داستان این هفته، یکی از داستانهای قدیمی من است ... داستان جدید بود ولی برای هماهنگی با یکی از سایتهای ادبی فعلا روی وبلاگ نمیگذارم تا دوهفته بعد که حتما شرحش را خواهم داد...

 

۲۳

 

اتاق من با پرده سبز مغزپسته ای

چشمم رو از پتویی که تا سرم بالا کشیده بودم بیرون می‌آرم. اتاقم سبز رنگه. اثر نور آفتابیه که از پردهٔ مغز پسته‌ای حمله کرده تو اتاق. اتاق جدیدی شده. آخه مامان دیشب پردهٔ جدید رو نصب کرد. موهام ولو بود روبالش و با عرق سر و گردنم مخلوط شده بود. پتو را کمی پایین‌تر کشیدم. دلم می‌خواست همه جای اتاقم رو یکبار دیگه نکاه کنم. روی شیشهٔ مانیتور کامپیو‌تر روی میز به اندازهٔ یک بند انگشت خاک نشسته و یکی با انگشت روش شکلک کشیده. از این کنایه‌ها عقم می‌گیره. پتو را دوباره تا روی سرم بالا می‌کشم. احساس می‌کنم چشمام مثل چشمای وزغ، باد کرده. اثر گریه‌های شب گذشته‌ست. نمی‌دونم کی خوابم برده بود. امشب ملخا دوباره به مزرعهٔ ما حمله می‌کنن. از همین الان بوی تعفن مادر ملخ پدر ملخ و اون بچه ملخ مامانی تو مغزمه. نمی‌دونم این دو تا چه جوری حاضر شدن دختر شونو دودستی تقدیم بچه ملخه کنن. به جون خدا قسم اگه هر کسی ببینتشون قسم می‌خوره که قیافشون چیزی فجیع‌تر از ملخه. بابت همین اتهام پدر با دستای سنگینش که تا اون شب سنگینیشو حس نکرده بودم روی صورتم زد. چون کاغذی رو که موقع حرف زدن با ملخک از صورتش کشیده بودم پیدا کرده بود. دیشب وقتی مادر با دامن چین چینش اومد تا پردهٔ جدید رو نصب کنه حرفای مادرونشو که همیشه دریغش می‌اومد بگه شروع کرد. این دو تا فکر می‌کنن همه رو می‌تونن با دید خودشون عوض کنن. از این ور و اون ور گفت گفت گفت تا اینکه متوجه شدم داره محترمانه عذرمو از خونه شون می‌خواد. شایدم راست می‌گفت.

سرم رو از زیر پتو در می‌آرم چشام گره می‌خوره به چشمای براندو. یادم افتاد دیشب قول دادم امروز اتاقم را کمی عاقلانه کنم. مبادا که ملخک ببنیه و جا بزنه. براندو الان چند سالی هست که رو دیواره تو چشماش حرفای زیادی هست. براش یک هفته سیاه پوشیدم و اشک ریختم. درست کنار چشم سمت راست براندو عکس جنازهٔ سرهنگه. روز تشییع جنازش بود از پنجرة اتاقم که اون روز سبز نبود از جنازش با پارچه ترمة روش عکس گرفتم. همون روز وسط گریه و زاری زنش لو داد که ستوان بوده ولی همیشه دوست داشته بهش بگن سرهنگ. من اگر جای زنش بودم هیچ وقت راز دل شوهرمو به کسی نمی‌گفتم. فکر کنم قیافهٔ سرهنگ اون موقع زیر ترمه دیدنی بوده. دوست داشتم بدونم اگه ملخک جای سرهنگ زیر ترمه خوابیده بود و من تو جمع گریه کنا چیکار می‌کردم. جنین نه ماهی‌ای که سر وته شده دقیقاً چسبیده به جنازهٔ سرهنگ بند ناف مثل طناب دار دور گردنش پیچیده میل زیادی به بیرون اومدن از اون مخمصه تو چهرة جنین موج می‌زنه که هیچ وقت برام تموم نمی‌شه میل زیادی به زندگی توی این دنیای لجن‌مال اما من وقتی اندازة این وروجک بیریخت بودم دلم نمی‌خواسته بیرون بیام صدای هوارای مامان رو انگار یادمه دکتر هم هول شده کتف منو گرفته کشیده بیرون از همون روز بود که متوجه شدم کتف سمت راستم کج و کولست و با همة آدما فرق داره. چخوف دقیقاً زل زده تو طناب دار جنین و فروغ فرخزاد پشت به پشت چخوف است و رو به من. مدت‌ها تو مسیر هر روزم پشت شیشة کتاب فروشی می‌دیدمش طوری منو نگاه می‌کرد که انگار یه طلب بزرگ از من داره تا اینکه بالاخره با پرویی اومد تو اتاقم و من احساس کردم از زیر طلب سنگینی شانه خالی کردم اما چند روز بیشتر نگذشته بود که احساس کردم تنهایی خاصی در نگاه فروغه گشتم و گشتم تا یک عکس از شاپور پیدا کردم و چسبوندم در آغوش فروغ خیلی به هم می‌اومدن و من بعد از این همه سال آشتیشون دادم و احساس فتح بزرگی کردم و کنار عکس شاپور مامانه که با یک دستمال پارچه‌ای در دست زل زده به من دستمال پارچه‌ای دستش یکی از بلوزهای قدیمیم بود که چند وقتی بود برام کوچیک شده بود اما من خیلی دوستش داشتم.

-: د پاشو تو هم یه کمکی بده. زمین اتاقشو نگاه کن انگار نه انگار که امروز مهمون داریم.

نگاهمو از نگاه مامان می‌دزدم رو زمین. راست می‌گفت تمام زمین اتاق پر از کاغذهای تیکه پارهٔ نوشته‌های دیشب بود که رو اکثرشون با گل و امضا پر شده بود. هرموقع تو نوشتن کم می‌آرم متوسل گل و امضا می‌شم تا فکرم باز شه.

چشمم از زمین می‌دوئه رو می‌زم تقویم رو می‌زیم مال سال پیشه که از ماه دی به این طرف برگه‌های ماه‌های تلف شده رو دور نریختم. کامپیو‌تر شکلک دار مغزم را می‌سابه. جاقلمی پر از خودکارهای تموم شده‌ست که حوصلهٔ دور ریختنشون رو نداشتم. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم پردهٔ مغز پسته‌ای نو اتاقم اصلاً به این اتاق و صاحبش نمی‌خوره. تور کهنهٔ رنگ و رورفتهٔ دیشبی که از اول مال اتاق من بود خیلی به همه چیز این اتاق بیشتر می‌خورد. پتو رو کنار زدم از جام بلند شدم موهای عرق کردمو با یک گل سر به کف سرم که بدجوری خارش داشت وصل کردم. نوشته‌های دیشب را از روی زمین برداشتم دیشب احساس می‌کردم یک شاهکار ادبیست. پنجرهٔ اتاقم را باز کردم زن سرهنگ تو حیاط نشسته بود و انگشت سبابش رو تا انتهای بند دوم تو دماغش کرده و فکر می‌کند هیچ کس نمی‌بیندش دستش رو بیرون می‌آره و روی سنگ روی زمین می‌ماله. شاهکارای ادبیم رو از وسط پاره می‌کنم و به پایین پرت می‌کنم. با قر بدی به پایین می‌روند. مثل رقصیدن من میمونه. چقدر عروس مضحکی می‌شم شب عروسی وقتی مهمونا ازم بخوان برقصم. از جلوی پنجره برمی‌گردم مامان مشغول شده بود و اول از همه یقة شاپور رو گرفت و با نفرت خاصی که از چشماش پیدا بود کَند بعد از اون فروغ و چخوف و جنین و سرهنگ و آخر هم براندو جون دلم تاپ تاپ می‌کرد که چیکارشون می‌کنه مثل اینکه اول دل دل می‌کرد از وسط پارشون کنه ولی بعد همه رو جمع کرد و زیر تختم انداخت احتمالا ًاز ترس من این کارو کرد. باید می‌شُستم کامپیو‌تر رو میز و جاقلمی رو و در آخر خودمو. خودم رو از دنیای شاپور و فروغ و چخوف و نوزاد و سرهنگ و براندو که مال من بود پرت می‌کردم به دنیایی که مال من نیست و از آنِ سرزمین ملخ‌ها بود. دنیایی که شاید نتونم توش حتی نفس بکشم. از صبح فهمیدم که پردپردهٔ  مغز پسته‌ای جدید بدجوری داره روی شاهرگم فشار می‌آره. حالا اتاق لخت سبز من دیگه به صاحبش با این سر و شکل نمی‌خوره.