سومین داستان میهمان گریه در آغوش داستان...حتما بخوانید و حتما با نظرات خود نویسنده داستان را یاری کنید...سایر دوستان در صورت تمایل به نقد داستانهای کوتاه و کوتاه کوتاه خودشون میتوانند آثار خود را به ایمیل وبلاگ ارسال نمایند.

 

ایمیل وبلاگ:  2adabiyat@gmail.com

 

 

 

 ۱۶

 

۳ تا دونه تخم مرغ

 

  نیم ساعتی به ظهر مانده بود که صدای خانم "ص" در راه پله ها پیچید.خانم "ه" در را باز کرده و داد زده بود :

_"جانم!"

و فکر کرده بود : "فکر میکنه همه مثل خودش ..."

+ "ببخشین. الان نگا کردم دیدم نداریم. 3 تا دونه تخم مرغ دارین به من بدین؟ شب که "ص" اومد میگم بخره بیارم از خجالتتون در بیام."

از یخچال تخم مرغ برمی داشت که صدای کسی که یادش نبود کیست در گوشش پیچید.

   و فوری فکرش رفت سمت "امیر" که در غربت بود و همین دور بودنش به اندازه ی کافی باعث اذیت و دلشوره بود. چه برسد به اینکه...  

_" خدا کنه زودتر انتقالی بگیره برگرده همین جا..."

   بعد هم که داشت ظرفهای نهار را می شست و بعدتر هم که مایه ی کتلت را ورز می داد ، آنقدر به آن صدا فکر کرده بود که یادش نمی آمد " چندتا تخم مرغ تو این مایه شکستم که این جور وا رفته؟! "

   توی همین دو ساعت دو بار با امیر تماس گرفته بود و طوری که نگرانش نکند خواسته بود که " امروز نه "و فردا حرکت کند.یک بار هم به عاطفه زنگ زده بود و وقتی شنیده بود الناز زمین خورده، جیغش رفته بود هوا که " چرا مواظب بچه نیستی دختر؟ "

   آخرسر هم مایه ی کتلت را ریخته بود توی سطل آشغال و حالا داشت طول پذیرایی را قدم می زد و مدام نگاهش به ساعت بود که کی 6 میشه و آقای "ص" از سر کار برمی گردد تا خانم "ص" بهش بگوید تخم مرغ بخرد و آقای "ص" که هر شب قبل از شام می رفت بیرون و چرخی می زد،تخم مرغ بخرد و خیال او را راحت کند.

   یادش آمد دفعه ی قبل که همین خانم از او روغن گرفت، یک هفته طول کشیده بود تا آقای "ص" روغن بخرد و خانمش "با هزار شرمندگی " بیاد بالا و ...

_" اصلا خودم می رم براشون تخم مرغ می گیرم و 3 تا دونه شو ... نه، این جوری که نمی شه... بهتره برم مستقیم بهش بگم اگه تخم مرغها رو پس نیاره..."

زیر لب فحشی داد و گفت : "زنیکه نمی شد به جای تخم مرغ چیز دیگه ای بخواد؟"

 

   ساعت 6 بود که بلاخره صدای در طبقه ی پایین را شنید. در هال را باز گذاشت تا صداها را واضح بشنود. هرچند لزومی به این کار نبود. خانم "ص" گوشهایش سنگین بود و عادت کرده بود با صدای بلند حرف بزند

+ " چقدر دیر کردی !"

"_ همیشه سر همین ساعت میاد و همیشه هم بهش می گه چقد دیر کردی !"

= "شام چی داریم؟"

+ "حالا بذار برسی خونه !"

= "پس یه چایی بده."

"_ چرا بهش نمی گه زنیکه؟آدم اینقدر بی شعور؟ یا نه... پررو؟"

+ "کجا؟هنوز نیومده کجا می ری؟"

"_ بش بگو دیگه زن حسابی..."

= "برمی گردم. یواش تر حرف بزن. چیزی نمی خوای بیرون؟"

   و زنگ تلفن مثل یک خروس بی محل نگذاشته بود بفهمد بالاخره اسمی از تخم مرغ آمد یا نه.

   امیر گفت یک ساعتی هست که راه افتاده و او به زحمت توانست دلشوره ش را مخفی نگه دارد و سفارش نکند که مراقب باشد.

   ساعت 9 بود که صدای ماشین آقای "ص" را شنید. چادرش را سر کرد و کیسه ی آشغالها را که از قبل پشت در گذاشته بود ، برداشت و از پله ها سرازیر شد. دید که آقای "ص" کیسه های خرید را از صندوق عقب ماشین بیرون می گذارد. از شانه ی تخم مرغ خبری نبود. سلام و احوال پرسی گرم و طولانی ای راه انداخت تا سر فرصت محتوای کیسه ها را ببیند. اما همسایه روبه رویی که پیچید داخل کوچه ، آشغالها را رها کرد و با عجله برمی گشت که پاش گرفت به یکی از کیسه های خرید.

_ " ای وای ! این چی بود؟"

خم شد و کیسه ای را که مایعی لزج از آن سرازیر بود بالا آورد.

_ "ببخشید تورو خدا! بس که این کوچه خراب شده تاریکه!"

و در دل به خودش و بختش و خانم "ص" لعنت فرستاده بود.

   موقع شام به این فکر می کرد که " خوب شد همه ی تخم مرغ ها رو نشکستم. فوقش یکی دوتا ...اگه الان نیاره فردا صبح حتما میاره می ده... ولی اینقدرام بی فکر نیست. شاید همین الانا دیگه صدام کنه..."

دوباره صدای کسی که یادش نبود کیست در گوشش پیچید:

"...تخم مرغ تنها چیزیه که اگه قرض دادی باید بی رو درواسی پس بگیری.وگرنه یکی از اعضای خونواده ت کم می شه."

نکنه امیر...زبانش را گاز گرفت:"خدا نکنه!"

   ساعت 11 شده بود و دیگر قاعدتا انتظار برای شنیدن صدای خانم "ص" در پله ها کار بیهوده ای بود.چشمانش را بست و زمزمه کرد:"خدایا!امیرمو به تو سپردم..."

نگاهی به شوهرش انداخت که غرق خواب بود و خروپفش بلند.

_ "اگه بچه م سالم برسه خونه، 10 دور تسبیح صلوات می فرستم." تا همین حالا هم تسبیح از دستش نیفتاده بود.

   صبح از فشار سر درد بیدار شد.دو سه بار خواب امیر را دیده بود و هر بار با صدای بوق وحشتناک کامیونی که از روبرو به ماشینش نزدیک می شد ،از خواب پریده بود. نگاهی به ساعت انداخت و مستقیم رفت سمت تلفن و هنوز شماره اول را نگرفته بود که دیدش که روی کاناپه دراز کشیده. همان جا نشست و خدا را شکر کرد.

   حتی بعدها هم که امیر با دختر همسایه پایینی ازدواج کرد و با هم برای همیشه به شهرستان محل کار امیر رفتند،سکوت اختیار کرد و دم نزد.