دیار بی کوله ها- ليژيا گياگو
در صورت تمایل داستان های کوتاه یا کوتاه کوتاه خود را برای نقد و نظر به ایمیل وبلاگ بفرستید... نیازی به حرفه ای بودن نیست...ولی نوشتنی که همراه با نظر حتی چند نفر باشد شکل دیگری به خود میگیرد...پس داستانهای خود را در هر سبکی برای ما بفرستید...
ایمیل وبلاگ: 2adabiyat@gmail.com
۱۴
دیار بی کوله ها
پیرمرد از راه دور افتان و خیزان با باری سنگین بر پشت به پیش می آمد. گهگاه میافتاد اما کشان کشان خود را به جلو میکشاند و برمیخواست. گویا از چیزی, کسی یا جایی میگریخت.تعجیل نمی کرد اما توقف هم نداشت. آفتاب تازه از پشت تپه های کم ارتفاع شرقی بالا آمده بود و چنین به نظر می رسید که پیرمرد تمام شب را چنین بی وقفه و آرام در حال "دور شدن" بوده باشد. از دور نگاهش بر من ثابت ماند و دقایقی بعد در چند قدمی یکدیگر بودیم. با خستگی و سر و صدای زیاد بر تکه سنگ بزرگی نشست و بی آنکه از او خواسته باشم لب به سخن گشود:
" از دیار کوله پشتی ها می آیم, جائیکه هر کودکی با کوله ای بر پشت متولد میشود.بتدریج هر چه بیشتر از عمرش میگذرد کوله اش با بارهایی که دیگران در آن میگذارند پر و پرتر و سنگین و سنگین تر می شود.همچو من که تا به این سن که رسیده ام کوله ای دارم پر از احساس حقارت , سرکوفت, خشم, کینه, غم , رنج , ناتوانی ... و کمری که دیگر یارای کشیدن این بارها را ندارد. پس از هر آنچه بدان پیوسته بودم گسستم تا به دیاری روم که سرزمین کوله پشتی ها نباشد.
به دیاری که دیگر نوزادی با کوله پا به این دنیای فانی نگذارد, دیاری که مردمانش بارهای سنگین برای افزودن بر بارهای یکدیگر نداشته باشند و جائیکه دیگر کمری زیر بار سنگین خاطرات و تجربیات تلخ خمیده نباشد.
می خواهم مابقیه مدت کوتاه مانده از زندگیم را با هر آنچه تا به اینجا در این کوله انباشته شده بگذرانم و اگر نمی توان باری از آن کاست دگر بر آن ذره ای هم افزوده نشود."
پیرمرد این را که گفت به چشم انداز روبروی خود خیره شد, به همان جایی که تا چندی پیش ساکن آنجا بودم.
او هیچ از من نپرسید, هیچ نخواست بداند من در این دشت وسیع, تنها , به انتظار چه نشسته ام.هیچ نخواست بداند از کجا آمده و چرا اینجایم.
او هیچ از من نپرسید و من هم نخواستم باری بر سنگینی بارهایش بیفزایم.
مرد پیر عزم خود را جزم کرد, ایستاد , کش و قوسی به کمر خمیده اش داد و در حالیکه با خود به حرف زدن ادامه میداد به همان سمتی رفت که من از آنجا آمده بودم و...
... ندید که من هم کوله ای بر پشت خود داشتم ...
او رفت ولی من همانجا ماندم و مسیری که داشتم را ادامه ندادم, چراکه مقصد من قبل از برخورد با پیرمرد همان دیاری بود که او از آنجا آمد.
او رفت و من ماندم و از آن پس مدت هاست که در این دشت سرگردانی با پیرمردها و پیرزن ها و حتی جوانان بسیاری برخوردم که به امید سرزمین بی کوله ها ترک دیار و وطن کرده و آواره سرزمین یکدیگر گشته اند اما هرگز ندیدم کسی خبری از چنین دیاری بیاورد. اکنون بعد از سالها که در این دشت تنها مانده ام به جرئت میگویم که چنین سرزمینی در این کره خاکی وجود ندارد. حتی در سرزمین بی کسی که من در آن ساکنم , همچنان غم و غصه و اندوه همدمان همیشگی مان هستند. حتی زمانی که کسی نیست تا باری بر این کوله سنگین بیفزاید این خود هستیم که با برسی و مرور هر آنچه با خود در طی سالیان دراز در کوله مان حمل کرده ایم خود را میازاریم و بر اندوه تنهایی خود می افزائیم. تا زمانیکه همچو قطره ای در میان اطرافیان خود غرقیم این امواج پر تلاطم و سهمگین آنهاست که ظالمانه بر پیکرمان می تازند و هر زمان که همچو من تنها میمانیم خود دشمن جان خود میشویم. این دشمنی ها پایانی ندارند چه زمانیکه از سوی دیگران باشند چه آنگاه که خود به روح خود حمله ور میشویم.
گویا که واژه بظاهر خوفناکی بنام "مرگ" تنها دروازه ورود ما به سرزمین بی کوله هاست.
اینجا جایی برای داستان است...