کلتی میخواهم برای کشتن تعطیلات!- الناز معتمدی
آه تو یک کپی هستی از تمام شکلاتهایی که تا حالا خوردهام
(ریچارد براتیگان)
اول از همه سال نو همگی مبارک...امیدوارم سال خوبی باشه برای همه... راستش حرفهای سال نویی را در وبلاگ خودم به صورت مفصل گفتهام... میدانم هفته، هفتهی داستان خوانی و نقد نیست برای همین یکی از داستانهای نه چندان قدیمی را گذاشتم که پیش از این بسیاری از دوستان خوانده بودند...امیدوارم بخوانید و اگر حرفی بود خواهم شنید...دوست دارم زودتر این هفتهی عید هم تمام شود تا کار و زندگی و ادبیات و همه چیزمان سامان بگیرد...
![]()
۱۰
اگر کلتی در میان بود...
از دیروز حالت تهوعم آغاز شده و تا کسی نفهمیده باید بین خودمان تمامش کنیم عزیزم... صبح، پدرت قبل از اینکه از خانه بیرون برود نگاهی به من انداخت و من که چشمهايم را مثلاً بسته بودم حس حقارت را از نفسهایش که نزدیک صورتم شده بود فهمیدم... وقتی پدرت رفت با عجله از روی تخت بلند شدم. لباسهای خوابم را درآوردم، شلوار مشکیام را پوشیدم و رفتم به سمت پالتوام که دیدم داری به شدت حال من را به هم میزنی. دویدم به سمت دستشویی و عقهایی که پایان نداشت...چند دقیقهای گذشت تا حالم بهتر شد... عرقِ سردِ روی پیشانیام را پاک کردم؛ پالتوی مشکیام را پوشیدم؛ عینک آفتابی تیرهام را زدم و بیرون رفتم...کوچه را با سرعت طی کردم تا سر راه، کسی من را نبیند و نشناسد...احساس کسی را داشتم که یک کلت کمری بسته به زیر پالتواش و هر آن امکان دارد بیرون بیاورد و یک نفر را بُکُشد...وقتی به اولین خیابان اصلی رسیدم به اولین تاکسی زردی که از کنارم رد شد گفتم دربست و آن هم کمی جلوتر ترمز کرد و من سوار شدم...
از آینهی جلوی ماشین گاهی چشمهايش را میدیدم که داشت چشمهايم را میخورد. مطمئن بودم از این آدمهای بیماره...برای همین همهی تلاشم را کردم که تا مقصد به تو فکر کنم ...
- صدای آهنگ اذیتتون نمیکنه؟
صدای خودش بود که حالا سعی میکرد بحث را آغاز کند و من که تا آن لحظه به هیچ عنوان صدای آهنگی نمیشنیدم حالا به وضوح صدای کریهی را شنیدم که داشت بدجور عر میزد روی مخم ولی گفتم:
- نه آقا مهم نیست...
داشتم روانی میشدم که دیدم سیگارش را هم درآورد و شروع کرد به دود کردن ....خیره شدم به شکل دودش که هر لحظه شکلش عوض میشد... باز هوس عق زدن داشتم ولی سعی کردم در خودم این حس را بُکُشم...
- میخوای سیگارم رو خاموش کنم اگه اذیتت میکنه؟
لعنتی داشت حالم را به هم میزد... دلم میخواست اگر کلتی در میان بود اول پیشانی کثیفش را نشانه میگرفتم که جوری با خندهی مریضش دود را بالا میداد که مستقیم بیاید طرف من و تو عزیز دلم... این کارش شبیه کاری است که پدرت هر روز جلوی من اجرا میکند...دود سیگارش را مثل آدمهای بیمار میپاشد به صورت من و بعد با آن دهان کوفتیاش میبوسدم...همانطور که جواب پدرت را نمیدهم جواب این را هم نمیدهیم...
- مثل اینکه حرف زدن من اذیتت میکنه؟
این بار دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و گفتم:
- روبروت رو نگاه کن برو ...
با لبخند ناجوری گفت:
- خب آخه خانوم نگفتی کجا برم؟
- نگفتم؟
یعنی واقعاً نگفته بودم یا ذهن بیمارش داشت با من بازی میکرد، درست مثل پدرت ...پس سعی کردم به روی خودم نیاورم و گفتم:
- میدون اول دست راست جلوی ساختمان پزشکان...
پنجره را کشیدم پایین تا کمی هوای تازه بخوریم...با هزار بدبختی پیدایش کردم عزیزم... میگویند کوچکترین مشکلی برای تو و من پیش نمی آید... باور کن نمیتوانستم با پدرت راه بیایم و باور کن نمیتوانم قبول کنم که او بشود پدر تو ...پدر بچهای که من مادرش باشم...دیشب خوابت را دیدم درست مثل فرشتهها شده بودی عزیزکم ...همانجا به تو گفتم که سعی نکن با آمدن در خوابم، من را از تصمیمم منصرف کنی...حتی اگر من بشوم یک قاتل...کمی دستانم میلرزید و تعریقش به نهایت رسیده بود... ماشین ترمز کرد...
- همین جاست خانوم؟
نگاهی کردم و دیدم همین جاست ... یک اسکناس پنج هزار تومانی را به سمتش گرفتم و ای کاش به جایش کلتی در میان بود... از ماشین پیاده شدم و چشمانم را بستم. نفس عمیقی کشیدم و وقتی باز کردم مصمم بودم ...از چند پلهی اول ساختمان بالا رفتم و جلوی در آسانسور ایستادم و منتظر ماندم تا پایین بیاید... داخل آسانسور شدم و به طبقهی پنجم رفتم ... انگار پنج سال طول کشید...در مطب بسته بود. آیفون تصویری داشت. زنگ زدم و چند لحظه نگذشت که در باز شد. داخل شدم. میز منشی خالی بود ...اول روی صندلی نشستم و بعد بلند شدم و کمی راه رفتم. از پنجرهی مطب بیرون را نگاه کردم ...لعنتی هنوز پایین ایستاده بود و جلوی در ماشین داشت سیگارش را دود میکرد...
منشی از در اتاق دکتر بیرون آمد...
- سلام بفرمایید... اِ...بازم شما!؟
- وقت داشتم ...
بیحوصله نگاهم کرد و گفت:
- چند لحظه منتظر باشید...
گوشی تلفن را برداشت و پچ پچ کرد...چند دقیقهی دیگر مانده بود تا برای همیشه جلوی اینکه او بشود پدر تو را بگیرم...چقدر این مردِ کثیف جلوی تاکسی شبیه پدر توست عزیزکم...
- بفرمایید داخل...
نترس عزیزم پدرت نیست منشی مطب است. داخل اتاق شدم. از این تخت نصفهی مزخرف همیشه وحشت داشتم...دکتر جلو آمد و با من دست داد و راهنماییام کرد که بروم روی همان نفرین شده...
- میشه من رو بیهوش کنی؟
به دکتر این را گفتم عزیزکم...گفت:
- لازم نیست...
- آخه فکر میکنم برای من لازمه...
- نه عزیزم از هیچی نترس سریع شرش رو از سرت کم میکنم...
اشکم ریخت پایین ...تو برای من شری نداشتی که فرشتهی من ...روی تخت خوابیدم و دستم را چرخش دادم روی شکمم... بالای سرم آمد و چیزی شبیه کلت دستش بود...عقم گرفت ...از جایم بلند شدم. کنارش زدم. دیگر نتوانستم حسم را بُکُشم...بلند شدم و به سمت دستشویی کوچکی که در کنار اتاقش بود رفتم و اشک بود و عق بود و انگار وجودم بود که بیرون ریخت...دکتر رفته بود دنبال کارش...هیچ حسی نداشت و انگار نمیخواست من را منصرف کند... پالتوام را پوشیدم و خواستم بیرون بیایم که گفت:
- میشه پنجاه هزار تومان...
و من و تو انقدر مغروریم که ...برنگشتم نگاهش کنم...دست در جیب پالتوام کردم و یکی از چک پولهای پنجاه هزار تومانی را روی میز کنار در اتاق گذاشتم و بیرون آمدم. بدون اینکه نگاه کنم که آیا منشی هست یا نه از در بیرون آمدم و دوباره داخل آسانسور شدم که در همان طبقهی پنجم مانده بود...وقتی از در آسانسور خارج شدم و چند پلهی جلوی ساختمان را پایین آمدم دیدم هنوز با یک سیگار روشن جلوی تاکسی زردش ایستاده...کمی بی تعادل بودم در راه رفتن و این عینک دودی جلوی چشمم هم همه جا را محو تر کرده بود... به سمت تاکسیش رفتم. در را باز کردم و بدون اینکه حرفی بزنم نشستم داخل تاکسی و سرم را روی صندلی گذاشتم ...چند لحظه هاج و واج این صحنه را نگاه کرد و بعد سوار ماشین شد و راه افتاد...
اصلا حواسم نبود که این آدم همان آدمی است که شبیه پدرت اخلاق و رفتارهای کثیف دارد...ناخودآگاه گفتم:
- شما یه کلت کمری داری؟
به شدت ترمز کرد طوری که به طرف جلو پرتاب شدم ...برگشت و به چشمهایم این بار مستقیم و هرسناک نگاه کرد...
- حالت خوبه خانم؟
وقتی قیافهاش را دیدم لبخند کم رنگی زدم و گفتم:
- کلت داری ؟
- خانم کلتم کجا بود ...برو پایین برا ما هم دردسر درست نکن...به خدا اگه میدونستم انقدر مصیبتی اصلا هوا ورم نمیداشت برسونمت ...
دیگر پی حرف را نگرفتم. کمی در صندلی فرو رفتم و سرم را تکیه دادم و گفتم:
- برسونم همونجایی که سوار شدم...
بالاخره رسیدیم به همان خیابان و کوچهی لعنتی...پدرت ایستاده بود سر کوچه و داشت مثلاً مضطرب این طرف و آن طرف را نگاه میکرد و سیگار دود میکرد به هوا...از ماشین پیاده شدم. پدرت چشمش به من خورد. اول از همه سیگارش را زیر پايش خاموش کرد و بعد دستی مالید روی چشمهای قرمزش و آرام به طرفم آمد. دستم را گرفت و به سمت خانه برد...برگشتم مرد وحشتزده را دیدم که پایش را گذاشت روی گاز و رفت بدون اینکه دوباره پولی بگیرد... در راه خانه باز همان حرفهای تکراری...
- من بچه نمیخوام به چه زبونی بهت بگم قربونت برم ...
دوباره سیگارش را روشن کرد و دودش را بین این کلماتی که ادا می کرد با شتاب میداد به صورتم...
![]()
اینجا جایی برای داستان است...