از روز اولی که نوشتم با همهٔ بالا و پایین‌های نوشتاریم، فکر می‌کنم خیلی خارج از سبک خودم نبودم. منظورم از سبک خودم یک نوع غرور کاذب نیست، نه! منظورم نوشته‌ها و داستان‌هایی است که اگر بخوانید اثر حضور «الناز معتمدی» در آن‌ها دیده می‌شود. با هر موضوعی با هرپیرنگی با هر سبکی!... ولی به یاد دارم مدتی در زندگی‌ام به شدت تحت تأثیر گروهی از نویسندگان بودم که هنوز هم عاشقانه دوستشان دارم... این مدت برایم جذابیت‌های خاصی داشت... داستان‌هایی نوشتم که بسیار با داستان‌های دیگر و فضای حاکم بر آن‌ها تفاوت داشت... آن موقع سر کلاس «حسین سناپور» عزیزم بودم... زیر این داستان که بند بندش را با دقت خوانده بود عنوان کرده بود که یاد داستان‌های جلال آل احمد افتادم... مثل همهٔ داستان‌هایم دوست دارم این داستان کمی قدیمی را هم بخوانید. اگر حرفی بود خواهم شنید...

اما نکته‌ای را لازم می‌دانم توضیح دهم:

در فهرست سمت چپی که طراحی شده داستان‌های من و سمیه رشیدی به ترتیب زمان نگارش آن‌ها به صورت جدا از هم آمده... در قسمت پایین ترش فهرستی قرار گرفته به عنوان «داستان‌های دیگر دوستان»، راستش چند داستانی هم به ایمیل ما فرستاده شده... از این پس قرار می‌گذاریم که هر سه شنبه و هر شنبه این وبلاگ به روز شود... سه شنبه‌ها یک هفته درمیان با داستان من یا سمیه رشیدی، جمعه‌ها با داستان یکی از دوستان... در جمعه همین هفته وبلاگ به روز خواهد شد. هر یک از دوستان عزیز که مایل هستند می‌توانند داستان‌های کوتاه خود در هر سبکی که دارند برای ایمیل وبلاگ ارسال نمایند. تا در یکی از جمعه‌ها قرار داده شود.

 ایمیل وبلاگ:  2adabiyat@gmail.com

                          

                                      

 

۱۲

 

آدم‌های کوچه ی بهارمست

 

 بوي تعفن كامل از كوچه نرفته. تابستان و گرما هم بيداد مي‌کند. صداي گروپ گروپ توپ بازي بچه‌ها در كوچه پيچيده. انگار نه انگار كه امروز تشييع جنازة جعفر چله است. صورت بچه‌ها هميشه از كتكهاي جعفر چله سرخ بود و امروز براي اينكه از صبح تا حالا دركوچه سگ دو مي‌زدند. شاهين پسر ابوالفضل، کُفري روي پلة خانة خانم صلواتي نشسته. آدمهاي كوچة بهارمست هم با چهره‌هاي بهت زده از صبح تا حالا سگ دو زدند البته نه براي توپ بازي براي تشييع جنازة جعفر چله.  همة كس و كار جعفر چله همين آدمهاي كوچه بهارمست هستند. زنش ده سال پيش از بالكن خانه پرت شد پايين و مُرد. البته بهارمستي‌ها مي‌گفتند جعفر چله هولش داده پايين. جواد تنها بچة جعفر چله و رُقي, فلج بود. مثل يک تكه گوشت لمس. جعفر بعد از مردن رقي نصفي از پولهاي بالشش را درآورد و جواد را در آسايشگاه ول كرد. البته آدمهاي كوچة بهارمست اينطور مي‌گفتند.

جعفر زمستان و تابستان يک عرق‌گير سفيدِ رنگ و رو رفتة تركش دار با يك پيژامه راه راه طوسي تنش بود. سن زيادي نداشت اما صورت استخوانيش از زيادي چين و چروكها مچاله شده بود. عصابش خراب بود. رقي و جواد خيلي از دستش كتك خورده بودند. اين اواخر هميشه در بالكن مي‌نشست و چرت مي‌زد. اگر كوچكترين صدايي از بچه‌ها بلند مي‌شد يا اگر توپ بچه‌ها چرتش را پاره مي‌کرد خودش را با سرعت به كوچه مي‌رساند و به هركس که دستش مي‌رسيد با دستهاي سنگينش تو‌گوشي مي‌زد.

بچه‌ها نفرت خاصي از او داشتند. همين بچه‌ها هم بودند كه فهميدند مرده. آخه آدمهاي كوچة بهارمست عادت داشتند جعفر چله هر چند وقت يک بار بره و چند روز پيداش نشه. اين بار سه روزي بود که كوچه از دعوا  خالي بود. بوي بدي مي‌آمد. همه مي‌گفتند حتماً هاشم دوباره شروع كرده به كشيدن كوفتي. اما اين بو, بوي كوفتي هميشگي هاشم نبود. بوي عجيب و غريبي بود. آن روز بچه‌ها سر ظهر در ساية بقالي وارطان نوشابه به دست نشسته بودند. بقالي وارطان دقيقاً روبروي خانة جعفر چله است. شاهين پسر ابوالفضل كه سردستة بچه‌هاي كوچة بهارمست بود رگ شيطنتش گل مي‌كنه كه با بچه‌ها از ديوار خانة جعفر چله بالا بره و ببينه چه خبره. چند نفري از ديوار خانه بالا مي‌روند. بو لحظه به لحظه بيشتر ميشه. شاهين اول از همه جنازة ورم كردة جعفر چله را مي‌بينه, هوار ميزنه و از بالكن جفت پا مي‌افته وسط كوچه. بچه‌هاي ديگه هم مي‌ترسند و پا مي گذارند به فرار. شاهين شانس آورده بود با پا افتاده بود وگرنه به سرنوشت رقي دچار مي‌شد. وارطان از مغازه بيرون مي دود و ابوالفضل رو خبر مي‌كند. تو همين فاصله كه ابوالفضل شاهين را به بيمارستان ببره آدمهاي كوچة بهارمست همه روبروي خانة جعفر چله جمع شده بودند. وارطان و احمد نژادِ معلم كه ته كوچه يک خانة پنجاه متري اجاره كرده بود, همراه با جورابچي كه تنها هم‌صحبت جعفر چله بود در خانه را شكسته بودند و رفته بودند بالا. بيشتر از يك ربع دوام نياورده بودند از شدت بوي تعفن. اورژانس خبر كرده بودند و آنها خودشان به زور جنازة باد كرده را در کيسه كرده وبرده بودند.

از شب آدمهاي كوچه بهار مست شروع كرده بودند به رفت و آمد تا مقدمات تشييع جنازه را براي امروز آماده كنند. بچه‌ها از همان شب با خيال راحت توپ بازي را شروع كرده بودند البته بدون شاهين. ساعت نه شب همة مردهاي كوچة بهارمست قرار گذاشته بودند در بقالي وارطان جمع شوند و دربارة برنامه فردا صحبت كنند.

ساعت نه شده بود وارطان كاغذ پشت در را به سمت بسته است گرداند. احمد نژاد و سرهنگ جورابچي و ممد نفت كش و سعيد كه دانشجوي سال آخر پزشكي بود و حاجي نباتي شوهر خانم صلواتي و هاشم يکي يکي آمدند در مغازه. وارطان هم چايي دم گذاشته بود چون آدمهاي كوچة بهارمست از قهوه‌هايش نمي‌خوردند. هنوز عدة ديگري نيامده بودند كه يكي از بچه‌هاي مسجد نفس نفس زنان آمد داخل مغازه.

- :  پاشيد پاشيد حاج آقا داره مياد تو كوچه دربارة جعفر چله با شماها حرف بزنه.

مردها سريع صندلي‌هايي را كه وارطان با نظم خاصي داخل مغازه چيده بود برداشتند و گذاشتند جلوي خانة جعفر چله. چون حاج آقا داخل مغازة وارطان نمي‌شد. آخه شنيده بود وارطان زهرماري مي‌خورد.

وارطان با اينكه از اين قضيه خوشش نيامد اما او هم صندلي‌اش را جلوي در مغازه گذاشت. از جلوي مغازة وارطان تا خانة جعفر چله بيشتر از ده قدم نبود. حاج آقا از دور با پاکتي که دستش بود مي‌آمد.

هاشم خودش را به حاجي نباتي كه صندلي كنارش نشسته بود نزديك كرد.

- : جريان چيه حاجي؟

حاجي خودش را كمي از هاشم دور كرد

- : من چه مي‌دونم.  هاشم! باز كوفتي كشيدي. توام عاقبت مي‌شي مثل جعفر چله‌ها!

هاشم لبخندي از سر مسخرگي زد.

-         : مگه جعفر چله هم كوفتي مي‌كشيد؟

-         : چه مي دونم حتماً  مي‌كشيده كه چل شده ديگه.

حاج آقا جلو آمد. دكتر سعيد دكمة بالايي دم يقه‌اش را بست. حاجي نباتي عقيق زرد انگشترش را صاف كرد. وارطان هموني بود كه هميشه بود. همه با حاج آقا دست دادند. حاج آقا به ريش جوگندمي اش دست كشيد و زير لب چيزي زمزمه مي‌كرد. وارطان از داخل مغازه با يک سيني چاي بيرون آمد. همه برداشتند جز حاج آقا و دكتر سعيد كه كنار دست حاج آقا نشسته بود. حاج آقا دست دست مي‌كرد تا اينكه بالاخره رفت سر اصل مطلب.

ـ : به هر حال همه مي‌دانيم كه مردي بزرگ، شريف، انسان و خداشناس از بين ما با شكل و صورت بدي رفت. ايشان جزو كساني بود كه از جواني در مسجد حاضر بودند.

هاشم پقي زد زير خنده و خودش را پشت هيكل حاجي نباتي مخفي كرد.

ـ : و كسي بود كه هميشه دستش به خير مي‌رفت. خدايش بيامرزد چند شب قبل ايشان نزد من آمد.

سرهنگ جورابچي شروع كرد به ريز ريز گريه كردن و سر تكان دادن.

حاج آقا حرفش را قطع كرد .

ـ : بله سرهنگ بنده شما را درك مي‌كنم به هرحال با شما دوست بودند. اما بدانيد كه مرگ حقست. بله مي‌گفتم كه ايشان چند شب قبل نزد من آمدند. گويي اين مرگ به ايشان الهام شده بود. اين پاكت را به من دادند تا من براي اهالي محترم كوچة بهارمست كه همه كس جناب آقاي جعفر چله . . .

هاشم اين بار خنده‌اش بلندتر شد. حتي جورابچي هم زير گريه‌اش خنده‌‌اش گرفته بود. ممد نفت كش و احمد نژاد هم كه تا اينجا بود و نبودشان فرقي نمي‌كرد نتوانستند جلوي خنده‌شان را بگيرند. آخه از حاج آقا بعيد بود لقب چله را به جعفر بدهند. خود حاج آقا هم متوجه حرف خنده دارش شد.  هيچ كس به روي خودش نياورد وارطان  از ظهر تا به حال براي آمرزش جعفر زير لب چيزي زمزمه مي‌كرد. حاج آقا ادامه داد :

ـ بله ايشان اين پاكت را دادند تا در برابر شما بخوانم. گويي وصيت نامة ايشان است. پس همگي سكوت را رعايت كنيد كه وصيت نامة اين بزرگوار خوانده شود:

-: سلام بر آدماي كوچة اعصاب خورد كن بهارمست

حاج آقا در ابتداي ورق گويي به دنبال چيزي مي‌گشت. ورق را پايين گرفت و گفت:

ـ : بله گويي مرحوم جعفر آقا فراموش كرده‌اند وصيت نامه را با نام خداوند آغاز كنند. البته از حرفهايشان ناراحت نشويد چون همانطور كه مي‌دانيد ايشان موجودي بذله‌گو بودند.

همه ساكت بودند و نمي شد حدس زد چه در سرشان مي‌گذشت.

حاج آقا به خواندن ادامه داد :

-: من تو عمرم يه بارَم نماز نخوندم با اينكه مثلا مسلمون بودم.

هاشم با آرنج زد به حاجي نباتي و خودش را در گوش حاجي چسباند.

ـ سوتي حاج آقا رو گرفتي حاجي.

اداي حاج آقا را درمي‌آورد :

ـ ايشان از جواني در مسجد حاضر بودند.

 حاجي نباتي چشم غره اي به هاشم رفت. گويي همه متوجه اين حركت هاشم شدند حتي خود حاج آقا كه از زير چشم هواي هاشم را داشت ولي خواندنش را قطع نكرد.

-: پس تنها چيزي كه از شماها مي خوام اينه كه نماز و روزه‌هاي باطل من را يه جوري درسش کنيد. به جوادم وقت کرديد سر بزنيد. خانه مال رقي بود كه بعد از مردنش مال جواد شد. تنها پوله منم همونيه که روي طاقچه پشت آيينه قايم كردم. بکنيدخرج كفن و دفنم. ميدونم به روحم فحش مي ديد. بديد نوش جونتون. همه زورتون اومده که چرا از پولاي تو بالشم به کسي چيزي نماسيده. رقي را هم من هول ندادم پاش گير كرد به دمپايي پشت كشدار من. ناغافل افتاد پايين و مرد. حالا ديگه حوصله ندارم. فقط گاهي به جواد سر بزنيد.

                                                                  والسلام

                                                                                   جعفر چيني زاد ملقب به جعفر چله

                                                                                                             ديدار به قيامت

حاج آقا بهت زده بود. مثل اينكه جعفر به خرافه‌هاي آدماي كوچه بهار مست پايان داده بود. ممد نفت كش چرت مي‌زد مثل اينكه اصلاً به حرفها گوش نداده بود. سعيد گرمش شده بود و دكمة يقش را باز كرد. حاجي نباتي با انگشترش بازي مي‌کرد. احمد‌نژاد به ساعتش نگاه مي‌كرد. هاشم آمادة قاه قاه خنديدن بود. جوراب‌چي ديگر اشكش نمي‌آمد ولي الكي دستمال را به چشمش مي‌ماليد. وارطان سيني چاي را با استكان‌هاي خالي و دو استكان پر برداشت و داخل رفت. حاج آقا هنوز در تعجب از اين وصيت نامه بود.

ـ : بله اين هم وصيت نامة آقاي جعفرخان. حالا هركدام از شما كه حاضر به انجام اين وصيت نامه بوديد سري به بنده در مسجد بزنيد. با اجازه دير وقت است مرخص مي‌شوم.

حاج آقا از جايش بلند شد و با همان پسر مسجدي كه تمام اين مدت بالاي سرش ايستاده بود رفت. ممد نفت كش كه تا همين جا هم بود و نبودش فرق نمي‌كرد بلند شد و بي‌هيچ حرفي به راه افتاد. سعيد بهانة امتحان فردا را آورد. احمدنژاد ورقه‌هاي رياضي بچه‌ها را صحيح نكرده بود. حاجي نباتي و هاشم رفتند تا پول را از پشت آيينه بردارند و خرج مراسم فردا كنند. جوراب چي سيگاري را روشن كرد و دستمالش را در جيب گذاشت و رفت. وارطان كه داخل مغازه رفته بود بيرون آمد. كركره را تا نيمه پايين كشيد و خود داخل رفت. گربة كوچه بهارمست شبها پيش وارطان مي‌رفت. چون وارطان به او غذا مي‌داد يا شير. كوچة بهارمست ساكت و خلوت بود. هنوز بوي تعفن در كوچه مي‌آمد. جاي جعفر چله امشب بين آدمهاي كوچة بهار مست خيلي خالي بود.

فردا صبح زود بچه‌ها زودتر از هميشه در حال فوتبال بازي كردن بودند. صداي گروپ گروپ توپ بازيشان در كوچه پيچيده بود. همه بهت زده كارهاي مراسم تشيع جنازه را مي‌كردند و ماجراي وصيت نامه را به روي خود نمي‌آوردند. اتوبوس دم خانة جعفر چله منتظر بود. هيچ فاميلي نبود اما همة آدمهاي كوچة بهارمست بودند. حتي حاج آقا و پسر مسجدي. حاج خانوم صلواتي مدام زير لب صلوات مي‌فرستاد. زنها حتي آنهايي كه چادري نبودند چادر مشكي سر كرده بودند طوري كه از هم قابل شناسايي نبودند. شاهين انگار نه انگار ديروز پايش را گچ گرفته بودند. گچ پايش خاكي بود آخه از صبح زود تا حالا با همان پاي شكسته سگ دو زده بود. همه منتظر بودند. بالاخره آمبولانس آمد. هاشم و سعيد و ممد نفت كش و احمد نژاد چهار طرف برانکارد رو گرفتند. هاشم كه بدجوري كوك بود زير لب گفت :

لا اله الا الله به حق و شرف لا اله الا الله بلند بگو لا اله الا الله

آدمها مثل اينكه تازه به خودشان آمدند كه اين واقعاً مراسم تشييع جنازه است. همه دنبال جنازه راه افتادند. جنازه از دم خانة جعفر شروع به حركت به طرف انتهاي كوچه كرد. از جلوي هر مغازه‌اي كه رد مي‌شد مغازه دار سريع كركرة مغازه را پايين مي‌كشيد. فقط وارطان ساكت ايستاده بود جلوي مغازه‌اش و صليب مي‌كشيد. جنازه به سمت مسجد مي‌رفت و همه به دنبالش. قرار بود همه از در مسجد سوار اتوبوس شوند. وارطان جمعيت را از دور نگاه مي‌كرد كه مي‌رفتند. حاجي نباتي پشت همه مي رفت و با گوشي گُنده موبايلش مراسم را در كنترل داشت. انگشتر عقيق زردش مي‌درخشيد. وارطان داخل مغازه شد و اتوبوس هم بالاخره بعد از هزار دنگ و فنگ راه افتاد.

اتوبوس بعداز ظهر بود كه برگشت. قرار بود رستوران سر ميدان غذا بخورند. جماعت ِخاكي يکي يکي پياده مي‌شدند. همه خسته و عرق كرده بودند. شاهين با بدبختي خودش را از اتوبوس پايين كشاند. روي سرش هم خاك نشسته بود. حاجي نباتي را با بدترين وضع كشيدند پايين. پايش سر خورده بود داخل قبر. هاشم وضعيتش خراب بود. اين اواخر احتياجش به كوفتي زياد شده بود. حاج خانوم صلواتي با پا دردش آمد پايين و باز هم صلوات مي‌فرستاد. ممد نفت كش و احمدنژاد هم با زن وبچه‌شان آمدند پايين. انگار رفته بودند پيك نيك. سعيد هم در راه با بچه مسجدي هم‌كلام شده بود و دوست. دكمة يقه اش را هم بسته بود. بالاخره همه پايين آمدند و اتوبوس رفت. ولي همه جلوي در خانة جعفر چله روبروي مغازة وارطان خشكشان زد. جواد روي ويلچر جلوي در نشسته بود و وارطان كه برايش سوپ درست كرده بود قاشق قاشق به او سوپ مي‌داد و دور دهانش را با دستمالي كه زن مرحومش مارگرت برايش گلدوزي كرده بود پاك مي‌كرد. گربه کوچه بهارمست هم داشت شير مي خورد.