من معتقدم آنچه از زندگی در یاد ما آدمیان می ماند و بعد از سالها فراز و نشیب و رفت و آمد و سختی و آسایش و خوشی و غم و در یک کلام، زندگی، همچنان زنده و شفاف در ذهنمان نقش می بندد، لحظاتی کوتاه است که در آن اتفاقی بدیع رخ داده است. مثل لحظه ی تولد فرزند، مثل لحظه ی مرگ عزیزی، مثل لحظه ی بی پروا از بلندی باغی پریدن به امید دست یافتن به میوه، مثل... عاشق شدن.  
و معتقدم دفترهای خاطرات را همین برش های زندگی پر می کنند. برش هایی که تا ابد در ذهن و دل می ماند و می شود دفتر خاطراتی که غالباً یا در پس کمدها و انبارها پنهان می شود و خاک می خورد یا چون شیئی عتیقه و قیمتی در جایی امن از کتابخانه یا خانه جا می گیرد و یا سوزانده می شود و از بین می رود...  
و شهامت آدمها در ثبت همین برش هاست. ثبت کردن برش ها شهامتی می طلبد. تصور کنید! دستخط یک شخص، که برشی خاص از زندگی اش را در لحظه ای خاص ثبت کرده است! زیباست حتی اگر خاطره ای دردآور باشد...
و گاه هست لحظاتی که این برش از زندگی، شکلاتی است و شیرین...  
داستان کوتاه این هفته ی من یکی از همین برش های شکلاتی است. شاید شما هم طعم شکلات آن را دوست داشته باشید!

و نویسندگان، میراث دار درد دل شخصیتهای داستان خود هستند.(س.ر)
 
 
 

 

۷

 

من، تو، پنجره

 

حدود شصت روز از مرگ پدر می‌گذشت که صبح یک جمعه ی اسفند ماه، مادر بیدارم کرد،  یک دست لباس معمولی تنم کرد، دستم را گرفت و با هم راه افتادیم.

رفتیم به خانه‌ایی که تا به حال نرفته بودم. اول فکر کردم از دوستان مادر است. اما وقتی مادر دو پر چادر گلدارش را -که می‌گفت خیلی سال پیش یعنی درست یک سال بعد از ازدواج با پدر که به سفر مشهد رفته بودند، پدر به سلیقة خودش برای مادر خریده بود- از پشت سر گره زد و گوشه‌ای از حیاط خانه، درست کنار شیر آب، نشست و لگن قرمز رنگ را جلو کشید و از من خواست تا تاید را کنار دستش بگذارم، تازه فهمیدم که ما اینجا چه کار داریم. مادر لباس‌ها را می‌شست و من آب می‌کشیدم.

همان روز اول بود که دیدمشان. چشمای مشکی و ابروهای منحصر به فردی که از پشت پرده های سفید و طلایی، به ما خیره شده بود. چشمانی که نمی دانستم از آن کیست، اما همان وقت که با بی‌حوصلگی برای بستن شیر آب که درست زیر یکی از پنجره ها بود رفتم، به وضوح صدای صحبتی شنیدم که شک نداشتم خود اوست:

- آخه مامان این چه کاریه؟ خب انجام می دادیم خودمون. حالا باز پرده و فرش و اینا یه چیزی اما آخه لباس...

- هیسسسس! برو سراغ کارات...

و من، بغض کرده و غمگین، به مادرم نگاه کردم که سر آستین پیراهن مشکی اش در آب و کف فرو رفته بود و تیره تر به نظر می رسید.

ساعتی بعد با صدای پسرانه ای که سلام داد از جا پریدم. نگاهش کردم و هیچ ندیدم جز دو چشم سیاه و خیره و بعد از مکثی کوتاه، حتی بدون آنکه جواب سلامی از میان دهانم خارج شود، سرم را پایین انداختم و سعی کردم با دست کفی ام، روسری را جلوتر بکشم و موهایم را بپوشانم.

چند باری به بهانه‌های مختلف به حیاط آمد. یک بار برای ما آب آورد و یک بار میوه و من لب نزدم.

وقتی حرف می‌زد، وقتی می‌خواست «سین» را بگوید، نوک زبانش پشت دندانهای جلو گیر می‌کرد و این، وقتی با صدای مهربان و گرمش همراه می‌شد، هیچ راهی باقی نمی‌گذاشت جز آنکه عاشقش شوم.

وقتی برای اولین بار به او که خیره به من نگاه می کرد لبخند زدم، مادر محکم لگن لباسهای شسته شده را به سمتم هل داد و با نگاهی که نیاز به گفتن هیچ حرفی نداشت، وادارم کرد سرم را پایین بگیرم و کارم را انجام بدهم.

پنجمین روز پیاپی بود که به این خانه می آمدیم. مادر صبح گفته بود امروز دیگر تمام می شود. تمام پرده ها و رو بالشی ها و ملافه ها را شسته بودیم و امروز فقط لباسها بودند که باید شسته می شدند. قبل از ظهر شستن لباسها تمام شد و من و مادر، لباسها را روی طناب سبز رنگی که از دیوار خانه‌ی شمالی آنها تا دیوار مقابلش که باغچه از کنارش آغاز می‌شد، پهن می‌کردیم. داشتم پیراهن قرمز رنگ آستین کوتاهی را روی بند پهن می‌کردم. دلم حال عجیبی داشت. وقتی آستین‌ها و پایین پیراهن را صاف می‌کردم که وقتی خشک شدند، موقع اتو زدن زود صاف شوند، احساس می‌کردم به چیزی مقدس دست می‌کشم. مثل درهای ورودی امامزاده. وقتی پیراهن را با دقت بیشتری نسبت به بقیه لباسها پهن کردم و خوب چروک‌هاش را صاف کردم، دیگه حاضر نشدم دست به هیچ لباس دیگری بزنم. زیر لب غر زدم که: «خسته‌ام» و لبه باغچه نشستم و به دستهایم خیره شدم. دستهایی که همین چند لحظه پیش یکی از متعلقات او را لمس کرده بود. دلم می‌پیچید و آشوب بود. بی‌اختیار نگاهم از روی دستانم بلند شد و به پنجره ای نگاه کردم که برای اولین بار دیده بودمش. پنجره ای که چندشب بود در خواب دیدمش و اتفاقاتی خوش در پس آن پرده ها رخ می داد و این خوابها، تمام خوشبختی و خوشحالی من بودند. اما آن لحظه، پنجره، قابی خالی بود با پرده هایی آویخته و تمیز که دو روز پیش، من و مادر شسته بودیمشان.

در دنیای خیالات و خوابهای خودم مبهوت بودم که مادرش به حیاط آمد و ما را دعوت کرد تا: 

-«با هم یه چایی بخوریم تا من هم از خجالت شما دربیام» 

و قبل از اینکه مادرم مخالفت خودش را اعلام کند، دستم را گرفت و با مهربانی ما را وادار کرد که وارد خانه‌شان شویم. از حیاط که به خانه نگاه می‌کردم با خودم می‌گفتم: 

- «چه بهتر که کار ما اینجا این بیرونه و لازم نیست بریم داخل. حتما اینجا یکی از همان خانه‌های اعیونی و گرون قیمته که آدم اصلا نمی‌تونه توشون حتی یه لیوان آب بخوره بدون ترس از اینکه لیوان گرون قیمتشون از دستت بیفته بشکنه و خدمتکار بداخلاق و عنقشون در حالی که چپ چپ نگات می‌کنه با جارو خاک‌اندازی در دست، بیاد سراغتو شیشه شکسته‌ها را از کنار پای تو و پایه‌ی مبل جمع کنه و همینجور زیر لب غر بزنه و بعد که تموم شد، آسته آسته بره سمت آشپزخونه و تو چند لحظه بعد صدای ریخته شدن تکه‌های لیوان را داخل سطل آشغال بشنوی و تا آخرین لحظه‌ای که مجبوری اونجا باشی، از خجالت نتونی سرت را بلند کنی و اگه مجبور نبودی همون لحظه می‌دویدی و می‌رفتی بیرون.»

اما وقتی وارد شدیم، متوجه شدم تصور اشتباهی داشتم. خانه‌شان بزرگ بود با وسایلی مرتب و معمولی اما نه از آنها که آدم بدش می آید در آن قدم بگذارد. 

آنقدر بزرگ بودم که یاد گرفته باشم وقتی به جای جدید و ناآشنایی وارد می‌شوم، به در و دیوار و وسایل خیره نشوم. به همین خاطر آرام و متین کنار مادر نشستم. 

مادرش با سینی چای آمد و کنار مادر روی یکی از مبل‌های تک نفره نشست و بعد از تشکر و لبخندهایی مهربان به من و مادر، شروع کرد به صحبت با مادر و من هم که کاری نداشتم، انگشتان دو دستم را به هم چسباندم و مشغول بازی شدم. بازی‌ای که خودم اختراع کرده بودم: 

«انگشت‌های دست چپ گروه پلید و بد بودن که با انگشت‌های خوب و مهربانِ دست راست، می‌جنگیدند. با اینکه چند تا از انگشت‌های دست راست، طی جنگ از بین می‌رفتند، اما در نهایت دست راست بود که پیروز می‌شد.»

تازه می‌خواستم جنگ انگشتی‌ام را شروع می‌کردم که صدای مادرش مرا میخکوب کرد:

«کامران جان! پسرم. بیا سپیده جون رو ببر تو اتاقت که تنها نباشه.»

احساس می‌کردم همین حالا قلبم که مثل توپ پینگ‌پونگ روی میزش، پایین و بالا می‌پرید و صدایش گوشهام را پر کرده بود، از دهانم بیرون می‌پرد. مادر را نگاه کردم که سرش پایین بود و چیزی نمی‌گفت.

از لابه‌لای صداهای درهمی که در گوشهایم پیچیده بود، صدای باز شدن دری را شنیدم و بعد او را –که حالا می‌دانستم اسمش کامران است- دیدم که آمد و چند قدمی من ایستاد و گفت:

«بریم اتاق من؟» با نگاه ملتمسانه از مادر اجازه گرفتم و او هم انگار که چاره‌ای نداشته باشد، گفت: «برو مادرجون! فقط صدات کردم زود بیا که بریم خونه.»

«چَشم» بلند بالایی گفتم و بلند شدم.

کامران گفت: «بفرما» و در را پشت سرمان بست. همانجا درست چند قدمی پشت در خشکم زده بود و نمی‌توانستم حرکت کنم. کامران نزدیک من ایستاد و دست راستش را روی بازوی چپ من گذاشت و گفت: 

- «اسمت سپیده است آره؟» 

و وقتی آن «سینِ» بی‌نظیر را گفت، چاره‌ای نداشتم جز اینکه سرم را بلند کنم، مستقیم به چشم‌های مشکی‌اش نگاه کنم و بگویم: 

- «آره کامران!» 

و بعد هردو بلند بلند با هم بخندیم بدون آنکه بدانیم چرا.

با پشت دست اشکهایی که بعد از خنده  روی صورتم آمده بود را پاک می کردم که پیشنهاد داد که کتابهایی را که نه چندان مرتب در کتابخانه‌اش چیده بود، ببینیم. چشمهام را که احساس می‌کردم بیشتر از هر وقت دیگری باز شده‌اند، روی عنوان کتابها می‌گرداندم که ناگهان متوقف شدم. هیجان زده گفتم: 

- «وای! تو هم این کتاب رو خوندی؟‌من عاشقشم.» و کتاب صد و یک راه برای ذله کردن پدر و مادرها را از کتابخانه بیرون کشیدم و بازش کردم. همینجور که به من خیره شده بود گفت:

- «آره. چه جالب. تو هم خوندیش؟ من هم خیلی دوستش دارم. انقد که چندتایی‌اش را سرِ مامان و بابام آوردم.» 

با تعجب و خنده نگاهش کردم: 

-«جدی می‌گی؟ چه باحال! بگو چه جوری بود؟» 

دست چپش را روی شانه‌ی راستم گذاشت و با صدایی نرم و آرام گفت: «بیا بشینیم برات بگم. راستی تو چند سالته؟» همانطور که به آرامی لبة تختش می‌نشستم، با خجالتی که معنی‌اش را نمی‌فهمیدم گفتم: «سیزده سال. تو چی؟» گفت: «شونزده سال.» با حسرت نگاهش کردم و گفتم: «خوش به حالت. دیگه مدرسه رفتنت تموم می شه. من منتظرم که زودی برم دانشگاه. خیلی دوست دارم.»

حرفهام که تمام شد، نگاهش کردم. انگار که هیچ‌کدام از حرفهای من را نشنیده باشد، گفت: «سپیده! سپیده درست چه موقعی از روزه؟ هان؟ قبل از طلوعه یا بعدش؟»

سرم را پایین انداختم و چیزی نگفتم. نه اینکه ندانم. می‌دانستم. خوب هم می‌دانستم. چون همیشه معنی اسم‌ها برایم مهم بود، وقتی کلاس سوم بودم از معلممان پرسیدم و او هم گفت که سپیده درست قبل از طلوع خورشید است که هوا به شکلی دوست‌داشتنی روشن و خنک می‌شود حتی در گرم‌ترین روزهای تابستان. اما نتوانستم چیزی بگویم. نه اینکه واقعاً نتوانم. نمی‌خواستم. دوست داشتم بازهم سؤالش را تکرار کند تا دوباره آن «سین» بی‌نظیر را با نام من بگوید و من دلم غنج برود و تا آخر عمر، او سؤال کند و من جواب ندهم. 

اما او دوباره سؤال نکرد. دست راستش را زیر چانه‌ام گذاشت و صورتم را بالا آورد و صورت خودش را نزدیکتر آورد و گفت: «تو چقدر خوشگلی سپیده! چقدر نازی!»

چشمهایم میان دو چشمش نوسان گرفته بود. می‌رفت و می‌آمد. نفسم تند شده بود. نگاهش می‌کردم و انگار دنیا کش می‌آمد و موج می‌خورد و متلاطم می‌شد که صدای مادر را از سالها دورتر شنیدم:

- «سپیده جان! بیا مادر! بیا که خیلی دیر شده.»

بی‌اراده به در نگاه کردم و بعد دوباره به او نگاه کردم. نمی دانستم چند ساعت گذشته است که من اینجا، روی این تخت، کنار او نشسته ام و نگاهش می کنم و نگاهم می کند. هنوز دستش زیر چانه‌ام بود و نگاهش به چشمهایم. با دست چپم دست راستش را گرفتم و پایین آوردم و با صدایی که گرفته و خش‌دار شده بود، گفتم: 

- «تو خیلی...»

اما نتوانستم ادامه دهم و فقط گفتم: 

-«خداحافظ» 

و دستش را رها کردم، بلند شدم، به کنار در که رسیدم، برگشتم و نگاهش کردم که هنوز نشسته بود و به دست راستش خیره شده بود.


تابستان ۸۷