بازگشت به شهر فرشته ها! - الناز معتمدی
حدود دو سال است وبلاگ ادبی ننوشتم ولی تا توانستم نوشتم... شاید در هیچ دورهای از زندگیام به اندازهٔ دو سال گذشته ننوشتم... وبلاگ نویسی روزانه جذابیتهای پنهان و آشکاری دارد که هرکسی را در هر سطحی به طرف خودش میکشاند... گاهی خوشحالت میکند... گاهی غمگینت میکند... گاهی دیوانهات میکند... ولی مهمش این است که آخر همهٔ اینها خوبت میکند... کار به جایی میرسد که تو روزهایی برای خودت نمینویسی برای همان یک مخاطبی مینویسی که میگوید بنویس... مینویسی در حالی که میدانی تمام عواطف و احساساتت برای خواننده رو میشود مگر اینکه بازیگریات قویتر از نویسندگیات باشد...
در روزی تعطیل، مثل همهٔ تصمیمات دیگرمان خیلی سریع قرار گذاشتیم مجدد پا بگذاریم به بالماسکهٔ مجازی ادبیات... با نقاب واقعی خودمان... با عکس چهرهٔ خودمان... با اسم خودمان... نه مخفف... نه کم نه زیاد... باز گردیم تا گریههایمان را بیاوریم در آغوش داستانهایمان...
در این راه همراه شدم با خواهرم، دوست عزیزم سمیه رشیدی... هر هفته اگر خدا بخواهد یکی از ما به روز میشویم... با داستانی و چند خط حرفی از دنیای ادبیات... با هم از دانشگاه ادبیات که روزی درس میخواندیم همراه شدیم... پشت این روزهایمان، روزهای خوب با خاطرات مشترک بسیار است که روز به روز هم به تعدادشان افزوده میشود...
با اینکه کوچکترم چون احتمالا پر حرف ترم هفتهٔ اول را من آمدم... فقط به یک موضوع دلبستهام، اینکه هیچ چیزی نتواند شهر فرشتهای من را به هم بزند... میخواهم به دلبستگیام دلبستهتر شوم...
شاید برای همه داستان اول تکراری باشد... خیــــــــــلی تکراری... ولی خوب برای شروع فکر میکنم یک داستان از سالهای دورم، از سالهای اوجم - نه از لحاظ ادبی - بهتر باشد... هفتهٔ بعد تری که بیایم داستان نخوانده با خودم میآورم و یک سبد سیب سرخ حوا...
۱
باز هم خاک را خیس کردم
صدای واق واقش تخت خوابم را مثل زلزله لرزاند و چشمهایم را باز کرد. باز هم مثل همیشه کابوس دیدم. روی تنم دانههای سرد عرق نشسته. چقدر کف سرم میخارد! برایشان چه اهمیتی دارد که من چند روز است حمام نرفتم... دلم قار و قور صدا میدهد. گفتم امکان ندارد تا زمانی که برایم یک سگ عین آقجا بیاورند دست از اعتصاب غذا بردارم. خیلی هم برایشان مهم نیست که بمیرم. یک اضافی کمتر! ... اما نه! ...برای پولی که ماهیانه از حساب آقاجان والا هم میگیرند نمیگذارند بمیرم. دوباره ملحفهٔ سفید تختم خیس شده. این دفعه واقعاً از قصد نبود. امروز اصلاً حال و حوصلهٔ دعوا با این زنیکه را ندارم. الان با آن چشم های سیاه شده اش می آید داخل. چشم هایش را گشادتر میکند و از دماغش نفس بو گندواش را میدهد بیرون و شروع میکند به داد و بیداد که چرا این کار را میکنی؟ فقط برای حرص درآوردن از من است که نمیتوانی خودت را نگه داری. دکتر به زنیکه گفته بود، جلوی خودم گفت که دست خودش نیست...
***
آنروز در حیاط نشسته بودم. صدای واق واقش میآمد. میخواست خودش را برای آقاجان والا لوس کند، ولی آقاجان بیسمعک بود. گفته بودم کاری به کارش نداشته باشد. آقاجان روی صندلی قدیمی نیمه شکسته نشسته بود و خاطراتش را برای سرو گوشهٔ باغ تعریف میکرد. این سرو بیچاره پوسید بس که این حرفها را شنید. تنهایی من با هیچ چیز پر نمیشد، حتی با حضور آقجا آخرین یادگار مامان. مامان خوبم! کاش میتوانستم به همه ثابت کنم که میدانم کجاست...درست زیر آن سرو قجر که شبیه خود آقا جان والاست. استوار، زیبا، تنومند، سرکش.
پوست سفیدش در آفتاب میدرخشید. با چشمهای معصوم تیله ایش به آقاجان نگاه میکرد. میدانستم این کارش عاقبت ندارد. خودش را لحظه به لحظه به آقاجان نزدیکتر میکرد و تن گوشتالویش را میکشید روی شلوارش. آقاجان دوست نداشت کسی وارد خاطراتش بشود. به خصوص آقجا که به قول خودش مال آن روسپی حرامزاه بود. آقجا مال مامان خوشگل من بود که بعد از گم شدنش تنها پر کنندهٔ تنهاییم شد.
چنان لگدی به آقجا زد که پرت شد زیر سرو قجری و زوزهای کشید که من را یاد زوزه های مامان انداخت. بلند شد و تکانی به هیکل تنومندش داد. پیر بود، ولی قدرت بدنی بالایی داشت. قدم بزرگی به سمت سرو قجر برداشت. خیلی ترسیدم. عاقبتش دار زدن آقجا بود. تا حالا چند باری در دام دار آقا جان والا افتاده بود. مثل آن باری که آقجا یک کبوتر مرده آورد جلوی پای آقاجان انداخت. آقاجان هم برای اینکه یاد بگیرد حیوان نکشد دارش زد به همین سرو قجری. جان حیوان از تنش داشت بیرون می رفت. بد جوری دست و پا میزد. تمام تنم میلرزید. گریه میکردم. انقدر التماسش کردم تا از دار پاینش آورد. آن روز من هم کتکی حسابی از دست آقاجان والا خوردم. چون بیاختیار خاک زمین را خیس کرده بودم. من و سگ بیچاره تا شب زوزه کشیدیم.
آقاجان والا قانونهای سگی خودش را داشت. اصلاً نمیشد نزدیکش شد. ولی من گاهی دوستش داشتم. همان شب از پنجرهٔ اتاقم که بر تمام باغ اشراف داشت آقاجان والا را دیدم که زیر سرو قجر نشسته و گریه میکند. به یادِ مامانِ خوشگلم بود. از دو عشق اولش بچهاش نشد. وقتی مامان یک ماه پس از ازدواجش من، این دختر بیچاره را، حامله شد آقاجان به او روسپی میگفت. مامان راست میگفت، آقاجان والا واقعاً روانی بود.
***
زنیکه با همان چشمهای سیاه شده آمد تو. پتو را تا روی سرم بالا کشیدم. میتوانستم زیر پتو حدس بزنم که قیافهاش چه شکلی شده. حتماً چشمهایش به اندازهٔ گوجه سبزهای باغ آقاجان والا شده و پرههای دماغش لحظه به لحظه باد دارتر. بدون هیچ حرفی شروع کرد به کشیدن پتو از روی من. من هم با همهٔ قدرتم پتو را گرفته بودم روی سرم. اما این زنیکه با آن دست های سنگینش پیروز شد. چشمهایم مستقیم رفت در چشمهایش. موهایم غرق عرق شده بود. جلو آمد، دستم را گرفت و به طرف خودش کشید. در همین مبارزه من یکبار دیگر تشک تختم را خیس کرده بودم. مثل اینکه او هم امروز حال و حوصلهٔ دعوا با من را نداشت. بدون هیچ حرفی ملحفهٔ تشک را جمع کرد برد و در اتاق را محکم بست.
به طرف پنجره رفتم. پایین پیراهن خوابم کاملاً خیس شده بود. با دستم پیراهن را بالا گرفتم. از پشت پنجرهٔ اتاقم به بیرون نگاه کردم. بچهها بازی میکردند. این عروس داماد بازی ملیحه و داوود هم تمامی ندارد. هر روز ملیحه، تور پردهٔ اتاقش را میکند و میکشد روی سرش یعنی عروس شده. داوود هم یک دسته چمن از باغ میکند، دست به سینه کنارش راه میرود و به مهمانهای باغ که همین بچههای تیمارستان هستند خوش آمد میگوید. آقجای بیچارهٔ من هم شبی که برایش جفت گرفتیم و می خواست داماد شود دوباره توسط آقاجان والا دار زده شد. این بار بیدلیل فقط به خاطر اینکه کمی بخندد.
زنیکه و دوستش افتاده بودند دنبال ملیحه و داوود. مثل اینکه دوباره همدیگر را ماچ کرده بودند. خانوادههایشان تحمل نگه داریشان را نداشتند. ملیحه یک بار نزدیک بوده برادر دو سالهاش را خفه کند... اما من چی؟... من!... از این حرفم خندهام گرفت. من چی؟ من فقط یک آدم کشتم،... نه نه!... آدم نه!... من یک حیوان را کشتم... یک سگ را کشتم... نه نه یادم نیست!.... چی بود کشتمش؟... چی بود که داشت با هیکل گندهاش زیر بالش دست و پا میزد وقتی من بالش را سفت روی دهانش گرفته بودم و تمام هیکلش زیرم خیس آب شده بود؟... گناهی نکرده بود!... فقط کمی خور خور کرده بود.... یک سگ بیچاره را دار زده بود... سه تا زن را کشته بود... یک روسپی حرامزاده و دو معشوقهٔ نازای بیخاصیت مثل سرو قجرش را... تا کمی بخندد... و من هم کشتمش چون جسد آقجا را که هیچ جانی نداشت و آخرین یادگار مامان خوشگلم بود با دستهای خودم پایین آوردم... و لعنت بر من که باز هم خاک را خیس کرده بودم... ولی بعد از مردنش از هیکلش که حسابی زیر من خیس شده بود خندهام گرفت. هنوز هم وقتی یادش میافتم میخندم، از ته دل...
اینجا جایی برای داستان است...