اتاق من با پرده سبز مغزپسته ای- الناز معتمدی

داستان این هفته، یکی از داستانهای قدیمی من است ... داستان جدید بود ولی برای هماهنگی با یکی از سایتهای ادبی فعلا روی وبلاگ نمیگذارم تا دوهفته بعد که حتما شرحش را خواهم داد...

 

۲۳

 

اتاق من با پرده سبز مغزپسته ای

چشمم رو از پتویی که تا سرم بالا کشیده بودم بیرون می‌آرم. اتاقم سبز رنگه. اثر نور آفتابیه که از پردهٔ مغز پسته‌ای حمله کرده تو اتاق. اتاق جدیدی شده. آخه مامان دیشب پردهٔ جدید رو نصب کرد. موهام ولو بود روبالش و با عرق سر و گردنم مخلوط شده بود. پتو را کمی پایین‌تر کشیدم. دلم می‌خواست همه جای اتاقم رو یکبار دیگه نکاه کنم. روی شیشهٔ مانیتور کامپیو‌تر روی میز به اندازهٔ یک بند انگشت خاک نشسته و یکی با انگشت روش شکلک کشیده. از این کنایه‌ها عقم می‌گیره. پتو را دوباره تا روی سرم بالا می‌کشم. احساس می‌کنم چشمام مثل چشمای وزغ، باد کرده. اثر گریه‌های شب گذشته‌ست. نمی‌دونم کی خوابم برده بود. امشب ملخا دوباره به مزرعهٔ ما حمله می‌کنن. از همین الان بوی تعفن مادر ملخ پدر ملخ و اون بچه ملخ مامانی تو مغزمه. نمی‌دونم این دو تا چه جوری حاضر شدن دختر شونو دودستی تقدیم بچه ملخه کنن. به جون خدا قسم اگه هر کسی ببینتشون قسم می‌خوره که قیافشون چیزی فجیع‌تر از ملخه. بابت همین اتهام پدر با دستای سنگینش که تا اون شب سنگینیشو حس نکرده بودم روی صورتم زد. چون کاغذی رو که موقع حرف زدن با ملخک از صورتش کشیده بودم پیدا کرده بود. دیشب وقتی مادر با دامن چین چینش اومد تا پردهٔ جدید رو نصب کنه حرفای مادرونشو که همیشه دریغش می‌اومد بگه شروع کرد. این دو تا فکر می‌کنن همه رو می‌تونن با دید خودشون عوض کنن. از این ور و اون ور گفت گفت گفت تا اینکه متوجه شدم داره محترمانه عذرمو از خونه شون می‌خواد. شایدم راست می‌گفت.

سرم رو از زیر پتو در می‌آرم چشام گره می‌خوره به چشمای براندو. یادم افتاد دیشب قول دادم امروز اتاقم را کمی عاقلانه کنم. مبادا که ملخک ببنیه و جا بزنه. براندو الان چند سالی هست که رو دیواره تو چشماش حرفای زیادی هست. براش یک هفته سیاه پوشیدم و اشک ریختم. درست کنار چشم سمت راست براندو عکس جنازهٔ سرهنگه. روز تشییع جنازش بود از پنجرة اتاقم که اون روز سبز نبود از جنازش با پارچه ترمة روش عکس گرفتم. همون روز وسط گریه و زاری زنش لو داد که ستوان بوده ولی همیشه دوست داشته بهش بگن سرهنگ. من اگر جای زنش بودم هیچ وقت راز دل شوهرمو به کسی نمی‌گفتم. فکر کنم قیافهٔ سرهنگ اون موقع زیر ترمه دیدنی بوده. دوست داشتم بدونم اگه ملخک جای سرهنگ زیر ترمه خوابیده بود و من تو جمع گریه کنا چیکار می‌کردم. جنین نه ماهی‌ای که سر وته شده دقیقاً چسبیده به جنازهٔ سرهنگ بند ناف مثل طناب دار دور گردنش پیچیده میل زیادی به بیرون اومدن از اون مخمصه تو چهرة جنین موج می‌زنه که هیچ وقت برام تموم نمی‌شه میل زیادی به زندگی توی این دنیای لجن‌مال اما من وقتی اندازة این وروجک بیریخت بودم دلم نمی‌خواسته بیرون بیام صدای هوارای مامان رو انگار یادمه دکتر هم هول شده کتف منو گرفته کشیده بیرون از همون روز بود که متوجه شدم کتف سمت راستم کج و کولست و با همة آدما فرق داره. چخوف دقیقاً زل زده تو طناب دار جنین و فروغ فرخزاد پشت به پشت چخوف است و رو به من. مدت‌ها تو مسیر هر روزم پشت شیشة کتاب فروشی می‌دیدمش طوری منو نگاه می‌کرد که انگار یه طلب بزرگ از من داره تا اینکه بالاخره با پرویی اومد تو اتاقم و من احساس کردم از زیر طلب سنگینی شانه خالی کردم اما چند روز بیشتر نگذشته بود که احساس کردم تنهایی خاصی در نگاه فروغه گشتم و گشتم تا یک عکس از شاپور پیدا کردم و چسبوندم در آغوش فروغ خیلی به هم می‌اومدن و من بعد از این همه سال آشتیشون دادم و احساس فتح بزرگی کردم و کنار عکس شاپور مامانه که با یک دستمال پارچه‌ای در دست زل زده به من دستمال پارچه‌ای دستش یکی از بلوزهای قدیمیم بود که چند وقتی بود برام کوچیک شده بود اما من خیلی دوستش داشتم.

-: د پاشو تو هم یه کمکی بده. زمین اتاقشو نگاه کن انگار نه انگار که امروز مهمون داریم.

نگاهمو از نگاه مامان می‌دزدم رو زمین. راست می‌گفت تمام زمین اتاق پر از کاغذهای تیکه پارهٔ نوشته‌های دیشب بود که رو اکثرشون با گل و امضا پر شده بود. هرموقع تو نوشتن کم می‌آرم متوسل گل و امضا می‌شم تا فکرم باز شه.

چشمم از زمین می‌دوئه رو می‌زم تقویم رو می‌زیم مال سال پیشه که از ماه دی به این طرف برگه‌های ماه‌های تلف شده رو دور نریختم. کامپیو‌تر شکلک دار مغزم را می‌سابه. جاقلمی پر از خودکارهای تموم شده‌ست که حوصلهٔ دور ریختنشون رو نداشتم. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم پردهٔ مغز پسته‌ای نو اتاقم اصلاً به این اتاق و صاحبش نمی‌خوره. تور کهنهٔ رنگ و رورفتهٔ دیشبی که از اول مال اتاق من بود خیلی به همه چیز این اتاق بیشتر می‌خورد. پتو رو کنار زدم از جام بلند شدم موهای عرق کردمو با یک گل سر به کف سرم که بدجوری خارش داشت وصل کردم. نوشته‌های دیشب را از روی زمین برداشتم دیشب احساس می‌کردم یک شاهکار ادبیست. پنجرهٔ اتاقم را باز کردم زن سرهنگ تو حیاط نشسته بود و انگشت سبابش رو تا انتهای بند دوم تو دماغش کرده و فکر می‌کند هیچ کس نمی‌بیندش دستش رو بیرون می‌آره و روی سنگ روی زمین می‌ماله. شاهکارای ادبیم رو از وسط پاره می‌کنم و به پایین پرت می‌کنم. با قر بدی به پایین می‌روند. مثل رقصیدن من میمونه. چقدر عروس مضحکی می‌شم شب عروسی وقتی مهمونا ازم بخوان برقصم. از جلوی پنجره برمی‌گردم مامان مشغول شده بود و اول از همه یقة شاپور رو گرفت و با نفرت خاصی که از چشماش پیدا بود کَند بعد از اون فروغ و چخوف و جنین و سرهنگ و آخر هم براندو جون دلم تاپ تاپ می‌کرد که چیکارشون می‌کنه مثل اینکه اول دل دل می‌کرد از وسط پارشون کنه ولی بعد همه رو جمع کرد و زیر تختم انداخت احتمالا ًاز ترس من این کارو کرد. باید می‌شُستم کامپیو‌تر رو میز و جاقلمی رو و در آخر خودمو. خودم رو از دنیای شاپور و فروغ و چخوف و نوزاد و سرهنگ و براندو که مال من بود پرت می‌کردم به دنیایی که مال من نیست و از آنِ سرزمین ملخ‌ها بود. دنیایی که شاید نتونم توش حتی نفس بکشم. از صبح فهمیدم که پردپردهٔ  مغز پسته‌ای جدید بدجوری داره روی شاهرگم فشار می‌آره. حالا اتاق لخت سبز من دیگه به صاحبش با این سر و شکل نمی‌خوره.

تصویر یک خنده - الناز معتمدی

این داستان در مجموعه داستان " جمعه پنج دی هشتاد و دو" چاپ شده است و چند تایی هم جایزه و سکه نصیبم کرد...سکه هایی که امروز هیچ کدامشان را ندارم و فقط چند لوح تقدیر برایم مانده...

۱۹

من این مرد خنده ماسیده را دوست دارم

دلم مي‌خواست تنها باشم تا كمي فكر كنم به همه چيز، به همه چيزهايي كه مرا به اينجا كشاند. مني را كه تا ديروز هيچ كس با اين شكل و قيافه نديده بود. امروز براي اولين بار چادر از سر برداشتم، تنها در خيابان ساعتها قدم زدم و حالا وارد يك هتل كم مسافر سه طبقه حوالي ميدان فردوسي شدم تا خودم باشم، نه ديگر ادا درآورم و نه نقشي كسي كه دوستش ندارم را بازي كنم. آنقدر سنم بالا رفته بود كه بتوانم بدون هيچ درگيري يك اتاق براي چند شب كه نمي‌دانم چند شب كرايه كنم و اين موضوع هم مثل هزاران موضوع ديگر آزارم مي‌دهد. دربان هتل به من كمك كرد تا وسايلم را بالا ببرم و من براي اولين بار با جسارت تمام دست در جيب كردم و يك هزاري را بدون ترس به دربان دادم با وجود اينكه مي‌دانستم بايد در نگهداري پولهايم وسواس بيشتري داشته باشم ولي دلم به من اينگونه گفت و من انجامش دادم و اين اولين باري بود كه به دلم تشر نزدم و به سكوت وادارش نكردم. دربان كه در را بست من براي اولين بار آزاد شدم. آزاد شدم به دنيايي كه تا به حال تجربه‌اش نكرده بودم. روي تخت خوابيدم و به سقف نگاه كردم و نفس كشيدم. نفسي از سر راحتي. خسته بودم. ازمدرسه تا هتل پياده آمده بودم. خوابم برد. خواب بي‌كابوس و سراسر رويا. وقتي بيدار شدم فهميدم ساعتها در رويايي به سر بردم كه برايم خوب و دوست داشتني بود. بايد آماده مي‌شدم تا براي شام به رستوران هتل بروم. از جايم بلند شدم و به سمت در رفتم. ولي ناگهان به خودم آمدم. من به خودم قول داده بود كه ديگر آدم قبلي نباشم. به سمت آئينه رفتم دستي بر صورتم كشيدم. چقدر خشك و زشت بود. لابلاي موهايم چند تار سپيدي روييده بود كه با ديدن هر كدامشان چند سال پير شده بودم. در چمدان را باز كردم تا لباسم را عوض كنم اما چيزي در چمدان ديدم كه حالم را دگرگون كرد. قاب عكس خانواده پنج نفره‌مان. هيچ وقت آن روز را فراموش نمي‌كنم كه براي گرفتن عكس خانوادگي به عكاسي رفتيم. ميترا مثل هميشه جلوي همه نشست حتي جلوي آقا، آقا وسط شهرام در دست راستش، مادر در دست چپش و من بغض در گلو با يك قيافه مضحك در كنار مادر آرام،سربزير، مطيع. و بعدها همه به صورت من در آن عكس خنديدند ومن ازاين كارشان هم دلم گرفت. مثل همه اتفاقات ديگري كه دلم را گرفته كرد و چشمانم را خيس. به خودم آمدم عكس را مقابل آئينه گذاشتم. در چمدانم هر چه گشتم لباسي بهتر از آنچه در تنم بود نيافتم چون هيچ گاه به زبان نخواستم. مي‌ترسيدم جواب نه بشنوم. دوست داشتم مثل ميترا لباس مد بپوشم. خوب من هم جوان بودم. از آن روزي كه آقا به من گفت دختر خوب است چادر به سر كند و من هم پذيرفتم و نتوانستم بگويم نه ديگر به لباس زير چادرم اهميت ندادم. راستي چرا من هيچ‌گاه در زندگي نتوانستم بگويم نه. چرا هيچ گاه مثل ميترا و شهرام نتوانستم به پدر بگويم بابا‌ وهميشه آقا صدايش كردم؟. از بوسيدن پدرم شرم داشتم و برايش تبديل به يك الهه چاي ريز شده بودم كه روزي دوباربرايش چاي مي‌ريزد و ديگر نمي‌بيندش. دوباره به آيينه نگاه كردم. اين فروغ دختر خانواده محترم اعلايي است. همان دختر با‌حجب و حيايي كه ستاره سو سو زن خانه هم نبود. دختري سي و چند ساله كه بارها از سر تنهايي و بي‌كسي مرگش را خواسته بود چون تصور مي‌كرد مرگ برايش شروع زندگي است همان طور كه شروع زندگيش از ابتدا با مرگ تدريجي همراه بود. حالا فروغ اينجاست تنها در يك اتاق دو تخته. چمدان را بستم موهاي بلندم را شانه كردم و بافتم. روسري گلدارم را بر سر كردم و روپوش گچي مدرسه را هم به تن كردم. براي رفتن به طبقه پايين آماده شدم در را كه باز كردم ترسيدم ترس از اين شهر و آدم‌هايش تنم را خيس كرد اما بايد ياد مي‌گرفتم. بايد مستقل مي‌شدم. بايد تمرين مي‌كردم. به رستوران رسيدم. احساس مي‌كردم چشمها مراقب من هستند كه چه مي‌كنم. گوشه دنجي را براي نشستن انتخاب كردم چند خانواده در رستوران بودند و با هم غذا مي‌خوردند و از وجود يكديگر لذت مي‌بردند. من غذاي ارزان قيمتي را سفارش دادم. چشمانم ديگران را, حركاتشان را, ظاهرشان را, دنبال مي‌كرد وحسرت مي‌خورد. مادري به بچه‌‌اش غذا مي‌داد. با ديدن چهره بچه به ياد شهرام افتادم من دوازده ساله بودم و ميترا فقط چهار سال داشت كه شهرام به دنيا آمد و از آن روز تبديل به نور چشم خانه شد. چون انتظار آقا و مادر بعد از دو دختر به پايان رسيد. شهرام بيشتر از آنكه بچه آقا و مادر باشد بچه من بود. همه كارهايش را من كردم. فقط وظيفه شير دادنش بر گردن مادرم بود آن هم فقط به آن دليل كه من از اين كار معذور بودم. دختر و پسري در گوشه ديگري با هم حرف مي‌زدند. صداي خنده نه چندان جالب دختر موسيقي زنده متن رستوران بود. مردي تنها در گوشه ديگر غذايش تمام شده بود و چيزي مي‌كشيد. تقريبا در صندلي مقابل من در آن گوشه رستوران نشسته بود و كاغذ را بر روي تخته شاسي وصل كرده بود و تخته را مقابل صورتش گرفته بود. دلم مي‌خواست صورتش را ببينم و نقاشي كه بر روي كاغذ كشيده، تا جايي كه مي‌‌توانستم خوردن غذايم را طول دادم. ولي مثل اينكه او مجسمه ثابت آن صندلي بود. از كار خودم خجالت كشيدم. من براي اولين بار بود كه مردي را اين گونه نگاه كردم. اما، نه نه من قول دادم ديگر خودم باشم و ادا در نياورم من در دوران دانشجويي‌ام نيز اين كار را كرده‌ام. من به يكي از همكلاسي‌هايم علاقه داشتم. هميشه يواشكي اعمال و رفتارش را مراقب بودم همه حركاتش را از برداشتم. حتي حرف زدن لكنت‌دارش را نيز دوست مي‌داشتم. در خيالم با او براي خودم زندگي ساختم. حتي در خيال ما دو بچه داشتيم كه يكي از دو بچه‌ام نيز مثل او لكنت دار بود اما ظاهرش شبيه من بود. زندگي ما آنقدر رويايي بود كه همه حسرتش را مي‌خوردند.

_ خانم چيز ديگري ميل نداريد؟

اين صداي گارسن بود. متوجه شدم كه مدت ماندنم در رستوران طولاني شده است. وقتي به دور و برم نگاه كردم آن مرد رفته بود و آرزوي ديدنش برايم برآورده نشد اما بدتر از آن صداي گارسن بود كه خيال خوبم را از من ربود و چيني رويايم را شكست مثل همان روزي كه روياهايم با فهميدن اينكه دو همكلاسي‌ام باهم ازدواج كردند شكست همان همكلاسي لكنت‌دار دوست داشتني‌ام كه فكر مي‌كردم بالاخره از من درخواست ازدواج مي‌كند. اشك‌هاي روي گونه‌هايم را پاك كردم و به طبقه خودم رفتم. پنجره اتاقم راكه به سمت بالكن باز مي‌شد باز كردم. نسيم خوبي مي‌وزيد. صداي بوق بوق ماشينها توجهم را به پايين جلب كرد. صداي ماشين عروس و همراهانش بود. خانه عروس و داماد در مقابل هتل ما بود. ماشينها يكي يكي توقف كردند. چند جوان از ماشينها پايين پريدند و با مضحكانه ترين وجه ممكن در مقابل ماشين عروس و داماد شروع به رقصيدن كردند. آنقدر مضحك كه خنده‌ام گرفت. خنده‌اي كه به قهقهه تبديل شد يك قهقهه عصبي كه منجر به گريه‌ هاي هاي شد. ياد يكي از بدترين شب‌هاي زندگي‌ام افتادم. شب عروسي ميترا، شبي كه ميترا كوچولو كه هشت سال از من كوچكتر بود پيراهن عروسي پوشيد و به يك پري زيبا بدل شد. پري‌‌اي كه همه از بچگي دوستش داشتند. من آنروز تا دير وقت از قصد در مدرسه ماندم و با بچه‌هاي كلاسم كه مي‌دانستم از من نفرت داشتند رياضي كار كردم و بعد با همان لباس مدرسه در جشنش حاضر شدم. نه لب به چيزي زدم و نه دهانم را براي صحبت كردن باز كردم. همه اقوام شوهر ميترا از اين رفتار من تعجب كرده بودند. ميترا آنقدر از دست من ناراحت بود كه حاضر بود با همان كاردي كه كيك سفره عقدش را بريد قلب مرا هم بدرد. او حق داشت اما من چه؟ آيا كسي بود كه مرا و احساسم را درك كند؟ نه هيچ كس نبود. هيچ كس آنچه كه در دلم مي‌گذشت را نمي‌دانست و هيچ كس دركي از احساسات من به عنوان يك دختر جوان نداشت.

من از مادرم بيش از همه كس انتظار داشتم. ولي او آنقدر درگير پري زيبايش بود كه مرا فراموش كرد. چقدر هميشه آرزو داشتم ميترا را در لباس عروسي ببينم. دوست داشتم آنشب در آغوشش مي‌گرفتم و مي‌بوسيدمش. هميشه در خيالم مي‌ديدم كه در شب عروسي ميترا من با بچه‌هايم در جشنش شركت مي‌كنيم و دخترم دنباله لباس عروسي‌اش را مي‌گيرد. اما هيچ چيز منطبق بر واقعيت نشد. آن شب من با يك گلوله بغض در گلو به رختخواب رفتم تا شايد در خواب همه چيز با واقعيت فرق كند.

مثل اينكه همه بغضهاي مانده در گلويم كه در جاي جاي قلبم جا گرفته بود آرام بالا مي‌آيد. آنقدر ازدحام بغضهاي مانده زياد است كه گاهي به هم برخورد مي‌كنند و صاعقه‌اي مي‌زنند و مي‌بارند و صورتم تر مي‌شود.

از كنار پنجره‌اي كه ديگر صدايي از پايينش نمي‌آيد كنار مي‌آيم و خواب را به همه چيز ترجيح مي‌دهم. هنوز چند لحظه‌اي در رختخواب جا گير نشده بودم كه صداي در زدن من را لرزاند. نمي‌دانستم بايد چه كار كنم؟. نكند آقا مرا پيدا كرده باشد. با من چه مي‌كند؟.حتما مرا براي هميشه از خانواده طرد مي‌كند يك دختر فراري! يا در نهايت اگر از خانه مرا بيرون هم نياندازد به باد كتك مي‌گيرتم. اين مطمئنا آقاست. نبايد در را باز كنم. اما اگر در را بشكند چه؟ آنوقت آبرويم پيش همه مي‌رود. دير يا زود كه مرا پيدا مي‌كنند. نمي‌دانم چه بايد بكنم؟. سريع روسري دم دستم را به سرم مي‌اندازم و در دل خدا را مي‌خوانم. شايد اين باربه من اهميت دهد از جايم بلند مي‌شوم و به سمت در مي‌روم هر كسي هست بسيار مصمم به در زدن است.

_ ببخشيد من مسافر اتاق كناري شما هستم. مي‌شه در را باز كنيد؟

احساس آرامش كردم آقا نيست. به طرف آيينه دويدم صورتم مثل مرده شده بود چند بار لبم را گاز گرفتم تا كمي سرخ شود و به سمت در دويدم يك نفس عميق كشيدم و در را باز كردم. اين در كوبنده سمج يك آقاي با شخصيت خوش چهره بود مردي حدوداً چهل ساله با موهاي جو گندمي قدي بلند و درشت اندام كه با لبخند به صورت من نگاه مي‌كرد. دست پاچه شدم من بايد چه مي‌كردم؟ حرف زدن را فراموش كردم. من براي اولين باري بود كه اين گونه در برابر يك مرد قرار مي‌گرفتم. سردم شده بود. او هم ساكت مرا با لبخند دنبال مي‌كرد.

_ ببخشيد كه مزاحم شدم. من طراح هستم براي دكوري كه در حال طراحي‌اش هستم احتياج به يك پارچه گلدار دارم شما يك تكه پارچه اضافه گلدار مثل يك روسري داريد اگر تا فردا در هتل باشيد قول مي‌دم تا ظهر براتون بيارم.

خودش است اين همان مردي است كه من در رستوران ديدمش حرف‌هايش را به دقت گوش نكردم ولي فهميدم كه يك تكه پارچه مي‌خواهد. پارچه ... پارچه گلدار ... من چيزي همراهم ندارم. پارچه گلدار مثل روسري. يادم آمد. روسري خودم... روسري من گلدار است. ... روسري... اما من همين يك روسري را دارم كه سرم است ولي دوست داشتم فردا هم او را ملاقات كنم. پشت در رفتم و بدون كوچكترين حرفي روسري را از سر باز کردم و بدون اينكه خودم را نشان دهم روسري را به او دادم.

_ خيلي متشكرم خانم. همسرتون تشريف دارند تا از ايشون تشكر كنم؟

نمي‌دانستم چه بايد بگويم لكنت‌دار شده بودم با ترس و لرز گفتم:

_ همسرم ...من ... من تنها هستم.

_ به هر صورت متشكر فردا مي‌بينمتون شب به خير.

در را بستم نفسم بالا نمي‌آمد. من چه كردم اين براي اولين بارهاست كه من به حرف دلم عمل مي‌كنم كاري كه سي و چند سال از انجام دادنش سر باز زدم. هميشه تقصير خودم بود. اين من بودم كه اين كار را نمي‌كردم. وگرنه هيچ كس مرا مواخذه نمي‌كرد. همين طور كه آقا و مادر هيچ گاه ميترا را براي عمل به دلش مواخذه نمي‌كردند. من هميشه مي‌ترسيدم و مي‌گفتم دل راست نمي‌گويد. ولي هميشه راست مي‌گويد. من از ظهر تا به حال چند بار به دلم عمل كردم و حالا از آنچه كه انجام دادم راضي‌ام.

به رختخواب مي‌روم. اين بار با يك احساس وصف نشدني. اينكه من مورد توجه شدم اينكه ديگر تنها نيستم من فردا با يك آقاي باشخصيت ملاقات مي‌كنم. بايد چه كار كنم؟ من لباس مناسب ندارم. فردا صبح بايد به خريد بروم و يك بار ديگر به گفته دلم عمل كنم و آنچه را كه هميشه آرزوي خريدش را داشتم تهيه كنم.

از خواب كه بيدار شدم فكر نمي‌كردم كه صبح شده باشد. مثل اينكه همين الان بود كه داشتم به خريد فكر مي‌كردم. با همه سرعت از جايم پريدم بدون اينكه رختخواب را جمع كنم. ساكم را باز كردم و مقنعه مدرسه‌ام را از ته ساك چروك و مچاله شده يافتم. با سرعت به سرم كردم روپوش گچي مدرسه‌ام را تن كردم. چون من از مدرسه بعد از كلاس رياضي بود كه ديگر به خانه نرفتم. الان شاگردانم چه مي‌كنند. حتما از نبود من از خوشحالي يكديگر را خفه مي‌كنند و مي‌گويند بهتر كه نيامد ولي من با تمام سخت‌گيري‌هايم همه آنها را دوست داشتم.

روپوش را با سرعت پوشيدم چادرم را برداشتم. بر سرم كردم. جلوي آينه رفتم. كيف پولم را در كيفم گذاشتم و با سرعت به بيرون دويدم. از در خارج شدم. در رابستم و قفل كردم و بعد با سرعت آمدم بدوم كه با صورت روي زمين افتادم. چادرم در لاي در گير كرد و از سرم در آمد. يادم افتاد من ديگر نمي‌خواستم چادر به سر كنم. سريع خودم را جمع و جور كردم. در را باز كردم و چادر را به درون اتاق انداختم و اين بار با احساسي بهتر به طبقه پايين دويدم. كليد را تحويل دادم و با سرعت بيرون رفتم.

تصميم گرفتم از خريد كفش شروع كنم من هيچ‌گاه به جز دوران بچگي‌ام كتاني نپوشيده بودم. هميشه مادرم مي‌گفت: كتاني! مگر آدم مي‌خواهد ورزش كند كه كتاني بپوشد؟ ولي من دوست داشتم. دوست داشتم چون خيليها مي‌پوشيدند. شايد هميشه به زبان انكار كرده بودم كه دوست ندارم ولي دلم چيز ديگري مي‌گفت. از پشت ويترين مغازه‌ها به كفشها نگاه مي‌كردم ولي قدرت انتخاب نداشتم چون اين براي اولين بار بود كه دلم مي‌خواست تصميم بگيرد نه زبانم. از يك سو قيمت كفشها هم برايم مهم بود. من توانستم فقط بخشي از پس‌اندازم را با خودم بردارم. در تمام اين سالها كه معلم پايه سوم دبستان بودم درآمدم را پس انداز مي‌كردم براي اينكه هيچ خرجي نداشتم. بالاخره با چند بار بالا و پايين رفتن از يك كتاني سفيد خوشم آمد قيمتش هم به اندازه بقيه بالا نبود. داخل شدم. فروشنده پسر جواني بود كه بوي ادكلن تندش فضاي مغازه را پر كرده بود. داخل مغازه دو دختر با آرايشهاي مصنوعي و روسري‌هاي از سر افتاده در حال امتحان كفش بودند و پسر آنقدر به آنها مشغول بود كه پاسخ مرا با بي‌حوصلگي بعد از چند بارسوال كردن داد. من به او اهميت ندادم. ياد ملاقات امروزم افتادم كتاني را پوشيدم. اين اولين بار بود كه از كفشي آنقدر خوشم آمده بود هيچ گاه كفشهايم را دوست نداشتم. پولش را دادم و به بيرون آمدم. من توانستم براي اولين بار خريد كنم. توانستم خودم تصميم بگيرم و ديگران نظرشان را به من تحميل نكردند.

تا پيش از ظهر توانستم آنچه را كه مي‌خواستم از همان خيابان و حول و حوشش بخرم. هر چه جلوتر مي‌رفتم خريد كردن برايم ساده‌تر و راحت‌تر مي‌شد. براي خودم قدم مي‌زدم از اين كوچه به آن كوچه. به كوچه اي رسيدم كه پر از لباس عروس بود. مقابل يكي از مغازه‌ها ايستادم و در خيالم حتي لباس عروسي‌ام را هم انتخاب کردم. در همين حال دختر و پسر جواني با جماعتي از آدم به جلوي در مغازه رسيدند. متوجه شدم براي خريد آمده‌اند. اما دختر مثل آن وقتهاي من بغض در گلو بود. من حال او را فهميدم. از چشمهايش چون وضع هر روزم بود. كمي خودم را به آنها نزديك كردم تا حرفهايشان را بشنوم و بعد از كمي فضولي به اين نتيجه رسيدم كه اين دختر شكل ديگري از من است. از چشمانش فهميدم كه همه چيز را برايش انتخاب كردند. حتي همدم هميشگي‌اش را. چشمانش رودخانه آب بود.

به خودم آمدم بايد سريعتر به هتل مي‌رفتم. از آنها دور شدم ولي گاهي برمي‌گشتم. دلم مي‌خواست بدانم چشمان دختر بالاخره طغيان مي‌كند يا نه؟. او هم سرنوشت خودش را دارد مثل من كه تا ديشب تلخ‌ترين آينده را براي خودم مي ديدم و امروز احساس خوبي دارم. با سرعت به طرف هتل مي‌رفتم كه مغازه‌اي توجه مرا به خودش جلب كرد. تصميم گرفتم كرمي براي پوست هميشه زبرم بخرم. داخل شدم چند مشتري خريد مي‌كردند كه من هم به آنها پيوستم. يكي از آنها در حال امتحان عطري بود كه بوي خوشايندي داشت. نمي‌دانم چه شد كه علاوه بر خريد كرم و آن عطر وچند چيز ديگر هم خريدم و با سرعت به طرف هتل دويدم. هنگام خريد از فروشنده شرم كردم چون تا به حال عليرغم ميل باطني‌ام هيچ‌گاه داخل چنين مغازه‌اي نشده بودم.

به هتل كه رسيدم با سرعت داخل اتاقم شدم خريدهايم را يكي يكي روي تخت ولو كردم و مثل بچه‌هايي كه با لباسهاي عيدشان براي خود زيباترين دنياي خيالي را مي‌سازند زيباترينها را ساختم. لباسها را تنم كرد و جلوي آيينه رفتم و چند بار چرخ زدم مثل اينكه من هم زيبا شده بودم. پوست صورتم ديگر زبر نبود. از امروز من هم بوي عطر مي‌دادم. دوست داشتم مادري داشتم كه مرا در اين وضعيت مي‌ديد. مادر ... مادر ... چه اسم زيبايي! چقدر آرامش‌بخش است. نمي‌دانم كه من هيچ گاه طعم آرامش مادرم را نچشيدم يا او بود كه هيچ گاه مزه آرامش نداشت.

دوستش داشتم همان قدر كه خدارا ولي او چه؟ نفهميدمش همانطور كه او مرا نفهميد. تنها تفريح مشترك من و مادرم رفتن به جلسات قرآن و دعا بود. يك بار هم با هم به امامزاده رفتيم صورتم را به درب سرد امامزداه چسباندم و گريستم و دعا كردم. شايد خودخواهي باشد ولي فقط براي خودم دعا كردم و از امامزاده طلب شفاعت كردم. مادرم هم آنروز گريست. آنقدر كه از حال رفت. اما هيچ گاه نگفت كه براي چه يا براي كه گريست؟. شايد او هم براي خودش مي‌گريست كه هووي زن آقا كرده بودنش. و شايد براي من ... براي من؟ چرا هيچ گاه فكر نكردم. شايد او براي من مي‌گريست. حالا بيشتراز هر زمان ديگر دوستش دارم و به وجودش احتياج دارم. ولي او نيست. دلم مي‌خواهد بدانم او حالا چه مي‌كند؟. لباس به تن بودم. تقريبا وقت ناهار بود. به رستوران رفتم. بر همان جاي ديشبم نشستم و همان غذا را خوردم. صندلي مرد بي‌نام خالي بود. يعني اسمش چيست؟اصلاً شايد ازدواج كرده؟ راستي چرا تا به حال به ذهنم نرسيده بود؟ اما چرا تنهاست؟ دلم به من مي‌گفت او ازدواج نكرده و من حرفش را باور كرده بودم. دانه‌هاي برنج را كم كم روي قاشق مي‌ريختم. تا خوردن غذايم طول بكشد براي نيامدنش نگران شدم تقريباً به انتهاي غذايم رسيده بودم كه از دور آمد. همراه با روسري‌ام و يك مشت كاغذ. دست چپش پر از روسري بود و از حلقه خالي. خوشحال شدم. دلم باز هم به من راست گفت. از دور مرا ديد. مثل اينكه لبخند ديشبش بر لبش ماسيده بود. مرا كه ديد لبخندش بيشتر شد. من هم به او لبخند زدم. دلم آرام بود اما گه گاه موج اضطراب رويش مي‌غلتيد. مرد نزديك آمد. از جايم بلند شدم. بعد از احوال پرسي روبرويم نشت و روسري راجلويم گذاشت و از من تشكر كرد. خيلي راحت و بي‌اضطراب و مودب بود. من هم سعي مي‌كردم خودم را آرام نشان دهم. اما نمي‌دانم صورتم و رنگش چه مي‌گفت. دل دل مي‌كردم نه سرخ باشد نه زرد. اما با شنيدن حرف مرد حتماً زرد شده بود او گفت:

_ شما يك مقدار مضطرب هستيد ... اتفاقي افتاده؟

با اين حرف دست و پايم را گم كرده‌تر يافتم ... با و ضعيتي نا‌متعادل گفتم:

_ نه نه.

_ اگه از من كمكي برمي‌آيد بفرماييد ... شما ديشب به من گفتيد تنها هستيد درسته ميشه بپرسم چرا؟

احساس آرامش كردم. او اولين كسي بود كه براي من و حرفم ارزش گذاشته بود و من برايش لااقل گوشه كوچكي از ذهنش شده بودم. حالا اين چشمان من بود كه رودخانه اي از آب شده بود و اگر يك كلام فقط يك كلام ديگر مي‌گفتم طغيان مي‌كرد وهمه احساسهاي پنهانم را بيرون مي‌ريخت. و همه چيز فاش مي‌شد و او اين را فهميد.

_ اگر شما مايل باشيد شام در همين جا مهمون من باشيد همين جا مي تونيم با هم حرف بزنيم.

من پاسخش را با سر تكان دادن ساده‌اي جواب دادم و او رفت ومرا تنها گذاشت. من هم به اتاقم رفتم. بغضهاي مانده كه راه گلويم را بسته بود بيرون ريخت و راحت شدم. حالا به راستي عوض شدم به راستي. پنجره را باز كردم احتياج به هوا داشتم و نفس. شب خيلي زود آمد. از ظهر به بعد در حال تمرين مقابل آيينه بودم كه چه بگويم واقعيات زشت يا خيالات زيبا را‌؟. عصبي شده بودم. حالت عادي نداشتم. خيلي زودتر از موعد مقرر آماده شدم و در مقابل آيينه نشستم و به صورتم نگاه مي‌كردم. سرد و يخ زده و بي‌انعطاف بود. ساعت زود مي‌گذشت و من اين را نمي‌خواستم. چون نمي‌دانستم چه بايد به او بگويم با همه امتحان كردن‌هايم موفق نشدم به نتيجه مشخصي برسم. ساعت شام رسيده بود. من با لرزش پا بيرون رفتم. تك تك پله‌ها را به سختي پايين آمدم و مطمئن بودم كه صورتم زرد بود. او زودتر از من آمده بود و بر روي همان ميز دنج نشسته بود و باز هم نقاشي مي‌كرد. مرا كه از دور ديد كاغذ را با سرعت تا كرد و در جيبش گذاشت من روبرويش نشستم. پلكهايم به خاطر گريه‌هاي روز خسته بود. من ساكت بودم. او باز همان خنده ماسيده دوست داشتني‌اش را داشت. به چشمانش نگاه كردم. حرفهاي زيادي مي‌گفت درست مثل چشمان مرد رويايم. دلم مي‌خواست بدانم چشمان من چه مي‌گويد كه او با آنها به راحتي حرف مي‌زد.

_ شما ازدواج كرديد؟

اين جمله او بود كه بازي چشمانمان را پايان داد ومن به آرامي گفتم :

_ نه.

_ درست مثل من. چرا به اينجا اومديد؟

_ فرار.

_ از كي؟

_ از خودم از پدرم از مادرم از همه.

_ حالا مي‌خواين چه كار كنيد؟

_ نمي دونم شايد ادامه زندگي.

ما آن شب نمي‌دانم چند ساعت با هم حرف زديم؟. من واقعيت را گفتم نه خيالات زيبايم را. من آنقدر از واقعيات تلخ و نه چندان دلچسبم گفتم كه فكر مي‌كنم زشت‌تر از هميشه نشانم داد. بعد از اين چند ساعت فهميدم اين مرد خنده ماسيده بي‌نام را دوست دارم. تازه بعدار اينكه وارد اتاق شدم گرسنگي‌ام را حس كردم. چون من هيچ چيز نخوردم و فقط حرف زدم و چرند و پرند گفتم. آنقدر پراكنده حرف مي‌زدم كه خودم هم معني حرفهايم را نمي‌فهميدم ولي او با همان خنده ماسيده‌اش لبان پر تلاطم را دنبال مي‌كرد و سكوت داشت. من اولين بار بود كه راز دلم را به كسي گفته بودم. مثل اينكه او فرستاده‌اي از جانب خدا بود كه مرا گوش دهد. آن شب هم نمي‌دانم چگونه خوابيدم. با خيال مرد خنده ماسيده، در رويايم با او براي خودم زندگي ساختم ما دو بچه داشتيم كه يكي از دو بچه‌ام مثل او خنده ماسيده داشت اما شبيه من بود.

فرداي آنشب من تا ظهرخوابيدم. چشمانم هنوز خسته شب بود. زيرا ديشب زياد گريسته بود و زياد حرف زده بود. دلم مي‌خواست بسته نگه دارمش چون در آن حال خنده ماسيده را مي‌ديدم. زيادتر از هميشه گرسنه بودم با آرامش وصف نشدني از جايم بلند شدم و آماده رفتن به طبقه پايين شدم. برايم جالب بود كه نه اضطراب داشتم و نه ديگر عصبي بودم. با نهايت آرامش پله‌ها را پايين آمدم و به سمت ميز هميشگي مي‌رفتم كه كسي صدايم كرد.

_ خانم ببخشيد... آقاي اتاق 110 آن ميز گوشه را براي شما رزرو كردند و گفتند ناهار را مهمان ايشان در آن ميز باشيد يك كاغذ هم روي ميز گذاشتند.

سرم گيج مي‌خورد چند بار چشمانم را بستم و باز كردم تا بيدار شوم. اما من بيدار بودم پاهايم روي زمين چسبيده بود و نمي‌توانست به سمت ميز دنج برود. خدا مرا ديده بود ولي چرا آنقدر دير؟ چرا آن زمان كه در خانوداه‌ام بودم خدا مرا نديد؟ خدا ... خدا من چه بگويم شكرت كنم يا!؟... اين چه امتحاني بود كه از من كردي؟ ... خدايا با من چه كردي؟ ... تقريبا فلج بودم ولي به سختي خود را به طرف ميز كشيدم دلم نمي‌خواست كاغذ را بردارم. مي‌ترسيدم كه از نگاه كردنش پشيمان شوم. در دستم گرفتمش و بوييدمش. بوي همان مرد خنده ماسيده اتاق 110 را مي‌داد. با ترس زياد بازش كردم ... اين من بودم ... اين چهره من بود ... در اين روزها او چهره مرا مي‌كشيد... از همان شب اول او صورت مرا طرح مي‌زد. در نقاشي من همان روسري گلدار بر سرم بود ...چشمانم در عكس اين بار درياي آب بود ... او مي‌دانست كه چه كرده... او از قصد آن شب در اتاق مرا زد ... وگرنه اين كار احمقانه‌ترين كار روي زمين است كه مسافري در اتاق مسافر ديگري را بزند و از او يك تكه پارچه بخواهد ... مگر اينكه بداند چه كسي در آن اتاق است و او را بشناسد ... چرا همان موقع نفهميدم و به فكرم نرسيد ... باورم نمي‌شد. آن قدر درگير عكس بودم كه به خط نوشته شده زير عكس دير پي بردم زير عكس نوشته بود:

« من اين زن چشم رودخانه‌اي طغيان نكرده را دوست دارم»

احساس غريبي به من دست داد كه توصيفش محال بود. دلم مي‌خواست مادرم ... ميترا و يا حتي آقا اينجا بود تا همه چيز را از ابتدا بارها برايشان مي‌گفتم ولي هيچ كس اينجا نيست بايد همه چيز را براي خودم يكبار تعريف كنم.

او خودش آن روز نيامد و من تنها ناهار خوردم. از گارسن كاغذي خواستم و بر روي كاغذ نوشتم: من نقاشي نمي‌دانم ولي اين را خوب مي‌دانم كه «من اين مرد خنده ماسيده را دوست دارم». كاغذ را به گارسن دادم و از او خواستم به آقاي 110 تحويل دهد و به بالا رفتم. در مقابل پنجره باز شده اتاقم نشستم و تا نزديك صبح به خيابان نگاه كردم. به آسمان كه پر از ستاره بود و ماه كامل داشت. به مردمي كه در حال رفت و آمد بودند بعضي شاد و بعضي غمگين. بعضي با هيجان و بعضي آرام. به زن گدايي كه با بچه‌اي كه هميشه خواب بود و پشتش بسته بود اسپند دود مي‌كرد. به دختراني كه از ظهر تا شب در آن خيابان پرسه مي‌زدند و بعد از مدتي گم مي‌شدند. به دلار فروشاني كه بر سر هم كلاه مي‌گذاشتند. به آن معتادي كه خواب آلود و نيمه جان خميده در گوشه‌اي تا شب نشسته بود. به همه چيزهايي كه در اين شهر ترس‌آور پر بود نگاه مي‌كردم. آنقدر همه آنها زشت بود كه فكر خودم و دردم از سرم پريد و درد ديگران دردمندترم كرد. آن شب بر روي همان صندلي خوابم برد. فردا صبح زود مقابل اتاق 110 رفتم. مي‌خواستم در بزنم اما صداي داخل اتاق توجهم را به خود جلب كرد. صداي گريه بچه از داخل اتاق مي‌آمد دوباره به شماره روي اتاق نگاه كردم شماره درست بود اتاق شماره 110 . اما از درون اين اتاق صداي گريه بچه مي‌آمد. گوشم را به در چسباندم تا مطمئن‌تر شوم. اين صداي يك بچه بود و حالا صداي يك زن كه در حال آرام كردن بچه است. حالم دگرگون‌تر از هميشه بود. يعني چه شده؟ يعني مرد به من دروغ گفته؟ اما نه... شايد گارسن شماره اتاق را به من اشتباه گفته. او امكان نداشته كه به من دروغ بگويد. نمي دانم به چه شكلي خودم را به پايين رساندم. گارسن را كه در حال پذيرايي بود يافتم و از او سوال كردم:

_ آن كاغذ را كه به تو دادم به آقاي اتاق110 دادي؟

گارسن كه همچنان به كارش ادامه مي‌داد گفت:

_ كاغذ ... كدام كاغذ؟ ... حالتون خوبه؟.

_ ديشب ... ديشب بعد از شام من آن كاغذ را به شما دادم ... آقاي 110 آنجا آن ميز دنج را برايم رزرو كرد.

_ مطمئن هستم كه شما حال چندان مساعدي نداريد خانم ... از چه كسي صحبت مي‌كنيد؟... آقاي 110 كيست؟.

_ آقايي كه در اتاق 110 اين هتل اقامت داشتند. خود شما ديشب شماره اتاقش را به من گفتيد ... همان آقايي كه نقاش بودند ... همان آقايي كه براي من يك كاغذ روي آن ميز گذاشته بودند.

_ من چيزي به ياد نمي‌آرم خانم. تا اونجايي كه به ياد دارم چند شبي است كه در اتاق 110 هتل ما يك خانم و آقا با بچه كوچكشان اقامت دارند. ولي اگر بخواهيد من برايتان مي‌پرسم.

ديگر هيچ چيز نمي‌فهميدم. يعني چه؟ ديدم گارسن از آن دور آمد.

_ ببخشيد خانم گفتيد اسم اين آقا چيست؟

اسمش؟... نمي دانم من اسمش را نپرسيدم او هم نپرسيد. به گارسن گفتم:

_ نمي دونم ... اسمش را نمي‌دونم. فقط مي‌دونم كه نقاش بود. يك نقاش خنده ماسيده كه من دوستش داشتم. او هم من را دوست داشت. هنوز كاغذي كه در آن عكس مرا كشيده بود و برايم نوشته بود دوستت دارم دارمش بالا در اتاقم.

گارسن از اين حرف من به خنده افتاده بود دلم مي خواست با دستانم خفه‌اش مي‌كردم. ديگر تحمل نداشتم. به گريه افتادم. نفسم بالا نمي‌آمد. به سمت ميزهاي رستوران رفتم. پشت هر ميزي خنده ماسيده را مي‌ديدم كه نقاشي مي‌كرد. اما تا به او نزديك مي‌شدم غيب مي‌شد. از اين سو به آن سو مي‌دويدم. يعني من ديوانه شده بودم؟. باورم نمي‌شد. امكان نداشت. او واقعيت بود. او خودش از من روسري‌ام را گرفت. من اشتباه نمي‌كردم. او خيال نبود. او واقعيت بود. او وجود داشت. همه آدمهاي رستوران به من نگاه مي‌كردند و در گوش هم پچ پچ مي‌كردند و مرا ديوانه مي‌پنداشتند. ولي من دروغ نمي‌گفتم او رويا نبود واقعيت بود. چرا هيچ كس حرف مرا نمي‌فهميد. چرا هيچ كس باورم نداشت مثل هميشه ... يعني من خواب بودم. يعني همه اينها يك رويا بود. همه دورم حلقه زده بودند ومن هذيان مي‌گفتم. از همه سراغ مرد خنده ماسيده را گرفتم. ولي او هيچ جا نبود. مثل اينكه هيچ وقت وجود نداشته. من بايد به چه كسي مي‌گفتم كه او واقعيت بود. خدايا چرا با من اين گونه مي‌كني؟ اين مرد كه بود؟ اين مرد كه بود كه زندگي‌ام را آتش زد؟ آيا اين مرد هم جزيي از امتحان خدا بود؟ او مرا دوست داشت. او اولين كسي بود كه مرا و حرفهايم را مي‌خواست. ديگر هيچ چيز نفهميدم. از حال رفته بودم و مثل معركه‌گيرها معركه‌اي به دور خودم برپا كرده بودم. زني مرا كمك كرد و به اتاقم برد. داخل اتاق كه شدم هيچ كس را راه ندادم. در را بستم. بر روي تخت دو نفره‌ام خوابيدم و سقف را نگاه كردم. پنجره باز بود و باد بدي مي‌وزيد و پرده را با خود برده بود. نفسم بالا نمي‌آمد. سينه‌ام خس خس مي‌كرد. هيچ چيز را جز صورت آقاي 110 نمي‌ديدم. همه جا مقابلم بود. فكر مي‌كنم اين يك كابوس باشد و من بالاخره بيدار مي‌شوم و صورت خنده ماسيده را دوباره مي‌بينم. نقاشي‌ام ... نقاشي صورتم كجاست؟... با اين نقاشي به همه ثابت مي‌كنم كه راست مي‌گويم. نقاشي راكجا گذاشتم؟ يادم نيست ... هيچ چيز يادم نيست... همه جا را گشتم اما نيست نقاشي نيست ... من ديوانه شدم ...يعني همه را خيال كرده بودم و خواب مي‌ديدم .لباسهاي نو و جديدم همه سر جاي خود بودند پس خريد آنها واقعيت داشت پس آن مرد هم واقعيت داشت او انگيزه خريد اين لباسها بود پس واقعيت داشت. ولي چرا هيچ كس اين را نمي‌فهمد كه من راست مي‌گويم ... اما اگر او واقعيت است پس نقاشي كجاست؟ ...گيج و گنگ بودم. روسري گلدارم را برداشتم هنوز بوي او را مي‌داد. بوي دستانش را مي‌داد. از همان روزي كه دست چپش پر از روسري بود بوي دستانش را گرفته بود. اما من نمي‌توانستم به كسي ثابت كنم. تقريباً بي‌حال شده بودم. و ازبي‌حالي آرام. در گوشه‌اي از اتاق افتاده بودم و چشمانم مي‌گريست. مرد اتاق 110خنده ماسيده دوست داشتني‌ام يك رويا بود و تصوري در ذهنم كه ديگر نيست... روسري گلدارم را بر سرم كردم و به خودم پيچيدم كه صداي در زدن آمد. جاني دوباره در پاهايم پيچيد خودش بود آمده بود تا به همه بگويد كه واقعيت است. از جايم با سرعت بلند شدم در را كه گشودم باورم نمي‌شد اين آقا و مادر بودند كه در پشت در ايستاده بودند. مادر چشمانش گريسته شده بود و آقا با تمام اقتدارش شكسته شده بود. هر دو بيش از حد دوست داشتني شده بودند ولي من آن آدم قبلي نبودم آدمي كه بتواند به زندگي قبل برگردد. از آنها ترسيدم. زبانم بند آمده بود. دستم را براي نزديك نشدن آنها به خودم جلو گرفتم و عقب عقب رفتم. آنقدر رفتم كه خودم را در هوا احساس كردم و صداي جيغ مادر و خرد شدن كمر آقا در گوشم پيچيد. من در هوا مي‌چرخيدم با روسري گلدار. من از پنجره اتاقم به بيرون پرت شده بودم و باز هم تنها بودم. اي كاش لااقل طعم آرامش مادر را مي‌چشيدم و بعد در هوا معلق مي‌شدم. اي كاش لااقل آقا را مي‌بوسيدم و بعد خودم را در هوا مي‌ديدم. با صورت روي زمين افتادم. درد بدي در مغزم پيچيد و ديگر هيچ چيز نفميدم. فقط ديدم معركه‌اي دورم برپاست. كم كم چشمانم باز شد و مردم اطرافم را كه همه ناراحت و مضطرب بودند ديدم و مادر را كه به من نگاه مي‌كرد و فرياد مي‌كشيد و آقا را كه ديگر جاني برايش نبود. مادرم را بوييدم بوي آرامش مي‌داد ولي مثل اينكه او مرا نمي‌ديد مثل هميشه، آقا بر روي صورتم افتاد و من بوسيدمش و آروزيم برآورده شد ولي او به روي خودش نياورد. جاني براي بلند شدن نداشتم اما كسي از لابلاي جمعيت دستم را گرفت و مرا بلند كرد. همان آقاي اتاق110 با خنده ماسيده‌اش بود خوشحال شدم. فرياد زدم. ولي معركه‌بين‌ها آنقدر مشغول بودند كه صداي مرا نشنيدند. خنده ماسيده با چشمانم حرف مي‌زد و سكوت كرده بود. مرا با خودش به جايي كه نمي‌دانم كجا برد. تا دورها كه مي‌رفتيم صداي فريادهاي مادر و صداي شكستگي‌هاي استخوان كمر بابا را مي‌شنيدم. ما رفتيم من و اين مرد خنده ماسيده‌اي كه دوستش دارم به سوي سعادت و خوشبختي رفتيم.

بعدها وقتي يكبار مردي در حال تمييز كردن اتاقي از آن هتل كم مسافر بود در زير تخت كاغذي پيدا كرد كه عكس زني با روسري گلدار و چشمان اشك آلود نقاشي شده بود و زيرش نوشته شده بود: «من اين زن چشم رودخانه‌اي طغيان نكرده را دوست دارم»

مرد آن كاغذ را به سطل زباله انداخت و ديگر هيچ كس آن را پيدا نكرد.

جوانی و هزار سودا!- الناز معتمدی

از روز اولی که نوشتم با همهٔ بالا و پایین‌های نوشتاریم، فکر می‌کنم خیلی خارج از سبک خودم نبودم. منظورم از سبک خودم یک نوع غرور کاذب نیست، نه! منظورم نوشته‌ها و داستان‌هایی است که اگر بخوانید اثر حضور «الناز معتمدی» در آن‌ها دیده می‌شود. با هر موضوعی با هرپیرنگی با هر سبکی!... ولی به یاد دارم مدتی در زندگی‌ام به شدت تحت تأثیر گروهی از نویسندگان بودم که هنوز هم عاشقانه دوستشان دارم... این مدت برایم جذابیت‌های خاصی داشت... داستان‌هایی نوشتم که بسیار با داستان‌های دیگر و فضای حاکم بر آن‌ها تفاوت داشت... آن موقع سر کلاس «حسین سناپور» عزیزم بودم... زیر این داستان که بند بندش را با دقت خوانده بود عنوان کرده بود که یاد داستان‌های جلال آل احمد افتادم... مثل همهٔ داستان‌هایم دوست دارم این داستان کمی قدیمی را هم بخوانید. اگر حرفی بود خواهم شنید...

اما نکته‌ای را لازم می‌دانم توضیح دهم:

در فهرست سمت چپی که طراحی شده داستان‌های من و سمیه رشیدی به ترتیب زمان نگارش آن‌ها به صورت جدا از هم آمده... در قسمت پایین ترش فهرستی قرار گرفته به عنوان «داستان‌های دیگر دوستان»، راستش چند داستانی هم به ایمیل ما فرستاده شده... از این پس قرار می‌گذاریم که هر سه شنبه و هر شنبه این وبلاگ به روز شود... سه شنبه‌ها یک هفته درمیان با داستان من یا سمیه رشیدی، جمعه‌ها با داستان یکی از دوستان... در جمعه همین هفته وبلاگ به روز خواهد شد. هر یک از دوستان عزیز که مایل هستند می‌توانند داستان‌های کوتاه خود در هر سبکی که دارند برای ایمیل وبلاگ ارسال نمایند. تا در یکی از جمعه‌ها قرار داده شود.

 ایمیل وبلاگ:  2adabiyat@gmail.com

                          

                                      

 

۱۲

 

آدم‌های کوچه ی بهارمست

 

 بوي تعفن كامل از كوچه نرفته. تابستان و گرما هم بيداد مي‌کند. صداي گروپ گروپ توپ بازي بچه‌ها در كوچه پيچيده. انگار نه انگار كه امروز تشييع جنازة جعفر چله است. صورت بچه‌ها هميشه از كتكهاي جعفر چله سرخ بود و امروز براي اينكه از صبح تا حالا دركوچه سگ دو مي‌زدند. شاهين پسر ابوالفضل، کُفري روي پلة خانة خانم صلواتي نشسته. آدمهاي كوچة بهارمست هم با چهره‌هاي بهت زده از صبح تا حالا سگ دو زدند البته نه براي توپ بازي براي تشييع جنازة جعفر چله.  همة كس و كار جعفر چله همين آدمهاي كوچه بهارمست هستند. زنش ده سال پيش از بالكن خانه پرت شد پايين و مُرد. البته بهارمستي‌ها مي‌گفتند جعفر چله هولش داده پايين. جواد تنها بچة جعفر چله و رُقي, فلج بود. مثل يک تكه گوشت لمس. جعفر بعد از مردن رقي نصفي از پولهاي بالشش را درآورد و جواد را در آسايشگاه ول كرد. البته آدمهاي كوچة بهارمست اينطور مي‌گفتند.

جعفر زمستان و تابستان يک عرق‌گير سفيدِ رنگ و رو رفتة تركش دار با يك پيژامه راه راه طوسي تنش بود. سن زيادي نداشت اما صورت استخوانيش از زيادي چين و چروكها مچاله شده بود. عصابش خراب بود. رقي و جواد خيلي از دستش كتك خورده بودند. اين اواخر هميشه در بالكن مي‌نشست و چرت مي‌زد. اگر كوچكترين صدايي از بچه‌ها بلند مي‌شد يا اگر توپ بچه‌ها چرتش را پاره مي‌کرد خودش را با سرعت به كوچه مي‌رساند و به هركس که دستش مي‌رسيد با دستهاي سنگينش تو‌گوشي مي‌زد.

بچه‌ها نفرت خاصي از او داشتند. همين بچه‌ها هم بودند كه فهميدند مرده. آخه آدمهاي كوچة بهارمست عادت داشتند جعفر چله هر چند وقت يک بار بره و چند روز پيداش نشه. اين بار سه روزي بود که كوچه از دعوا  خالي بود. بوي بدي مي‌آمد. همه مي‌گفتند حتماً هاشم دوباره شروع كرده به كشيدن كوفتي. اما اين بو, بوي كوفتي هميشگي هاشم نبود. بوي عجيب و غريبي بود. آن روز بچه‌ها سر ظهر در ساية بقالي وارطان نوشابه به دست نشسته بودند. بقالي وارطان دقيقاً روبروي خانة جعفر چله است. شاهين پسر ابوالفضل كه سردستة بچه‌هاي كوچة بهارمست بود رگ شيطنتش گل مي‌كنه كه با بچه‌ها از ديوار خانة جعفر چله بالا بره و ببينه چه خبره. چند نفري از ديوار خانه بالا مي‌روند. بو لحظه به لحظه بيشتر ميشه. شاهين اول از همه جنازة ورم كردة جعفر چله را مي‌بينه, هوار ميزنه و از بالكن جفت پا مي‌افته وسط كوچه. بچه‌هاي ديگه هم مي‌ترسند و پا مي گذارند به فرار. شاهين شانس آورده بود با پا افتاده بود وگرنه به سرنوشت رقي دچار مي‌شد. وارطان از مغازه بيرون مي دود و ابوالفضل رو خبر مي‌كند. تو همين فاصله كه ابوالفضل شاهين را به بيمارستان ببره آدمهاي كوچة بهارمست همه روبروي خانة جعفر چله جمع شده بودند. وارطان و احمد نژادِ معلم كه ته كوچه يک خانة پنجاه متري اجاره كرده بود, همراه با جورابچي كه تنها هم‌صحبت جعفر چله بود در خانه را شكسته بودند و رفته بودند بالا. بيشتر از يك ربع دوام نياورده بودند از شدت بوي تعفن. اورژانس خبر كرده بودند و آنها خودشان به زور جنازة باد كرده را در کيسه كرده وبرده بودند.

از شب آدمهاي كوچه بهار مست شروع كرده بودند به رفت و آمد تا مقدمات تشييع جنازه را براي امروز آماده كنند. بچه‌ها از همان شب با خيال راحت توپ بازي را شروع كرده بودند البته بدون شاهين. ساعت نه شب همة مردهاي كوچة بهارمست قرار گذاشته بودند در بقالي وارطان جمع شوند و دربارة برنامه فردا صحبت كنند.

ساعت نه شده بود وارطان كاغذ پشت در را به سمت بسته است گرداند. احمد نژاد و سرهنگ جورابچي و ممد نفت كش و سعيد كه دانشجوي سال آخر پزشكي بود و حاجي نباتي شوهر خانم صلواتي و هاشم يکي يکي آمدند در مغازه. وارطان هم چايي دم گذاشته بود چون آدمهاي كوچة بهارمست از قهوه‌هايش نمي‌خوردند. هنوز عدة ديگري نيامده بودند كه يكي از بچه‌هاي مسجد نفس نفس زنان آمد داخل مغازه.

- :  پاشيد پاشيد حاج آقا داره مياد تو كوچه دربارة جعفر چله با شماها حرف بزنه.

مردها سريع صندلي‌هايي را كه وارطان با نظم خاصي داخل مغازه چيده بود برداشتند و گذاشتند جلوي خانة جعفر چله. چون حاج آقا داخل مغازة وارطان نمي‌شد. آخه شنيده بود وارطان زهرماري مي‌خورد.

وارطان با اينكه از اين قضيه خوشش نيامد اما او هم صندلي‌اش را جلوي در مغازه گذاشت. از جلوي مغازة وارطان تا خانة جعفر چله بيشتر از ده قدم نبود. حاج آقا از دور با پاکتي که دستش بود مي‌آمد.

هاشم خودش را به حاجي نباتي كه صندلي كنارش نشسته بود نزديك كرد.

- : جريان چيه حاجي؟

حاجي خودش را كمي از هاشم دور كرد

- : من چه مي‌دونم.  هاشم! باز كوفتي كشيدي. توام عاقبت مي‌شي مثل جعفر چله‌ها!

هاشم لبخندي از سر مسخرگي زد.

-         : مگه جعفر چله هم كوفتي مي‌كشيد؟

-         : چه مي دونم حتماً  مي‌كشيده كه چل شده ديگه.

حاج آقا جلو آمد. دكتر سعيد دكمة بالايي دم يقه‌اش را بست. حاجي نباتي عقيق زرد انگشترش را صاف كرد. وارطان هموني بود كه هميشه بود. همه با حاج آقا دست دادند. حاج آقا به ريش جوگندمي اش دست كشيد و زير لب چيزي زمزمه مي‌كرد. وارطان از داخل مغازه با يک سيني چاي بيرون آمد. همه برداشتند جز حاج آقا و دكتر سعيد كه كنار دست حاج آقا نشسته بود. حاج آقا دست دست مي‌كرد تا اينكه بالاخره رفت سر اصل مطلب.

ـ : به هر حال همه مي‌دانيم كه مردي بزرگ، شريف، انسان و خداشناس از بين ما با شكل و صورت بدي رفت. ايشان جزو كساني بود كه از جواني در مسجد حاضر بودند.

هاشم پقي زد زير خنده و خودش را پشت هيكل حاجي نباتي مخفي كرد.

ـ : و كسي بود كه هميشه دستش به خير مي‌رفت. خدايش بيامرزد چند شب قبل ايشان نزد من آمد.

سرهنگ جورابچي شروع كرد به ريز ريز گريه كردن و سر تكان دادن.

حاج آقا حرفش را قطع كرد .

ـ : بله سرهنگ بنده شما را درك مي‌كنم به هرحال با شما دوست بودند. اما بدانيد كه مرگ حقست. بله مي‌گفتم كه ايشان چند شب قبل نزد من آمدند. گويي اين مرگ به ايشان الهام شده بود. اين پاكت را به من دادند تا من براي اهالي محترم كوچة بهارمست كه همه كس جناب آقاي جعفر چله . . .

هاشم اين بار خنده‌اش بلندتر شد. حتي جورابچي هم زير گريه‌اش خنده‌‌اش گرفته بود. ممد نفت كش و احمد نژاد هم كه تا اينجا بود و نبودشان فرقي نمي‌كرد نتوانستند جلوي خنده‌شان را بگيرند. آخه از حاج آقا بعيد بود لقب چله را به جعفر بدهند. خود حاج آقا هم متوجه حرف خنده دارش شد.  هيچ كس به روي خودش نياورد وارطان  از ظهر تا به حال براي آمرزش جعفر زير لب چيزي زمزمه مي‌كرد. حاج آقا ادامه داد :

ـ بله ايشان اين پاكت را دادند تا در برابر شما بخوانم. گويي وصيت نامة ايشان است. پس همگي سكوت را رعايت كنيد كه وصيت نامة اين بزرگوار خوانده شود:

-: سلام بر آدماي كوچة اعصاب خورد كن بهارمست

حاج آقا در ابتداي ورق گويي به دنبال چيزي مي‌گشت. ورق را پايين گرفت و گفت:

ـ : بله گويي مرحوم جعفر آقا فراموش كرده‌اند وصيت نامه را با نام خداوند آغاز كنند. البته از حرفهايشان ناراحت نشويد چون همانطور كه مي‌دانيد ايشان موجودي بذله‌گو بودند.

همه ساكت بودند و نمي شد حدس زد چه در سرشان مي‌گذشت.

حاج آقا به خواندن ادامه داد :

-: من تو عمرم يه بارَم نماز نخوندم با اينكه مثلا مسلمون بودم.

هاشم با آرنج زد به حاجي نباتي و خودش را در گوش حاجي چسباند.

ـ سوتي حاج آقا رو گرفتي حاجي.

اداي حاج آقا را درمي‌آورد :

ـ ايشان از جواني در مسجد حاضر بودند.

 حاجي نباتي چشم غره اي به هاشم رفت. گويي همه متوجه اين حركت هاشم شدند حتي خود حاج آقا كه از زير چشم هواي هاشم را داشت ولي خواندنش را قطع نكرد.

-: پس تنها چيزي كه از شماها مي خوام اينه كه نماز و روزه‌هاي باطل من را يه جوري درسش کنيد. به جوادم وقت کرديد سر بزنيد. خانه مال رقي بود كه بعد از مردنش مال جواد شد. تنها پوله منم همونيه که روي طاقچه پشت آيينه قايم كردم. بکنيدخرج كفن و دفنم. ميدونم به روحم فحش مي ديد. بديد نوش جونتون. همه زورتون اومده که چرا از پولاي تو بالشم به کسي چيزي نماسيده. رقي را هم من هول ندادم پاش گير كرد به دمپايي پشت كشدار من. ناغافل افتاد پايين و مرد. حالا ديگه حوصله ندارم. فقط گاهي به جواد سر بزنيد.

                                                                  والسلام

                                                                                   جعفر چيني زاد ملقب به جعفر چله

                                                                                                             ديدار به قيامت

حاج آقا بهت زده بود. مثل اينكه جعفر به خرافه‌هاي آدماي كوچه بهار مست پايان داده بود. ممد نفت كش چرت مي‌زد مثل اينكه اصلاً به حرفها گوش نداده بود. سعيد گرمش شده بود و دكمة يقش را باز كرد. حاجي نباتي با انگشترش بازي مي‌کرد. احمد‌نژاد به ساعتش نگاه مي‌كرد. هاشم آمادة قاه قاه خنديدن بود. جوراب‌چي ديگر اشكش نمي‌آمد ولي الكي دستمال را به چشمش مي‌ماليد. وارطان سيني چاي را با استكان‌هاي خالي و دو استكان پر برداشت و داخل رفت. حاج آقا هنوز در تعجب از اين وصيت نامه بود.

ـ : بله اين هم وصيت نامة آقاي جعفرخان. حالا هركدام از شما كه حاضر به انجام اين وصيت نامه بوديد سري به بنده در مسجد بزنيد. با اجازه دير وقت است مرخص مي‌شوم.

حاج آقا از جايش بلند شد و با همان پسر مسجدي كه تمام اين مدت بالاي سرش ايستاده بود رفت. ممد نفت كش كه تا همين جا هم بود و نبودش فرق نمي‌كرد بلند شد و بي‌هيچ حرفي به راه افتاد. سعيد بهانة امتحان فردا را آورد. احمدنژاد ورقه‌هاي رياضي بچه‌ها را صحيح نكرده بود. حاجي نباتي و هاشم رفتند تا پول را از پشت آيينه بردارند و خرج مراسم فردا كنند. جوراب چي سيگاري را روشن كرد و دستمالش را در جيب گذاشت و رفت. وارطان كه داخل مغازه رفته بود بيرون آمد. كركره را تا نيمه پايين كشيد و خود داخل رفت. گربة كوچه بهارمست شبها پيش وارطان مي‌رفت. چون وارطان به او غذا مي‌داد يا شير. كوچة بهارمست ساكت و خلوت بود. هنوز بوي تعفن در كوچه مي‌آمد. جاي جعفر چله امشب بين آدمهاي كوچة بهار مست خيلي خالي بود.

فردا صبح زود بچه‌ها زودتر از هميشه در حال فوتبال بازي كردن بودند. صداي گروپ گروپ توپ بازيشان در كوچه پيچيده بود. همه بهت زده كارهاي مراسم تشيع جنازه را مي‌كردند و ماجراي وصيت نامه را به روي خود نمي‌آوردند. اتوبوس دم خانة جعفر چله منتظر بود. هيچ فاميلي نبود اما همة آدمهاي كوچة بهارمست بودند. حتي حاج آقا و پسر مسجدي. حاج خانوم صلواتي مدام زير لب صلوات مي‌فرستاد. زنها حتي آنهايي كه چادري نبودند چادر مشكي سر كرده بودند طوري كه از هم قابل شناسايي نبودند. شاهين انگار نه انگار ديروز پايش را گچ گرفته بودند. گچ پايش خاكي بود آخه از صبح زود تا حالا با همان پاي شكسته سگ دو زده بود. همه منتظر بودند. بالاخره آمبولانس آمد. هاشم و سعيد و ممد نفت كش و احمد نژاد چهار طرف برانکارد رو گرفتند. هاشم كه بدجوري كوك بود زير لب گفت :

لا اله الا الله به حق و شرف لا اله الا الله بلند بگو لا اله الا الله

آدمها مثل اينكه تازه به خودشان آمدند كه اين واقعاً مراسم تشييع جنازه است. همه دنبال جنازه راه افتادند. جنازه از دم خانة جعفر شروع به حركت به طرف انتهاي كوچه كرد. از جلوي هر مغازه‌اي كه رد مي‌شد مغازه دار سريع كركرة مغازه را پايين مي‌كشيد. فقط وارطان ساكت ايستاده بود جلوي مغازه‌اش و صليب مي‌كشيد. جنازه به سمت مسجد مي‌رفت و همه به دنبالش. قرار بود همه از در مسجد سوار اتوبوس شوند. وارطان جمعيت را از دور نگاه مي‌كرد كه مي‌رفتند. حاجي نباتي پشت همه مي رفت و با گوشي گُنده موبايلش مراسم را در كنترل داشت. انگشتر عقيق زردش مي‌درخشيد. وارطان داخل مغازه شد و اتوبوس هم بالاخره بعد از هزار دنگ و فنگ راه افتاد.

اتوبوس بعداز ظهر بود كه برگشت. قرار بود رستوران سر ميدان غذا بخورند. جماعت ِخاكي يکي يکي پياده مي‌شدند. همه خسته و عرق كرده بودند. شاهين با بدبختي خودش را از اتوبوس پايين كشاند. روي سرش هم خاك نشسته بود. حاجي نباتي را با بدترين وضع كشيدند پايين. پايش سر خورده بود داخل قبر. هاشم وضعيتش خراب بود. اين اواخر احتياجش به كوفتي زياد شده بود. حاج خانوم صلواتي با پا دردش آمد پايين و باز هم صلوات مي‌فرستاد. ممد نفت كش و احمدنژاد هم با زن وبچه‌شان آمدند پايين. انگار رفته بودند پيك نيك. سعيد هم در راه با بچه مسجدي هم‌كلام شده بود و دوست. دكمة يقه اش را هم بسته بود. بالاخره همه پايين آمدند و اتوبوس رفت. ولي همه جلوي در خانة جعفر چله روبروي مغازة وارطان خشكشان زد. جواد روي ويلچر جلوي در نشسته بود و وارطان كه برايش سوپ درست كرده بود قاشق قاشق به او سوپ مي‌داد و دور دهانش را با دستمالي كه زن مرحومش مارگرت برايش گلدوزي كرده بود پاك مي‌كرد. گربه کوچه بهارمست هم داشت شير مي خورد.

                                                         

کلتی می‌خواهم برای کشتن تعطیلات!- الناز معتمدی

آه تو یک کپی هستی از تمام شکلات‌هایی که تا حالا خورده‌ام

(ریچارد براتیگان)

 اول از همه سال نو همگی مبارک...امیدوارم سال خوبی باشه برای همه... راستش حرف‌های سال نویی را در وبلاگ خودم به صورت مفصل گفته‌ام... می‌دانم هفته، هفته‌ی داستان خوانی و نقد نیست برای همین یکی از داستان‌های نه چندان قدیمی را گذاشتم که پیش از این بسیاری از دوستان خوانده بودند...امیدوارم بخوانید و اگر حرفی بود خواهم شنید...دوست دارم زودتر این هفته‌ی عید هم تمام شود تا کار و زندگی‌ و ادبیات و همه چیزمان سامان بگیرد...

 

 

 

۱۰

 

اگر کلتی در میان بود...

 

از دیروز حالت تهوعم  آغاز شده و تا کسی نفهمیده باید بین خودمان تمامش کنیم عزیزم... صبح، پدرت قبل از اینکه از خانه بیرون برود نگاهی به من انداخت و من که چشم‌هايم را مثلاً بسته بودم حس حقارت را از نفس‌هایش که نزدیک صورتم شده بود فهمیدم... وقتی پدرت رفت با عجله از روی تخت بلند شدم. لباس‌های خوابم را درآوردم،  شلوار مشکی‌ام را پوشیدم و رفتم به سمت پالتوام که دیدم داری به شدت حال من را به هم می‌زنی. دویدم به سمت دستشویی و عق‌هایی که پایان نداشت...چند دقیقه‌ای گذشت تا حالم بهتر شد... عرقِ سردِ روی پیشانی‌ام را پاک کردم؛ پالتوی مشکی‌ام را پوشیدم؛ عینک آفتابی تیره‌ام را زدم و بیرون رفتم...کوچه را با سرعت طی کردم تا سر راه، کسی من را نبیند و نشناسد...احساس کسی را داشتم که یک کلت کمری بسته به زیر پالتواش و هر آن امکان دارد بیرون بیاورد و یک نفر را بُکُشد...وقتی به اولین خیابان اصلی رسیدم به اولین تاکسی زردی که از کنارم رد شد گفتم دربست و آن هم کمی جلوتر ترمز کرد و من سوار شدم...

 از آینه‌ی جلوی ماشین گاهی چشم‌هايش را می‌دیدم که داشت چشم‌هايم را می‌خورد. مطمئن بودم از این آدم‌های بیماره...برای همین همه‌ی تلاشم را کردم که تا مقصد به تو فکر کنم ...

-                      صدای آهنگ اذیتتون نمی‌کنه؟

صدای خودش بود که حالا سعی می‌کرد بحث را آغاز کند و من که تا آن لحظه به هیچ عنوان صدای آهنگی نمی‌شنیدم حالا به وضوح صدای کریهی را شنیدم که داشت بدجور عر می‌زد روی مخم ولی گفتم:

-                      نه آقا مهم نیست...

داشتم روانی می‌شدم که دیدم سیگارش را هم درآورد و شروع کرد به دود کردن ....خیره شدم به شکل دودش که  هر لحظه شکلش عوض می‌شد... باز هوس عق زدن داشتم ولی سعی کردم در خودم این حس را بُکُشم...

-                      میخوای سیگارم رو خاموش کنم اگه اذیتت میکنه؟

لعنتی داشت حالم را به هم می‌زد... دلم می‌خواست اگر کلتی در میان بود اول پیشانی کثیفش را نشانه می‌گرفتم که جوری با خنده‌ی مریضش دود را  بالا می‌داد که مستقیم بیاید طرف من و تو عزیز دلم... این کارش شبیه کاری است که پدرت هر روز جلوی من اجرا می‌کند...دود سیگارش را مثل آدم‌های بیمار می‌پاشد به صورت من و بعد با آن دهان کوفتی‌اش می‌بوسدم...همانطور که جواب پدرت را نمی‌دهم جواب این را هم نمی‌دهیم...

-                      مثل اینکه حرف زدن من اذیتت میکنه؟

این بار دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گفتم:

-                      روبروت رو نگاه کن برو ...

با لبخند ناجوری گفت:

-                      خب آخه خانوم نگفتی کجا برم؟

-                      نگفتم؟

یعنی واقعاً نگفته بودم یا ذهن بیمارش داشت با من بازی می‌کرد، درست مثل پدرت ...پس سعی کردم به روی خودم نیاورم و گفتم:

-                      میدون اول دست راست جلوی ساختمان پزشکان...

پنجره را کشیدم پایین تا کمی هوای تازه بخوریم...با هزار بدبختی پیدایش کردم عزیزم... می‌گویند کوچکترین مشکلی برای تو و من پیش نمی آید... باور کن نمی‌توانستم با پدرت راه بیایم و باور کن نمی‌توانم قبول کنم که او بشود پدر تو ...پدر بچه‌ای که من مادرش باشم...دیشب خوابت را دیدم درست مثل فرشته‌ها شده بودی عزیزکم ...همانجا به تو گفتم که سعی نکن با آمدن در خوابم، من را از تصمیمم منصرف کنی...حتی اگر من بشوم یک قاتل...کمی دستانم می‌لرزید و تعریقش به نهایت رسیده بود... ماشین ترمز کرد...

-                      همین جاست خانوم؟

نگاهی کردم و دیدم  همین جاست ... یک اسکناس پنج  هزار تومانی را به سمتش گرفتم و ای کاش به جایش کلتی در میان بود... از ماشین پیاده شدم و چشمانم را بستم. نفس عمیقی کشیدم و وقتی باز کردم مصمم بودم ...از چند پله‌ی اول ساختمان بالا رفتم و جلوی در آسانسور ایستادم و منتظر ماندم تا پایین بیاید... داخل آسانسور شدم و به طبقه‌ی پنجم رفتم ... انگار پنج سال طول کشید...در مطب بسته بود. آیفون تصویری داشت. زنگ زدم و چند لحظه نگذشت که در باز شد. داخل شدم. میز منشی خالی بود ...اول روی صندلی نشستم و بعد بلند شدم و کمی راه رفتم. از پنجره‌ی مطب بیرون را نگاه کردم ...لعنتی هنوز پایین ایستاده بود و جلوی در ماشین داشت سیگارش را دود می‌کرد...

منشی از در اتاق دکتر بیرون آمد...

-                      سلام بفرمایید... اِ...بازم شما!؟

-                      وقت داشتم ...

بی‌حوصله  نگاهم کرد و گفت:

-                      چند لحظه منتظر باشید...

گوشی تلفن را برداشت و پچ پچ کرد...چند دقیقه‌ی دیگر مانده بود تا برای همیشه جلوی اینکه او بشود پدر تو را بگیرم...چقدر این مردِ کثیف جلوی تاکسی شبیه پدر توست عزیزکم...

-                      بفرمایید داخل...

نترس عزیزم پدرت نیست منشی مطب است. داخل اتاق شدم. از این تخت نصفه‌ی مزخرف همیشه وحشت داشتم...دکتر جلو آمد و با من دست داد و راهنمایی‌ام کرد که بروم روی همان نفرین شده...

-                      میشه من رو بیهوش کنی؟

به دکتر این را گفتم عزیزکم...گفت:

-                      لازم نیست...

-                      آخه فکر میکنم برای من لازمه...

-                      نه عزیزم از هیچی نترس سریع شرش رو از سرت کم میکنم...

اشکم ریخت پایین ...تو برای من شری نداشتی که فرشته‌ی من ...روی تخت خوابیدم و دستم را چرخش دادم روی شکمم... بالای سرم آمد و چیزی شبیه کلت دستش بود...عقم گرفت ...از جایم بلند شدم. کنارش زدم. دیگر نتوانستم حسم را بُکُشم...بلند شدم و به سمت دستشویی کوچکی که در کنار اتاقش بود رفتم و اشک بود  و عق بود و انگار وجودم بود که بیرون ریخت...دکتر رفته بود دنبال کارش...هیچ حسی نداشت و انگار نمی‌خواست من را منصرف کند... پالتوام را پوشیدم و خواستم بیرون بیایم که گفت:

-                      می‌شه پنجاه هزار تومان...

و من و تو انقدر مغروریم که ...برنگشتم نگاهش کنم...دست در جیب پالتوام کردم و یکی از چک پول‌های پنجاه هزار تومانی را روی میز کنار در اتاق گذاشتم و بیرون آمدم. بدون اینکه نگاه کنم که آیا منشی هست یا نه از در بیرون آمدم و دوباره داخل آسانسور شدم که در همان طبقه‌ی پنجم مانده بود...وقتی از در آسانسور خارج شدم و چند پله‌ی جلوی ساختمان را پایین آمدم دیدم هنوز با یک سیگار روشن جلوی تاکسی زردش ایستاده...کمی بی تعادل بودم در راه رفتن و این عینک دودی جلوی چشمم هم همه جا را محو تر کرده بود... به سمت تاکسیش رفتم. در را باز کردم و بدون اینکه حرفی بزنم نشستم داخل تاکسی و سرم را روی صندلی گذاشتم ...چند لحظه هاج و واج این صحنه را نگاه کرد و بعد سوار ماشین شد و راه افتاد...

اصلا حواسم نبود که این آدم همان آدمی است که شبیه پدرت اخلاق و رفتارهای کثیف دارد...ناخودآگاه گفتم:

-                      شما یه کلت کمری داری؟

به شدت ترمز کرد طوری که به طرف جلو پرتاب شدم ...برگشت و به چشم‌هایم این بار مستقیم و هرسناک نگاه کرد...

-                      حالت خوبه خانم؟

وقتی قیافه‌اش را دیدم لبخند کم رنگی زدم و گفتم:

-                      کلت داری ؟

-                      خانم کلتم کجا بود ...برو پایین برا ما هم دردسر درست نکن...به خدا اگه می‌دونستم انقدر مصیبتی اصلا هوا ورم نمی‌داشت برسونمت ...

دیگر پی حرف را نگرفتم. کمی در صندلی فرو رفتم و سرم را تکیه دادم و گفتم:

-                      برسونم همونجایی که سوار شدم...

بالاخره رسیدیم به همان خیابان و کوچه‌ی لعنتی...پدرت ایستاده بود سر کوچه و داشت مثلاً مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه می‌کرد و سیگار دود می‌کرد به هوا...از ماشین پیاده شدم. پدرت چشمش به من خورد. اول از همه سیگارش را زیر پايش خاموش کرد و بعد دستی مالید روی چشم‌های قرمزش و آرام به طرفم آمد. دستم را گرفت و به سمت خانه برد...برگشتم مرد وحشت‌زده را دیدم که پایش را گذاشت روی گاز و رفت بدون اینکه دوباره پولی بگیرد... در راه خانه باز همان حرف‌های تکراری...

-                      من بچه نمی‌خوام به چه زبونی بهت بگم قربونت برم ...

دوباره سیگارش را روشن کرد و دودش را بین این کلماتی که ادا می کرد با شتاب می‌داد به صورتم...

 

زنده باد 21 جلد عشق!- الناز معتمدی

عشق ، خطای فاحش فرد در تمایز یک آدم معمولی از بقیه ی آدم های معمولی است.

(برنارد شاو) 

 

همین دیشب کار روی دیوان موضوعی شعر فارسی را تمام کرده‌ام... وقتی کار‌ها تمام می‌شود تازه دلتنگی سر می‌زند... تازه یاد شب‌هایی می‌افتی که انقدر درگیر شده بودی که یادت می‌رفت و می‌دیدی یک ساعت است بی‌وقفه به جای کار شعر خواندی... یادت می‌آید که با چه عشقی از رودکی خواندی تا امام خمینی!!!... یادت می‌آید که چقدر دلت می‌خواست روی بعضی شعر‌ها خط بکشی و جا داشت زیر بعضی شعر‌ها به سنت فیس بوک و پرشین بلاگ لایک می‌زدی...

یادت می‌آید شبی را که روی جلد ۱۴ کتاب آنجا که از عشق می‌گفت گریه کردی و آن صفحهٔ کتاب از قطره‌های اشکت باد کرد... یادت می‌آید روی جلد ۲۰ خوابت برد تا صبح... یادت می‌آید به جلد ۶ فحش دادی بابت غلط‌های فاحشش... و یادت می‌آید در به در مدخل یوسف شده بودی در آخرین مدخل کتاب در جلد ۲۱... کار من کار خوبیست با اینکه همیشه سخت بوده و هست... مهمش این است که درش پر از عشقه نه پر از پول!!!... حالا از فردا شب باید بروم سر یک فرهنگ تاریخ ادبیات... نمی‌دانم چه روزهایی خواهم داشت... فقط امیدوارم این عشق از من گرفته نشود....

پر حرفی کردم مثل همیشه!... راستش عیب است یا حسن نمی‌دانم، تجربهٔ نوشتن داستان کوتاه کوتاه ندارم... ولی با توجه به پست پیش و داستان دوست جان این داستان را می‌گذارم به عنوان کوتاه‌ترین تجربهٔ داستان نویسی‌ام تا امروز... کار متعلق به اردیبهشت ۸۷ است ولی زاویه دید داستان را به تازگی در بازنویسی مجدد تغییر دادم... بخوانید و دوست دارم حرفی اگر بود بشنوم...برای هفته آتی تر به شما و خودم قول داستان جدید می دهم...

 

 

۵

 

مثل همیشه

امروز هم مثل روزهای بی‌حوصلگی اش از کوچه‌های تنگ ‌گذشت و باز مثل همیشه در مقابل آن خانهٔ جهنمی ایستاد... اما این بار چیزی باعث شده بود دقایقی خیره بماند... پارچهٔ سیاه سر در خانه... سالیان درازی بود که کسی جز فیروزه در آن زندگی نمی‌کرد. قدرت فکر کردنش را از دست داد و بعد تصمیم گرفت بی‌تفاوت مثل همهٔ روزهای دیگر از کنار این خانه بگذرد. چند قدمی هم دور شد اما... در خانه، نیمه باز بود. آرام و مبهوت داخل شد. گویا کسی در این خانهٔ  خرابه نبود. همیشه فکر می‌کرد اگر پا در این خانه بگذارد فیروزه با‌‌ همان چشمان آبی نافذش مثل بختک روی سرش می‌پرد تا خفه‌اش کند.

 «بر پدر این مرتیکه لعنت که این ولدزنا رو انداخت تو دامنم»... اسم فیروزه برایش این جمله را که مدام بر زبان داشت و سعی می‌کرد پشت سرش آرام بگوید تداعی می‌کرد. حیاط خانه کثیف و درهم ریخته بود. کنار حوضی که روی آبش را برگ پر کرده بود نشست.

 کمتر از یک ماه پیش دیده بودش. چادر سیاهی به سر کرده بود. ‌مثل همیشه، مثل دوران جوانی‌اش ساق‌های پایش را از چادر بیرون می‌انداخت. این موضوع زجرش می‌داد. از پشت دیوار خانه می‌پاییدش.

 در هفت سالگی برای اولین بار از فیروزه متنفر شد. وقتی زن همسایه سراسیمه آمد و تفی بر صورتش انداخت و او نیشخند چندش‌آوری زد... ده سالش بود که فهمید تنها مرد خانه‌ است ... در پانزده سالگی بعد از سال‌ها تحمل پچ‌پچ‌های مردم وقتی از مدرسه فرار کرد و بی‌موقع داخل خانه آمد و کفش‌های مردانه‌ای را پشت در اتاق دید و صدای قهقهٔ فیروزه که تا حیاط بلند شده بود را شنید از خانه بیرون زد تا امروز...

از کنار حوض بلند شد... دور تا دور حیاط را نگاه کرد. از در بیرون آمد. مثل همیشه از کنار خانه گذشت... دلش می‌خواست راه دیگری برای روزهای بی‌حوصلگی‌اش پیدا کند. دیگر نمی‌خواست به دنبال شباهت صورتش با چهرهٔ پیرمردهای ایـن محلهٔ خاک‌خورده باشد.

 

 

 

لیدر همهٔ خوشبخت‌های بدبخت!- الناز معتمدی

تمام حقایق سه مرحله را پشت سرگذاشته‌اند:

اول، مورد تمسخر واقع شده‌اند.

 دوم، به شدت با آن‌ها مخالفت شده است.

سوم، به عنوان یک چیز بدیهی پذیرفته شده‌اند.

(آرتور شوپنهاور)

وقتی ادبیات بشود نقطهٔ اصلی زندگیتان مطمئن باشید همهٔ زندگیتان با غمی سگی عجین می‌شود که نمی‌دانید چه کارش کنید... عده‌ای کارشان ادبیات است و درس و عشق زندگیشان خارج از ادبیات. گروهی درسشان ادبیات است و کاری غیر از ادبیات می‌کنند و عشقی غیر از ادبیات دارند. گروهی عشقشان اهل ادبیات است و نه کار خودشان و نه درسشان ربطی به ادبیات داشته و نه خواهد داشت...اگر دو گزینه از گزینه های بالا در زندگیتان تیک خورده باشد کمی،  ترین هستید ...اما... 

اما تقریباً خوشبخت‌ترین بدبخت دنیا کسی است که در دانشگاه هشت سال، با همهٔ مشکلات بی‌شاخ و دمش، ادبیات خوانده باشد  و قرار باشد حداقل چهار سال دیگر هم بخواند، پس از این هشت سال از راه شغلی ادبیاتی نان درآورد، و وقتی هم به حافظهٔ ذهنش مراجعه ‌کند ببیند تمام علاقه های زندگیش به جز یک نفر که اهل فلسفه بود و ادبیات را دوست نداشت باقی همه اهل ادبیات بودند...

و من لیدر خوشبخت ترین بدبخت ها هستم!

داستان، جدید است. شاید مال همین چند روز اخیر!...می‌گویم شاید چون زمان و مکان را گم کرده‌ام. بخوانیدش اگر دوست داشتید... حرف‌هایتان را با آغوش باز بدون گریه می‌پذیرم!...هرچند که در آغوش این داستان خودم گریسته باشم...

 

 

۳

 

A یعنی خانه مان!

 
چشم‌هایش مدام به ساعت نگاه می‌کند. حتی وقتی حالا که سرم را با هزار بدبختی روی سینه‌اش گذاشتم و لب‌هایم گاهی با موهای بدنش در تماس است و حس عق دارد. دیدن این صحنه آزارم می‌دهد. چشم‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم خوابم ببرد. بدون اینکه یواشکی نگاه کنم می‌فهمم که دارد نگاهم می‌کند. چون نفس‌هایش بدون وقفه روی مو‌هایم می‌خورد. خیلی تند نفس می‌کشد و این یعنی خیلی عصبی است. دستش که به طرف من نیست حرکت می‌کند و گوشی موبایل را از کنار تخت برمی‌دارد. قفلش را باز می‌کند و بیب صدا می‌دهد. فحش زیر لب می‌دهد و دوباره دستش تکان می‌خورد. با چشم‌های بسته هم می‌دانم چه کرده. گوشی من را به جای گوشی خودش برداشته و عکس عروسی دو نفره‌مان را روی بک‌گراند موبایل دیده که پشت به پشت هم چسبیدیم و با لبخند دوربین را نگاه می‌کنیم. دیشب که با هم حرف می‌زدیم تا شاید مشکلاتمان را حل کنیم با لحنی مظلومانه ‌می‌گفت: 

           - فردا گوشیم رو عوض می‌کنم. داغ بودیم، خر بودیم، نفهمیدیم ... رفتیم عین منگلا دوتا گوشی یه شکل خریدیم...

و بعد کمی آرام‌تر با خودش گفت: 

           - خاک بر سرم...

گوشی خودش را بر‌می‌دارد و شروع به نوشتن اس‌ام اس می‌کند. قدیم‌تر‌ها دستش خیلی کند بود و حالا چه سرعتی پیدا کرده! چندین مرتبه صدای زنگ اس‌ام اس‌هایش می‌آید. با هر زنگی بدنم می‌لرزد. این بار کسی برایش زنگ می‌زند... آهنگ سلام ‌ای کهنه عشق من ستار است... یادش بخیر! با هم مدام گوش می‌دادیم... با یک خندهٔ شیطنت‌آمیز جوابش را می‌دهد:

          - میام دیگه...

و بعد سریع قطع می‌کند. چندشم می‌شود از این کارش. چشم‌هایم را باز می‌کنم و سریع می‌خواهم از جایم بلند شوم که مرا در بغلش نگه می‌دارد... 

          -کجا؟ 

          - کار دارم یه عالمه باید برم.

          - برای همه وقت داری غیر از اینکه نیم ساعت تو بغل من بخوابی؟ بعد می‌گی چرا تو خونه بند نمی‌شی... اصلا من نه! یه مرد دیگه! اصلا هرکی! دلش بی‌چیت خوش باشه؟ مگه اینکه... 

          - مگه اینکه چی؟ چرا حرفت رو می‌خوری؟

          - مگه اینکه از صبح تا شب به اندازهٔ کافی...

حرفش را نیمه تمام می‌گذارد و پشتش را به من می‌کند و چشم‌هایش را می‌بندد. دلم می‌خواهد با این بریده حرف زدن‌هایش با چاقوی آشپزخانه تکه تکه‌اش کنم. نگاهی به ساعت می‌کنم. با بی‌محلی بلند می‌شوم و به سمت دستشویی می‌روم. اولین باری نیست که این حر‌ف‌ها را می‌شنوم. روی توالت فرنگی می‌نشینم. سیگارمان همیشه همان‌جا روی جاصابونی‌ای است که از روز اول جاسیگاری بوده. سیگاری روشن می‌کنم. بیشتر از سوختنش لذت می‌برم تا کشیدنش. اشک‌هایم پایین می‌ریزد. با پشت دست، صورتم را پاک می‌کنم. یک خط سیاه روی دستم پیدا می‌شود. از روی توالت بلند می‌شوم و در آینه خودم را نگاه می‌کنم... همهٔ صورتم سیاه شده. چند مشت بزرگ آب روی آن می‌پاشم. سیگار را روی جا سیگاری خاموش می‌کنم و بیرون می‌آیم.

از روی تخت بلند شده. لباسش را تنش کرده و جلوی آینه مو‌هایش را شانه می‌کند. برمی‌گردم، روی تخت می‌خوابم، پتو را تا روی دماغم بالا می‌کشم و نگاهش می‌کنم. مدام خودش را چک می‌کند و پس از هربار یک پیس از ادکلن هم می‌زند. بدون خداحافظی از اتاق می‌رود و بعد تَق صدای بستن در می‌آید. هنوز یک دقیقه نشده که کلید، در قفل می‌گرداند و با سرعت داخل می‌شود. انقدر عجله داشته که گوشی‌اش را فراموش کرده ببرد. گوشی‌ای که هیچ وقت از خودش دور نمی‌کرد. با بی‌محلی داخل شد. گوشی را برداشت و رفت و محکم تر در را بست.

چند لحظه‌ای ساکت ماندم. حتی فکر هم نکردم. گوشی‌ام را برداشتم. قفلش را باز کردم. بک گراندش یکی از عکس‌های عروسیمان بود که کات شده بود و من درش نبودم. چند لحظه به صفحه‌اش مات نگاه کردم و بعد فهمیدم گوشی را اشتباهی برده! خدای من...تا به حال همچین کاری نکرده بود...نمی‌دانم چند دقیقه فرصت داشتم تا گوشی‌اش را وارسی کنم. وارد اس‌ام اس‌هایش شدم. همه جا خالی بود. به سمت دفتر تلفنش رفتم. اسم هیچ زنی که من نشناسمش نبود. زن‌های آشنا و فامیل را هم که نمی‌توانستم ردگیری کنم. بار دیگر از ابتدا همهٔ نام‌های دفتر تلفنش را خواندم. A یعنی خانه. ABBASI صاحب‌خانه‌مان. ALL یعنی من. AME BEHJAT هم که عمه بهجت خودم است... هیچ کس برایم نا‌شناس نیست.

یک مرتبه عرق سردی روی تنم نشست. یادم افتاد الان گوشی خودم دست اوست... ترسیدم... چقدر من احمقم! نکند تمام این نقشه را کشید که گوشی من را با خودش ببرد؟! باید زنگ بزنم و بگویم اشتباه برده... نه!... اگر این کار را بکنم و تا الان نفهمیده باشد بد‌تر کنجکاو می‌شود داخلش را بگردد.

بی‌تاب شدم. پتو را از رویم کنار زدم... گوشی اش را پرت کردم روی میز...گرمم شد... اضطراب بدی گرفتم و دلم پیچ خورد. به سمت دستشویی رفتم. روی توالت فرنگی نشستم... دستم را به سمت جاسیگاری بردم... انقدر دستانم می‌لرزید که فندک افتاد روی زمین و دو نیم شد... الکی یک سیگار را بین دندان‌هایم گذاشتم و فشار دادم... فکرم کار نمی‌کرد. یاد اس‌ام اس‌های دیشبم افتادم. سیگار را از دندان‌هایم بیرون کشیدم و داخل دستم له کردم. دوباره یک سیگار دیگر برداشتم. سیفون توالت را کشیدم و از دستشویی بیرون آمدم. داخل آشپزخانه رفتم... همهٔ کشو‌ها را به هم ریختم، کبریت نداشتیم. گاز را روشن کردم و سیگار را بین لب‌هایم گذاشتم و سرم را به سمت گاز بردم... چند پک عمیق زدم و بعد دودش را از بین لب‌هایم بیرون دادم... داخل آشپزخانه رژه رفتم و ساعت را نگاه کردم. نیم ساعت از وقتی که رفت گذشته. صدای آرام یک آهنگ از جایی بلند شد. سلام‌ای کهنه عشق من... به سمت صدا رفتم. موبایلش زنگ می‌زد. از روی میز برداشتم و روی صفحه ماتم برد. نوشته بود A... نگاهی به تلفن خانه مان کردم که در دست هیچ کس نبود تا به این گوشی زنگ بزند!

 

بازگشت به شهر فرشته ها! - الناز معتمدی

 

حدود دو سال است وبلاگ ادبی ننوشتم ولی تا توانستم نوشتم... شاید در هیچ دوره‌ای از زندگی‌ام به اندازهٔ دو سال گذشته ننوشتم... وبلاگ نویسی روزانه جذابیت‌های پنهان و آشکاری دارد که هرکسی را در هر سطحی به طرف خودش می‌کشاند... گاهی خوشحالت می‌کند... گاهی غمگینت می‌کند... گاهی دیوانه‌ات می‌کند... ولی مهمش این است که آخر همهٔ این‌ها خوبت می‌کند... کار به جایی می‌رسد که تو روزهایی برای خودت نمی‌نویسی برای‌‌ همان یک مخاطبی می‌نویسی که می‌گوید بنویس... می‌نویسی در حالی که می‌دانی تمام عواطف و احساساتت برای خواننده رو می‌شود مگر اینکه بازیگری‌ات قوی‌تر از نویسندگی‌ات باشد...

در روزی تعطیل، مثل همهٔ تصمیمات دیگرمان خیلی سریع قرار گذاشتیم مجدد پا بگذاریم به بالماسکهٔ مجازی ادبیات... با نقاب واقعی خودمان... با عکس چهرهٔ خودمان... با اسم خودمان... نه مخفف... نه کم نه زیاد... باز گردیم تا گریه‌هایمان را بیاوریم در آغوش داستان‌هایمان...

در این راه همراه شدم با خواهرم، دوست عزیزم سمیه رشیدی... هر هفته اگر خدا بخواهد یکی از ما به روز می‌شویم... با داستانی و چند خط حرفی از دنیای ادبیات... با هم از دانشگاه ادبیات که روزی درس می‌خواندیم همراه شدیم... پشت این روز‌هایمان، روزهای خوب با خاطرات مشترک بسیار است که روز به روز هم به تعدادشان افزوده می‌شود...

با اینکه کوچکترم چون احتمالا پر حرف ترم هفتهٔ اول را من آمدم... فقط به یک موضوع دلبسته‌ام، اینکه هیچ چیزی نتواند شهر فرشته‌ای من را به هم بزند... می‌خواهم به دلبستگی‌ام دلبسته‌تر شوم...

شاید برای همه داستان اول تکراری باشد... خیــــــــــلی تکراری... ولی خوب برای شروع فکر می‌کنم یک داستان از سال‌های دورم، از سال‌های اوجم - نه از لحاظ ادبی - بهتر باشد... هفتهٔ بعد تری که بیایم داستان نخوانده با خودم می‌آورم و یک سبد سیب سرخ حوا...

 

 

۱

 

باز هم خاک را خیس کردم

        

    صدای واق واقش تخت خوابم را مثل زلزله لرزاند و چشم‌هایم را باز کرد. باز هم مثل همیشه کابوس دیدم. روی تنم دانه‌های سرد عرق نشسته. چقدر کف سرم می‌خارد! برایشان چه اهمیتی دارد که من چند روز است حمام نرفتم... دلم قار و قور صدا می‌دهد.  گفتم امکان ندارد تا زمانی که برایم یک سگ عین آقجا بیاورند دست از اعتصاب غذا بردارم. خیلی هم برایشان مهم نیست که بمیرم. یک اضافی کمتر! ... اما نه! ...برای پولی که ماهیانه از حساب آقاجان والا هم می‌گیرند نمی‌گذارند بمیرم. دوباره ملحفهٔ سفید تختم خیس شده. این دفعه واقعاً از قصد نبود. امروز اصلاً حال و حوصلهٔ دعوا با این زنیکه را ندارم. الان با آن چشم های سیاه شده اش می‌ آید داخل. چشم هایش را گشاد‌تر می‌کند و از دماغش نفس بو گندواش را می‌دهد بیرون و شروع می‌کند به داد و بیداد که چرا این کار را می‌کنی؟ فقط برای حرص درآوردن از من است که نمی‌توانی خودت را نگه داری. دکتر به زنیکه گفته بود، جلوی خودم گفت که دست خودش نیست...

***

    آنروز در حیاط نشسته بودم. صدای واق واقش می‌آمد. می‌خواست خودش را برای آقاجان والا لوس کند، ولی آقاجان بی‌سمعک بود. گفته بودم کاری به کارش نداشته باشد. آقاجان روی صندلی قدیمی نیمه شکسته نشسته بود و خاطراتش را برای سرو گوشهٔ باغ تعریف می‌کرد. این سرو بیچاره پوسید بس که این حرف‌ها را شنید. تنهایی من با هیچ چیز پر نمی‌شد، حتی با حضور آقجا آخرین یادگار مامان. مامان خوبم! کاش می‌توانستم به همه ثابت کنم که می‌دانم کجاست...درست زیر آن سرو قجر که شبیه خود آقا جان والاست. استوار، زیبا، تنومند، سرکش.

   پوست سفیدش در آفتاب می‌درخشید. با چشم‌های معصوم تیله ایش به آقاجان نگاه می‌کرد. می‌دانستم این کارش عاقبت ندارد. خودش را لحظه به لحظه به آقاجان نزدیک‌تر می‌کرد و تن گوشتالویش را می‌کشید روی شلوارش. آقاجان دوست نداشت کسی وارد خاطراتش بشود. به خصوص آقجا که به قول خودش مال آن روسپی حرامزاه بود. آقجا مال مامان خوشگل من بود که بعد از گم شدنش تنها پر کنندهٔ تنهاییم شد.

  چنان لگدی به آقجا زد که پرت شد زیر سرو قجری و  زوزه‌ای کشید که من را یاد زوزه های مامان انداخت. بلند شد و تکانی به هیکل تنومندش داد. پیر بود، ولی قدرت بدنی بالایی داشت. قدم بزرگی به سمت سرو قجر برداشت. خیلی ترسیدم. عاقبتش دار زدن آقجا بود. تا حالا چند باری در دام دار آقا جان والا افتاده بود. مثل آن باری که آقجا یک کبوتر مرده آورد جلوی پای آقاجان انداخت. آقاجان هم برای اینکه یاد بگیرد حیوان نکشد دارش زد به همین سرو قجری. جان حیوان از تنش داشت بیرون می رفت. بد جوری دست و پا می‌زد. تمام تنم می‌لرزید. گریه می‌کردم. انقدر التماسش کردم تا از دار پاینش آورد. آن روز من هم  کتکی حسابی از دست آقاجان والا خوردم. چون بی‌اختیار خاک زمین را خیس کرده بودم. من و سگ بیچاره تا شب زوزه کشیدیم.

   آقاجان والا قانون‌های سگی خودش را داشت. اصلاً نمی‌شد نزدیکش شد. ولی من گاهی دوستش داشتم.‌‌ همان شب از پنجرهٔ اتاقم که بر تمام باغ اشراف داشت آقاجان والا را دیدم که زیر سرو قجر نشسته و گریه می‌کند. به یادِ مامانِ خوشگلم بود. از دو عشق اولش بچه‌اش نشد. وقتی مامان یک ماه پس از ازدواجش من، این دختر بیچاره را، حامله شد آقاجان به او روسپی می‌گفت. مامان راست می‌گفت، آقاجان والا واقعاً روانی بود.

***

   زنیکه با‌‌ همان چشم‌های سیاه شده آمد تو. پتو را تا روی سرم بالا کشیدم. می‌توانستم زیر پتو حدس بزنم که قیافه‌اش چه شکلی شده. حتماً چشم‌هایش به اندازهٔ گوجه سبزهای باغ آقاجان والا شده و پره‌های دماغش لحظه به لحظه باد دار‌تر. بدون هیچ حرفی شروع کرد به کشیدن پتو از روی من. من هم با همهٔ قدرتم پتو را گرفته بودم روی سرم. اما این زنیکه با آن دست های سنگینش پیروز شد. چشم‌هایم مستقیم رفت در چشم‌هایش. مو‌هایم غرق عرق شده بود. جلو آمد، دستم را گرفت و به طرف خودش کشید. در همین مبارزه من یکبار دیگر تشک تختم را خیس کرده بودم. مثل اینکه او هم امروز حال و حوصلهٔ دعوا با من را نداشت. بدون هیچ حرفی ملحفهٔ تشک را جمع کرد برد و در اتاق را محکم بست.

  به طرف پنجره رفتم. پایین پیراهن خوابم کاملاً خیس شده بود. با دستم پیراهن را بالا گرفتم. از پشت پنجرهٔ اتاقم به بیرون نگاه کردم. بچه‌ها بازی می‌کردند. این عروس داماد بازی ملیحه و داوود هم تمامی ندارد. هر روز ملیحه، تور پردهٔ اتاقش را می‌کند و می‌کشد روی سرش یعنی عروس شده. داوود هم یک دسته چمن از باغ می‌کند، دست به سینه کنارش راه می‌رود و به مهمان‌های باغ که همین بچه‌های تیمارستان هستند خوش آمد می‌گوید.  آقجای بیچارهٔ من هم شبی که برایش جفت گرفتیم و می خواست داماد شود دوباره توسط آقاجان والا دار زده شد. این بار بی‌دلیل فقط به خاطر اینکه کمی بخندد.

 زنیکه و دوستش افتاده بودند دنبال ملیحه و داوود. مثل اینکه دوباره همدیگر را ماچ کرده بودند. خانواده‌هایشان تحمل نگه داریشان را نداشتند. ملیحه یک بار نزدیک بوده برادر دو ساله‌اش را خفه کند... اما من چی؟... من!... از این حرفم خنده‌ام گرفت. من چی؟ من فقط یک آدم کشتم،... نه نه!... آدم نه!... من یک حیوان را کشتم... یک سگ را کشتم... نه نه یادم نیست!.... چی بود کشتمش؟... چی بود که داشت با هیکل گنده‌اش زیر بالش دست و پا می‌زد وقتی من بالش را سفت روی دهانش گرفته بودم و تمام هیکلش زیرم خیس آب شده بود؟... گناهی نکرده بود!... فقط کمی خور خور کرده بود.... یک سگ بیچاره را دار زده بود... سه تا زن را کشته بود... یک روسپی حرامزاده و دو معشوقهٔ نازای بی‌خاصیت مثل سرو قجرش را... تا کمی بخندد... و من هم کشتمش چون جسد آقجا را که هیچ جانی نداشت و آخرین یادگار مامان خوشگلم بود با دست‌های خودم پایین آوردم... و لعنت بر من که باز هم خاک را خیس کرده بودم... ولی بعد از مردنش از هیکلش که حسابی زیر من خیس شده بود خنده‌ام گرفت. هنوز هم وقتی یادش می‌افتم می‌خندم، از ته دل...