آینه بغل!!- سمیه رشیدی

داستان این هفته من از همان سری نوشته هایی است که به نام «تاکسی نوشت» گاهی در صفحه شخصی ام می نویسم. نوشته هایی کوتاه که گاه شبیه طرح هستند. شاید این هم شبیه طرح به نظر برسد.نظر شما چیست؟

 

 

۲۱

آینه

 


امروز عاشق یکی از مسافرهایم شدم. دختر زیبایی که پشت سرم نشسته بود و من در آینه، چشمهایش را می دیدم و تکه ای از موهای مشکی اش را .

عاشقش شدم. درست وقتی که با صدای نازک و دخترانه اش، آرام و شمره در جواب زنگ تلفنش گفت:

«دیگر همه چیز بین ما تمام شد…»

 

 

 

 

عقیده؟ خرافه؟- سمیه رشیدی

داستان مهمان وبلاگ، سرکار شبنم کاظمی که شنبه در این وبلاگ منتشر شد، به دلیل آن به عقیده ای شاید خرافی اشاره داشت، یکی از داستانهای قدیمی ام را به یادم آورد که من نیز در آن از یک عقیده ی خرافی سود جسته و داستانی را با آن به پایان رسانده بودم. دیدگاهی که نمی دانم باید عنوان عقیده بر آن نهاد یا خرافه. به هر رو، بد ندیدم حالا که بحث استفاده از این نوع عقاید و خرافات به واسطه ی داستان ایشان، باز است، من نیز همان داستان را اینجا بنویسم تا نظرات در پی هم آیند.

 

 

۱۷

 

طعمه

 

چشم‌های سبزش را به کیسه‌ی سیاه روبه‌رویش دوخته بود و نگاههایی که از یکی به دیگری خیره می شد، انگار برای آن بود که راه‌ها را بسنجد که کدام نزدیک‌تراست.

اگر مستقیم حرکت می‌کرد، به جوی آب می‌رسید و نمی‌توانست از آن رد شود.

 سمت چپ هم که درخت بود. می‌ماند پل سمت راست .

عزمش را جزم کرد و گام‌های آهسته‌ای به‌طرف راست خیابان برداشت .

ماشین‌ها یکی بعد از دیگری از پیش رویش رد می‌شدند و گاه گاه مانع از آن می‌شدند که کیسه‌ی سیاه را ببیند .

یک قدم پیش رفت و مصمم‌تر از قبل با سری بالا گرفته پیش رفت.

لابد دلش ضعف می‌رفت برای اینکه بداند در کیسه چه چیزهایی هست. قدم‌ها را تندتر کرد. فقط چند  قدم مانده بود تا به آن طرف خیابان برسد .

یک لحظه چشم‌هایش را بست و با خوش‌حالی سرش را تکان داد . چشم‌هایش را باز کرد. هنوز پای چپ در جواب پای راست به زمین نیامده بود که ... .

 

***

«نه آقا . امکان نداره . شگون نداره راننده سر صُب پرنده یا گربه یا حیوونی رو بکشه . من برمی گردم... .»

 

 

 

لبخند کمرنگ!- سمیه رشیدی


یادش به خیر! زمانی بود که چپ و راست سوژه های بکر طنز به ذهنمان خطور می کرد و می نوشتیم! نه اینکه حالا سوژه کم شده باشدها! نه! من کمی طنازی ام آب رفته! با این حال امشب که در بین داستانها به دنبال داستانی در خور بودم، چشمم به یکی از آنها خورد که خودم دوستش دارم. امیدوارم شما هم دوست داشته باشید و اندکی، حتی اندکی لبحند بر چهره تان نقش ببندند. به امید لبخند!

 

۱۳

 

زنگ تفریح


خب آره گفتم که نشسته بودیم بعد وسطاش حبیب آقا شوهر خاله مسی رفت دستشویی. تا رفت بابام گفت: «ای بابا! چه انتظاری ازش داری آقا مجید؟ اون که دست خودش نیست. ندیده... آقا جان! ندیده خب!»

بعد مجید خان گفت: «نه ناصر خان! حالا اینجوریام که می گی نیستا! اون دیده ولی یه مدل دیگه‌شو دیده. قبلاً توی خونه‌شون اتاق خواب و پذیرایی و طویله و ... همه با هم بوده که اینجا اومده برای ما دم از اوکازیون می‌زنه و از کار ما ایرادم می‌گیره. اتفاقا زنم می‌گفت عکسای قدیمی‌شونو یه‌بار دیده که... اوه اوه! اومد! بی خیال ناصر جون!... به به! حبیب جان! اومدی بالاخره؟ ذکر خیرت بود! ما گفتیم نکنه وسط راه دستشویی اتفاقی برات افتاده باشه!»

 

من کلا نمی‌فهمیدم چی می‌گن فقط می‌دیدم سه تایی هی یه چیزایی می‌گن و می‌خندن. خسته شدم از روی پای بابام اومدم پایین و رفتم آشپزخونه.

بعدش من رفتم پیش مامان. خاله داشت اینور اونور می‌رفت زن‌دایی هم داشت سالا درست می‌کرد. من دست مامانمو کشیدم. مامان نگاهم کرد و گفت: «چیه مامان؟ چیزی می‌خوای؟» گفتم: «مامان! اوکازی چیه؟» مامان و خاله و زن‌دایی انگار تعجب کرد. مامان گفت: «چی مادر؟» دوباره گفتم: «اوکازی» هر سه تایی خندیدن و دوباره گفتن که من براشون بگم! منم گفتم. من که نفهمیدم اوکازی چیه دوباره از مامان پرسیدم: «اصلا هیچی! طویله چیه؟» مامان دستم رو کشید و گفت: «اهه! حالا جای این سوالاس؟ اینا رو باید مدرسه از معلمت بپرسی نه توی مهمونی!» من که از دست مامان ناراحت شدم به خاله نگاه کردم و پرسیدم: «خاله! شما طویله دارین آره؟» خاله تعجب کرد و به من نگاه کرد. دوباره گفتم: «طویله چیه خاله؟» مامان با دستش به شونه‌ام زد و گفت: «نیما! خوشمزگی بسه دیگه! برو پیش سهیل و سمیرا بازی کن. بدو ببینم!» ولی خاله نذاشت برم و گفت: «یعنی چی که ما طویله داشتیم؟ اینها رو از کی شنیدی؟» من با خوشحالی گفتم: «امممم! خب شما یه پذیرایی داشتین که یه اتاق داشته که توش طویله داشتین و اونجا زندگی می‌کردین بعد حالا تو اوکازی زندگی می‌کنین. آره؟ سهیل هم توی طویله بازی می‌کرد؟» مامان محکم به پشتم زد و گفت: بسه دیگه! گفتم برو!»

ولی من نرفتم و کنار در آشپزخونه ایستادم. خاله با عصبانیت به مامان نگاه کرد و گفت: «تو این حرفا رو یادش دادی دیگه. معلومه. ما طویله داشتیم یا شما؟ سهیل من توی طویله بازی می‌کرد؟» من که دیدم خاله خیلی عصبانی شده رفتم جلو و گوشه دامن خاله رو گرفتم و گفتم: «نه خاله! مامان که نگفته. زن‌دایی زهره توی عکسای شما دیده!» هنوز حرفم تموم نشده بود که خاله برگشت به طرف زن‌دایی و بهش گفت: «میمون!» و بعد کفگیری که دستش بود رو کوبید زمین. زن‌دایی که سرخ شده بود یکدفعه جیغ کشید!

از این بیسکوئیتا بخور. خیلی خوشمزه اس.

آره بعدش بابا و دایی و شوهر خاله اومدن دم در آشپزخونه و هی می‌پرسیدن چی شده. سهیل و سمیرا هم بدو بدو اومدن کنار در وایسادن. من رفتم کنار پای بابام وایسادم و به مامان و خاله و زن‌دایی نگاه می‌کردم که به هم فحش می‌دادن و بابا و دایی و حبیب آقا هم داشتن هی داد و بیداد می‌کردن. همون وسط بابا رفت به طرف مامانم که بپرسه چه خبره، که مامان زد به سینه‌اش و اومد دست منو گفت و کشید و به بابام گفت: «بیا بریم! دیگه چقد خواری؟!» دایی هم دست زن‌دایی رو گرفت و سمیرا رو بغل کرد و اومدیم بیرون. ولی من دلم می‌خواست بمونیم و از قیمه‌ای که خاله درست کرده بخوریم. اینو که به مامان گفتم، بهم گفت: «ای تو کوفت بخوری که همه آتیشا از تو بلند می شه!» و عصبانی رفت بیرون. ولی نمی‌دونی شایان! مامان هنوزم عصبانیه! بابا دیشب هی بهش می‌گفت اینقدر حساس نباش. خوب حالا یه چیزی گفته. خوب این بچه این حرفا رو از خودش درآورده. یه جا شنیده اونجا خواسته شیرین‌زبونی کنه! بعد من به بابا گفتم: «بابا خب خودت دیشب به دایی می‌گفتی که اینا...» ولی بابا فوری دو هزارتومن بهم داد گفت: «برو بابا! اینم جایزه‌ات. برو فردا از مدرسه اومدنی برات یه چیز خوشمزه می‌خرم. برو اتاقت!» بعد حالا دیروز صبح من پونصد تومن می‌‌خواستم هرچی پیش بابا گریه کردم بهم نداد. چه‌جوریه؟ حالا چرا یهو بهم دو هزار تومان داد! نگاه کن! ایناهاش! راستی شایان! دیروز رامتین می‌گفت بابات دکتر نیست تو دروغ گفتی آره؟ رامتین پسر عمه‌اته؟ بعد می‌گفت بابات کارخونه پشم و اینا داره آره؟ چه‌جور کاریه؟ اه! زنگ خورد که! پاشو بریم سر کلاس زنگ تفریح بعدی برام بگو خب؟ اِه! شایان! چرا ناراحت شدی؟! شایان! شایان!

                                

 

 

دنیای تمام نشده!- سمیه رشیدی


دوست عزیزمان، مغازه داری در فرنگ، پیشنهادی برای نوشتن به ما داد که همان انگیزه ای شد برای داستان این هفته ی من. شما نیز اگر دوست داشتید بنویسید. سپاس

 


۱۱

 

دنیای تمام نشده


«لعنت به این اتوبان.»

ترافیک و دود، چراغهای ترمز روشن، بوق‌های ممتد، رانندگان خسته، بو، بوی دود، بوی خستگی در همین تاکسی لکنتی‌ای که من در آن نشسته‌ام... . کلافه‌ام. کودکی در صندلی عقب دائم گریه می‌کند و نق می‌زند. دلم می‌خواهد یکجوری خفه‌اش کنم. به مادرش لعنت می‌فرستم که نمی‌تواند ساکتش کند. خسته و بی حوصله، فحشی زیر لب نثار اتوبان و ترافیک همیشگی‌اش می‌کنم و سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم تا زمان را کمتر احساس کنم. نمی‌دانم چقدر زمان گذشته است که با صدایی عجیب، شبیه فریادی خفه، که از گلوی راننده بلند می‌شود، چشمانم را باز می‌کنم:

«چی شده آقا؟»

با دست به سمت راست من اشاره می‌کند و لبهایش آرام می‌جنبد اما حرفی از میان آنها بیرون نمی‌آید.

ابروهایم را بالا می‌‌دهم و به سمت راست نگاه می‌کنم. تصویر همیشگی سمت راست من، کوههای صبور و بزرگی هستند که هروقت از روز که به خانه برگردم، رنگی دارند و شکلی. با همین تصور به سمت راست نگاه می‌کنم و ناگهان خشکم می‌زند.

«وای خدا!»

کوهها، شبیه بازیچه‌هایی در دست غولی نامرئی، می‌لرزند و فرو می‌ریزند. اما فرو ریختنشان نه مانند فیلم‌ها است و نه تصورات ذهنی من. هر از گاه، تکه‌ای بزرگ از آنها جدا می‌شود و به پایین می‌غلتد. اما نه غباری برمی‌خیزد و نه صدایی. درختها تاب می‌خورند و زمین، از دوردستها، از همان پای کوه، شبیه تکه‌های پازل، جدا می‌شود و هرچه در آن میان است، در چشم برهم زدنی نیست می‌شود. لب پایینم را گاز می‌گیرم که فریاد نزنم. با دستهایم محکم به صندلی‌ام می‌چسبم و به عادت همیشه، ضربان قلبم را می‌شمارم که ناگهان چیزی در ذهنم جرقه می‌زند. گوشی موبایل را از کیفم بیرون می‌آورم و بی‌درنگ شماره‌ای را می‌گیرم. قلبی قرمز رنگ روی صفحه می‌درخشد و این یعنی باید منتظر باشم. این فاصله‌ی لعنتی، این بوق کشدار، چرا تمام نمی‌شود؟

«الو!

...

الو عزیزم!

...

خوبی؟

...

کجایی؟

...

نه ببین انگار اینجا زلزله اومده کوهها دارن

...

چی؟ اونجا هم؟

...

چی شده؟

...

نه! نه! خواهش می‌کنم نگو! خواهش می‌کنم برو خونه الان. اونجا نمون... خب؟

...

آره منم دارم می‌رم خونه

...

عزیزم کاش اینجا بودی...»

اشکم سُر می‌خورد و من هیچ توجه نمی‌کنم که راننده مرا می‌بیند.

راننده؟

به سمت راننده برمی‌گردم و با دیدنش فقط فریادی خفه از گلویم خارج می‌شود. از دهان راننده کف بیرون زده و چشمانش از حدقه بیرون جسته‌اند. اما آن چشمها هنوز به سمت راست نگاه می‌کنند. به عقب برمی‌گردم و تازه متوجه سه همراهم می‌شوم:

زنی جوان، با دهانی باز و لبهایی سفید رنگ و لرزان که دختر بچه‌ای حدوداً 2 ساله را در بغل گرفته و بچه گریه‌ی بی‌امانش را قطع نمی‌کند. دختری که هندزفری‌اش در گوشش است و در صندلی فرو رفته و شال صورتی رنگش روی شانه‌اش افتاده و عمیق در خواب است و در کنارش، مرد میانسالی با سبیلی مرتب و تزیین شده با چشمانی سرخ و دفتری در دست و خودکاری در میان انگشتان. انگار در چشمانم سوالی هست که تا نگاهش به نگاهم گره می‌خورد ناگهان می‌گوید: «درسته ... پیش بینی‌ها درست از آب درومد ... گفته بودن که 2012 بالاخره دنیا...»

گوشی از میان انگشانم می‌لغزد و پیش از آنکه روی پایم بیفتد یاد تماس تلفنی‌ام می‌افتم و قلبی که هنوز روی صفحه گوشی هست و این یعنی کسی پشت خط هست:

«الو!

...

عزیزم کجایی؟

...

نه اینجا یه آقایی می‌گه پیش‌بینی 2012 و آخر...

...

چی؟

...

الو!

...

چی؟

...

آخ... آره عزیزم... آره...

دوستت دارم...

خیلی...

کاش اینجا بودی...»

هق هق می‌کنم و گوشی از دستم رها می‌شود. به آسمان نگاه می‌کنم که حالا سرخ رنگ شده است. عین شب‌های زمستان که پدر، از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد و می‌گفت: «فردا روز برفیه! برو خوشحال باش» و من خوشحال می‌شدم اما حالا...

دیگر مهم نیست. دیگر هیچ چیز مهم نیست. چشمانم را می‌بندم و سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم.

 

 

جرقه ای به هنگام!- سمیه رشیدی

 

نوشته شدن داستان، گاهی نیاز به جرقه دارد. جرقه ای به هنگام. (س.رشیدی)

دعوتید به خواندن داستانی از من. پیشاپیش ممنون که برای خواندن و سپس نوشتن نظر، وقت و انرژی می گذارید. 

 

۹

همیشه بترس!

 

 آرام آرام میز را به طرف در هل می‌دهم. نفس نفس می‌‌زنم. سنگین‌تر از آن است که فکرش را می‌کردم اما از پسش برمی‌آیم. درست پشت در. همینجا خوب است. محکم به در می‌چسبانمش و پشت به در، روی زمین می‌نشینم و به پایه‌ی میز تکیه ‌می‌دهم. قلبم تند می‌تپد و زبانم سنگین و خشک است. احساس می‌کنم زبانم راه نفسم را بسته و خفه‌ام می‌کند. به سختی بلند می‌شوم و سرم را زیر شیر آشپزخانه می‌گیرم و بی‌وفقه آب را می‌بلعم. ناگهان نفس می‌کشم و آب با فشار وارد ریه‌ام می‌شود....

حواست باشه اگر سرت رو فرو بردن توی آب، اصلا نفس نکش. نفست رو حبس کن. حتی اگه احساس کردی داری خفه می‌شی هم نفس نکش. فقط سعی کن با سرت به دستش فشار بیاری و خودت رو خلاص کنی...

با سرعت سرم را بلند می‌کنم. سرفه می کنم و به دیوار روبرو خیره می‌شوم. دیواری با کاشی‌های زرد‌رنگ که عجیب با آنها احساس غریبگی دارم. درست مثل وقتی که دم در ورودی ساختمان، جمشید خان، دسته کلیدی را به من داد و خوشامدی گفت و در چشمانم نگاه نکرد و رفت. دسته کلید نامأنوس بود و سنگین. اما همه چیز یادم بود. ردیف چهارمِ پله‌ها، دست چپ، درِ قهوه‌ای...

خوب نگاه کن. اگه یه در قهوه‌ای دیدی، شک نداشته باش که اون روز روز تو نیست. دهنت رو باید ببندی. هرچی گفتن عین بز نگاهشون کن. حرف نزن. جواب نده. حتی سعی نکن برای رد گم کنی حرفی بزنی. اینجا همه چیز بر علیه توئه.  فقط با چشمات نگاهشون کن. سعی کن قیافه‌هاشون یادت بمونه. بعدها لازم می‌شه...

می‌لرزم. خانه سرد است. برمی‌گردم و از روی اپن آشپزخانه، به بخاری خاموش و سرد نگاهی می‌اندازم. به دنبال یافتن کبریت، کابینت‌ها را یکی یکی باز می‌کنم. ظرفهای شکسته‌ی ادویه و سبزی‌های خشک پخش شده کف کابینت و ظرف‌های پلاستیکی و قابلمه‌ها و باقی وسایل، همینطور نامرتب در کابینت‌ها ریخته‌اند. با دست کنارشان می‌زنم و لابلای آنها دنبال کبریت می‌گردم. جمشید خان قبل از آنکه کلید را دستم بدهد گفته بود دستی به سر و روی خانه کشیده و کمی مرتبش کرده. گفته بود دلش می‌خواسته خوب استقبال کند اما حیف. و من فقط نگاهش کرده بودم. می‌فهمیدم چه می‌گوید.

کبریتی نیست. سراغ کوله‌ام می‌روم که شبیه فردی شکنجه شده و در خود مچاله، گوشه‌ی اتاق افتاده. زپیش را می‌کشم و بی‌درنگ برمی‌گردانمش کف اتاق. کتاب و خودکار و موبایلی شکسته و بسته‌ای سیگار و فندک. فندکم را محکم کف دستم می‌گیرم. خوشحالم که اینجاست. خوشحالم که هنوز هست. که کسی به آن مشکوک نشده که مثل حافظه‌ی موبایلم یا لپ‌تاپم، بر دارندش و حتما ضمیمه‌اش کنند...

سوتی دادی! سوتی دادی احمق! خراب کردی حسابی! بهت گفتم خفه شو! گفتم لال‌مونی بگیر و دهنت رو ببند! گور بابای پایان‌نامه و هر کوفت و زهرمار. بهت گفتم خفه شو و تو رفتی عین بچه سوسولای مدرسه‌رو، سراغ لپ‌تاپ گرفتی ازشون احمق!

از زمین بلند می‌شوم و کوله و باقی وسایل را به حال خود می‌گذارم. به اتاق خوابم می‌روم. انگار روزی، کسی، درست در وسط اتاق نشسته و هیمه‌ای آتش روشن کرده، روی رنگ صورتی دیوارهایش لایه‌ای خاکستری نشسته و بوی چوب و کاغذ سوخته می‌آید، اما اثری از باقی‌مانده‌ی آتش و خاکستر نیست. به کتابخانه نگاه می‌کنم که دو متری جلوتر از دیوار، رها شده و بیشتر طبقاتش خالی است. سرم را برمی‌گردانم و ناگهان روی زمین می‌نشینم. خدای من! من که همه پنجره‌ها را با روزنامه پوشاندم. این پنجره اینجا چه می‌کند؟ چرا جاماند؟ پرده‌ای صورتی رنگ روی پنجره هست اما این که کافی نیست!

به هیچ‌کس چیزی نمی‌گی. نمی‌شینی قهرمان بازی دربیاری و همه چیز رو از سیر تا پیاز برای کسی تعریف کنی. همه جا باید مراقب باشی. کمتر از خونه بیرون میای. با کم کسی حرف می‌زنی. مراقب نگاه‌های همه باش. مراقب پشت سرت باش. در خونه‌ات رو حتماً قفل کن همیشه. هرچند که این کافی نیست...

همانطور نشسته از اتاق بیرون می‌آیم و بعد بلند می‌شوم. به دیوار تکیه می‌دهم و سعی می‌کنم آرام باشم. چشمانم را می‌بندم. پاهایم می‌سوزند. بوی کاغذ سوخته می‌آید. دست لعنتی‌ای بالا می‌آید و روزنامه‌ی سوخته را جلوی صورتم تکان می‌دهد و بعد رهایش می‌کند روی پایم. می‌سوزم. می‌سوزم. به روزنامه نگاه می‌کنم و لبم را محکم گاز می‌گیرم. عکسی زیر آتش کوچک و سیاه می‌شود و حروف و کلمات می‌سوزند. می‌سوزم. می‌سوزم. لبم را گاز می‌گیرم و طعم خون می‌دود میان دهانم. ناگهان چشمانم را باز می‌کنم. بوی کاغذ سوخته می‌آید اما کسی روبرویم نیست که خیره به چشمانم نگاه کند. صدایی نیست. فحشی نیست. تهدیدم نمی‌کنند. کاش اینجا بودی...

 لعنتی! هیچوقت دلت برای من تنگ نشه. ما آدم سر گذریم. میایم و می‌ریم. تو مراقب خودت باش. بچسب به تنهایی. حالا که اوضات فرق کرده، حالا که یکی وساطت کرده، بچسب به خودت. منو فراموش کن. پس‌فردا صبح هم تخت بگیر بخواب. دلم نمی‌خواد وقتی هنوز آفتاب نزده، منو می‌برن حیاط، بیدار باشی. دلم می‌خواد خوب بخوابی و وقتی آفتاب زد بیدار بشی. بیدار هم که شدی، بی خیال که یکی اینجا پیشت بود. بی‌خیال که دیدیش. بی‌خیال که بردنش...

داغم. می‌سوزم. صورتم می‌سوزد و خیس است. دستم را بالا می‌آورم تا روی چشمهایم بکشم. متوجه فندک، در کف دستم می‌شوم. برای چه بود؟ کنار کیفم روی زمین می‌نشینم. سیگاری از بسته بیرون می‌آورم و با فندک آن را روشن می‌کنم. پکی عمیق می‌زنم و سرم را روی دستم می‌گذارم.  

  

برشی شکلاتی از زندگی- سمیه رشیدی

من معتقدم آنچه از زندگی در یاد ما آدمیان می ماند و بعد از سالها فراز و نشیب و رفت و آمد و سختی و آسایش و خوشی و غم و در یک کلام، زندگی، همچنان زنده و شفاف در ذهنمان نقش می بندد، لحظاتی کوتاه است که در آن اتفاقی بدیع رخ داده است. مثل لحظه ی تولد فرزند، مثل لحظه ی مرگ عزیزی، مثل لحظه ی بی پروا از بلندی باغی پریدن به امید دست یافتن به میوه، مثل... عاشق شدن.  
و معتقدم دفترهای خاطرات را همین برش های زندگی پر می کنند. برش هایی که تا ابد در ذهن و دل می ماند و می شود دفتر خاطراتی که غالباً یا در پس کمدها و انبارها پنهان می شود و خاک می خورد یا چون شیئی عتیقه و قیمتی در جایی امن از کتابخانه یا خانه جا می گیرد و یا سوزانده می شود و از بین می رود...  
و شهامت آدمها در ثبت همین برش هاست. ثبت کردن برش ها شهامتی می طلبد. تصور کنید! دستخط یک شخص، که برشی خاص از زندگی اش را در لحظه ای خاص ثبت کرده است! زیباست حتی اگر خاطره ای دردآور باشد...
و گاه هست لحظاتی که این برش از زندگی، شکلاتی است و شیرین...  
داستان کوتاه این هفته ی من یکی از همین برش های شکلاتی است. شاید شما هم طعم شکلات آن را دوست داشته باشید!

و نویسندگان، میراث دار درد دل شخصیتهای داستان خود هستند.(س.ر)
 
 
 

 

۷

 

من، تو، پنجره

 

حدود شصت روز از مرگ پدر می‌گذشت که صبح یک جمعه ی اسفند ماه، مادر بیدارم کرد،  یک دست لباس معمولی تنم کرد، دستم را گرفت و با هم راه افتادیم.

رفتیم به خانه‌ایی که تا به حال نرفته بودم. اول فکر کردم از دوستان مادر است. اما وقتی مادر دو پر چادر گلدارش را -که می‌گفت خیلی سال پیش یعنی درست یک سال بعد از ازدواج با پدر که به سفر مشهد رفته بودند، پدر به سلیقة خودش برای مادر خریده بود- از پشت سر گره زد و گوشه‌ای از حیاط خانه، درست کنار شیر آب، نشست و لگن قرمز رنگ را جلو کشید و از من خواست تا تاید را کنار دستش بگذارم، تازه فهمیدم که ما اینجا چه کار داریم. مادر لباس‌ها را می‌شست و من آب می‌کشیدم.

همان روز اول بود که دیدمشان. چشمای مشکی و ابروهای منحصر به فردی که از پشت پرده های سفید و طلایی، به ما خیره شده بود. چشمانی که نمی دانستم از آن کیست، اما همان وقت که با بی‌حوصلگی برای بستن شیر آب که درست زیر یکی از پنجره ها بود رفتم، به وضوح صدای صحبتی شنیدم که شک نداشتم خود اوست:

- آخه مامان این چه کاریه؟ خب انجام می دادیم خودمون. حالا باز پرده و فرش و اینا یه چیزی اما آخه لباس...

- هیسسسس! برو سراغ کارات...

و من، بغض کرده و غمگین، به مادرم نگاه کردم که سر آستین پیراهن مشکی اش در آب و کف فرو رفته بود و تیره تر به نظر می رسید.

ساعتی بعد با صدای پسرانه ای که سلام داد از جا پریدم. نگاهش کردم و هیچ ندیدم جز دو چشم سیاه و خیره و بعد از مکثی کوتاه، حتی بدون آنکه جواب سلامی از میان دهانم خارج شود، سرم را پایین انداختم و سعی کردم با دست کفی ام، روسری را جلوتر بکشم و موهایم را بپوشانم.

چند باری به بهانه‌های مختلف به حیاط آمد. یک بار برای ما آب آورد و یک بار میوه و من لب نزدم.

وقتی حرف می‌زد، وقتی می‌خواست «سین» را بگوید، نوک زبانش پشت دندانهای جلو گیر می‌کرد و این، وقتی با صدای مهربان و گرمش همراه می‌شد، هیچ راهی باقی نمی‌گذاشت جز آنکه عاشقش شوم.

وقتی برای اولین بار به او که خیره به من نگاه می کرد لبخند زدم، مادر محکم لگن لباسهای شسته شده را به سمتم هل داد و با نگاهی که نیاز به گفتن هیچ حرفی نداشت، وادارم کرد سرم را پایین بگیرم و کارم را انجام بدهم.

پنجمین روز پیاپی بود که به این خانه می آمدیم. مادر صبح گفته بود امروز دیگر تمام می شود. تمام پرده ها و رو بالشی ها و ملافه ها را شسته بودیم و امروز فقط لباسها بودند که باید شسته می شدند. قبل از ظهر شستن لباسها تمام شد و من و مادر، لباسها را روی طناب سبز رنگی که از دیوار خانه‌ی شمالی آنها تا دیوار مقابلش که باغچه از کنارش آغاز می‌شد، پهن می‌کردیم. داشتم پیراهن قرمز رنگ آستین کوتاهی را روی بند پهن می‌کردم. دلم حال عجیبی داشت. وقتی آستین‌ها و پایین پیراهن را صاف می‌کردم که وقتی خشک شدند، موقع اتو زدن زود صاف شوند، احساس می‌کردم به چیزی مقدس دست می‌کشم. مثل درهای ورودی امامزاده. وقتی پیراهن را با دقت بیشتری نسبت به بقیه لباسها پهن کردم و خوب چروک‌هاش را صاف کردم، دیگه حاضر نشدم دست به هیچ لباس دیگری بزنم. زیر لب غر زدم که: «خسته‌ام» و لبه باغچه نشستم و به دستهایم خیره شدم. دستهایی که همین چند لحظه پیش یکی از متعلقات او را لمس کرده بود. دلم می‌پیچید و آشوب بود. بی‌اختیار نگاهم از روی دستانم بلند شد و به پنجره ای نگاه کردم که برای اولین بار دیده بودمش. پنجره ای که چندشب بود در خواب دیدمش و اتفاقاتی خوش در پس آن پرده ها رخ می داد و این خوابها، تمام خوشبختی و خوشحالی من بودند. اما آن لحظه، پنجره، قابی خالی بود با پرده هایی آویخته و تمیز که دو روز پیش، من و مادر شسته بودیمشان.

در دنیای خیالات و خوابهای خودم مبهوت بودم که مادرش به حیاط آمد و ما را دعوت کرد تا: 

-«با هم یه چایی بخوریم تا من هم از خجالت شما دربیام» 

و قبل از اینکه مادرم مخالفت خودش را اعلام کند، دستم را گرفت و با مهربانی ما را وادار کرد که وارد خانه‌شان شویم. از حیاط که به خانه نگاه می‌کردم با خودم می‌گفتم: 

- «چه بهتر که کار ما اینجا این بیرونه و لازم نیست بریم داخل. حتما اینجا یکی از همان خانه‌های اعیونی و گرون قیمته که آدم اصلا نمی‌تونه توشون حتی یه لیوان آب بخوره بدون ترس از اینکه لیوان گرون قیمتشون از دستت بیفته بشکنه و خدمتکار بداخلاق و عنقشون در حالی که چپ چپ نگات می‌کنه با جارو خاک‌اندازی در دست، بیاد سراغتو شیشه شکسته‌ها را از کنار پای تو و پایه‌ی مبل جمع کنه و همینجور زیر لب غر بزنه و بعد که تموم شد، آسته آسته بره سمت آشپزخونه و تو چند لحظه بعد صدای ریخته شدن تکه‌های لیوان را داخل سطل آشغال بشنوی و تا آخرین لحظه‌ای که مجبوری اونجا باشی، از خجالت نتونی سرت را بلند کنی و اگه مجبور نبودی همون لحظه می‌دویدی و می‌رفتی بیرون.»

اما وقتی وارد شدیم، متوجه شدم تصور اشتباهی داشتم. خانه‌شان بزرگ بود با وسایلی مرتب و معمولی اما نه از آنها که آدم بدش می آید در آن قدم بگذارد. 

آنقدر بزرگ بودم که یاد گرفته باشم وقتی به جای جدید و ناآشنایی وارد می‌شوم، به در و دیوار و وسایل خیره نشوم. به همین خاطر آرام و متین کنار مادر نشستم. 

مادرش با سینی چای آمد و کنار مادر روی یکی از مبل‌های تک نفره نشست و بعد از تشکر و لبخندهایی مهربان به من و مادر، شروع کرد به صحبت با مادر و من هم که کاری نداشتم، انگشتان دو دستم را به هم چسباندم و مشغول بازی شدم. بازی‌ای که خودم اختراع کرده بودم: 

«انگشت‌های دست چپ گروه پلید و بد بودن که با انگشت‌های خوب و مهربانِ دست راست، می‌جنگیدند. با اینکه چند تا از انگشت‌های دست راست، طی جنگ از بین می‌رفتند، اما در نهایت دست راست بود که پیروز می‌شد.»

تازه می‌خواستم جنگ انگشتی‌ام را شروع می‌کردم که صدای مادرش مرا میخکوب کرد:

«کامران جان! پسرم. بیا سپیده جون رو ببر تو اتاقت که تنها نباشه.»

احساس می‌کردم همین حالا قلبم که مثل توپ پینگ‌پونگ روی میزش، پایین و بالا می‌پرید و صدایش گوشهام را پر کرده بود، از دهانم بیرون می‌پرد. مادر را نگاه کردم که سرش پایین بود و چیزی نمی‌گفت.

از لابه‌لای صداهای درهمی که در گوشهایم پیچیده بود، صدای باز شدن دری را شنیدم و بعد او را –که حالا می‌دانستم اسمش کامران است- دیدم که آمد و چند قدمی من ایستاد و گفت:

«بریم اتاق من؟» با نگاه ملتمسانه از مادر اجازه گرفتم و او هم انگار که چاره‌ای نداشته باشد، گفت: «برو مادرجون! فقط صدات کردم زود بیا که بریم خونه.»

«چَشم» بلند بالایی گفتم و بلند شدم.

کامران گفت: «بفرما» و در را پشت سرمان بست. همانجا درست چند قدمی پشت در خشکم زده بود و نمی‌توانستم حرکت کنم. کامران نزدیک من ایستاد و دست راستش را روی بازوی چپ من گذاشت و گفت: 

- «اسمت سپیده است آره؟» 

و وقتی آن «سینِ» بی‌نظیر را گفت، چاره‌ای نداشتم جز اینکه سرم را بلند کنم، مستقیم به چشم‌های مشکی‌اش نگاه کنم و بگویم: 

- «آره کامران!» 

و بعد هردو بلند بلند با هم بخندیم بدون آنکه بدانیم چرا.

با پشت دست اشکهایی که بعد از خنده  روی صورتم آمده بود را پاک می کردم که پیشنهاد داد که کتابهایی را که نه چندان مرتب در کتابخانه‌اش چیده بود، ببینیم. چشمهام را که احساس می‌کردم بیشتر از هر وقت دیگری باز شده‌اند، روی عنوان کتابها می‌گرداندم که ناگهان متوقف شدم. هیجان زده گفتم: 

- «وای! تو هم این کتاب رو خوندی؟‌من عاشقشم.» و کتاب صد و یک راه برای ذله کردن پدر و مادرها را از کتابخانه بیرون کشیدم و بازش کردم. همینجور که به من خیره شده بود گفت:

- «آره. چه جالب. تو هم خوندیش؟ من هم خیلی دوستش دارم. انقد که چندتایی‌اش را سرِ مامان و بابام آوردم.» 

با تعجب و خنده نگاهش کردم: 

-«جدی می‌گی؟ چه باحال! بگو چه جوری بود؟» 

دست چپش را روی شانه‌ی راستم گذاشت و با صدایی نرم و آرام گفت: «بیا بشینیم برات بگم. راستی تو چند سالته؟» همانطور که به آرامی لبة تختش می‌نشستم، با خجالتی که معنی‌اش را نمی‌فهمیدم گفتم: «سیزده سال. تو چی؟» گفت: «شونزده سال.» با حسرت نگاهش کردم و گفتم: «خوش به حالت. دیگه مدرسه رفتنت تموم می شه. من منتظرم که زودی برم دانشگاه. خیلی دوست دارم.»

حرفهام که تمام شد، نگاهش کردم. انگار که هیچ‌کدام از حرفهای من را نشنیده باشد، گفت: «سپیده! سپیده درست چه موقعی از روزه؟ هان؟ قبل از طلوعه یا بعدش؟»

سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم. نه اینکه ندانم. می‌دانستم. خوب هم می‌دانستم. چون همیشه معنی اسم‌ها برایم مهم بود، وقتی کلاس سوم بودم از معلممان پرسیدم و او هم گفت که سپیده درست قبل از طلوع خورشید است که هوا به شکلی دوست‌داشتنی روشن و خنک می‌شود حتی در گرم‌ترین روزهای تابستان. اما نتوانستم چیزی بگویم. نه اینکه واقعاً نتوانم. نمی‌خواستم. دوست داشتم بازهم سؤالش را تکرار کند تا دوباره آن «سین» بی‌نظیر را با نام من بگوید و من دلم غنج برود و تا آخر عمر، او سؤال کند و من جواب ندهم. 

اما او دوباره سؤال نکرد. دست راستش را زیر چانه‌ام گذاشت و صورتم را بالا آورد و صورت خودش را نزدیکتر آورد و گفت: «تو چقدر خوشگلی سپیده! چقدر نازی!»

چشمهایم میان دو چشمش نوسان گرفته بود. می‌رفت و می‌آمد. نفسم تند شده بود. نگاهش می‌کردم و انگار دنیا کش می‌آمد و موج می‌خورد و متلاطم می‌شد که صدای مادر را از سالها دورتر شنیدم:

- «سپیده جان! بیا مادر! بیا که خیلی دیر شده.»

بی‌اراده به در نگاه کردم و بعد دوباره به او نگاه کردم. نمی دانستم چند ساعت گذشته است که من اینجا، روی این تخت، کنار او نشسته ام و نگاهش می کنم و نگاهم می کند. هنوز دستش زیر چانه‌ام بود و نگاهش به چشمهایم. با دست چپم دست راستش را گرفتم و پایین آوردم و با صدایی که گرفته و خش‌دار شده بود، گفتم: 

- «تو خیلی...»

اما نتوانستم ادامه دهم و فقط گفتم: 

-«خداحافظ» 

و دستش را رها کردم، بلند شدم، به کنار در که رسیدم، برگشتم و نگاهش کردم که هنوز نشسته بود و به دست راستش خیره شده بود.


تابستان ۸۷

 

 

داستانک- سمیه رشیدی


نوشتن داستانک همیشه یکی از لذت بخش ترین انواع نوشتن برای من است. آن طور سر و کله زدن با کلمات و کاستن و کاستن و انتخاب کلمه ای به جای دیگری که شاید مفهوم را رساتر منتقل کند و چینش دقیق واژگان بسیار دلچسب است. گاهی این نوع نوشته هایم را با عنوان تاکسی نوشت در وبلاگم می نویسم. تاکسی نوشتها شکل موجز و خوبی از داستانکها هستند. چرا که در بیشتر مواقع نه کاغذ به قدر کافی هست نه وقت. پس کوتاه می شوند و موجز و دوست داشتنی.

داستانک امروز نیز نوعی از همان تاکسی نوشت هاست، اما داستانواره تر. بازهم باید بگویم که اینها تمرینهایی هستند برای نوشتن و رشد کردن. نه آخر خط نوشتن من.

 

۴

بد کار

دست دختر دور بازوی پسر پیچیده است و آرام آرام راه می روند. انگار که عاشق و معشوق باشند. شانه ام را از دیوار جدا می کنم و به آن دو نگاه می کنم که حالا به من نزدیکتر شده اند. از پشت عینک آفتابی نگاهشان می کنم و:

- ببخشید! ساعت خدمتتون هست؟

پسر: بله خانم! ساعت دو و نیمه.

ممنون.

وارد منوی تنظیم ساعت گوشی ام می شوم و ساعتش را درست می کنم.

دوباره نگاهشان می کنم که از من دور می شوند.

این بار دست دختر رها از بازوی پسر، کنار بدنش تاب می خورد. حتی انگار یک قدم جلوتر از او راه می رود.

زمستان۸۹


 


 

من و دوباره داستان- سمیه رشیدی

هیچوقت داستان نویسی ام را جدی نگرفتم. اما همیشه می نوشتم. خوب یادم هست اولین داستانی که شروع کردم به نوشتن: 

دخترک تنها و بی کس در بیابان خشک قدم بر زمین می گذاشت... 

داستانی که هیچوقت ادامه پیدا نکرد. اما ابتدای نوشتن من بود. دوم یا سوم راهنمایی بودم. سر رسیدی در خانه مان بود که دوستش داشتم. مادرم آن را به من بخشید و من همیشه در آن می نوشتم. از خودم. حالاتم. درد دلهایم. هنوز هم دارمش. بعدها بیشتر نوشتم. تا روزی که اولین داستان زندگی ام را نوشتم. سوم دبیرستان بودم. جوان و خام. اما کتابخوان و سر در کار خویشتن و نوشتن. اولین داستانم را نوشتم و شاید تا دو سالی به هیچ کس نشانش ندادم. اصلا یادم نیست آیا هیچوقت به خانواده ام نشان دادم یا نه. بعدها که کامپیوتری آمد و تایپی یاد گرفتم، برای اولین تجربه، داستانم را تایپ کردم و دو داستان کوتاه دیگر هم که بعدها نوشته بودم به دنبالش ضمیمه کردم. هیچوقت داستان نویسی ام را جدی نگرفتم. اما شعرها و شعرگونه ها و نثرهایم را همیشه دوست داشتم و فکر می کردم اگر روزی به جایی برسم در نوشتن، از همینها باشد. تا تابستان 83 که به اتفاق دوستی، تجربه های داستان نویسی مان را فرستادیم به شبهای شهریور و من که هیچ امید نداشتم اما از داستانهایم تقدیر شد و بعد از آن بود که داستان را جدی تر گرفتم. تا روزی که استادم قیصر امین پور، در کلاس ادبیات معاصر، داستانهایم را خواند و به من گفت بنویس. همیشه بنویس. موفق می شوی. و من نوشتم. همیشه نوشتم. هنوز هم می نویسم. داستان نویسی برای من همیشه تجربه ای شگرف و آفرینشی بدیع بوده و هست. همین است که حالا از بودن اینجا بسیار خوشحالم. اینکه باز شاید برگردم به آن لحظاتی که با شوق نوشتن داستانی جدید، دست به قلم می بردم. هرچند حالا چند وقتی است قلمم کم به داستان نویسی می رود. اما باید برگشت. باید. و من بر می گردم.

برای شروع، دقیقا اولین تجربه داستان نویسی ام را اینجا قرار می دهم. خودم دوستش دارم. شبیه راه رفتنهای لنگان و نامتعادل کودکان است که پدر و مادرشان شعف زده می شوند. این داستان برای من حکم همان راه رفتنها را دارد.

                           

                                                               

۲

وقتی پروانه ها رفتند

بچه آروم و ساکت، کنار مبل، روی زمین نشسته و داره آروم آروم روی دفتر نقاشی اش با مداد مشکی‌اش خط می‌کشه . هر چند وقت یک دفعه صدای مامانش از آشپزخونه به گوش می رسد :"مامان جون ، پسرم. چرا روی مبل نمیشینی؟ مادر کمرت درد می گیره ها ."

بچه :" نه مامان جون ، خوبه اینجا ."

باباش هم اون طرف پذیرایی روی مبل نشسته و داره با تلفن با دوستش، مهندس، صحبت می کنه.

دوباره صدای مامان می آید :" مامان جون چی کار می کنی ؟ نقاشی می کشی ؟"

بچه :" آره مامان ، دارم نقاشی می کشم ."

اما اگر مامان جونش کمی دقت می کرد ، می فهمید که بچه ی نه- ده  ساله اش داره چیزهایی می نویسه :

 

" من خو نه مون رو دوست دارم اینجا همه چی هست همه منو دوست دارن مامانی همیشه برام کیک میپزه باایی هم برام اسباب باری میخره ما خونه مون خوشگله توش مبل داریم تخت داریم آشپزخونه داریم تلویزون داریم تازه رادیو هم داریم که بابا همیشه توش صی دی میزاره و اون آهنگای خُشگل  میخونه آدم خوشش می یاد من قبلن توی هوا همیشه پروانه می دیدم اینقدر خُشگل بودن که همیشه هم می اومدن روی سر من و مامانی و بابایی می شستن ولی الان دیگه نمی یان  فکر کنم با من قر  کردن ولی آخه من که کاری نکردم من همیشه با اونا بازی می کردم ولی دیگه نمی یان الان من نمیتونم نفص بکشم مامانی میگه داری بزرگ میشی  

آخه اینا به هم چه ربتی دارن مامانی است دیگه من همیشه از چشمام اشک می یاد توی دهنم هم می سوزه و آب دماقم راه می افته خیلی سلفه می کنم شبا خوابم نمی بره الان چن سالیه توی خونه مون  یه بوی بدی می یاد مامانی یه بار گفت که کیکش سوخته و این بوی اونه ولی من بوی کیک رو می شناسم این یه بوی بدیه که هر وقت می یاد من بازم چشام می سوزه من هوا رو دوست دارم نمی دونم چرا بابایی توش یه چیزای توسی میریزه از توی دهنش بابایی دیگه بوی اتر نمی ده بوی همون توسی رو می ده هر وقت هم که می خاهیم شام بخوریم یا سُبونه بابایی دوباره از اونا توی هوا می ریزه من چشام می سوزه دیگه نمی تونم چیزی بخورم همه اش توی ته دهنم می سوزه و آب دماقم میاد مامانی می گه آنرژی داری ولی من میدونم از وقتی پروانه رفتن من اینجوری شدم فکر کنم  پروانه- ها با بابایی قرن چون من یک بار خاب دیدم که اومدن و فقط روی سر من و مامانی نشستن آره دیگه همه اش تخسیر این باباییه یه بار هم که خاستم به بابایی بگم از اون توسیا تو هوا نریزه مامانی گفت بده نمیدونم چرا ولی مامانی می گه بی ادبیه آدم به بابایی اش بگه که یه کارو نکن مامانی هم که همش  از بابایی ترفداری می کنه من بابایی رو دوست دارم ولی آخه اون توسیه ی بابا نمی زاره پروانه ها بیان من پروانه ها رو می خام به کی بگم ولی من میدونم بابایی دیگه من رو دوست نداره وگرنه این کارو نمی کرد من هوا رو دوست دارم من آسمونو دو......................... .

 

 صدای سرفه ی بچه بلند میشه . بابایی اش اون طرف پذیرایی نشسته و داره "سیگار " می کشه ...                                     

 

***

غلطهای املایی مربوط به ضعیف بودن املای کودک ۱۰ ساله است.