من و دوباره داستان- سمیه رشیدی
هیچوقت داستان نویسی ام را جدی نگرفتم. اما همیشه می نوشتم. خوب یادم هست اولین داستانی که شروع کردم به نوشتن:
دخترک تنها و بی کس در بیابان خشک قدم بر زمین می گذاشت...
داستانی که هیچوقت ادامه پیدا نکرد. اما ابتدای نوشتن من بود. دوم یا سوم راهنمایی بودم. سر رسیدی در خانه مان بود که دوستش داشتم. مادرم آن را به من بخشید و من همیشه در آن می نوشتم. از خودم. حالاتم. درد دلهایم. هنوز هم دارمش. بعدها بیشتر نوشتم. تا روزی که اولین داستان زندگی ام را نوشتم. سوم دبیرستان بودم. جوان و خام. اما کتابخوان و سر در کار خویشتن و نوشتن. اولین داستانم را نوشتم و شاید تا دو سالی به هیچ کس نشانش ندادم. اصلا یادم نیست آیا هیچوقت به خانواده ام نشان دادم یا نه. بعدها که کامپیوتری آمد و تایپی یاد گرفتم، برای اولین تجربه، داستانم را تایپ کردم و دو داستان کوتاه دیگر هم که بعدها نوشته بودم به دنبالش ضمیمه کردم. هیچوقت داستان نویسی ام را جدی نگرفتم. اما شعرها و شعرگونه ها و نثرهایم را همیشه دوست داشتم و فکر می کردم اگر روزی به جایی برسم در نوشتن، از همینها باشد. تا تابستان 83 که به اتفاق دوستی، تجربه های داستان نویسی مان را فرستادیم به شبهای شهریور و من که هیچ امید نداشتم اما از داستانهایم تقدیر شد و بعد از آن بود که داستان را جدی تر گرفتم. تا روزی که استادم قیصر امین پور، در کلاس ادبیات معاصر، داستانهایم را خواند و به من گفت بنویس. همیشه بنویس. موفق می شوی. و من نوشتم. همیشه نوشتم. هنوز هم می نویسم. داستان نویسی برای من همیشه تجربه ای شگرف و آفرینشی بدیع بوده و هست. همین است که حالا از بودن اینجا بسیار خوشحالم. اینکه باز شاید برگردم به آن لحظاتی که با شوق نوشتن داستانی جدید، دست به قلم می بردم. هرچند حالا چند وقتی است قلمم کم به داستان نویسی می رود. اما باید برگشت. باید. و من بر می گردم.
برای شروع، دقیقا اولین تجربه داستان نویسی ام را اینجا قرار می دهم. خودم دوستش دارم. شبیه راه رفتنهای لنگان و نامتعادل کودکان است که پدر و مادرشان شعف زده می شوند. این داستان برای من حکم همان راه رفتنها را دارد.
۲
وقتی پروانه ها رفتند
بچه آروم و ساکت، کنار مبل، روی زمین نشسته و داره آروم آروم روی دفتر نقاشی اش با مداد مشکیاش خط میکشه . هر چند وقت یک دفعه صدای مامانش از آشپزخونه به گوش می رسد :"مامان جون ، پسرم. چرا روی مبل نمیشینی؟ مادر کمرت درد می گیره ها ."
بچه :" نه مامان جون ، خوبه اینجا ."
باباش هم اون طرف پذیرایی روی مبل نشسته و داره با تلفن با دوستش، مهندس، صحبت می کنه.
دوباره صدای مامان می آید :" مامان جون چی کار می کنی ؟ نقاشی می کشی ؟"
بچه :" آره مامان ، دارم نقاشی می کشم ."
اما اگر مامان جونش کمی دقت می کرد ، می فهمید که بچه ی نه- ده ساله اش داره چیزهایی می نویسه :
" من خو نه مون رو دوست دارم اینجا همه چی هست همه منو دوست دارن مامانی همیشه برام کیک میپزه باایی هم برام اسباب باری میخره ما خونه مون خوشگله توش مبل داریم تخت داریم آشپزخونه داریم تلویزون داریم تازه رادیو هم داریم که بابا همیشه توش صی دی میزاره و اون آهنگای خُشگل میخونه آدم خوشش می یاد من قبلن توی هوا همیشه پروانه می دیدم اینقدر خُشگل بودن که همیشه هم می اومدن روی سر من و مامانی و بابایی می شستن ولی الان دیگه نمی یان فکر کنم با من قر کردن ولی آخه من که کاری نکردم من همیشه با اونا بازی می کردم ولی دیگه نمی یان الان من نمیتونم نفص بکشم مامانی میگه داری بزرگ میشی
آخه اینا به هم چه ربتی دارن مامانی است دیگه من همیشه از چشمام اشک می یاد توی دهنم هم می سوزه و آب دماقم راه می افته خیلی سلفه می کنم شبا خوابم نمی بره الان چن سالیه توی خونه مون یه بوی بدی می یاد مامانی یه بار گفت که کیکش سوخته و این بوی اونه ولی من بوی کیک رو می شناسم این یه بوی بدیه که هر وقت می یاد من بازم چشام می سوزه من هوا رو دوست دارم نمی دونم چرا بابایی توش یه چیزای توسی میریزه از توی دهنش بابایی دیگه بوی اتر نمی ده بوی همون توسی رو می ده هر وقت هم که می خاهیم شام بخوریم یا سُبونه بابایی دوباره از اونا توی هوا می ریزه من چشام می سوزه دیگه نمی تونم چیزی بخورم همه اش توی ته دهنم می سوزه و آب دماقم میاد مامانی می گه آنرژی داری ولی من میدونم از وقتی پروانه رفتن من اینجوری شدم فکر کنم پروانه- ها با بابایی قرن چون من یک بار خاب دیدم که اومدن و فقط روی سر من و مامانی نشستن آره دیگه همه اش تخسیر این باباییه یه بار هم که خاستم به بابایی بگم از اون توسیا تو هوا نریزه مامانی گفت بده نمیدونم چرا ولی مامانی می گه بی ادبیه آدم به بابایی اش بگه که یه کارو نکن مامانی هم که همش از بابایی ترفداری می کنه من بابایی رو دوست دارم ولی آخه اون توسیه ی بابا نمی زاره پروانه ها بیان من پروانه ها رو می خام به کی بگم ولی من میدونم بابایی دیگه من رو دوست نداره وگرنه این کارو نمی کرد من هوا رو دوست دارم من آسمونو دو......................... .
صدای سرفه ی بچه بلند میشه . بابایی اش اون طرف پذیرایی نشسته و داره "سیگار " می کشه ...
***
غلطهای املایی مربوط به ضعیف بودن املای کودک ۱۰ ساله است.
![]()
اینجا جایی برای داستان است...