لبخند کمرنگ!- سمیه رشیدی
یادش به خیر! زمانی بود که چپ و راست سوژه های بکر طنز به ذهنمان خطور می کرد و می نوشتیم! نه اینکه حالا سوژه کم شده باشدها! نه! من کمی طنازی ام آب رفته! با این حال امشب که در بین داستانها به دنبال داستانی در خور بودم، چشمم به یکی از آنها خورد که خودم دوستش دارم. امیدوارم شما هم دوست داشته باشید و اندکی، حتی اندکی لبحند بر چهره تان نقش ببندند. به امید لبخند!
۱۳
زنگ تفریح
خب آره گفتم که نشسته بودیم بعد وسطاش حبیب آقا شوهر خاله مسی رفت دستشویی. تا رفت بابام گفت: «ای بابا! چه انتظاری ازش داری آقا مجید؟ اون که دست خودش نیست. ندیده... آقا جان! ندیده خب!»بعد مجید خان گفت: «نه ناصر خان! حالا اینجوریام که می گی نیستا! اون دیده ولی یه مدل دیگهشو دیده. قبلاً توی خونهشون اتاق خواب و پذیرایی و طویله و ... همه با هم بوده که اینجا اومده برای ما دم از اوکازیون میزنه و از کار ما ایرادم میگیره. اتفاقا زنم میگفت عکسای قدیمیشونو یهبار دیده که... اوه اوه! اومد! بی خیال ناصر جون!... به به! حبیب جان! اومدی بالاخره؟ ذکر خیرت بود! ما گفتیم نکنه وسط راه دستشویی اتفاقی برات افتاده باشه!»
من کلا نمیفهمیدم چی میگن فقط میدیدم سه تایی هی یه چیزایی میگن و میخندن. خسته شدم از روی پای بابام اومدم پایین و رفتم آشپزخونه.
بعدش من رفتم پیش مامان. خاله داشت اینور اونور میرفت زندایی هم داشت سالا درست میکرد. من دست مامانمو کشیدم. مامان نگاهم کرد و گفت: «چیه مامان؟ چیزی میخوای؟» گفتم: «مامان! اوکازی چیه؟» مامان و خاله و زندایی انگار تعجب کرد. مامان گفت: «چی مادر؟» دوباره گفتم: «اوکازی» هر سه تایی خندیدن و دوباره گفتن که من براشون بگم! منم گفتم. من که نفهمیدم اوکازی چیه دوباره از مامان پرسیدم: «اصلا هیچی! طویله چیه؟» مامان دستم رو کشید و گفت: «اهه! حالا جای این سوالاس؟ اینا رو باید مدرسه از معلمت بپرسی نه توی مهمونی!» من که از دست مامان ناراحت شدم به خاله نگاه کردم و پرسیدم: «خاله! شما طویله دارین آره؟» خاله تعجب کرد و به من نگاه کرد. دوباره گفتم: «طویله چیه خاله؟» مامان با دستش به شونهام زد و گفت: «نیما! خوشمزگی بسه دیگه! برو پیش سهیل و سمیرا بازی کن. بدو ببینم!» ولی خاله نذاشت برم و گفت: «یعنی چی که ما طویله داشتیم؟ اینها رو از کی شنیدی؟» من با خوشحالی گفتم: «امممم! خب شما یه پذیرایی داشتین که یه اتاق داشته که توش طویله داشتین و اونجا زندگی میکردین بعد حالا تو اوکازی زندگی میکنین. آره؟ سهیل هم توی طویله بازی میکرد؟» مامان محکم به پشتم زد و گفت: بسه دیگه! گفتم برو!»
ولی من نرفتم و کنار در آشپزخونه ایستادم. خاله با عصبانیت به مامان نگاه کرد و گفت: «تو این حرفا رو یادش دادی دیگه. معلومه. ما طویله داشتیم یا شما؟ سهیل من توی طویله بازی میکرد؟» من که دیدم خاله خیلی عصبانی شده رفتم جلو و گوشه دامن خاله رو گرفتم و گفتم: «نه خاله! مامان که نگفته. زندایی زهره توی عکسای شما دیده!» هنوز حرفم تموم نشده بود که خاله برگشت به طرف زندایی و بهش گفت: «میمون!» و بعد کفگیری که دستش بود رو کوبید زمین. زندایی که سرخ شده بود یکدفعه جیغ کشید!
از این بیسکوئیتا بخور. خیلی خوشمزه اس.
آره بعدش بابا و دایی و شوهر خاله اومدن دم در آشپزخونه و هی میپرسیدن چی شده. سهیل و سمیرا هم بدو بدو اومدن کنار در وایسادن. من رفتم کنار پای بابام وایسادم و به مامان و خاله و زندایی نگاه میکردم که به هم فحش میدادن و بابا و دایی و حبیب آقا هم داشتن هی داد و بیداد میکردن. همون وسط بابا رفت به طرف مامانم که بپرسه چه خبره، که مامان زد به سینهاش و اومد دست منو گفت و کشید و به بابام گفت: «بیا بریم! دیگه چقد خواری؟!» دایی هم دست زندایی رو گرفت و سمیرا رو بغل کرد و اومدیم بیرون. ولی من دلم میخواست بمونیم و از قیمهای که خاله درست کرده بخوریم. اینو که به مامان گفتم، بهم گفت: «ای تو کوفت بخوری که همه آتیشا از تو بلند می شه!» و عصبانی رفت بیرون. ولی نمیدونی شایان! مامان هنوزم عصبانیه! بابا دیشب هی بهش میگفت اینقدر حساس نباش. خوب حالا یه چیزی گفته. خوب این بچه این حرفا رو از خودش درآورده. یه جا شنیده اونجا خواسته شیرینزبونی کنه! بعد من به بابا گفتم: «بابا خب خودت دیشب به دایی میگفتی که اینا...» ولی بابا فوری دو هزارتومن بهم داد گفت: «برو بابا! اینم جایزهات. برو فردا از مدرسه اومدنی برات یه چیز خوشمزه میخرم. برو اتاقت!» بعد حالا دیروز صبح من پونصد تومن میخواستم هرچی پیش بابا گریه کردم بهم نداد. چهجوریه؟ حالا چرا یهو بهم دو هزار تومان داد! نگاه کن! ایناهاش! راستی شایان! دیروز رامتین میگفت بابات دکتر نیست تو دروغ گفتی آره؟ رامتین پسر عمهاته؟ بعد میگفت بابات کارخونه پشم و اینا داره آره؟ چهجور کاریه؟ اه! زنگ خورد که! پاشو بریم سر کلاس زنگ تفریح بعدی برام بگو خب؟ اِه! شایان! چرا ناراحت شدی؟! شایان! شایان!
اینجا جایی برای داستان است...