داستان مهمان وبلاگ این شنبه داستان بامیه های رنگی سرکار خانم طاهره(ستاره) رفعت است...امیدوارم بخوانید و نظرات و نقدهاتون را جهت کمک به این دوست عزیزمون در اینجا درج نمایید... 

 

۱۸

 

بامیه های رنگی

 

صدای جیرجیر در که پیچید سرش را برگرداند سمت درب داروخانه. با ورود هر کس چشمانش به سمت در می‌چرخید. هنوز چرایش را نمی‌دانست. منتظر کسی هم نبود. اما این صف طولانی جلوی پیشخوان داروخانه و صداهای درهم «دکتر، دکتر» در مغزش رژه می‌رفت.

باز در صدایی کرد . این بار نگاهی نکرد و چشمانش را به کفش‌های قهوه‌ای زنی دوخت که این پا و آن پا می‌کرد و نمی‌توانست سرش را از میان جمعیت بلند کند و یک ورق استامینوفنی را که می‌خواست بدون نسخه بگیرد.

روی صندلی تکانی خورد و این بار صدای جیرجیر پایه‌های چوبی و لق صندلی شنیده شد. بلند شد. از گرفتن داروها منصرف شد. نسخه چروکیده داروها را نامرتب تا کرد و در جیبش گذاشت.

درب داروخانه جیرجیری دیگر کرد و عبد‌الله قدم‌های بیتابش را به پیاده روی شلوغ خیابان سپرد. فکر دایی ناصر و قرص‌هایی که هنوز نخریده بود و ماجرای دیشب از مغزش می‌گذشت.

دیشب دایی ناصر باز هم در نبود قرص‌ها حالش بد شده بود و فریاد‌هایش مردم محله کوچک و قدیمی‌شان را ساعاتی سرگرم کرده بود. صدای ضجه‌های مادرش را می‌شنید که التماس می‌کرد و از مردان محل کمک می‌طلبید. دایی ناصر فریاد می‌زد و شیشه‌های پنجره اتاق‌های کوچک خانه را می‌شکست و هر کس به طرفش می‌رفت به سمتی پرتاب می‌شد.

صدای یکی از مرد‌های همسایه از گوشه حیاط شنیده می‌شد که فریاد می‌زند مرتیکه دیوانه عجب خر زوری هم هستا.

و عبدالله که تنها 11 سال داشت با چشمان مردانه‌ای که از زور غیرت سرخ و خیس شده بود به لباس پاره مادرش می‌نگریست که بخشی از اندام برهنه‌اش را در معرض دید عده‌ای از معتادان و الافان محل قرار داده بود و مادرش که با صورتی به هم ریخته و روسری گلداری که نصفه نیمه بر سرش مانده بود و دامن مشکی و شلوار راه‌راهی که از زیر دامن پوشیده بود، مدام خود را به زیر دستان دایی ناصر می‌انداخت و با گریه التماس می‌کرد که خودش را نزند و آرام شود.

صدای مرد بامیه‌فروش از میان پیاده‌رو عبد‌الله را به خودش آورد . بار دیگر دست در جیب کرد و نسخه مچاله‌شده داروهای دایی‌ناصر را نگاه کرد. نگاهش روی بامیه‌های تازه و شیرین  نشست. برای لحظه‌ای دلش ضعف رفت اما سیصد‌تومانی مچاله‌ای که در جیبش فرو کرده بود را باید صرف آن نسخه مچاله‌شده می‌کرد.

...

هوا تاریک شده بود و عبد‌الله مظطرب بود از دعوای مادر. سیصدتومان مچاله‌شده جیبش کیسه‌ای بامیه شده بود و در دستان چرکین و سیاه عبدا‌لله جا خوش کرده بود.

سر کوچه که رسید، جلوی درب خانه جمعیت زیادی جمع شده بود و صدای فریاد زنی به گوش می‌رسید . صدا نا آشنا بود

 

  عبد‌الله اطمینان داشت این فریاد مادر نبود. صدای زن ناآشنا بود و عبدا‌لله قدم‌های سست و مردانه‌اش را به سمت خانه می‌کشید. انگار کوچه کش آمده بود اما اضطرابی در کار نبود. حتما دوباره دایی ناصر در نبود قرص‌ها، چشمان مردم محل را به دیدن اندام برهنه خواهرش دعوت کرده بود.

قرص‌هایی که غیرت و مردانگی برای دایی‌ناصر به ارمغان می‌آورد این بار جای خود را با کیسه‌ای پر از بامیه‌های کوچک و شیرین عوض کرده بود.

عبد‌الله به درب خانه رسید. درب حیاط باز بود و انبوه جمعیت با دیدن عبدالله کنار رفت و در وسط حیاط درست کنار حوضی که آبش به سیاهی می‌زد، زنی با صورتی خونین روی سنگفرش حیاط به خواب رفته بود، صورتش آشنا بود و آشنا تر پیرهن گلداری که جای‌جایش پاره‌گی‌هایی به چشم می‌خورد .

و دایی‌ناصر که این‌بار حتی در نبود قرص‌ها آرام گرفته بود و گوشه‌ حیاط می‌لرزید...

کیسه بامیه از دست عبدالله روی سنگفرش افتاد. بامیه‌هایی که دانه‌دانه می‌غلتیدند و رنگی می‌شدند...