دوست عزیزمان، مغازه داری در فرنگ، پیشنهادی برای نوشتن به ما داد که همان انگیزه ای شد برای داستان این هفته ی من. شما نیز اگر دوست داشتید بنویسید. سپاس

 


۱۱

 

دنیای تمام نشده


«لعنت به این اتوبان.»

ترافیک و دود، چراغهای ترمز روشن، بوق‌های ممتد، رانندگان خسته، بو، بوی دود، بوی خستگی در همین تاکسی لکنتی‌ای که من در آن نشسته‌ام... . کلافه‌ام. کودکی در صندلی عقب دائم گریه می‌کند و نق می‌زند. دلم می‌خواهد یکجوری خفه‌اش کنم. به مادرش لعنت می‌فرستم که نمی‌تواند ساکتش کند. خسته و بی حوصله، فحشی زیر لب نثار اتوبان و ترافیک همیشگی‌اش می‌کنم و سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم تا زمان را کمتر احساس کنم. نمی‌دانم چقدر زمان گذشته است که با صدایی عجیب، شبیه فریادی خفه، که از گلوی راننده بلند می‌شود، چشمانم را باز می‌کنم:

«چی شده آقا؟»

با دست به سمت راست من اشاره می‌کند و لبهایش آرام می‌جنبد اما حرفی از میان آنها بیرون نمی‌آید.

ابروهایم را بالا می‌‌دهم و به سمت راست نگاه می‌کنم. تصویر همیشگی سمت راست من، کوههای صبور و بزرگی هستند که هروقت از روز که به خانه برگردم، رنگی دارند و شکلی. با همین تصور به سمت راست نگاه می‌کنم و ناگهان خشکم می‌زند.

«وای خدا!»

کوهها، شبیه بازیچه‌هایی در دست غولی نامرئی، می‌لرزند و فرو می‌ریزند. اما فرو ریختنشان نه مانند فیلم‌ها است و نه تصورات ذهنی من. هر از گاه، تکه‌ای بزرگ از آنها جدا می‌شود و به پایین می‌غلتد. اما نه غباری برمی‌خیزد و نه صدایی. درختها تاب می‌خورند و زمین، از دوردستها، از همان پای کوه، شبیه تکه‌های پازل، جدا می‌شود و هرچه در آن میان است، در چشم برهم زدنی نیست می‌شود. لب پایینم را گاز می‌گیرم که فریاد نزنم. با دستهایم محکم به صندلی‌ام می‌چسبم و به عادت همیشه، ضربان قلبم را می‌شمارم که ناگهان چیزی در ذهنم جرقه می‌زند. گوشی موبایل را از کیفم بیرون می‌آورم و بی‌درنگ شماره‌ای را می‌گیرم. قلبی قرمز رنگ روی صفحه می‌درخشد و این یعنی باید منتظر باشم. این فاصله‌ی لعنتی، این بوق کشدار، چرا تمام نمی‌شود؟

«الو!

...

الو عزیزم!

...

خوبی؟

...

کجایی؟

...

نه ببین انگار اینجا زلزله اومده کوهها دارن

...

چی؟ اونجا هم؟

...

چی شده؟

...

نه! نه! خواهش می‌کنم نگو! خواهش می‌کنم برو خونه الان. اونجا نمون... خب؟

...

آره منم دارم می‌رم خونه

...

عزیزم کاش اینجا بودی...»

اشکم سُر می‌خورد و من هیچ توجه نمی‌کنم که راننده مرا می‌بیند.

راننده؟

به سمت راننده برمی‌گردم و با دیدنش فقط فریادی خفه از گلویم خارج می‌شود. از دهان راننده کف بیرون زده و چشمانش از حدقه بیرون جسته‌اند. اما آن چشمها هنوز به سمت راست نگاه می‌کنند. به عقب برمی‌گردم و تازه متوجه سه همراهم می‌شوم:

زنی جوان، با دهانی باز و لبهایی سفید رنگ و لرزان که دختر بچه‌ای حدوداً 2 ساله را در بغل گرفته و بچه گریه‌ی بی‌امانش را قطع نمی‌کند. دختری که هندزفری‌اش در گوشش است و در صندلی فرو رفته و شال صورتی رنگش روی شانه‌اش افتاده و عمیق در خواب است و در کنارش، مرد میانسالی با سبیلی مرتب و تزیین شده با چشمانی سرخ و دفتری در دست و خودکاری در میان انگشتان. انگار در چشمانم سوالی هست که تا نگاهش به نگاهم گره می‌خورد ناگهان می‌گوید: «درسته ... پیش بینی‌ها درست از آب درومد ... گفته بودن که 2012 بالاخره دنیا...»

گوشی از میان انگشانم می‌لغزد و پیش از آنکه روی پایم بیفتد یاد تماس تلفنی‌ام می‌افتم و قلبی که هنوز روی صفحه گوشی هست و این یعنی کسی پشت خط هست:

«الو!

...

عزیزم کجایی؟

...

نه اینجا یه آقایی می‌گه پیش‌بینی 2012 و آخر...

...

چی؟

...

الو!

...

چی؟

...

آخ... آره عزیزم... آره...

دوستت دارم...

خیلی...

کاش اینجا بودی...»

هق هق می‌کنم و گوشی از دستم رها می‌شود. به آسمان نگاه می‌کنم که حالا سرخ رنگ شده است. عین شب‌های زمستان که پدر، از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد و می‌گفت: «فردا روز برفیه! برو خوشحال باش» و من خوشحال می‌شدم اما حالا...

دیگر مهم نیست. دیگر هیچ چیز مهم نیست. چشمانم را می‌بندم و سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم.