طعمه - ب.س

داستان مهمان...

۲۶

 

طعمه

 

دختر فکر کرد چه دندانهای تیزی دارد .این را وقتی پسر داشت ران مرغ را در رستوران به دندان می کشید فهمید .زمان خداحافظی پسر لبهایش را به دستان لطیف دختر چسباند .چند لحظه مکث کرد و بو کشید . از بوی خونی که در آن رگهای ظریف و کبود می رفت و می آمد ،آب دهانش راه افتاد . 
دختر گفت :برا فردا کجا قرار بذاریم ؟ 
پسر بلافاصله جواب داد :خونه ی من !
دختر با خوش خیالی گفت :باشه پس فردا می بینمت 
هر دو از هم جدا شدند .پسر فکر کرد زود تر برود وآخرین لکه های قهوه ای شده ی درو دیوار خانه اش را پاک کند و دختر فکر کرد چه دندان های سفید و تیزی داشت این پسر !


بادباک سوار

بالهای سوخته پروانه - ستاره

 

داستان مهمان از یک دوست که استعداد نوشتن دارد ...بخوانید و نقد و نظر را هم فراموش نکنید ...

 

۲۴

 

بالهای سوخته پروانه

 

 

ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود، هوا گرگ و میش بود و صدای رگبار، گاه و بیگاه لابه‌لای درختان تنومند حیاط می‌پیچید. صدای تیک تاک ساعت سکوت وهم‌انگیز خانه را می‌شکست. نگاهش در اتاق چرخید و روی یک قاب کهنه با عکسی سیاه و سفید نشست. یک عکس دو نفره در فضایی زیارتی  که هر دو دست‌های خود را روی سینه به احترام زیارت بزرگواری گذاشته بودند. قطره اشکی از گوشه چشمانش آرام غلتید.

نفس عمیق دیگری کشید. سردش بود اما زمان زیادی برای گرم شدن نداشت. سرمای نبودن را در آغوش کشید و چشمانش را بست و ذهنش روی خاطراتی کهنه آرام آرام به پرواز در آمد.

علی در لباس رزم زیباتر از همیشه به نظر می‌آمد. مرد شده بود انگار. از پنجره قطار نگاهش را به نوعروسش هدیه کرد. پروانه دستی برایش تکان داد و با چشمان معصومش تا پیچ ریل راه‌آهن نگاهش را دنبال کرد.

با اولین حالت‌های غیر طبیعی در پروانه، لبخند مادر علی بر چهره تازه عروس 4 ماهه‌اش نشست و آرام در گوشش گفت: مبارک باشد مادر و  پروانه در 17 سالگی انتظار حضور فرزندی را می‌کشید که هنوز پدرش از حضور او بی‌خبر بود.

هنوز شالگردن سفیدرنگ نوزاد کوچکش به پایان نرسیده بود که صدای زنگ خانه، نوید خبری شوم را برایش به ارمغان آورد و این بار جنگ برایش ره‌آوردی جدید داشت. پروانه با شکم برآمده‌اش آرام آرام طول حیاط را طی کرد و خود را به جلوی در رساند. چادرش را تا روی ابروها پایین کشید و در پایین صورت جمع کرد و در را گشود.

مردی که پشت در بود شبیه به علی بود اما او نبود. شبیه علی لباس رزم بر تن داشت اما علی نبود. مانند علی ریش‌های مشکی صورتش را پوشانده بود اما علی نبود و مانند علی بوی عطر گل مریم میداد اما علی نبود.

مردی که پشت در بود نامه‌ای در دست داشت از آن دست نامه‌هایی که بوی خاک و خون جنگ را می‌داد. وصیت‌نامه علی بود. اما علی هنوز زنده بود و این را مرد در شرایطی به پروانه گفت که نگاه بهت‌زده‌اش پروانه روی نگاه به زمین‌دوخته مرد، مانده بود. اسارت علی فصل جدیدی در زندگی این نوعروس گشوده بود که برایش از روزگاری سخن داشت که روزهای انتظار می‌نامیدش. او رفت و  پروانه در را بست و آرام آرام روی زمین پشت در نشست.

هنوز قطره‌ اشکی لابه‌لای پلک‌هایش مانده بود. چشمانش را آرام بست و سیل اشک روی گونه‌های پف کرده اش فرو ریخت. اسارت برای پروانه معنایی جز انتظار نداشت. انتظار و چشم به راهی برای عزیزی که فرزندش را در بطنش می‌پرورانید.اسارت برای پروانه درد سال‌ها نگهداری از فرزندانی بود که معنای پدر را در قاب عکسی خلاصه خواهند کرد.

زمستان شده  بود و زمستان امسال سرد تراز سال پیش می‌نمود شاید سردی خانه‌ای بی مرد با آمدن زمستان دو چندان شده بود. حیاط خانه با انبوه برف سپید شده بود و پروانه درد می‌کشید. پنجه‌هایش را از درد روی فرش ‌لاکی رنگ اتاق می‌کشید و فریاد می‌زد و بیگم، پیرزن قابله، با صدای فریاد نوزاد بلند خندید. لثه‌های بی‌دندانش، در نگاه پروانه وحشتناک‌ترین صحنه‌ای به نظر آمد که تا کنون دیده بود. بیگم بلند بلند خندید و فریاد زد دوقلو زاییدی دختر ... دو تا دختر خوشکل... و پروانه به این می‌اندیشید که  نگهداری از یک فرزند بی‌پدر هم برای او افسانه‌ای را می‌مانست و حال باید فرزندان علی را به تنهایی با دنیایی جدید آشنا می‌کرد... دنیایی پر از واژه‌های چشم‌به راهی و انتظار و با این افکار چشمانش را بست و دختران کوچکش را در آغوش کشید.

خاطره تولد مارال و مهسا زیباترین خاطره زندگی  پروانه بود و با یادآوری این خاطره زیبا چشمان بی‌جانش برقی زد. دوباره نفس عمیق دیگری کشید و به صدای قدم‌های مرگ گوش داد... تیک تاک ساعت از پایان لحظاتی خبر داد... تیک تاک... تیک تاک... و نگاهش چرخید و بر روی ساعت نشست...

دوباره چشمانش را بست و لب‌های خشکیده‌اش را روی هم گذاشت و آب‌ دهانش را به سختی فرو داد... مارال  و مهسا خیلی زودتر از دیگر دختران هم‌سن خود اولین گام‌های خود را تجربه می‌کردند... پس از دوسال از اسارت علی اولین نامه‌اش به دست پروانه رسید ... نامه‌ای پر از اندوه جدایی از نوعروسش و حال علی نمی‌دانست پروانه‌ی او، اکنون مادر دو دختر زیبا و شیرین بود...

پروانه پاسخ نامه علی را با اخباری خوب از حضور دو فرشته در زندگی‌شان آغاز کرد و برایش از دل‌تنگی‌هایی گفت که در سطور نامه نمی‌گنجید... برایش از خانه‌ای گفت که هنوز گل‌های شب‌بویش، شب‌های بهار و تابستان را معطر می‌کند و برایش از گلدان‌های شمعدانی کنار حوض آب گفت که هنوز زنده و زیبا در کنار این خانواده سه نفره در انتظار به سر می‌برند.

از آن روز به بعد امید پروانه به بازگشت همسر رزمنده‌ی در بند اسارتش دو چندان شد. هر روز عصر جلوی در خانه را آب و جارو می‌کرد. باغچه را تازه و زیبا نگه داشته بود و همه تلاشش را می‌کرد تا همه چیز خانه مانند همان‌روزهای اول زندگی مشترکشان باقی بماند.

برخی از زنان همسایه به این انتظار پروانه می‌خندیدند و حتی بارها و بارها او را از بازگشت علی مأیوس کرده بودند و پیشنهاد طلاق غیابی و ازدواج مجدد به او می‌دادند اما پروانه در پاسخ همه آنها تنها یک جمله می‌گفت: علی من باز می‌گردد.

دو سال از تولد مارال و مهسا می‌گذشت اما این دو فرشته معصوم با آن چهره زیبا و دلنشین، با موهای صاف و مشکی و بلندشان که وقتی می‌دویدند روی هوا به رقص در می‌آمد، هنوز نمی‌توانستند حتی کلمه‌ای بگویند و پروانه که بیشتر حواسش به زندگی و چشم انتظاری علی و یا نامه‌ای از او می‌گذشت، از حرف زن همسایه متوجه این مطلب شد و نگرانی‌اش وقتی دو چندان شد که دکتر حرف آخر را به او زد:

-  خانم شما چه طور تا الان متوجه این قضیه نشده‌اید ؟!!! این دخترها نه قدرت تکلم دارند و نه شنیدن...!!! این بیماری مادرزادی بوده و درمانی ندارد...!!!

پروانه دوباره با دنیایی غم مواجه شده بود و مانعی دیگر برای خوشبختی... با چشمانی خیس و بارانی دست دخترهای معصومش را گرفت و به خانه آمد و تا چند روز از خانه بیرون نیامد.

به سختی نفسی کشید و دلش از به‌یادآوری حرف‌های آن روزِ دکتر به دردآمد. عیب مادرزادی دو فرشته معصومش امروز او را در یک قدمی مرگ قرار داده بود و با یادآوری این دو دختر شیرین و دوست‌داشتنی که امروز با استعدادترین دانش‌آموزان پایه دوم ابتدایی دبستان نجمه بودند، پشیمان شد از تصمیمی که گرفته بود ...

نگاهی به ساعت انداخت ... ساعت از 2 نیمه شب گذشته بود و صدای نفس‌های آرام مارال و مهسا را دیگر از پشت در بسته اتاق خوابشان نمی‌شنید...

یاد آن روز زیبای برفی افتاد... مارال و مهسا 6 ساله شده بودند که خبر آزادی تعداد دیگری از اسرا به گوش پروانه رسیده بود و خود را به تلفن عمومی سر کوچه رساند و به هم‌رزم علی زنگ زد... سیروس یکی از بهترین‌دوستان علی بود که در جبهه هم هم‌رزم او بود و لحظه اسارت علی را دیده بود.

گوشی که برداشته شد صدای زمخت سیروس در گوش پروانه پیچید:

-بله!!!

- سلام آقا سیروس، پروانه‌ام، همسر علی بهرامی. به جا آوردید؟

- سلام آبجی، بله. حالتون چه طوره؟ دختر کوچولوها چه طورن؟ طوری شده تماس گرفتید؟

- نه، راستش... راستش آقا سیروس، یکی از همسایه ‌ها از رادیو شنیده یه گروه دیگه از اسرا رو دارن آزاد می‌کنن... می‌خواستم ببینم شما خبر ندارید که علی هم بین اونا هست یا نه؟

- جدا؟!!! من نشنیدم اما می‌تونم از دوستان بپرسم... بهتون خبرشو تا ظهر می‌دم... ایشا‌الله که دیگه چشم‌به راهیتون داره به پایان می‌رسه...

- ممنون، ممنون آقا سیروس ... ایشا‌الله...ایشا‌الله که خبر خوش برام داشته باشید ... فعلا خداحافظ .

گوشی رو که گذاشت، لبخند عمیقی روی لب‌هایش نقش بست و خود را برای پایان 9 سال انتظار آماده می‌کرد... تا ظهر توان انجام دادن هیچ کاری را نداشت ... کمی حیاط را جارو می‌کرد و با وسواس خاصی به اطراف می‌نگریست... باید همه چیز را مرتب می‌کرد اما کاش در آن لحظات به اولین دیدار دو فرشته معصومش با پدر می‌اندیشید... دو فرشته بی‌زبانی که تکان دادن دستان کوچکشان تنها راه ارتباطی‌شان با دیگران بود، باید بعد از 6 سال زندگی، واژه پدر را در مردی معنا می‌کردند که برایشان غریبه‌ای بیش نبود و علی، هنوز نمی‌دانست دو دختربچه معصومی که فرزندان او بودند، کرو لال هستند...

انتظار آمدن خبری از جانب آقا سیروس، از انتظار این 9 سال گویی بیشتر به طول انجامید... ترس عجیبی در دل داشت... اضطرابی که در چشمانش موج می‌زد به مارال و مهسا نیز منتقل شد و آنها نیز با زبان بی‌زبانی‌شان و چشمان مشکی دُرشت و زیبایشان ترس خود را از رویارویی با پدر فریاد می‌زدند.

تاریکی شب، لحظات پیش روی پروانه را به سوی تاریکی مرگ می‌کشاند و پروانه با یادآوری صحنه دیدارش با علی غمی بزرگ، قلبش را فشرد و چشمانش روی هم افتاد... آن روز، روز سقوط زندگی بیست و چند ساله پروانه به حساب می‌آمد. نفس‌هایش به شماره افتاده بود و چشمانش کم‌کم به روی زندگی بسته می‌شد...

ذهن خسته‌اش را به تقلا واداشت تا باز هم به یادآورد: ساعاتی از ظهر گذشته بود که صدای کوبه در با صدای تپش‌های قلب پروانه هم‌نوا شد و به دنبال آن صدای قدم‌های مادر در حیاط خانه پیچید که برای باز کردن در آرام آرام با دمپایی پلاستیکی طول حیاط موزائیک شده را طی کرد....

باقی لحظات مانند لحظات تند شده یک فیلم سینمایی از جلوی چشمانش می‌گذشت... آمدن علی... اما علی دیگر آن علی نبود... یکی از دستانش... صورت آفتاب سوخته و استخوانی‌اش ... موهایش که به سفیدی می‌زد ... لاغر و نحیف شده بود... با دیدن پروانه خندید و پا روی شرم و حیای مردانه‌اش گذاشت و همسرش را در آغوش گرفت اما فقط با یک دست... دخترها پشت چادر مادر خود را پنهان کرده‌ بودند از آن مردی که ترسناک‌ترین مردی بود که تا کنون دیده بودند... مردی ترسناک و سیه چرده با یک دست...

پدر دخترها را در آغوش کشید و با اولین حرکتی که میان آنها و پروانه رد و بدل شد، مات و مبهوت ماند... عقب رفت و از پروانه پرسید:

-          دخترهای من این‌ها هستند؟ کر و لال؟!!!

-          علی جان، دخترهای ما با هوش ترین دخترهای مدرسه‌شان هستند

-          اما این‌ها کرولال‌اند!

علی با فریاد این را گفت و باز هم باقی ثانیه‌ها تند شد. این اولین برخورد علی از دیدن آن دو کودک بود... 

روزهای بعد، بی اهمیتی‌های علی به این دو طفل معصوم، دعواها بالا گرفت، علی دیگر آن علی نبود، مردی شکسته بود که آثار جنگ علاوه بر ظاهرش روی تک تک رفتارهایش به وضوح دیده می‌شد، علی فریاد می‌کشید و هر روز دعوایی جدید راه می‌انداخت. روزی آب پاکی را روی دست پروانه ریخت....

- این دخترهای کرو لال باید به بهزیستی بروند... من فرزندان سالم می‌خواهم... من می‌خواهم زندگی کنم و فرزندان سالم داشته باشم نه کرو لال...

- ما فرزندان سالمی در آینده خواهیم داشت، اما مارال و مهسا همه وجود من هستند... این دو فرشته مونس مادرشان در تمام سال‌های نبود تو هستند علی و امروز جگر‌ گوشه‌های من‌اند.. چه طور می‌توانی علی این را بگویی؟

و پروانه هق‌هق گریه‌هایش در فضای غم‌آلود خانه نشست

آن روز را خوب به خاطر داشت... روزی که از خانه مادرش باز می‌گشت و علی بعد از مدت‌ها با دخترها ملایم و خوب رفتار می‌کرد... پروانه نیز با همین اطمینان آنها را در خانه گذاشت تا به دیدن مادر بیمارش برود و وقتی بازگشت خانه خالی بود از صدای بی صدایی دخترها....

-دخترهایم کجا هستند علی؟

-همان جایی که باید از اول می‌بودند و پروانه درد تمام سال‌های انتظار را در سیلی محکمی به صورت علی نشاند و چادرش را بر سر کشید و رفت....

وقتی مارال و مهسا را در بهزیستی دید دخترها از شدت گریه می‌لرزیدند... مادر را در آغوش گرفته بودند و از او جدا نمی‌شدند و پروانه با دو فرزند معصوم و بی ‌زبانش که حتی قدرت فریاد زدن نیز نداشتند به خانه بازگشت ...

دیگر آن خانه، خانه نبود، هر روز دعوا و فریاد و مارال و مهسا حتی از ادامه تحصیل نیز باز مانده بودند... دو طفل معصوم کابوس آن روز سرد در بهزیستی را با خود به همراه می‌بردند و دیگر حتی لحظه‌ای دامن مادر را رها نمی‌کردند....

روزی کار به کتک‌کاری رسید و بال‌های عشق پروانه در آتش نفرت و کینه سوخت...

صدای اذان صبح شنیده می‌شد که پروانه آخرین نفس‌هایش را می‌کشید... جوی خونی از مچ دستش روی فرش لاکی‌رنگ اتاق جاری شده بود ... همه چیز رو به پایان بود... پایان یک زندگی... و پایان یک صبر و شاید این 9 سال انتظار و درد، با او چنین کرده بود که باید این خانه و دختران معصومش را که در خواب ابدی به سر می‌بردند، رها کند و با بال‌های سوخته‌اش پرواز کند... به جایی که دیگر هیچ کس از انتظار برایش نمی‌سرود ... انتظار آمدن مردی که آشیانه پر مهرشان را از هم پاشید... انتظار مردی که قاتل او و دو فرشته کوچکش بود...

صدای اذان صبح در حیاط خانه پیچید و پروانه با بال‌های سوخته‌اش دست در دست دو فرشته بی‌زبان با موهایی به سیاهی شب، پیچ کوچه را رد کرد و آخرین نگاهش را به خانه ویران‌شده سال‌های عشق و انتظار پاشید و پرواز کرد...

روزهای بعد یکی از تیترهای صفحه حوادث خودکشی دسته‌جمعی یک زن و دو کودک ۸ ساله بود... کودکان با گاز خفه شده بودند و مادرشان نیز رگ خود را زده بود...

سال‌های سال پیرمردی یک دست جلوی در خانه‌ ویران‌شده‌ای هر روز می‌نشست و تا غروب به پیچ کوچه می‌نگریست و واژه‌های انتظار را با دیوانگی برای مردم همچون افسانه‌ای فریاد می‌زد و می‌خندید...

گل سرخ شیشه ای - ليژيا گیاگو

 

داستان این هفته مهمان ما، داستانی دیگر از ليژيا گياگو عزیزم...بخوانید و نقد و نظر خود را بنویسید...

 


۲۲

 

گل سرخ شیشه ای

 

دخترک خاکستری پوش در میان رنگ خانه های سنگی اطرافش گم شده بود , خانه های سر به فلک کشیده خاکستری رنگی که خیابان وسیع زندگی را محاصره کرده بودند , خیابان خاکستری رنگی که دخترک خاکستری پوش را در خود جای داده بود. دخترک خاکستری پوش در آن ساعات آغازین روز , تک و تنها در هاله ای از رنگ های طوسی که با روشنی هوا می رفت تا شروعی به رنگ خود داشته باشد در گوشه ای زیر چراغ خاموش شده از شب قبل ایستاده بود و با نگاه هراسانش اطراف را می کاوید و دستان لرزانش گل سرخ شیشه ای ای را در میان انگشتان خود مضطربانه می چرخاندند . سکوت و تنهایی در فضا موج می زد.دخترک گل سرخ شیشه ای خود, تنها رنگ متفاوت در آن محیط را, در زیر کت مندرس طوسی رنگش , روی قلب کوچکش جای داد و به انتظار نشست, در آن صبح تنهایی زندگی , در خیابان طوسی رنگ محاصره شده میان خانه های سنگی , تکیه زده به ستون چراغی خاموش شده , با نگاهی امیدوار, جستجوگرانه در انتظار یافتن امیدی برای بقای آن گل بود.

*******


نگاهشان از دور بهم گره خورده بود, در هر قدمی که غریبه در طول آن خیابان سنگی زندگی از میان دیگر عابرین بسمت او برمیداشت, این نگاه نزدیک تر می شد. دخترک قلبش به تپش درآمد, خون به صورتش دوید, ده قدم, نه قدم, هشت قدم ......سه قدم ... غریبه همچنان نگاه در نگاه او گام به گام به او نزدیک تر می شد. دستان دخترک از زیر کت مندرس طوسی رنگش محکمتر به دور گل سرخ شیشه ای اش فشرده شدند. یک قدم و حالا ... دخترک گل سرخ شیشه ای اش را به سمت غریبه گرفته بود. غریبه ایستاد و همچنان که با تعجب به گل چشم دوخته بود کیف کارش را روی زمین گذاشت , بعد از دقایقی گل را از دستان دخترک هیجان زده گرفته در دستان خود چرخاند. خریدارانه گل کوچک را زیر و رو کرد و لبخند تمسخرآمیزی به لب نشانده گل بی ارزش را انداخت و کیف کارش را برداشته به راه خود ادامه داد. یک قدم , دو قدم, سه قدم ... و همچنان دور شد تا اینکه از نظر ناپدید گشت . اما هزاران هزار تکه شکسته شده گل سرخ پخش شده روی زمین در زیر تابش اشعه های تازه از خواب بیدار شده آفتاب که با کنجکاوی سر برآورده  بود تا چهره دخترک را ببیند می درخشیدند , همچنان که قطرات اشک بر گونه های دخترک که خم شده بود تا تکه های گل سرخش را از روی زمین جمع کند , می درخشیدند, قل می خوردند و در کنار قطعات شیشه ای گل سرخ جمع شده در دستانش جای می گرفتند.


*******


غریبه دیگری در کنار او خم شد و در جمع کردن قطعات شیشه ای گل سرخ به کمکش پرداخته قطعات شکسته گل را ناشیانه و جابجا بهم چسباند. گرچه این غریبه قصد کمک داشت لیکن شیارهای عمیق پیکره گل تغییر شکل داده, زخم های دردناک گذشته شکسته اش را فریاد می زدند.دخترک همچنان می گریست. غریبه دیگر چه می توانست برای گلی این چنین شکسته انجام دهد؟ پس دخترک را بحال خود رها کرده از آنجا رفت.


*******


غریبه سوم , کتاب به دست آمد. او هم به قصد کمک نظری بر آن گل شکسته افکند. بدنبال یافتن چاره کتابش را گشود. ساعت ها گذشت. افکار غریبه لابلای واژه های کتابش گم شده بودند. گل شکسته به فراموشی سپرده شده بود. بار غمی کهنه همچنان بر سینه دخترک سنگینی می کرد. درحالیکه غریبه واژگان کتاب را برایش روخوانی می کرد, او آرام آرام از آنجا دور شد . گوش هایش از واژه پر شده بودند, او بدنبال مرهمی برای شکستگی های گلش بود.


*******


زیر ستون چراغی خاموش شده, پشت کرده به پیاده روی سنگی زندگی , گل شیشه ای سرخ رنگی بدست در میان آن فضای مه آلود طوسی رنگ ایستاده بود و داستان گل سرخش را برای خود مرور می کرد. عابرین از پشت سر او می رفتند و می آمدند, اما او به هیچ یک اعتنایی نداشت و هر که را که سکوت تلخ تنهایی او را در هم می شکست با غضب از خود می راند.
روز ها از پی هم گذشتند , دخترک آخرین نگاه خود را به آن گل سرخ شیشه ای انداخت. گلی که با تلنگری کوچک در هم فرو میریخت, گلی که با هر تماس دستی نیاز به تعمیر و مرمت داشت و حتی با وجود آن هم باز به شکل قبلی خود در نمیامد. گلی که سنگینی هزاران هزار خطوط شکسته بهم چسبانده شده را بر دل کوچک خود حمل می کرد.
دخترک گل را در زیر همان چراغ خاموش شده از شب های قبل نهاد و قدم زنان از خیابان سنگی ای پر از خرده شیشه های گل های شکسته دیگران عبور کرد, گل های خرد شده ای که زیبایی رنگ سرخشان در زیر لایه های عمیق غم و ناامیدی صاحبانشان برنگ بستر سنگی خود درآمده بود.دخترک آنجا و گل سرخش را برای همیشه ترک کرد و رفت.

*******


دخترک خاکستری پوش در میان رنگ خاکستری پوشان دیگری که در اطرافش در هم میلولیدند گم شده بود . او در میدان شلوغی پر از گل های خاردار در میان جمعیت عظیمی با لبخندی تصنعی به لب ایستاده بود... دیگر در انتظار هیچ عابری که گذرش به پیاده روی خلوت زندگی اش بیفتد نبود, او در شلوغ ترین محله زندگی قرار داشت. دیگر گل شیشه ای بدست نداشت که نگران شکستنش باشد, او با بغلی پر از گل های خاردار ایستاده بود.گل هایی که می توانستند پرپر شوند اما مهم نبود, تعدادشان زیاد بود, خار داشتند و دست پرپر کنندگانشان را زخم می کردند. گل هایی که در دستان زخم شده از خار گل های دیگران به انتظار زخم کردن دست دیگری لحظات را با لبخند وحشیانه به لب طی می کردند.
گل شیشه ای سرخ رنگ دخترک در زیر چراغ خاموش شده از سال ها قبل, پوشیده از لایه های خاکستری رنگ گرد و غبار زمانه به انتظار بارانی از دستان دخترک بود.

*******


قطعه چوبی سنگین با شدت بر کف خیابان در کنار گل دخترک افتاد. مردی خسته و زخمی خود را بر زمین افکنده گل را از روی سنگ ها برداشت. گل خیس شد از اشک ها و بوسه های مرد. لایه های گرد و غبار گل شسته شده, زیبایی رنگ سرخش دوباره جلوه ای به آن خیابان سنگی بخشید.
مرد زخمی گل را بر قلب خود نهاده, بار چوبی اش را دوباره بر دوش کشیده از میان فرش گل های خورد شده ای گذر کرد که برای احیای تک تک شان متحمل رنچ های فراوان گشته بود, اما صاحبانشان دیگر توجهی به وجود آن گل ها نداشتند.او بدنبال صاحب این یک گل رفت تا به آنجا که صاحبان گل های شکسته دیگر را در آنجا یافته بود.


*******


در شلوغ ترین محله زندگی , جمعیت زیادی با خنده های وحشیانه بدور مردی حلقه زده بودند که همرنگ جماعت نبود. لباس سفید مرد از اصابت سنگ های تیره پوشان خونین و پاره شده بود, اما او همچنان به راه خود ادامه می داد.در زیر بار سنگین تخته چوبی که حمل می کرد و باران سنگ ها می افتاد, ولی باز بر می خاست. نگاه جمعیت با نفرت او را دنبال می کرد, ولی او در پس آن نگاه ها برای غم های نهفته ای که در صاحبانشان می دید اشک می ریخت. این مسیر را او بارها برای تک تک گل های شکسته خیابان سنگی طی کرده بود و هر بار این چنین به رگبار سنگ ها و باران اتهامات بسته شده بود.
مرد در میان آن جمعیت غمگین سنگ به دست, دخترک را در قالب پیرزنی خمیده و کریه المنظر یافت!دستان پر از گل های خاردار دخترک, امروز به مشت های چروکیده و پر از سنگ یک پیرزن تبدیل شده بودند.
مشت خونالود مرد آرام بالا آمد, مشت چروکیده دخترک با غضب سنگی پرتاب کرد.مرد انگشتانش را باز کرد, گل سرخ دخترک از لابلای آن انگشتان خونین به صاحبش لبخندی زد.پیرزن بر زمین افتاد, قطره اشکی از گوشه چروکیده چشمانش نیش زد. جمعیت از دیدن آن قطره اشک به خشم درآمد.پیرزن آماج حملات سنگ ها قرار گرفت. مرد بار چوبی خود را انداخته بسوی او دوید و تن خسته و زخمی اش را سپر وجود پیرزن مترود کرد. در زیر باران سنگ ها این پرسش از میان لبهای خشکیده پیرزن به گوش مرد رسید:"تو کیستی؟" پاسخ داد:"یک نجار" و به بار چوبی که با خود آورده بود نگریست.
_" چه می خواهی؟"
_"من برای احیای گل دخترک آمده ام."
_"دخترک مرد."
_"من او را زنده خواهم کرد."
پیرزن گریست, "چگونه؟"
توجه جمعیت خشمگین از آن ها بسوی بار چوبی نجار جلب شده بود, سنگ ها را رها کرده چوب را روی زمین علم کرده بودند, قبل از اینکه نجار جوابی بدهد او را کشان کشان برده و روی صلیبی که با خود آورده بود مصلوبش کردند.پیرزن ناله می کرد,"او فقط می خواست دخترک را زنده کند, می خواست آن گل را احیا کند."
جمعیت خندید:"حال اگر می تواند خودش را زنده کند."
پیرزن خمیده و کشان کشان خود را بزیر صلیب کشاند. صدای مرد مصلوب را شنید,"ای پدر اینان را ببخش زیرا نمی دانند چه می کنند" زیر پاهای نجار مصلوب نشست و با ابرها گریست.تمام تنش از خون مرد مصلوب و آب باران خیس شد.آسمان در نیمه روز همچو شب تاریک گشت.


*******


دخترک چشمانش را بزحمت در نور خیره کننده آفتاب نیم روزی گشود, بچابکی ایستاد و با شادی کودکانه خود به اطراف نگریست. دخترک ,زنده شده, در زیر یک صلیب خالی تنها ایستاده بود. گل سرخ خونالودش را از پای صلیب برداشته بی هدف و سرگردان براه افتاد, از میدان تیره ناامیدی گذر کرده دوباره وارد خیابان سنگی زندگی شد.
در ورودیه خیابان , نجار سفید پوش با آغوش باز ایستاده بود, انوار آفتاب از پشت سر او از میان سوراخ های دستانش نیز راهی برای تابش یافته بودند.دخترک شادان به آغوش نجار دوید. مصلوب زنده شده او را محبت کرد. دخترک گل سرخش را به دستان سوراخ شده نجار سپرد.حال دیگر مامنی مطمئن برای آن گل یافته بود, تنها کسیکه تا اعماق ظلمت میدان نومیدی برای یافتن او پیش رفت و حتی در راهش جان داد.نجار گل را در میان دستانش گرفته بر آن چنان فشاری وارد ساخت که از قسمت های بهم چسبانده شده اش دوباره شکست.فریادی از دل دخترک برآمد, چند قدم دور شد و با شگفتی و غضب به مرد نگریست.
مرد لبخندی به صورت دخترک پاشید, خشم او بیشتر شد ؛"من به تو اعتماد کردم ,اما تو هم آن را شکستی!" پشت کرد تا از مرد دور شود اما نجار دست بر شانه او گذاشت. دخترک با غضب برگشت و به شکسته های گلش که در دستان مرد بودند نگریست. مرد با محبت تکه های صحیح را در کنار هم نهاد و گل را به شکل اول خود بهم چسبانده در دستان دخترک نهاد.
„ باید آنرا می شکستم تا بتوانم قطعات درست را در کنار هم قرار دهم. مگذار شیارهای باریک پیکره این گل خاطرات تلخ شکستنش را بیادت بیاورند, بلکه تا خاطره خوشی باشند از چگونگی دوباره یافتنش. از او که گلت را شکست به دل مگیر, او خود گل شکسته رها شده ای داشت.بیاد آر آنانیرا که قصد کمکت را داشتند, آن ها خود برای گل های شکسته شان نیازمند کمک هستند, آنانیکه وقتی شکسته و گریان بر زمین افتادی بجای گرفتن این دستان زخمی از خار گل هایشان,تو را به قصد هلاکت در زیر باران سنگ های اتهامات و دشنام ها گرفتند,دستان مرا هم هر بار که برای دادن وعده نجات گل هایشان به آن جا می روم با میخ های ناامیدیشان اسیر این بار چوبی میکنند .بر بالای آن صلیب درد من مصلوب شده از زخم میخ های ناامیدی آن ها نیست, صلیب خالی من نشان پیروزی من بر ناامیدیست. رنج من قیام کرده, خیابانیست هنوز مفروش از گل های شکسته رها شده. من همواره صلیب بر دوش از آن خیابان با پاهای برهنه گذر می کنم تا غبار غم را از گل ها با خون پاها و اشک چشمانم بشورم و بدنبال گم شدگانم به میدانی بروم تا باز مصلوبم کنند, ببخشمشان و همچنان این مسیر را طی کنم تا آنکه حتی یک جان از چنگال دروغ ناامیدی نجات یابد. تو هم ببخش آنانرا که گلت را شکستند و آنانیکه آنرا باز خواهند شکست و بیاد آور که…  .“


„من برای ترمیم آن همیشه در کنارت هستم.“


بامیه های رنگی - ستاره رفعت

داستان مهمان وبلاگ این شنبه داستان بامیه های رنگی سرکار خانم طاهره(ستاره) رفعت است...امیدوارم بخوانید و نظرات و نقدهاتون را جهت کمک به این دوست عزیزمون در اینجا درج نمایید... 

 

۱۸

 

بامیه های رنگی

 

صدای جیرجیر در که پیچید سرش را برگرداند سمت درب داروخانه. با ورود هر کس چشمانش به سمت در می‌چرخید. هنوز چرایش را نمی‌دانست. منتظر کسی هم نبود. اما این صف طولانی جلوی پیشخوان داروخانه و صداهای درهم «دکتر، دکتر» در مغزش رژه می‌رفت.

باز در صدایی کرد . این بار نگاهی نکرد و چشمانش را به کفش‌های قهوه‌ای زنی دوخت که این پا و آن پا می‌کرد و نمی‌توانست سرش را از میان جمعیت بلند کند و یک ورق استامینوفنی را که می‌خواست بدون نسخه بگیرد.

روی صندلی تکانی خورد و این بار صدای جیرجیر پایه‌های چوبی و لق صندلی شنیده شد. بلند شد. از گرفتن داروها منصرف شد. نسخه چروکیده داروها را نامرتب تا کرد و در جیبش گذاشت.

درب داروخانه جیرجیری دیگر کرد و عبد‌الله قدم‌های بیتابش را به پیاده روی شلوغ خیابان سپرد. فکر دایی ناصر و قرص‌هایی که هنوز نخریده بود و ماجرای دیشب از مغزش می‌گذشت.

دیشب دایی ناصر باز هم در نبود قرص‌ها حالش بد شده بود و فریاد‌هایش مردم محله کوچک و قدیمی‌شان را ساعاتی سرگرم کرده بود. صدای ضجه‌های مادرش را می‌شنید که التماس می‌کرد و از مردان محل کمک می‌طلبید. دایی ناصر فریاد می‌زد و شیشه‌های پنجره اتاق‌های کوچک خانه را می‌شکست و هر کس به طرفش می‌رفت به سمتی پرتاب می‌شد.

صدای یکی از مرد‌های همسایه از گوشه حیاط شنیده می‌شد که فریاد می‌زند مرتیکه دیوانه عجب خر زوری هم هستا.

و عبدالله که تنها 11 سال داشت با چشمان مردانه‌ای که از زور غیرت سرخ و خیس شده بود به لباس پاره مادرش می‌نگریست که بخشی از اندام برهنه‌اش را در معرض دید عده‌ای از معتادان و الافان محل قرار داده بود و مادرش که با صورتی به هم ریخته و روسری گلداری که نصفه نیمه بر سرش مانده بود و دامن مشکی و شلوار راه‌راهی که از زیر دامن پوشیده بود، مدام خود را به زیر دستان دایی ناصر می‌انداخت و با گریه التماس می‌کرد که خودش را نزند و آرام شود.

صدای مرد بامیه‌فروش از میان پیاده‌رو عبد‌الله را به خودش آورد . بار دیگر دست در جیب کرد و نسخه مچاله‌شده داروهای دایی‌ناصر را نگاه کرد. نگاهش روی بامیه‌های تازه و شیرین  نشست. برای لحظه‌ای دلش ضعف رفت اما سیصد‌تومانی مچاله‌ای که در جیبش فرو کرده بود را باید صرف آن نسخه مچاله‌شده می‌کرد.

...

هوا تاریک شده بود و عبد‌الله مظطرب بود از دعوای مادر. سیصدتومان مچاله‌شده جیبش کیسه‌ای بامیه شده بود و در دستان چرکین و سیاه عبدا‌لله جا خوش کرده بود.

سر کوچه که رسید، جلوی درب خانه جمعیت زیادی جمع شده بود و صدای فریاد زنی به گوش می‌رسید . صدا نا آشنا بود

 

  عبد‌الله اطمینان داشت این فریاد مادر نبود. صدای زن ناآشنا بود و عبدا‌لله قدم‌های سست و مردانه‌اش را به سمت خانه می‌کشید. انگار کوچه کش آمده بود اما اضطرابی در کار نبود. حتما دوباره دایی ناصر در نبود قرص‌ها، چشمان مردم محل را به دیدن اندام برهنه خواهرش دعوت کرده بود.

قرص‌هایی که غیرت و مردانگی برای دایی‌ناصر به ارمغان می‌آورد این بار جای خود را با کیسه‌ای پر از بامیه‌های کوچک و شیرین عوض کرده بود.

عبد‌الله به درب خانه رسید. درب حیاط باز بود و انبوه جمعیت با دیدن عبدالله کنار رفت و در وسط حیاط درست کنار حوضی که آبش به سیاهی می‌زد، زنی با صورتی خونین روی سنگفرش حیاط به خواب رفته بود، صورتش آشنا بود و آشنا تر پیرهن گلداری که جای‌جایش پاره‌گی‌هایی به چشم می‌خورد .

و دایی‌ناصر که این‌بار حتی در نبود قرص‌ها آرام گرفته بود و گوشه‌ حیاط می‌لرزید...

کیسه بامیه از دست عبدالله روی سنگفرش افتاد. بامیه‌هایی که دانه‌دانه می‌غلتیدند و رنگی می‌شدند...

 

 

 

3تا دونه تخم مرغ - شبنم کاظمی

سومین داستان میهمان گریه در آغوش داستان...حتما بخوانید و حتما با نظرات خود نویسنده داستان را یاری کنید...سایر دوستان در صورت تمایل به نقد داستانهای کوتاه و کوتاه کوتاه خودشون میتوانند آثار خود را به ایمیل وبلاگ ارسال نمایند.

 

ایمیل وبلاگ:  2adabiyat@gmail.com

 

 

 

 ۱۶

 

۳ تا دونه تخم مرغ

 

  نیم ساعتی به ظهر مانده بود که صدای خانم "ص" در راه پله ها پیچید.خانم "ه" در را باز کرده و داد زده بود :

_"جانم!"

و فکر کرده بود : "فکر میکنه همه مثل خودش ..."

+ "ببخشین. الان نگا کردم دیدم نداریم. 3 تا دونه تخم مرغ دارین به من بدین؟ شب که "ص" اومد میگم بخره بیارم از خجالتتون در بیام."

از یخچال تخم مرغ برمی داشت که صدای کسی که یادش نبود کیست در گوشش پیچید.

   و فوری فکرش رفت سمت "امیر" که در غربت بود و همین دور بودنش به اندازه ی کافی باعث اذیت و دلشوره بود. چه برسد به اینکه...  

_" خدا کنه زودتر انتقالی بگیره برگرده همین جا..."

   بعد هم که داشت ظرفهای نهار را می شست و بعدتر هم که مایه ی کتلت را ورز می داد ، آنقدر به آن صدا فکر کرده بود که یادش نمی آمد " چندتا تخم مرغ تو این مایه شکستم که این جور وا رفته؟! "

   توی همین دو ساعت دو بار با امیر تماس گرفته بود و طوری که نگرانش نکند خواسته بود که " امروز نه "و فردا حرکت کند.یک بار هم به عاطفه زنگ زده بود و وقتی شنیده بود الناز زمین خورده، جیغش رفته بود هوا که " چرا مواظب بچه نیستی دختر؟ "

   آخرسر هم مایه ی کتلت را ریخته بود توی سطل آشغال و حالا داشت طول پذیرایی را قدم می زد و مدام نگاهش به ساعت بود که کی 6 میشه و آقای "ص" از سر کار برمی گردد تا خانم "ص" بهش بگوید تخم مرغ بخرد و آقای "ص" که هر شب قبل از شام می رفت بیرون و چرخی می زد،تخم مرغ بخرد و خیال او را راحت کند.

   یادش آمد دفعه ی قبل که همین خانم از او روغن گرفت، یک هفته طول کشیده بود تا آقای "ص" روغن بخرد و خانمش "با هزار شرمندگی " بیاد بالا و ...

_" اصلا خودم می رم براشون تخم مرغ می گیرم و 3 تا دونه شو ... نه، این جوری که نمی شه... بهتره برم مستقیم بهش بگم اگه تخم مرغها رو پس نیاره..."

زیر لب فحشی داد و گفت : "زنیکه نمی شد به جای تخم مرغ چیز دیگه ای بخواد؟"

 

   ساعت 6 بود که بلاخره صدای در طبقه ی پایین را شنید. در هال را باز گذاشت تا صداها را واضح بشنود. هرچند لزومی به این کار نبود. خانم "ص" گوشهایش سنگین بود و عادت کرده بود با صدای بلند حرف بزند

+ " چقدر دیر کردی !"

"_ همیشه سر همین ساعت میاد و همیشه هم بهش می گه چقد دیر کردی !"

= "شام چی داریم؟"

+ "حالا بذار برسی خونه !"

= "پس یه چایی بده."

"_ چرا بهش نمی گه زنیکه؟آدم اینقدر بی شعور؟ یا نه... پررو؟"

+ "کجا؟هنوز نیومده کجا می ری؟"

"_ بش بگو دیگه زن حسابی..."

= "برمی گردم. یواش تر حرف بزن. چیزی نمی خوای بیرون؟"

   و زنگ تلفن مثل یک خروس بی محل نگذاشته بود بفهمد بالاخره اسمی از تخم مرغ آمد یا نه.

   امیر گفت یک ساعتی هست که راه افتاده و او به زحمت توانست دلشوره ش را مخفی نگه دارد و سفارش نکند که مراقب باشد.

   ساعت 9 بود که صدای ماشین آقای "ص" را شنید. چادرش را سر کرد و کیسه ی آشغالها را که از قبل پشت در گذاشته بود ، برداشت و از پله ها سرازیر شد. دید که آقای "ص" کیسه های خرید را از صندوق عقب ماشین بیرون می گذارد. از شانه ی تخم مرغ خبری نبود. سلام و احوال پرسی گرم و طولانی ای راه انداخت تا سر فرصت محتوای کیسه ها را ببیند. اما همسایه روبه رویی که پیچید داخل کوچه ، آشغالها را رها کرد و با عجله برمی گشت که پاش گرفت به یکی از کیسه های خرید.

_ " ای وای ! این چی بود؟"

خم شد و کیسه ای را که مایعی لزج از آن سرازیر بود بالا آورد.

_ "ببخشید تورو خدا! بس که این کوچه خراب شده تاریکه!"

و در دل به خودش و بختش و خانم "ص" لعنت فرستاده بود.

   موقع شام به این فکر می کرد که " خوب شد همه ی تخم مرغ ها رو نشکستم. فوقش یکی دوتا ...اگه الان نیاره فردا صبح حتما میاره می ده... ولی اینقدرام بی فکر نیست. شاید همین الانا دیگه صدام کنه..."

دوباره صدای کسی که یادش نبود کیست در گوشش پیچید:

"...تخم مرغ تنها چیزیه که اگه قرض دادی باید بی رو درواسی پس بگیری.وگرنه یکی از اعضای خونواده ت کم می شه."

نکنه امیر...زبانش را گاز گرفت:"خدا نکنه!"

   ساعت 11 شده بود و دیگر قاعدتا انتظار برای شنیدن صدای خانم "ص" در پله ها کار بیهوده ای بود.چشمانش را بست و زمزمه کرد:"خدایا!امیرمو به تو سپردم..."

نگاهی به شوهرش انداخت که غرق خواب بود و خروپفش بلند.

_ "اگه بچه م سالم برسه خونه، 10 دور تسبیح صلوات می فرستم." تا همین حالا هم تسبیح از دستش نیفتاده بود.

   صبح از فشار سر درد بیدار شد.دو سه بار خواب امیر را دیده بود و هر بار با صدای بوق وحشتناک کامیونی که از روبرو به ماشینش نزدیک می شد ،از خواب پریده بود. نگاهی به ساعت انداخت و مستقیم رفت سمت تلفن و هنوز شماره اول را نگرفته بود که دیدش که روی کاناپه دراز کشیده. همان جا نشست و خدا را شکر کرد.

   حتی بعدها هم که امیر با دختر همسایه پایینی ازدواج کرد و با هم برای همیشه به شهرستان محل کار امیر رفتند،سکوت اختیار کرد و دم نزد.

 

 

 

دیار بی کوله ها- ليژيا گياگو

در صورت تمایل داستان های کوتاه یا کوتاه کوتاه خود را برای نقد و نظر به ایمیل وبلاگ بفرستید... نیازی به حرفه ای بودن نیست...ولی نوشتنی که همراه با نظر حتی چند نفر باشد شکل دیگری به خود میگیرد...پس داستانهای خود را در هر سبکی برای ما بفرستید... 

ایمیل وبلاگ:  2adabiyat@gmail.com

 

 

۱۴

 

دیار بی کوله ها

 

پیرمرد از راه دور افتان و خیزان با باری سنگین بر پشت به پیش می آمد. گهگاه میافتاد اما کشان کشان خود را به جلو میکشاند و برمیخواست. گویا از چیزی, کسی یا جایی میگریخت.تعجیل نمی کرد اما توقف هم نداشت. آفتاب تازه از پشت تپه های کم ارتفاع شرقی بالا آمده بود و چنین به نظر می رسید که پیرمرد تمام شب را چنین بی وقفه و آرام در حال "دور شدن" بوده باشد. از دور نگاهش بر من ثابت ماند و دقایقی بعد در چند قدمی یکدیگر بودیم. با خستگی و سر و صدای زیاد بر تکه سنگ بزرگی نشست و بی آنکه از او خواسته باشم لب به سخن گشود:
" از دیار کوله پشتی ها می آیم, جائیکه هر کودکی با کوله ای بر پشت متولد میشود.بتدریج هر چه بیشتر از عمرش میگذرد کوله اش با بارهایی که دیگران در آن میگذارند پر و پرتر و سنگین و سنگین تر می شود.همچو من که تا به این سن که رسیده ام کوله ای دارم پر از احساس حقارت , سرکوفت, خشم, کینه, غم , رنج , ناتوانی ... و کمری که دیگر یارای کشیدن این بارها را ندارد. پس از هر آنچه بدان پیوسته بودم گسستم تا به دیاری روم که سرزمین کوله پشتی ها نباشد.
به دیاری که دیگر نوزادی با کوله پا به این دنیای فانی نگذارد, دیاری که مردمانش بارهای سنگین برای افزودن بر بارهای یکدیگر نداشته باشند و جائیکه دیگر کمری زیر بار سنگین خاطرات و تجربیات تلخ خمیده نباشد.
می خواهم مابقیه مدت کوتاه مانده از زندگیم را با هر آنچه تا به اینجا در این کوله انباشته شده بگذرانم و اگر نمی توان باری از آن کاست دگر بر آن ذره ای هم افزوده نشود."
پیرمرد این را که گفت به چشم انداز روبروی خود خیره شد, به همان جایی که تا چندی پیش ساکن آنجا بودم.
او هیچ از من نپرسید, هیچ نخواست بداند من در این دشت وسیع, تنها , به انتظار چه نشسته ام.هیچ نخواست بداند از کجا آمده و چرا اینجایم.
او هیچ از من نپرسید و من هم نخواستم باری بر سنگینی بارهایش بیفزایم.
مرد پیر عزم خود را جزم کرد, ایستاد , کش و قوسی به کمر خمیده اش داد و در حالیکه با خود به حرف زدن ادامه میداد به همان سمتی رفت که من از آنجا آمده بودم و...
... ندید که من هم کوله ای بر پشت خود داشتم ...
او رفت ولی من همانجا ماندم و مسیری که داشتم را ادامه ندادم, چراکه مقصد من قبل از برخورد با پیرمرد همان دیاری بود که او از آنجا آمد.
او رفت و من ماندم و از آن پس مدت هاست که در این دشت سرگردانی با پیرمردها و پیرزن ها و حتی جوانان بسیاری برخوردم که به امید سرزمین بی کوله ها ترک دیار و وطن کرده و آواره سرزمین یکدیگر گشته اند اما هرگز ندیدم کسی خبری از چنین دیاری بیاورد. اکنون بعد از سالها که در این دشت تنها مانده ام به جرئت میگویم که چنین سرزمینی در این کره خاکی وجود ندارد. حتی در سرزمین بی کسی که من در آن ساکنم , همچنان غم و غصه و اندوه همدمان همیشگی مان هستند. حتی زمانی که کسی نیست تا باری بر این کوله سنگین بیفزاید این خود هستیم که با برسی و مرور هر آنچه با خود در طی سالیان دراز در کوله مان حمل کرده ایم خود را میازاریم و بر اندوه تنهایی خود می افزائیم. تا زمانیکه همچو قطره ای در میان اطرافیان خود غرقیم این امواج پر تلاطم و سهمگین آنهاست که ظالمانه بر پیکرمان می تازند و هر زمان که همچو من تنها میمانیم خود دشمن جان خود میشویم. این دشمنی ها پایانی ندارند چه زمانیکه از سوی دیگران باشند چه آنگاه که خود به روح خود حمله ور میشویم.
گویا که واژه بظاهر خوفناکی بنام "مرگ" تنها دروازه ورود ما به سرزمین بی کوله هاست.

 

 

 

زاویه دید- صهبا سلیمی

 

 

 

۵

زاویه دید (Point of View)[1]

 

اگر بخش‌پیش، پی‌رنگ، را مطالعه کرده باشید، متوجه شده اید که هر متن ادبی برای آن که شکل بگیرد و بتوان بدان نام داستان نهاد، باید عناصری را دارا باشد که جزء شرط‌های لازم و کافی آن به حساب می‌آیند. پی‌رنگ، و شخصیت، راوی، فضای داستان، و ... از شروط شکل گیری داستان به حساب می‌آیند.

زاویه دید از دیگر شرایط یک داستان است که در این جُستار به اختصار توضیح خواهیم داد، و کسانی که علاقمند هستند می‌توانند به کتب داستان نویسی رجوع کنند.

نویسنده وقتی شروع می‌کند به نوشتن، برای داستان خود راوی[2] را برمی‌گزیند، یعنی کسی که داستان را روایت خواهد کرد، و ما که خواننده باشیم از دید این روای با حوادث و شخصیت‌های داستان روبرو خواهیم شد. اما این راوی کیست؟ راوی یک شخصیت دستوری[3] (اول شخص، دوم شخص، و سوم شخص مفرد و ندرتاً جمع) است که از منظر او و از زاویه دید او داستان بیان می‌شود. همین است که بدان زاویه دید می‌گوییم.

برای شناختن راوی کافیست به هنگام خواندن داستان به چند سوال پاسخ بدهیم:

1-      کسی که داستان را روایت می‌کند آیا در خود داستان حضور دارد؟

2-      اطلاعات راوی از حوادث و شخصیت‌های داستان به چه میزان است؟

3-      راوی تا چه میزان به درون شخصیت‌ها نفوذ می‌کند و از حالات و اندیشه‌های آن‌ها به ما اطلاع می دهد؟

گفتیم راوی می‌تواند یکی از شخص‌های دستوری اول، دوم و سوم شخص باشد که یا مفرد است یا جمع. اصولاً در داستان نویسی از راوی جمع به ندرت استفاده می‌شود، و در بیشتر موارد اول شخص و سوم شخص مفرد به کار برده می‌شود. دوم شخص نیز در برخی موارد مورد استفاده واقع شده، که در اینجا از آن می‌گذریم.

قبل از هرچیز به خاطر داشته باشید که در داستان نویسنده به طور غیرمستقیم داستان را روایت می‌کند، و او از راوی داستان برای بیان مقصود خود سود می‌جوید. برای مثال وقتی داستان هاکلبری فین اثر مارک تواین را می‌خوانیم، می‌بینیم داستان از زبان اول شخص روایت می‌شود.

«اگر کتاب ماجراهای توم سایر را نخوانده باشی، درمورد من هم مسلماً هیچ چیزی نمی‌دونی، ولی اهمیتی ندارد.» [4]

پس یکی از راوی‌های داستان، راوی اول شخص است. توجه داشته باشید که راوی اول شخص لزوماً قهرمان اصلی [5] یا ضدقهرمان[6] نیست. این راوی می‌توان یک شخصیت حاشیه‌ای[7] باشد که شاهد رخدادن حوادث و سیر داستان است.

با این حساب می‌توان اول شخص را از منظر اهمیت نقشی که در داستان به عهده دارد تقسیم کرد:

اول شخص با نقش اصلی: که قهرمان یا شخصیت اصلی داستان است، و رویدادها را از دید خود برای ما که خواننده هستیم روایت می‌کند. در داستان بوف کور، راوی اول شخص با نقش اصلی است. همچنین در داستان ناطور دشت[8] راوی رمان شخصیت اصلی نیز هست.

 

اول شخص در مقام شاهد[9]: راوی یک داستان اگر اول شخص باشد، لزومی ندارد شخصیت اصلی باشد، بلکه می‌تواند یکی از شخصیت‌های داستان باشد که سرگذشت شخصیت اصلی را که شاهد بوده برای خواننده بازگو می‌کند. در رمان گتسبی بزرگ[10]، حوادث داستان از قول یک شخصیت فرعی و حاشیه‌ای موسوم به نیک کاراوی[11] نقل می‌شود.

گفتیم راوی دوم شخص به ندرت استفاده می‌شود، و از آن می‌گذریم اما باید قبل از آن‌که وارد بحث راوی سوم شخص و انواع آن شویم، از میزان دانش و اطلاعات و آگاهی راوی نیز سخنی به میان آوریم.

اگر روایتِ راوی به شیوه‌ای باشد که گویی از همه چیز خبر دارد و از کمّ و کیف ماجراها به طور کامل مطلع است، و می‌تواند به هرکجا سربکشد و از حوادث‌های مختلف داستان بدون محدودیت حکایت کند، به آن راوی دانای کل[12] و یا به اختصار دانای کل می‌گویند. راوی دانای کل می‌تواند به درون شخصیت‌ها نفوذ کند و از نفسانیات و احساسات آن‌ها سخن بگوید. این نوع راوی به ندرت می‌تواند اول شخص باشد، و چنین راویی گویی قدرتی الهی دارد که می‌تواند از همه چیز مطلع باشد. این نوع راوی به ندرت مورد استفاده قرار گرفته است.

اما میزان اطلاعاتی که دانای کل حائز است می‌تواند بی حد و حصر باشد و یا محدود. در چنین صورتی به راوی که اطلاعات محدود دارد، دانای کل محدود[13] می‌نامند. اما منظور از اطلاعات محدود آن است که راوی تنها در باب یکی از شخصیت‌های داستان اطلاعات کاملی را در دست دارد، و داستان را از دید او تنها روایت می‌کند. تفاوت دانای کل و دانای کل محدود که بدان راوی ذهنی[14] نیز می‌گویند، در آن است که اطلاعات دانای کل محدود تنها به یک شخصیت منحصر می‌شود، اما دانای کل به اطلاعاتِ تمام شخصیت‌ها و حوادث اشراف دارد، و با سیر در گذشته یا آینده زمانی داستان روایت خود را برای خواننده بیان می‌کند. حال راوی ذهنی می‌تواند اول شخص باشد و با «من» بیان شود، و به نویسنده اجازه و امکان آن را می‌دهد که اگر بخواهد نقش شخصیت اصلی داستان را ایفاء کند یا آن که داستان را از دید خود (یعنی نویسنده) تعریف کند، چرا که راوی و نویسنده در اینجا یکی می‌شوند.

حال اگر دانای کل محدود سوم شخص باشد، نقش پل ارتباطی را بین خواننده و شخصیت داستان ایفاء می‌کند. در راوی سوم شخص که دانای کل فاقد هرگونه محدودیت است، این امکان وجود دارد که خواننده از یک شخصیت به شخصیت دیگر برود و از درون آن‌ها باخبر شود، و هر فصل می‌توان حول یک شخصیت دور بزند، اما در دانای کل محدود چه سوم شخص چه اول شخص تنها امکان نفوذ به درون یک شخصیت هست. این درونیات را گاهی با استفاده از جریان سیال ذهن روایت می‌کنند. برای مثال در داستان خشم و هیاهوی فاکنر، در بخش آغازین داستان.[15]

در مقابل دانای کل، راوی کاملاً محدودتری نیز هست که عملاً در حکم یک گزارش‌گر و شاهد است (راوی عینی)[16]. در فوق که به شرح اول شخص شاهد پرداختیم این نوع راوی را معرفی کردیم و بدان راوی اول شخص در نقش شاهد گفتیم. راوی عینی شبیه به همین راوی شاهد است و در دو جایگاه اول شخص و سوم شخص قرار می‌گیرد، و مثل یک گزارش‌گر تنها آن‌چه را که دیده و شاهد بوده بیان می‌دارد از ورود به ذهن شخصیت‌ها خودداری می‌کند.

در خلال تبیین میزان اطلاعات و دانش راوی از شخصیت‌های داستان از راوی سوم شخص نیز نام بردیم و او را از نظر دانش محدود یا نامحدودی که دارد مورد ارزیابی قرار دادیم. راوی سوم شخص از انعطاف زیادی برخوردار است و یکی از راویان پرکار در ادبیات به حساب می آید، که خود در داستان حضور ندارد و شخصیت مشخص و معلومی نباید داشته باشد. همچنان که گفتیم راوی سوم شخص یا عینی است یا ذهنی، و یا دانای کل است یا دانای کل محدود.

 

معمولاً قاعده آن است که در سرتاسر داستان تنها از یک زاویه دید و یک راوی استفاده شود، اما با این حال موارد خلاف این نیز وجود داشته است. یکی از این موارد، چرخش و تغییر بین راوی اول شخص و راوی سوم شخص است. نویسنده با این چرخش سعی دارد دنیای راوی سوم شخص را که بیشتر دانای کل داستان است به دنیای راوی اول شخص که شخصی تر و خصوصی تر است پیوند بزند. نویسنده با این کار قصد دارد خواننده را از منظرهای متفاوتی با زاویه دید متفاوتی با حوادث و شخصیت‌های داستان روبرو کند.

یکی از نمونه‌های آشنای این چرخش زاویه دید، در داستان جزیره گنج رابرت لویی استیونسن رخ می‌دهد، و راوی از سوم شخص به اول شخص تغییر می‌کند.

 



[1] Point of View  یا Viewpoint

[2] Narrator

[3] Grammatical person

[4] You don’t know about me, without you have read a book by the name of The Adventures of Tom Sawyer; but that ain’t no matter. That book was made by Mr. Mark Twain, and he told the truth, mainly.

[5] Protagonist

[6] Antagonist

[7] Minor character

[8] Catcher in the Rye اثر سالینجر که توسط احمد کریمی حکاک و همچنین نجف دریابندری به فارسی ترجمه شده و یک عنوان نیز دارد.

[9] Observer

[10] Great Gatsby  که به قلم کریم امامی به فارسی ترجمه شده اثر اسکات فیتزجرالد نویسنده آمریکایی است که در سال 1925 برای نخستین باز انتشار یافت.

[11] Nick Carraway

[12] Omniscient  

[13] Limited Omniscient

[14] Subjective narrator

[15] The Sound and Fury خشم و هیاهو که توسط بهمن شعله ور در دهه 1330 و بعدها توسط دکتر صالح حسینی به فارسی ترجمه شده است.

[16] Objective narrator

 

 

 

پی رنگ چیست؟- صهبا سلیمی

 

۴

پی رنگ چیست؟

پی‌رنگ اصطلاحی است برآمده از نقاشی و معادلی‌ست برای Plot انگلیسی. شاید شنیده باشید که هر داستان باید دارای پی‌رنگی برای خود باشد. اما شاید تشخیص این که پی‌رنگ اساساً چیست دشوار بنماید. در این جُستار ما سعی داریم با آوردن تعریف پی‌رنگ، و برشمردن مشخصات آن کمک کنیم تا ساده تر بتوان تشخیص داد آیا داستان‌هایی که می‌خوانیم از پی‌رنگ درستی برخوردار هستند، فاقد آن هستند، یا پی‌رنگ قانع کننده‌ای دارند.

سابقه استفاده از پی‌رنگ به رساله «فن شعر» Περὶ ποιητικῆς))[1] ارسطو باز می‌گردد. ارسطو در فن شعر وقتی عناصر تراژدی را برمی‌شمارد از باب هفت به بعد به تشریح دقیق پی‌رنگ می‌پردازد. او برای طرح داستان یا همان پی‌رنگ اصطلاح Mythos را برگزید، و در باب شش پی‌رنگ را توالی یا ترتیب رخدادها تعریف می‌کند.[2] از نظر ارسطو پی‌رنگ که خود همراه با پنج عنصر دیگر سازنده تراژدی می‌باشند، از سه بخش تشکیل شده است. آغاز، میانه، و پایان. ارسطو در فصل هفت به هنگام شروع تعریف پی‌رنگ آن را نخستین و مهم‌ترین عنصر تراژدی معرفی می‌کند. لازمه تراژدی از نظر ارسطو یکپارچگی[3] و کامل بودن است. منظور نیز آن است که باید آغاز وسط و پایان داشته باشد.

بگذارید کمی ساده تر سخن بگویم. وقتی قرار است داستانی نقل شود، این داستان باید از سلسله حوادثی تشکیل شده باشد. درست مانند دانه‌های تسبیح در رشته تسبیح. یعنی حوادث یا رخدادهایی که داستان را شکل می‌دهند به مانند دانه‌های تسبیح هستند. اما دانه‌های تسبیح به خودی خود تسبیح نمی‌سازند، باید رشته‌ یا نخی آن‌ها را به هم متصل کند. این رشته چیست؟ رشته مزبور رابطه علت و معلولی[4] است. یعنی هر رخدادی باید معلول رخداد دیگری باشد، و از آن ناشی شده باشد. بدین گونه بین این عناصر که همان دانه‌های تسبیح باشند پیوند برقرار می‌شود، و پی‌رنگ داستان شکل می‌گیرد.[5]

ئی. ام فورستر[6] نویسنده بریتانیایی در اثر خود موسوم به «اصول رمان»[7] داستان را روایت رخدادهایی می‌داند که توالی زمانی دارند. با نگاه به همین تعریف پی‌رنگ داستان را هم روایت حواد می‌داند که در آن علیت (رابطه علت و معلولی) مورد تاکید و اهمیت است.

بگذارید مثال فورستر را از کتاب Literary Terms تالیف Cuddon اینجا بازنویسی کنم. وقتی می‌گوییم پادشاه مرد، و بعد ملکه مرد دو حادثه را که از توالی زمانی پیروی می‌کند بیان کرده‌ایم اما برای آن که پی‌رنگ داستان را شکل بدهیم باید بین این دو حادثه رابطه علت و معلولی ایجاد کنیم. پادشاه مرد، و ملکه نیز از فراغ او دق کرد. حال می‌توان پرسید ملکه چرا دق کرد؟ از فراغ پادشاه. توالی زمانی هم در این پی‌رنگ رعایت شده است. یا بهتر است بگوییم منطق زمانی.

همانجا می‌خوانیم، «ملکه مرد و کسی نمی‌دانست چرا، تا آن‌که بعدها مشخص شد از فراغ شاه ملکه دق کرده بود.» در این پی‌رنگ، راز و رمزی نهفته است که به ما کمک می‌کند تا داستان را بسط بدهیم. با چنین پی‌رنگی می‌توان در داستان تعلیق نیز ایجاد کرد و خواننده را تا پایان داستان مشتاق نگاه داشت. (ر.ک. تعلیق در بخش نظرات همین وبلاگ).

گفتیم ارسطو در بحث عناصر تشکیل دهنده تراژدی از پی‌رنگ به عنوان عنصر اصلی نام می‌برد و سه بخش را در آن ضروری بر می‌شمرد.

به همین منوال رمان‌نویس و نمایشنامه‌نویس آلمانی، گوستاو فرای‌تاگ[8] در اثر خود موسوم به «فن نمایشنامه»[9] پی‌رنگ را به تفصیل و تقسیم بیشتری یعنی در پنج بخش تعریف و تقسیم می‌کند. این ساختار که برای نمایشنامه پیشنهاد شده، بعدها به هرم فرای‌تاگ موسوم شد.

هرم مزبور از پایین شامل آشناسازی یا مقدمه چینی است که طی آن شخصیت‌های داستان (قهرمان و ضدقهرمان) معرفی می‌شوند، و مقدمه برای طرح کشمکش[10] پرداخت می شود. پس از این مرحله به تدریج باید داستان اوج بگیرد[11] و خواننده را به نقطه اوج[12] هیجان برساند. یعنی جایی که خواننده می‌خواهد بداند پس از این تعلیق موجود پشت این جریان چیست و تعارض یا کشمکش به کجا می‌رسد. بعد از این مرحله نقطه فرود است، که دیگر اوج به پایان خود رسیده و به سوی نتیجه[13] نزدیک می‌شویم و دست آخر نیز نتیجه است.

این تعریفی اجمالی  کلی از پی رنگ است، و مسلماً پی رنگ انواع مختلفی دارد که در صورت علاقمندی دیگران در بحث‌های بعد ما یا دیگران بدان خواهیم پرداخت. برای آن‌که پی‌رنگ را بیشتر از آن‌چه که گفتیم فروبشکافیم، باید با عنصر دیگری که داستان را می‌سازد نیز آشنا باشیم که بدان در فارسی شخصیت داستان یا کاراکتر (Character) در فرنگی گویند.

پیش از پایان بحث به چند توصیه برای ایجاد پی‌رنگ اشاره می‌کنم که در یکی از وب‌سایت‌ها دیده‌ام و به دلیل اختصارش آن را اینجا می‌آورم[14]:

1-      شخصیت داستان خود را خلق کنید.

2-      برای او مسئله یا مشکلی بیافریند که مجبور شود با آن دست و پنجه نرم کند.

3-      حال سه راه پیش پای او بگذارید که او بتواند با آن مسئله و مشکل خاص خود کنار بیاید.

4-      [چون این پیشنهاد گویا برای تراژدی است، این بخش را تا حدی تغییر می‌دهم] بگذارید شخصیت شما از این راه حل‌ها برای حل مشکل خود استفاده کند که یا وضع او را وخیم می‌کند و به فاجعه بدل می‌شود یا سرافراز از آن بیرون می‌آید.

این جستار را به شکل یک مقدمه داشته باشید تا بعدها اگر نیاز شد آن را با کمک شما و دیگران تفصیل دهیم.



[1] کتاب «فن شعر» که در متون متقدم اسلامی با نام بوطیقا نامبرده می‌شده حدوداً به سال 335 پیش از میلاد تصنیف گشت. این کتاب از نخستین کتبی است که به نظریه پردازی ادبی و شرح اصول نمایش (درام) می‌پردازد. این رساله به قلم دکتر زرین کوب سال 1337 به فارسی ترجمه شده است. من متن فارسی را در دست نداشتم و نقل‌قول ها یا از متن آلمانی است یا انگلیسی. (ترجمه انگلیسی از باتچر (Butcher) که در اینترنت نیز هست.

[2] Hence, the Plot is the imitation of the action: for by plot I here mean the arrangement of the incidents.

[3] Uniformity

[4] Cause and effect

[5] پیش از ورود به نظر دیگری، باید بگویم امروزه نظر ارسطو در باب پی‌رنگ در تراژدی محل اختلاف است، و با نظرات جدید تعارض دارد. این مسئله را نمی‌توان در این بخش کوتاه مطرح کرد، و در طول تمایل خواننده می‌توان با رجوع به منابع مستند موجود اطلاعاتی کافی کسب کرد.

[6] Edward Morgan Forster (1 January 1879 – 7 June 1970) نویسنده و رمان‌نویس بریتانیایی صاحب اثر موسوم به «اصول رمان» (aspects of the novel) که به سال 1927 نشر یافته است.

[7] نقل قول این بخش به طور غیر مستقیم از کتاب کادن نقل شده است. (Literary terms)

[8] Gustav Freytag (13 July 1816 – 30 April 1895) برخی از آثار این نویسنده را می‌توانید در صفحه زیر http://gutenberg.spiegel.de/archiv/autoren/namen/freytag.xml  دانلود کنید، البته به غیر از اثر ذکر شده در این جستار.

 

[9]  Die Technik des Dramas

[10] Conflict این اصطلاح چند گونه ترجمه شده، تعارض، کشمکش، جدال، ستیز برای اطلاع از این معادل‌ها به کتاب واژگان ادبیات و گفتمان ادبی تالیف محمد نبوی و مهران مهاجر رجوع کنید.

[11] Rising action

[12] Climax

[13] Conclusion