این داستان در مجموعه داستان " جمعه پنج دی هشتاد و دو" چاپ شده است و چند تایی هم جایزه و سکه نصیبم کرد...سکه هایی که امروز هیچ کدامشان را ندارم و فقط چند لوح تقدیر برایم مانده...

۱۹

من این مرد خنده ماسیده را دوست دارم

دلم مي‌خواست تنها باشم تا كمي فكر كنم به همه چيز، به همه چيزهايي كه مرا به اينجا كشاند. مني را كه تا ديروز هيچ كس با اين شكل و قيافه نديده بود. امروز براي اولين بار چادر از سر برداشتم، تنها در خيابان ساعتها قدم زدم و حالا وارد يك هتل كم مسافر سه طبقه حوالي ميدان فردوسي شدم تا خودم باشم، نه ديگر ادا درآورم و نه نقشي كسي كه دوستش ندارم را بازي كنم. آنقدر سنم بالا رفته بود كه بتوانم بدون هيچ درگيري يك اتاق براي چند شب كه نمي‌دانم چند شب كرايه كنم و اين موضوع هم مثل هزاران موضوع ديگر آزارم مي‌دهد. دربان هتل به من كمك كرد تا وسايلم را بالا ببرم و من براي اولين بار با جسارت تمام دست در جيب كردم و يك هزاري را بدون ترس به دربان دادم با وجود اينكه مي‌دانستم بايد در نگهداري پولهايم وسواس بيشتري داشته باشم ولي دلم به من اينگونه گفت و من انجامش دادم و اين اولين باري بود كه به دلم تشر نزدم و به سكوت وادارش نكردم. دربان كه در را بست من براي اولين بار آزاد شدم. آزاد شدم به دنيايي كه تا به حال تجربه‌اش نكرده بودم. روي تخت خوابيدم و به سقف نگاه كردم و نفس كشيدم. نفسي از سر راحتي. خسته بودم. ازمدرسه تا هتل پياده آمده بودم. خوابم برد. خواب بي‌كابوس و سراسر رويا. وقتي بيدار شدم فهميدم ساعتها در رويايي به سر بردم كه برايم خوب و دوست داشتني بود. بايد آماده مي‌شدم تا براي شام به رستوران هتل بروم. از جايم بلند شدم و به سمت در رفتم. ولي ناگهان به خودم آمدم. من به خودم قول داده بود كه ديگر آدم قبلي نباشم. به سمت آئينه رفتم دستي بر صورتم كشيدم. چقدر خشك و زشت بود. لابلاي موهايم چند تار سپيدي روييده بود كه با ديدن هر كدامشان چند سال پير شده بودم. در چمدان را باز كردم تا لباسم را عوض كنم اما چيزي در چمدان ديدم كه حالم را دگرگون كرد. قاب عكس خانواده پنج نفره‌مان. هيچ وقت آن روز را فراموش نمي‌كنم كه براي گرفتن عكس خانوادگي به عكاسي رفتيم. ميترا مثل هميشه جلوي همه نشست حتي جلوي آقا، آقا وسط شهرام در دست راستش، مادر در دست چپش و من بغض در گلو با يك قيافه مضحك در كنار مادر آرام،سربزير، مطيع. و بعدها همه به صورت من در آن عكس خنديدند ومن ازاين كارشان هم دلم گرفت. مثل همه اتفاقات ديگري كه دلم را گرفته كرد و چشمانم را خيس. به خودم آمدم عكس را مقابل آئينه گذاشتم. در چمدانم هر چه گشتم لباسي بهتر از آنچه در تنم بود نيافتم چون هيچ گاه به زبان نخواستم. مي‌ترسيدم جواب نه بشنوم. دوست داشتم مثل ميترا لباس مد بپوشم. خوب من هم جوان بودم. از آن روزي كه آقا به من گفت دختر خوب است چادر به سر كند و من هم پذيرفتم و نتوانستم بگويم نه ديگر به لباس زير چادرم اهميت ندادم. راستي چرا من هيچ‌گاه در زندگي نتوانستم بگويم نه. چرا هيچ گاه مثل ميترا و شهرام نتوانستم به پدر بگويم بابا‌ وهميشه آقا صدايش كردم؟. از بوسيدن پدرم شرم داشتم و برايش تبديل به يك الهه چاي ريز شده بودم كه روزي دوباربرايش چاي مي‌ريزد و ديگر نمي‌بيندش. دوباره به آيينه نگاه كردم. اين فروغ دختر خانواده محترم اعلايي است. همان دختر با‌حجب و حيايي كه ستاره سو سو زن خانه هم نبود. دختري سي و چند ساله كه بارها از سر تنهايي و بي‌كسي مرگش را خواسته بود چون تصور مي‌كرد مرگ برايش شروع زندگي است همان طور كه شروع زندگيش از ابتدا با مرگ تدريجي همراه بود. حالا فروغ اينجاست تنها در يك اتاق دو تخته. چمدان را بستم موهاي بلندم را شانه كردم و بافتم. روسري گلدارم را بر سر كردم و روپوش گچي مدرسه را هم به تن كردم. براي رفتن به طبقه پايين آماده شدم در را كه باز كردم ترسيدم ترس از اين شهر و آدم‌هايش تنم را خيس كرد اما بايد ياد مي‌گرفتم. بايد مستقل مي‌شدم. بايد تمرين مي‌كردم. به رستوران رسيدم. احساس مي‌كردم چشمها مراقب من هستند كه چه مي‌كنم. گوشه دنجي را براي نشستن انتخاب كردم چند خانواده در رستوران بودند و با هم غذا مي‌خوردند و از وجود يكديگر لذت مي‌بردند. من غذاي ارزان قيمتي را سفارش دادم. چشمانم ديگران را, حركاتشان را, ظاهرشان را, دنبال مي‌كرد وحسرت مي‌خورد. مادري به بچه‌‌اش غذا مي‌داد. با ديدن چهره بچه به ياد شهرام افتادم من دوازده ساله بودم و ميترا فقط چهار سال داشت كه شهرام به دنيا آمد و از آن روز تبديل به نور چشم خانه شد. چون انتظار آقا و مادر بعد از دو دختر به پايان رسيد. شهرام بيشتر از آنكه بچه آقا و مادر باشد بچه من بود. همه كارهايش را من كردم. فقط وظيفه شير دادنش بر گردن مادرم بود آن هم فقط به آن دليل كه من از اين كار معذور بودم. دختر و پسري در گوشه ديگري با هم حرف مي‌زدند. صداي خنده نه چندان جالب دختر موسيقي زنده متن رستوران بود. مردي تنها در گوشه ديگر غذايش تمام شده بود و چيزي مي‌كشيد. تقريبا در صندلي مقابل من در آن گوشه رستوران نشسته بود و كاغذ را بر روي تخته شاسي وصل كرده بود و تخته را مقابل صورتش گرفته بود. دلم مي‌خواست صورتش را ببينم و نقاشي كه بر روي كاغذ كشيده، تا جايي كه مي‌‌توانستم خوردن غذايم را طول دادم. ولي مثل اينكه او مجسمه ثابت آن صندلي بود. از كار خودم خجالت كشيدم. من براي اولين بار بود كه مردي را اين گونه نگاه كردم. اما، نه نه من قول دادم ديگر خودم باشم و ادا در نياورم من در دوران دانشجويي‌ام نيز اين كار را كرده‌ام. من به يكي از همكلاسي‌هايم علاقه داشتم. هميشه يواشكي اعمال و رفتارش را مراقب بودم همه حركاتش را از برداشتم. حتي حرف زدن لكنت‌دارش را نيز دوست مي‌داشتم. در خيالم با او براي خودم زندگي ساختم. حتي در خيال ما دو بچه داشتيم كه يكي از دو بچه‌ام نيز مثل او لكنت دار بود اما ظاهرش شبيه من بود. زندگي ما آنقدر رويايي بود كه همه حسرتش را مي‌خوردند.

_ خانم چيز ديگري ميل نداريد؟

اين صداي گارسن بود. متوجه شدم كه مدت ماندنم در رستوران طولاني شده است. وقتي به دور و برم نگاه كردم آن مرد رفته بود و آرزوي ديدنش برايم برآورده نشد اما بدتر از آن صداي گارسن بود كه خيال خوبم را از من ربود و چيني رويايم را شكست مثل همان روزي كه روياهايم با فهميدن اينكه دو همكلاسي‌ام باهم ازدواج كردند شكست همان همكلاسي لكنت‌دار دوست داشتني‌ام كه فكر مي‌كردم بالاخره از من درخواست ازدواج مي‌كند. اشك‌هاي روي گونه‌هايم را پاك كردم و به طبقه خودم رفتم. پنجره اتاقم راكه به سمت بالكن باز مي‌شد باز كردم. نسيم خوبي مي‌وزيد. صداي بوق بوق ماشينها توجهم را به پايين جلب كرد. صداي ماشين عروس و همراهانش بود. خانه عروس و داماد در مقابل هتل ما بود. ماشينها يكي يكي توقف كردند. چند جوان از ماشينها پايين پريدند و با مضحكانه ترين وجه ممكن در مقابل ماشين عروس و داماد شروع به رقصيدن كردند. آنقدر مضحك كه خنده‌ام گرفت. خنده‌اي كه به قهقهه تبديل شد يك قهقهه عصبي كه منجر به گريه‌ هاي هاي شد. ياد يكي از بدترين شب‌هاي زندگي‌ام افتادم. شب عروسي ميترا، شبي كه ميترا كوچولو كه هشت سال از من كوچكتر بود پيراهن عروسي پوشيد و به يك پري زيبا بدل شد. پري‌‌اي كه همه از بچگي دوستش داشتند. من آنروز تا دير وقت از قصد در مدرسه ماندم و با بچه‌هاي كلاسم كه مي‌دانستم از من نفرت داشتند رياضي كار كردم و بعد با همان لباس مدرسه در جشنش حاضر شدم. نه لب به چيزي زدم و نه دهانم را براي صحبت كردن باز كردم. همه اقوام شوهر ميترا از اين رفتار من تعجب كرده بودند. ميترا آنقدر از دست من ناراحت بود كه حاضر بود با همان كاردي كه كيك سفره عقدش را بريد قلب مرا هم بدرد. او حق داشت اما من چه؟ آيا كسي بود كه مرا و احساسم را درك كند؟ نه هيچ كس نبود. هيچ كس آنچه كه در دلم مي‌گذشت را نمي‌دانست و هيچ كس دركي از احساسات من به عنوان يك دختر جوان نداشت.

من از مادرم بيش از همه كس انتظار داشتم. ولي او آنقدر درگير پري زيبايش بود كه مرا فراموش كرد. چقدر هميشه آرزو داشتم ميترا را در لباس عروسي ببينم. دوست داشتم آنشب در آغوشش مي‌گرفتم و مي‌بوسيدمش. هميشه در خيالم مي‌ديدم كه در شب عروسي ميترا من با بچه‌هايم در جشنش شركت مي‌كنيم و دخترم دنباله لباس عروسي‌اش را مي‌گيرد. اما هيچ چيز منطبق بر واقعيت نشد. آن شب من با يك گلوله بغض در گلو به رختخواب رفتم تا شايد در خواب همه چيز با واقعيت فرق كند.

مثل اينكه همه بغضهاي مانده در گلويم كه در جاي جاي قلبم جا گرفته بود آرام بالا مي‌آيد. آنقدر ازدحام بغضهاي مانده زياد است كه گاهي به هم برخورد مي‌كنند و صاعقه‌اي مي‌زنند و مي‌بارند و صورتم تر مي‌شود.

از كنار پنجره‌اي كه ديگر صدايي از پايينش نمي‌آيد كنار مي‌آيم و خواب را به همه چيز ترجيح مي‌دهم. هنوز چند لحظه‌اي در رختخواب جا گير نشده بودم كه صداي در زدن من را لرزاند. نمي‌دانستم بايد چه كار كنم؟. نكند آقا مرا پيدا كرده باشد. با من چه مي‌كند؟.حتما مرا براي هميشه از خانواده طرد مي‌كند يك دختر فراري! يا در نهايت اگر از خانه مرا بيرون هم نياندازد به باد كتك مي‌گيرتم. اين مطمئنا آقاست. نبايد در را باز كنم. اما اگر در را بشكند چه؟ آنوقت آبرويم پيش همه مي‌رود. دير يا زود كه مرا پيدا مي‌كنند. نمي‌دانم چه بايد بكنم؟. سريع روسري دم دستم را به سرم مي‌اندازم و در دل خدا را مي‌خوانم. شايد اين باربه من اهميت دهد از جايم بلند مي‌شوم و به سمت در مي‌روم هر كسي هست بسيار مصمم به در زدن است.

_ ببخشيد من مسافر اتاق كناري شما هستم. مي‌شه در را باز كنيد؟

احساس آرامش كردم آقا نيست. به طرف آيينه دويدم صورتم مثل مرده شده بود چند بار لبم را گاز گرفتم تا كمي سرخ شود و به سمت در دويدم يك نفس عميق كشيدم و در را باز كردم. اين در كوبنده سمج يك آقاي با شخصيت خوش چهره بود مردي حدوداً چهل ساله با موهاي جو گندمي قدي بلند و درشت اندام كه با لبخند به صورت من نگاه مي‌كرد. دست پاچه شدم من بايد چه مي‌كردم؟ حرف زدن را فراموش كردم. من براي اولين باري بود كه اين گونه در برابر يك مرد قرار مي‌گرفتم. سردم شده بود. او هم ساكت مرا با لبخند دنبال مي‌كرد.

_ ببخشيد كه مزاحم شدم. من طراح هستم براي دكوري كه در حال طراحي‌اش هستم احتياج به يك پارچه گلدار دارم شما يك تكه پارچه اضافه گلدار مثل يك روسري داريد اگر تا فردا در هتل باشيد قول مي‌دم تا ظهر براتون بيارم.

خودش است اين همان مردي است كه من در رستوران ديدمش حرف‌هايش را به دقت گوش نكردم ولي فهميدم كه يك تكه پارچه مي‌خواهد. پارچه ... پارچه گلدار ... من چيزي همراهم ندارم. پارچه گلدار مثل روسري. يادم آمد. روسري خودم... روسري من گلدار است. ... روسري... اما من همين يك روسري را دارم كه سرم است ولي دوست داشتم فردا هم او را ملاقات كنم. پشت در رفتم و بدون كوچكترين حرفي روسري را از سر باز کردم و بدون اينكه خودم را نشان دهم روسري را به او دادم.

_ خيلي متشكرم خانم. همسرتون تشريف دارند تا از ايشون تشكر كنم؟

نمي‌دانستم چه بايد بگويم لكنت‌دار شده بودم با ترس و لرز گفتم:

_ همسرم ...من ... من تنها هستم.

_ به هر صورت متشكر فردا مي‌بينمتون شب به خير.

در را بستم نفسم بالا نمي‌آمد. من چه كردم اين براي اولين بارهاست كه من به حرف دلم عمل مي‌كنم كاري كه سي و چند سال از انجام دادنش سر باز زدم. هميشه تقصير خودم بود. اين من بودم كه اين كار را نمي‌كردم. وگرنه هيچ كس مرا مواخذه نمي‌كرد. همين طور كه آقا و مادر هيچ گاه ميترا را براي عمل به دلش مواخذه نمي‌كردند. من هميشه مي‌ترسيدم و مي‌گفتم دل راست نمي‌گويد. ولي هميشه راست مي‌گويد. من از ظهر تا به حال چند بار به دلم عمل كردم و حالا از آنچه كه انجام دادم راضي‌ام.

به رختخواب مي‌روم. اين بار با يك احساس وصف نشدني. اينكه من مورد توجه شدم اينكه ديگر تنها نيستم من فردا با يك آقاي باشخصيت ملاقات مي‌كنم. بايد چه كار كنم؟ من لباس مناسب ندارم. فردا صبح بايد به خريد بروم و يك بار ديگر به گفته دلم عمل كنم و آنچه را كه هميشه آرزوي خريدش را داشتم تهيه كنم.

از خواب كه بيدار شدم فكر نمي‌كردم كه صبح شده باشد. مثل اينكه همين الان بود كه داشتم به خريد فكر مي‌كردم. با همه سرعت از جايم پريدم بدون اينكه رختخواب را جمع كنم. ساكم را باز كردم و مقنعه مدرسه‌ام را از ته ساك چروك و مچاله شده يافتم. با سرعت به سرم كردم روپوش گچي مدرسه‌ام را تن كردم. چون من از مدرسه بعد از كلاس رياضي بود كه ديگر به خانه نرفتم. الان شاگردانم چه مي‌كنند. حتما از نبود من از خوشحالي يكديگر را خفه مي‌كنند و مي‌گويند بهتر كه نيامد ولي من با تمام سخت‌گيري‌هايم همه آنها را دوست داشتم.

روپوش را با سرعت پوشيدم چادرم را برداشتم. بر سرم كردم. جلوي آينه رفتم. كيف پولم را در كيفم گذاشتم و با سرعت به بيرون دويدم. از در خارج شدم. در رابستم و قفل كردم و بعد با سرعت آمدم بدوم كه با صورت روي زمين افتادم. چادرم در لاي در گير كرد و از سرم در آمد. يادم افتاد من ديگر نمي‌خواستم چادر به سر كنم. سريع خودم را جمع و جور كردم. در را باز كردم و چادر را به درون اتاق انداختم و اين بار با احساسي بهتر به طبقه پايين دويدم. كليد را تحويل دادم و با سرعت بيرون رفتم.

تصميم گرفتم از خريد كفش شروع كنم من هيچ‌گاه به جز دوران بچگي‌ام كتاني نپوشيده بودم. هميشه مادرم مي‌گفت: كتاني! مگر آدم مي‌خواهد ورزش كند كه كتاني بپوشد؟ ولي من دوست داشتم. دوست داشتم چون خيليها مي‌پوشيدند. شايد هميشه به زبان انكار كرده بودم كه دوست ندارم ولي دلم چيز ديگري مي‌گفت. از پشت ويترين مغازه‌ها به كفشها نگاه مي‌كردم ولي قدرت انتخاب نداشتم چون اين براي اولين بار بود كه دلم مي‌خواست تصميم بگيرد نه زبانم. از يك سو قيمت كفشها هم برايم مهم بود. من توانستم فقط بخشي از پس‌اندازم را با خودم بردارم. در تمام اين سالها كه معلم پايه سوم دبستان بودم درآمدم را پس انداز مي‌كردم براي اينكه هيچ خرجي نداشتم. بالاخره با چند بار بالا و پايين رفتن از يك كتاني سفيد خوشم آمد قيمتش هم به اندازه بقيه بالا نبود. داخل شدم. فروشنده پسر جواني بود كه بوي ادكلن تندش فضاي مغازه را پر كرده بود. داخل مغازه دو دختر با آرايشهاي مصنوعي و روسري‌هاي از سر افتاده در حال امتحان كفش بودند و پسر آنقدر به آنها مشغول بود كه پاسخ مرا با بي‌حوصلگي بعد از چند بارسوال كردن داد. من به او اهميت ندادم. ياد ملاقات امروزم افتادم كتاني را پوشيدم. اين اولين بار بود كه از كفشي آنقدر خوشم آمده بود هيچ گاه كفشهايم را دوست نداشتم. پولش را دادم و به بيرون آمدم. من توانستم براي اولين بار خريد كنم. توانستم خودم تصميم بگيرم و ديگران نظرشان را به من تحميل نكردند.

تا پيش از ظهر توانستم آنچه را كه مي‌خواستم از همان خيابان و حول و حوشش بخرم. هر چه جلوتر مي‌رفتم خريد كردن برايم ساده‌تر و راحت‌تر مي‌شد. براي خودم قدم مي‌زدم از اين كوچه به آن كوچه. به كوچه اي رسيدم كه پر از لباس عروس بود. مقابل يكي از مغازه‌ها ايستادم و در خيالم حتي لباس عروسي‌ام را هم انتخاب کردم. در همين حال دختر و پسر جواني با جماعتي از آدم به جلوي در مغازه رسيدند. متوجه شدم براي خريد آمده‌اند. اما دختر مثل آن وقتهاي من بغض در گلو بود. من حال او را فهميدم. از چشمهايش چون وضع هر روزم بود. كمي خودم را به آنها نزديك كردم تا حرفهايشان را بشنوم و بعد از كمي فضولي به اين نتيجه رسيدم كه اين دختر شكل ديگري از من است. از چشمانش فهميدم كه همه چيز را برايش انتخاب كردند. حتي همدم هميشگي‌اش را. چشمانش رودخانه آب بود.

به خودم آمدم بايد سريعتر به هتل مي‌رفتم. از آنها دور شدم ولي گاهي برمي‌گشتم. دلم مي‌خواست بدانم چشمان دختر بالاخره طغيان مي‌كند يا نه؟. او هم سرنوشت خودش را دارد مثل من كه تا ديشب تلخ‌ترين آينده را براي خودم مي ديدم و امروز احساس خوبي دارم. با سرعت به طرف هتل مي‌رفتم كه مغازه‌اي توجه مرا به خودش جلب كرد. تصميم گرفتم كرمي براي پوست هميشه زبرم بخرم. داخل شدم چند مشتري خريد مي‌كردند كه من هم به آنها پيوستم. يكي از آنها در حال امتحان عطري بود كه بوي خوشايندي داشت. نمي‌دانم چه شد كه علاوه بر خريد كرم و آن عطر وچند چيز ديگر هم خريدم و با سرعت به طرف هتل دويدم. هنگام خريد از فروشنده شرم كردم چون تا به حال عليرغم ميل باطني‌ام هيچ‌گاه داخل چنين مغازه‌اي نشده بودم.

به هتل كه رسيدم با سرعت داخل اتاقم شدم خريدهايم را يكي يكي روي تخت ولو كردم و مثل بچه‌هايي كه با لباسهاي عيدشان براي خود زيباترين دنياي خيالي را مي‌سازند زيباترينها را ساختم. لباسها را تنم كرد و جلوي آيينه رفتم و چند بار چرخ زدم مثل اينكه من هم زيبا شده بودم. پوست صورتم ديگر زبر نبود. از امروز من هم بوي عطر مي‌دادم. دوست داشتم مادري داشتم كه مرا در اين وضعيت مي‌ديد. مادر ... مادر ... چه اسم زيبايي! چقدر آرامش‌بخش است. نمي‌دانم كه من هيچ گاه طعم آرامش مادرم را نچشيدم يا او بود كه هيچ گاه مزه آرامش نداشت.

دوستش داشتم همان قدر كه خدارا ولي او چه؟ نفهميدمش همانطور كه او مرا نفهميد. تنها تفريح مشترك من و مادرم رفتن به جلسات قرآن و دعا بود. يك بار هم با هم به امامزاده رفتيم صورتم را به درب سرد امامزداه چسباندم و گريستم و دعا كردم. شايد خودخواهي باشد ولي فقط براي خودم دعا كردم و از امامزاده طلب شفاعت كردم. مادرم هم آنروز گريست. آنقدر كه از حال رفت. اما هيچ گاه نگفت كه براي چه يا براي كه گريست؟. شايد او هم براي خودش مي‌گريست كه هووي زن آقا كرده بودنش. و شايد براي من ... براي من؟ چرا هيچ گاه فكر نكردم. شايد او براي من مي‌گريست. حالا بيشتراز هر زمان ديگر دوستش دارم و به وجودش احتياج دارم. ولي او نيست. دلم مي‌خواهد بدانم او حالا چه مي‌كند؟. لباس به تن بودم. تقريبا وقت ناهار بود. به رستوران رفتم. بر همان جاي ديشبم نشستم و همان غذا را خوردم. صندلي مرد بي‌نام خالي بود. يعني اسمش چيست؟اصلاً شايد ازدواج كرده؟ راستي چرا تا به حال به ذهنم نرسيده بود؟ اما چرا تنهاست؟ دلم به من مي‌گفت او ازدواج نكرده و من حرفش را باور كرده بودم. دانه‌هاي برنج را كم كم روي قاشق مي‌ريختم. تا خوردن غذايم طول بكشد براي نيامدنش نگران شدم تقريباً به انتهاي غذايم رسيده بودم كه از دور آمد. همراه با روسري‌ام و يك مشت كاغذ. دست چپش پر از روسري بود و از حلقه خالي. خوشحال شدم. دلم باز هم به من راست گفت. از دور مرا ديد. مثل اينكه لبخند ديشبش بر لبش ماسيده بود. مرا كه ديد لبخندش بيشتر شد. من هم به او لبخند زدم. دلم آرام بود اما گه گاه موج اضطراب رويش مي‌غلتيد. مرد نزديك آمد. از جايم بلند شدم. بعد از احوال پرسي روبرويم نشت و روسري راجلويم گذاشت و از من تشكر كرد. خيلي راحت و بي‌اضطراب و مودب بود. من هم سعي مي‌كردم خودم را آرام نشان دهم. اما نمي‌دانم صورتم و رنگش چه مي‌گفت. دل دل مي‌كردم نه سرخ باشد نه زرد. اما با شنيدن حرف مرد حتماً زرد شده بود او گفت:

_ شما يك مقدار مضطرب هستيد ... اتفاقي افتاده؟

با اين حرف دست و پايم را گم كرده‌تر يافتم ... با و ضعيتي نا‌متعادل گفتم:

_ نه نه.

_ اگه از من كمكي برمي‌آيد بفرماييد ... شما ديشب به من گفتيد تنها هستيد درسته ميشه بپرسم چرا؟

احساس آرامش كردم. او اولين كسي بود كه براي من و حرفم ارزش گذاشته بود و من برايش لااقل گوشه كوچكي از ذهنش شده بودم. حالا اين چشمان من بود كه رودخانه اي از آب شده بود و اگر يك كلام فقط يك كلام ديگر مي‌گفتم طغيان مي‌كرد وهمه احساسهاي پنهانم را بيرون مي‌ريخت. و همه چيز فاش مي‌شد و او اين را فهميد.

_ اگر شما مايل باشيد شام در همين جا مهمون من باشيد همين جا مي تونيم با هم حرف بزنيم.

من پاسخش را با سر تكان دادن ساده‌اي جواب دادم و او رفت ومرا تنها گذاشت. من هم به اتاقم رفتم. بغضهاي مانده كه راه گلويم را بسته بود بيرون ريخت و راحت شدم. حالا به راستي عوض شدم به راستي. پنجره را باز كردم احتياج به هوا داشتم و نفس. شب خيلي زود آمد. از ظهر به بعد در حال تمرين مقابل آيينه بودم كه چه بگويم واقعيات زشت يا خيالات زيبا را‌؟. عصبي شده بودم. حالت عادي نداشتم. خيلي زودتر از موعد مقرر آماده شدم و در مقابل آيينه نشستم و به صورتم نگاه مي‌كردم. سرد و يخ زده و بي‌انعطاف بود. ساعت زود مي‌گذشت و من اين را نمي‌خواستم. چون نمي‌دانستم چه بايد به او بگويم با همه امتحان كردن‌هايم موفق نشدم به نتيجه مشخصي برسم. ساعت شام رسيده بود. من با لرزش پا بيرون رفتم. تك تك پله‌ها را به سختي پايين آمدم و مطمئن بودم كه صورتم زرد بود. او زودتر از من آمده بود و بر روي همان ميز دنج نشسته بود و باز هم نقاشي مي‌كرد. مرا كه از دور ديد كاغذ را با سرعت تا كرد و در جيبش گذاشت من روبرويش نشستم. پلكهايم به خاطر گريه‌هاي روز خسته بود. من ساكت بودم. او باز همان خنده ماسيده دوست داشتني‌اش را داشت. به چشمانش نگاه كردم. حرفهاي زيادي مي‌گفت درست مثل چشمان مرد رويايم. دلم مي‌خواست بدانم چشمان من چه مي‌گويد كه او با آنها به راحتي حرف مي‌زد.

_ شما ازدواج كرديد؟

اين جمله او بود كه بازي چشمانمان را پايان داد ومن به آرامي گفتم :

_ نه.

_ درست مثل من. چرا به اينجا اومديد؟

_ فرار.

_ از كي؟

_ از خودم از پدرم از مادرم از همه.

_ حالا مي‌خواين چه كار كنيد؟

_ نمي دونم شايد ادامه زندگي.

ما آن شب نمي‌دانم چند ساعت با هم حرف زديم؟. من واقعيت را گفتم نه خيالات زيبايم را. من آنقدر از واقعيات تلخ و نه چندان دلچسبم گفتم كه فكر مي‌كنم زشت‌تر از هميشه نشانم داد. بعد از اين چند ساعت فهميدم اين مرد خنده ماسيده بي‌نام را دوست دارم. تازه بعدار اينكه وارد اتاق شدم گرسنگي‌ام را حس كردم. چون من هيچ چيز نخوردم و فقط حرف زدم و چرند و پرند گفتم. آنقدر پراكنده حرف مي‌زدم كه خودم هم معني حرفهايم را نمي‌فهميدم ولي او با همان خنده ماسيده‌اش لبان پر تلاطم را دنبال مي‌كرد و سكوت داشت. من اولين بار بود كه راز دلم را به كسي گفته بودم. مثل اينكه او فرستاده‌اي از جانب خدا بود كه مرا گوش دهد. آن شب هم نمي‌دانم چگونه خوابيدم. با خيال مرد خنده ماسيده، در رويايم با او براي خودم زندگي ساختم ما دو بچه داشتيم كه يكي از دو بچه‌ام مثل او خنده ماسيده داشت اما شبيه من بود.

فرداي آنشب من تا ظهرخوابيدم. چشمانم هنوز خسته شب بود. زيرا ديشب زياد گريسته بود و زياد حرف زده بود. دلم مي‌خواست بسته نگه دارمش چون در آن حال خنده ماسيده را مي‌ديدم. زيادتر از هميشه گرسنه بودم با آرامش وصف نشدني از جايم بلند شدم و آماده رفتن به طبقه پايين شدم. برايم جالب بود كه نه اضطراب داشتم و نه ديگر عصبي بودم. با نهايت آرامش پله‌ها را پايين آمدم و به سمت ميز هميشگي مي‌رفتم كه كسي صدايم كرد.

_ خانم ببخشيد... آقاي اتاق 110 آن ميز گوشه را براي شما رزرو كردند و گفتند ناهار را مهمان ايشان در آن ميز باشيد يك كاغذ هم روي ميز گذاشتند.

سرم گيج مي‌خورد چند بار چشمانم را بستم و باز كردم تا بيدار شوم. اما من بيدار بودم پاهايم روي زمين چسبيده بود و نمي‌توانست به سمت ميز دنج برود. خدا مرا ديده بود ولي چرا آنقدر دير؟ چرا آن زمان كه در خانوداه‌ام بودم خدا مرا نديد؟ خدا ... خدا من چه بگويم شكرت كنم يا!؟... اين چه امتحاني بود كه از من كردي؟ ... خدايا با من چه كردي؟ ... تقريبا فلج بودم ولي به سختي خود را به طرف ميز كشيدم دلم نمي‌خواست كاغذ را بردارم. مي‌ترسيدم كه از نگاه كردنش پشيمان شوم. در دستم گرفتمش و بوييدمش. بوي همان مرد خنده ماسيده اتاق 110 را مي‌داد. با ترس زياد بازش كردم ... اين من بودم ... اين چهره من بود ... در اين روزها او چهره مرا مي‌كشيد... از همان شب اول او صورت مرا طرح مي‌زد. در نقاشي من همان روسري گلدار بر سرم بود ...چشمانم در عكس اين بار درياي آب بود ... او مي‌دانست كه چه كرده... او از قصد آن شب در اتاق مرا زد ... وگرنه اين كار احمقانه‌ترين كار روي زمين است كه مسافري در اتاق مسافر ديگري را بزند و از او يك تكه پارچه بخواهد ... مگر اينكه بداند چه كسي در آن اتاق است و او را بشناسد ... چرا همان موقع نفهميدم و به فكرم نرسيد ... باورم نمي‌شد. آن قدر درگير عكس بودم كه به خط نوشته شده زير عكس دير پي بردم زير عكس نوشته بود:

« من اين زن چشم رودخانه‌اي طغيان نكرده را دوست دارم»

احساس غريبي به من دست داد كه توصيفش محال بود. دلم مي‌خواست مادرم ... ميترا و يا حتي آقا اينجا بود تا همه چيز را از ابتدا بارها برايشان مي‌گفتم ولي هيچ كس اينجا نيست بايد همه چيز را براي خودم يكبار تعريف كنم.

او خودش آن روز نيامد و من تنها ناهار خوردم. از گارسن كاغذي خواستم و بر روي كاغذ نوشتم: من نقاشي نمي‌دانم ولي اين را خوب مي‌دانم كه «من اين مرد خنده ماسيده را دوست دارم». كاغذ را به گارسن دادم و از او خواستم به آقاي 110 تحويل دهد و به بالا رفتم. در مقابل پنجره باز شده اتاقم نشستم و تا نزديك صبح به خيابان نگاه كردم. به آسمان كه پر از ستاره بود و ماه كامل داشت. به مردمي كه در حال رفت و آمد بودند بعضي شاد و بعضي غمگين. بعضي با هيجان و بعضي آرام. به زن گدايي كه با بچه‌اي كه هميشه خواب بود و پشتش بسته بود اسپند دود مي‌كرد. به دختراني كه از ظهر تا شب در آن خيابان پرسه مي‌زدند و بعد از مدتي گم مي‌شدند. به دلار فروشاني كه بر سر هم كلاه مي‌گذاشتند. به آن معتادي كه خواب آلود و نيمه جان خميده در گوشه‌اي تا شب نشسته بود. به همه چيزهايي كه در اين شهر ترس‌آور پر بود نگاه مي‌كردم. آنقدر همه آنها زشت بود كه فكر خودم و دردم از سرم پريد و درد ديگران دردمندترم كرد. آن شب بر روي همان صندلي خوابم برد. فردا صبح زود مقابل اتاق 110 رفتم. مي‌خواستم در بزنم اما صداي داخل اتاق توجهم را به خود جلب كرد. صداي گريه بچه از داخل اتاق مي‌آمد دوباره به شماره روي اتاق نگاه كردم شماره درست بود اتاق شماره 110 . اما از درون اين اتاق صداي گريه بچه مي‌آمد. گوشم را به در چسباندم تا مطمئن‌تر شوم. اين صداي يك بچه بود و حالا صداي يك زن كه در حال آرام كردن بچه است. حالم دگرگون‌تر از هميشه بود. يعني چه شده؟ يعني مرد به من دروغ گفته؟ اما نه... شايد گارسن شماره اتاق را به من اشتباه گفته. او امكان نداشته كه به من دروغ بگويد. نمي دانم به چه شكلي خودم را به پايين رساندم. گارسن را كه در حال پذيرايي بود يافتم و از او سوال كردم:

_ آن كاغذ را كه به تو دادم به آقاي اتاق110 دادي؟

گارسن كه همچنان به كارش ادامه مي‌داد گفت:

_ كاغذ ... كدام كاغذ؟ ... حالتون خوبه؟.

_ ديشب ... ديشب بعد از شام من آن كاغذ را به شما دادم ... آقاي 110 آنجا آن ميز دنج را برايم رزرو كرد.

_ مطمئن هستم كه شما حال چندان مساعدي نداريد خانم ... از چه كسي صحبت مي‌كنيد؟... آقاي 110 كيست؟.

_ آقايي كه در اتاق 110 اين هتل اقامت داشتند. خود شما ديشب شماره اتاقش را به من گفتيد ... همان آقايي كه نقاش بودند ... همان آقايي كه براي من يك كاغذ روي آن ميز گذاشته بودند.

_ من چيزي به ياد نمي‌آرم خانم. تا اونجايي كه به ياد دارم چند شبي است كه در اتاق 110 هتل ما يك خانم و آقا با بچه كوچكشان اقامت دارند. ولي اگر بخواهيد من برايتان مي‌پرسم.

ديگر هيچ چيز نمي‌فهميدم. يعني چه؟ ديدم گارسن از آن دور آمد.

_ ببخشيد خانم گفتيد اسم اين آقا چيست؟

اسمش؟... نمي دانم من اسمش را نپرسيدم او هم نپرسيد. به گارسن گفتم:

_ نمي دونم ... اسمش را نمي‌دونم. فقط مي‌دونم كه نقاش بود. يك نقاش خنده ماسيده كه من دوستش داشتم. او هم من را دوست داشت. هنوز كاغذي كه در آن عكس مرا كشيده بود و برايم نوشته بود دوستت دارم دارمش بالا در اتاقم.

گارسن از اين حرف من به خنده افتاده بود دلم مي خواست با دستانم خفه‌اش مي‌كردم. ديگر تحمل نداشتم. به گريه افتادم. نفسم بالا نمي‌آمد. به سمت ميزهاي رستوران رفتم. پشت هر ميزي خنده ماسيده را مي‌ديدم كه نقاشي مي‌كرد. اما تا به او نزديك مي‌شدم غيب مي‌شد. از اين سو به آن سو مي‌دويدم. يعني من ديوانه شده بودم؟. باورم نمي‌شد. امكان نداشت. او واقعيت بود. او خودش از من روسري‌ام را گرفت. من اشتباه نمي‌كردم. او خيال نبود. او واقعيت بود. او وجود داشت. همه آدمهاي رستوران به من نگاه مي‌كردند و در گوش هم پچ پچ مي‌كردند و مرا ديوانه مي‌پنداشتند. ولي من دروغ نمي‌گفتم او رويا نبود واقعيت بود. چرا هيچ كس حرف مرا نمي‌فهميد. چرا هيچ كس باورم نداشت مثل هميشه ... يعني من خواب بودم. يعني همه اينها يك رويا بود. همه دورم حلقه زده بودند ومن هذيان مي‌گفتم. از همه سراغ مرد خنده ماسيده را گرفتم. ولي او هيچ جا نبود. مثل اينكه هيچ وقت وجود نداشته. من بايد به چه كسي مي‌گفتم كه او واقعيت بود. خدايا چرا با من اين گونه مي‌كني؟ اين مرد كه بود؟ اين مرد كه بود كه زندگي‌ام را آتش زد؟ آيا اين مرد هم جزيي از امتحان خدا بود؟ او مرا دوست داشت. او اولين كسي بود كه مرا و حرفهايم را مي‌خواست. ديگر هيچ چيز نفهميدم. از حال رفته بودم و مثل معركه‌گيرها معركه‌اي به دور خودم برپا كرده بودم. زني مرا كمك كرد و به اتاقم برد. داخل اتاق كه شدم هيچ كس را راه ندادم. در را بستم. بر روي تخت دو نفره‌ام خوابيدم و سقف را نگاه كردم. پنجره باز بود و باد بدي مي‌وزيد و پرده را با خود برده بود. نفسم بالا نمي‌آمد. سينه‌ام خس خس مي‌كرد. هيچ چيز را جز صورت آقاي 110 نمي‌ديدم. همه جا مقابلم بود. فكر مي‌كنم اين يك كابوس باشد و من بالاخره بيدار مي‌شوم و صورت خنده ماسيده را دوباره مي‌بينم. نقاشي‌ام ... نقاشي صورتم كجاست؟... با اين نقاشي به همه ثابت مي‌كنم كه راست مي‌گويم. نقاشي راكجا گذاشتم؟ يادم نيست ... هيچ چيز يادم نيست... همه جا را گشتم اما نيست نقاشي نيست ... من ديوانه شدم ...يعني همه را خيال كرده بودم و خواب مي‌ديدم .لباسهاي نو و جديدم همه سر جاي خود بودند پس خريد آنها واقعيت داشت پس آن مرد هم واقعيت داشت او انگيزه خريد اين لباسها بود پس واقعيت داشت. ولي چرا هيچ كس اين را نمي‌فهمد كه من راست مي‌گويم ... اما اگر او واقعيت است پس نقاشي كجاست؟ ...گيج و گنگ بودم. روسري گلدارم را برداشتم هنوز بوي او را مي‌داد. بوي دستانش را مي‌داد. از همان روزي كه دست چپش پر از روسري بود بوي دستانش را گرفته بود. اما من نمي‌توانستم به كسي ثابت كنم. تقريباً بي‌حال شده بودم. و ازبي‌حالي آرام. در گوشه‌اي از اتاق افتاده بودم و چشمانم مي‌گريست. مرد اتاق 110خنده ماسيده دوست داشتني‌ام يك رويا بود و تصوري در ذهنم كه ديگر نيست... روسري گلدارم را بر سرم كردم و به خودم پيچيدم كه صداي در زدن آمد. جاني دوباره در پاهايم پيچيد خودش بود آمده بود تا به همه بگويد كه واقعيت است. از جايم با سرعت بلند شدم در را كه گشودم باورم نمي‌شد اين آقا و مادر بودند كه در پشت در ايستاده بودند. مادر چشمانش گريسته شده بود و آقا با تمام اقتدارش شكسته شده بود. هر دو بيش از حد دوست داشتني شده بودند ولي من آن آدم قبلي نبودم آدمي كه بتواند به زندگي قبل برگردد. از آنها ترسيدم. زبانم بند آمده بود. دستم را براي نزديك نشدن آنها به خودم جلو گرفتم و عقب عقب رفتم. آنقدر رفتم كه خودم را در هوا احساس كردم و صداي جيغ مادر و خرد شدن كمر آقا در گوشم پيچيد. من در هوا مي‌چرخيدم با روسري گلدار. من از پنجره اتاقم به بيرون پرت شده بودم و باز هم تنها بودم. اي كاش لااقل طعم آرامش مادر را مي‌چشيدم و بعد در هوا معلق مي‌شدم. اي كاش لااقل آقا را مي‌بوسيدم و بعد خودم را در هوا مي‌ديدم. با صورت روي زمين افتادم. درد بدي در مغزم پيچيد و ديگر هيچ چيز نفميدم. فقط ديدم معركه‌اي دورم برپاست. كم كم چشمانم باز شد و مردم اطرافم را كه همه ناراحت و مضطرب بودند ديدم و مادر را كه به من نگاه مي‌كرد و فرياد مي‌كشيد و آقا را كه ديگر جاني برايش نبود. مادرم را بوييدم بوي آرامش مي‌داد ولي مثل اينكه او مرا نمي‌ديد مثل هميشه، آقا بر روي صورتم افتاد و من بوسيدمش و آروزيم برآورده شد ولي او به روي خودش نياورد. جاني براي بلند شدن نداشتم اما كسي از لابلاي جمعيت دستم را گرفت و مرا بلند كرد. همان آقاي اتاق110 با خنده ماسيده‌اش بود خوشحال شدم. فرياد زدم. ولي معركه‌بين‌ها آنقدر مشغول بودند كه صداي مرا نشنيدند. خنده ماسيده با چشمانم حرف مي‌زد و سكوت كرده بود. مرا با خودش به جايي كه نمي‌دانم كجا برد. تا دورها كه مي‌رفتيم صداي فريادهاي مادر و صداي شكستگي‌هاي استخوان كمر بابا را مي‌شنيدم. ما رفتيم من و اين مرد خنده ماسيده‌اي كه دوستش دارم به سوي سعادت و خوشبختي رفتيم.

بعدها وقتي يكبار مردي در حال تمييز كردن اتاقي از آن هتل كم مسافر بود در زير تخت كاغذي پيدا كرد كه عكس زني با روسري گلدار و چشمان اشك آلود نقاشي شده بود و زيرش نوشته شده بود: «من اين زن چشم رودخانه‌اي طغيان نكرده را دوست دارم»

مرد آن كاغذ را به سطل زباله انداخت و ديگر هيچ كس آن را پيدا نكرد.