نوشته شدن داستان، گاهی نیاز به جرقه دارد. جرقه ای به هنگام. (س.رشیدی)

دعوتید به خواندن داستانی از من. پیشاپیش ممنون که برای خواندن و سپس نوشتن نظر، وقت و انرژی می گذارید. 

 

۹

همیشه بترس!

 

 آرام آرام میز را به طرف در هل می‌دهم. نفس نفس می‌‌زنم. سنگین‌تر از آن است که فکرش را می‌کردم اما از پسش برمی‌آیم. درست پشت در. همینجا خوب است. محکم به در می‌چسبانمش و پشت به در، روی زمین می‌نشینم و به پایه‌ی میز تکیه ‌می‌دهم. قلبم تند می‌تپد و زبانم سنگین و خشک است. احساس می‌کنم زبانم راه نفسم را بسته و خفه‌ام می‌کند. به سختی بلند می‌شوم و سرم را زیر شیر آشپزخانه می‌گیرم و بی‌وفقه آب را می‌بلعم. ناگهان نفس می‌کشم و آب با فشار وارد ریه‌ام می‌شود....

حواست باشه اگر سرت رو فرو بردن توی آب، اصلا نفس نکش. نفست رو حبس کن. حتی اگه احساس کردی داری خفه می‌شی هم نفس نکش. فقط سعی کن با سرت به دستش فشار بیاری و خودت رو خلاص کنی...

با سرعت سرم را بلند می‌کنم. سرفه می کنم و به دیوار روبرو خیره می‌شوم. دیواری با کاشی‌های زرد‌رنگ که عجیب با آنها احساس غریبگی دارم. درست مثل وقتی که دم در ورودی ساختمان، جمشید خان، دسته کلیدی را به من داد و خوشامدی گفت و در چشمانم نگاه نکرد و رفت. دسته کلید نامأنوس بود و سنگین. اما همه چیز یادم بود. ردیف چهارمِ پله‌ها، دست چپ، درِ قهوه‌ای...

خوب نگاه کن. اگه یه در قهوه‌ای دیدی، شک نداشته باش که اون روز روز تو نیست. دهنت رو باید ببندی. هرچی گفتن عین بز نگاهشون کن. حرف نزن. جواب نده. حتی سعی نکن برای رد گم کنی حرفی بزنی. اینجا همه چیز بر علیه توئه.  فقط با چشمات نگاهشون کن. سعی کن قیافه‌هاشون یادت بمونه. بعدها لازم می‌شه...

می‌لرزم. خانه سرد است. برمی‌گردم و از روی اپن آشپزخانه، به بخاری خاموش و سرد نگاهی می‌اندازم. به دنبال یافتن کبریت، کابینت‌ها را یکی یکی باز می‌کنم. ظرفهای شکسته‌ی ادویه و سبزی‌های خشک پخش شده کف کابینت و ظرف‌های پلاستیکی و قابلمه‌ها و باقی وسایل، همینطور نامرتب در کابینت‌ها ریخته‌اند. با دست کنارشان می‌زنم و لابلای آنها دنبال کبریت می‌گردم. جمشید خان قبل از آنکه کلید را دستم بدهد گفته بود دستی به سر و روی خانه کشیده و کمی مرتبش کرده. گفته بود دلش می‌خواسته خوب استقبال کند اما حیف. و من فقط نگاهش کرده بودم. می‌فهمیدم چه می‌گوید.

کبریتی نیست. سراغ کوله‌ام می‌روم که شبیه فردی شکنجه شده و در خود مچاله، گوشه‌ی اتاق افتاده. زپیش را می‌کشم و بی‌درنگ برمی‌گردانمش کف اتاق. کتاب و خودکار و موبایلی شکسته و بسته‌ای سیگار و فندک. فندکم را محکم کف دستم می‌گیرم. خوشحالم که اینجاست. خوشحالم که هنوز هست. که کسی به آن مشکوک نشده که مثل حافظه‌ی موبایلم یا لپ‌تاپم، بر دارندش و حتما ضمیمه‌اش کنند...

سوتی دادی! سوتی دادی احمق! خراب کردی حسابی! بهت گفتم خفه شو! گفتم لال‌مونی بگیر و دهنت رو ببند! گور بابای پایان‌نامه و هر کوفت و زهرمار. بهت گفتم خفه شو و تو رفتی عین بچه سوسولای مدرسه‌رو، سراغ لپ‌تاپ گرفتی ازشون احمق!

از زمین بلند می‌شوم و کوله و باقی وسایل را به حال خود می‌گذارم. به اتاق خوابم می‌روم. انگار روزی، کسی، درست در وسط اتاق نشسته و هیمه‌ای آتش روشن کرده، روی رنگ صورتی دیوارهایش لایه‌ای خاکستری نشسته و بوی چوب و کاغذ سوخته می‌آید، اما اثری از باقی‌مانده‌ی آتش و خاکستر نیست. به کتابخانه نگاه می‌کنم که دو متری جلوتر از دیوار، رها شده و بیشتر طبقاتش خالی است. سرم را برمی‌گردانم و ناگهان روی زمین می‌نشینم. خدای من! من که همه پنجره‌ها را با روزنامه پوشاندم. این پنجره اینجا چه می‌کند؟ چرا جاماند؟ پرده‌ای صورتی رنگ روی پنجره هست اما این که کافی نیست!

به هیچ‌کس چیزی نمی‌گی. نمی‌شینی قهرمان بازی دربیاری و همه چیز رو از سیر تا پیاز برای کسی تعریف کنی. همه جا باید مراقب باشی. کمتر از خونه بیرون میای. با کم کسی حرف می‌زنی. مراقب نگاه‌های همه باش. مراقب پشت سرت باش. در خونه‌ات رو حتماً قفل کن همیشه. هرچند که این کافی نیست...

همانطور نشسته از اتاق بیرون می‌آیم و بعد بلند می‌شوم. به دیوار تکیه می‌دهم و سعی می‌کنم آرام باشم. چشمانم را می‌بندم. پاهایم می‌سوزند. بوی کاغذ سوخته می‌آید. دست لعنتی‌ای بالا می‌آید و روزنامه‌ی سوخته را جلوی صورتم تکان می‌دهد و بعد رهایش می‌کند روی پایم. می‌سوزم. می‌سوزم. به روزنامه نگاه می‌کنم و لبم را محکم گاز می‌گیرم. عکسی زیر آتش کوچک و سیاه می‌شود و حروف و کلمات می‌سوزند. می‌سوزم. می‌سوزم. لبم را گاز می‌گیرم و طعم خون می‌دود میان دهانم. ناگهان چشمانم را باز می‌کنم. بوی کاغذ سوخته می‌آید اما کسی روبرویم نیست که خیره به چشمانم نگاه کند. صدایی نیست. فحشی نیست. تهدیدم نمی‌کنند. کاش اینجا بودی...

 لعنتی! هیچوقت دلت برای من تنگ نشه. ما آدم سر گذریم. میایم و می‌ریم. تو مراقب خودت باش. بچسب به تنهایی. حالا که اوضات فرق کرده، حالا که یکی وساطت کرده، بچسب به خودت. منو فراموش کن. پس‌فردا صبح هم تخت بگیر بخواب. دلم نمی‌خواد وقتی هنوز آفتاب نزده، منو می‌برن حیاط، بیدار باشی. دلم می‌خواد خوب بخوابی و وقتی آفتاب زد بیدار بشی. بیدار هم که شدی، بی خیال که یکی اینجا پیشت بود. بی‌خیال که دیدیش. بی‌خیال که بردنش...

داغم. می‌سوزم. صورتم می‌سوزد و خیس است. دستم را بالا می‌آورم تا روی چشمهایم بکشم. متوجه فندک، در کف دستم می‌شوم. برای چه بود؟ کنار کیفم روی زمین می‌نشینم. سیگاری از بسته بیرون می‌آورم و با فندک آن را روشن می‌کنم. پکی عمیق می‌زنم و سرم را روی دستم می‌گذارم.