‌ای که من مادرش باشم...دیشب خوابت را دیدم درست مثل فرشته‌ها شده بودی عزیزکم ...همانجا به تو گفتم که سعی نکن با آمدن در خوابم، من را از تصمیمم منصرف کنی...حتی اگر من بشوم یک قاتل...کمی دستانم می‌لرزید و تعریقش به نهایت رسیده بود... ماشین ترمز کرد...

-                      همین جاست خانوم؟

نگاهی کردم و دیدم  همین جاست ... یک اسکناس پنج  هزار تومانی را به سمتش گرفتم و ای کاش به جایش کلتی در میان بود... از ماشین پیاده شدم و چشمانم را بستم. نفس عمیقی کشیدم و وقتی باز کردم مصمم بودم ...از چند پله‌ی اول ساختمان بالا رفتم و جلوی در آسانسور ایستادم و منتظر ماندم تا پایین بیاید... داخل آسانسور شدم و به طبقه‌ی پنجم رفتم ... انگار پنج سال طول کشید...در مطب بسته بود. آیفون تصویری داشت. زنگ زدم و چند لحظه نگذشت که در باز شد. داخل شدم. میز منشی خالی بود ...اول روی صندلی نشستم و بعد بلند شدم و کمی راه رفتم. از پنجره‌ی مطب بیرون را نگاه کردم ...لعنتی هنوز پایین ایستاده بود و جلوی در ماشین داشت سیگارش را دود می‌کرد...

منشی از در اتاق دکتر بیرون آمد...

-                      سلام بفرمایید... اِ...بازم شما!؟

-                      وقت داشتم ...

بی‌حوصله  نگاهم کرد و گفت:

-                      چند لحظه منتظر باشید...

گوشی تلفن را برداشت و پچ پچ کرد...چند دقیقه‌ی دیگر مانده بود تا برای همیشه جلوی اینکه او بشود پدر تو را بگیرم...چقدر این مردِ کثیف جلوی تاکسی شبیه پدر توست عزیزکم...

-                      بفرمایید داخل...

نترس عزیزم پدرت نیست منشی مطب است. داخل اتاق شدم. از این تخت نصفه‌ی مزخرف همیشه وحشت داشتم...دکتر جلو آمد و با من دست داد و راهنمایی‌ام کرد که بروم روی همان نفرین شده...

-                      میشه من رو بیهوش کنی؟

به دکتر این را گفتم عزیزکم...گفت:

-                      لازم نیست...

-                      آخه فکر میکنم برای من لازمه...

-                      نه عزیزم از هیچی نترس سریع شرش رو از سرت کم میکنم...

اشکم ریخت پایین ...تو برای من شری نداشتی که فرشته‌ی من ...روی تخت خوابیدم و دستم را چرخش دادم روی شکمم... بالای سرم آمد و چیزی شبیه کلت دستش بود...عقم گرفت ...از جایم بلند شدم. کنارش زدم. دیگر نتوانستم حسم را بُکُشم...بلند شدم و به سمت دستشویی کوچکی که در کنار اتاقش بود رفتم و اشک بود  و عق بود و انگار وجودم بود که بیرون ریخت...دکتر رفته بود دنبال کارش...هیچ حسی نداشت و انگار نمی‌خواست من را منصرف کند... پالتوام را پوشیدم و خواستم بیرون بیایم که گفت:

-                      می‌شه پنجاه هزار تومان...

و من و تو انقدر مغروریم که ...برنگشتم نگاهش کنم...دست در جیب پالتوام کردم و یکی از چک پول‌های پنجاه هزار تومانی را روی میز کنار در اتاق گذاشتم و بیرون آمدم. بدون اینکه نگاه کنم که آیا منشی هست یا نه از در بیرون آمدم و دوباره داخل آسانسور شدم که در همان طبقه‌ی پنجم مانده بود...وقتی از در آسانسور خارج شدم و چند پله‌ی جلوی ساختمان را پایین آمدم دیدم هنوز با یک سیگار روشن جلوی تاکسی زردش ایستاده...کمی بی تعادل بودم در راه رفتن و این عینک دودی جلوی چشمم هم همه جا را محو تر کرده بود... به سمت تاکسیش رفتم. در را باز کردم و بدون اینکه حرفی بزنم نشستم داخل تاکسی و سرم را روی صندلی گذاشتم ...چند لحظه هاج و واج این صحنه را نگاه کرد و بعد سوار ماشین شد و راه افتاد...

اصلا حواسم نبود که این آدم همان آدمی است که شبیه پدرت اخلاق و رفتارهای کثیف دارد...ناخودآگاه گفتم:

-                      شما یه کلت کمری داری؟

به شدت ترمز کرد طوری که به طرف جلو پرتاب شدم ...برگشت و به چشم‌هایم این بار مستقیم و هرسناک نگاه کرد...

-                      حالت خوبه خانم؟

وقتی قیافه‌اش را دیدم لبخند کم رنگی زدم و گفتم:

-                      کلت داری ؟

-                      خانم کلتم کجا بود ...برو پایین برا ما هم دردسر درست نکن...به خدا اگه می‌دونستم انقدر مصیبتی اصلا هوا ورم نمی‌داشت برسونمت ...

دیگر پی حرف را نگرفتم. کمی در صندلی فرو رفتم و سرم را تکیه دادم و گفتم:

-                      برسونم همونجایی که سوار شدم...

بالاخره رسیدیم به همان خیابان و کوچه‌ی لعنتی...پدرت ایستاده بود سر کوچه و داشت مثلاً مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کرد و سیگار دود می‌کرد به هوا...از ماشین پیاده شدم. پدرت چشمش به من خورد. اول از همه سیگارش را زیر پايش خاموش کرد و بعد دستی مالید روی چشم‌های قرمزش و آرام به طرفم آمد. دستم را گرفت و به سمت خانه برد...برگشتم مرد وحشت‌زده را دیدم که پایش را گذاشت روی گاز و رفت بدون اینکه دوباره پولی بگیرد... در راه خانه باز همان حرف‌های تکراری...

-                      من بچه نمی‌خوام به چه زبونی بهت بگم قربونت برم ...

دوباره سیگارش را روشن کرد و دودش را بین این کلماتی که ادا می کرد با شتاب می‌داد به صورتم...