طعمه - ب.س

داستان مهمان...

۲۶

 

طعمه

 

دختر فکر کرد چه دندانهای تیزی دارد .این را وقتی پسر داشت ران مرغ را در رستوران به دندان می کشید فهمید .زمان خداحافظی پسر لبهایش را به دستان لطیف دختر چسباند .چند لحظه مکث کرد و بو کشید . از بوی خونی که در آن رگهای ظریف و کبود می رفت و می آمد ،آب دهانش راه افتاد . 
دختر گفت :برا فردا کجا قرار بذاریم ؟ 
پسر بلافاصله جواب داد :خونه ی من !
دختر با خوش خیالی گفت :باشه پس فردا می بینمت 
هر دو از هم جدا شدند .پسر فکر کرد زود تر برود وآخرین لکه های قهوه ای شده ی درو دیوار خانه اش را پاک کند و دختر فکر کرد چه دندان های سفید و تیزی داشت این پسر !


بادباک سوار

آینه بغل!!- سمیه رشیدی

داستان این هفته من از همان سری نوشته هایی است که به نام «تاکسی نوشت» گاهی در صفحه شخصی ام می نویسم. نوشته هایی کوتاه که گاه شبیه طرح هستند. شاید این هم شبیه طرح به نظر برسد.نظر شما چیست؟

 

 

۲۱

آینه

 


امروز عاشق یکی از مسافرهایم شدم. دختر زیبایی که پشت سرم نشسته بود و من در آینه، چشمهایش را می دیدم و تکه ای از موهای مشکی اش را .

عاشقش شدم. درست وقتی که با صدای نازک و دخترانه اش، آرام و شمره در جواب زنگ تلفنش گفت:

«دیگر همه چیز بین ما تمام شد…»

 

 

 

 

عقیده؟ خرافه؟- سمیه رشیدی

داستان مهمان وبلاگ، سرکار شبنم کاظمی که شنبه در این وبلاگ منتشر شد، به دلیل آن به عقیده ای شاید خرافی اشاره داشت، یکی از داستانهای قدیمی ام را به یادم آورد که من نیز در آن از یک عقیده ی خرافی سود جسته و داستانی را با آن به پایان رسانده بودم. دیدگاهی که نمی دانم باید عنوان عقیده بر آن نهاد یا خرافه. به هر رو، بد ندیدم حالا که بحث استفاده از این نوع عقاید و خرافات به واسطه ی داستان ایشان، باز است، من نیز همان داستان را اینجا بنویسم تا نظرات در پی هم آیند.

 

 

۱۷

 

طعمه

 

چشم‌های سبزش را به کیسه‌ی سیاه روبه‌رویش دوخته بود و نگاههایی که از یکی به دیگری خیره می شد، انگار برای آن بود که راه‌ها را بسنجد که کدام نزدیک‌تراست.

اگر مستقیم حرکت می‌کرد، به جوی آب می‌رسید و نمی‌توانست از آن رد شود.

 سمت چپ هم که درخت بود. می‌ماند پل سمت راست .

عزمش را جزم کرد و گام‌های آهسته‌ای به‌طرف راست خیابان برداشت .

ماشین‌ها یکی بعد از دیگری از پیش رویش رد می‌شدند و گاه گاه مانع از آن می‌شدند که کیسه‌ی سیاه را ببیند .

یک قدم پیش رفت و مصمم‌تر از قبل با سری بالا گرفته پیش رفت.

لابد دلش ضعف می‌رفت برای اینکه بداند در کیسه چه چیزهایی هست. قدم‌ها را تندتر کرد. فقط چند  قدم مانده بود تا به آن طرف خیابان برسد .

یک لحظه چشم‌هایش را بست و با خوش‌حالی سرش را تکان داد . چشم‌هایش را باز کرد. هنوز پای چپ در جواب پای راست به زمین نیامده بود که ... .

 

***

«نه آقا . امکان نداره . شگون نداره راننده سر صُب پرنده یا گربه یا حیوونی رو بکشه . من برمی گردم... .»