عشق ، خطای فاحش فرد در تمایز یک آدم معمولی از بقیه ی آدم های معمولی است.

(برنارد شاو) 

 

همین دیشب کار روی دیوان موضوعی شعر فارسی را تمام کرده‌ام... وقتی کار‌ها تمام می‌شود تازه دلتنگی سر می‌زند... تازه یاد شب‌هایی می‌افتی که انقدر درگیر شده بودی که یادت می‌رفت و می‌دیدی یک ساعت است بی‌وقفه به جای کار شعر خواندی... یادت می‌آید که با چه عشقی از رودکی خواندی تا امام خمینی!!!... یادت می‌آید که چقدر دلت می‌خواست روی بعضی شعر‌ها خط بکشی و جا داشت زیر بعضی شعر‌ها به سنت فیس بوک و پرشین بلاگ لایک می‌زدی...

یادت می‌آید شبی را که روی جلد ۱۴ کتاب آنجا که از عشق می‌گفت گریه کردی و آن صفحهٔ کتاب از قطره‌های اشکت باد کرد... یادت می‌آید روی جلد ۲۰ خوابت برد تا صبح... یادت می‌آید به جلد ۶ فحش دادی بابت غلط‌های فاحشش... و یادت می‌آید در به در مدخل یوسف شده بودی در آخرین مدخل کتاب در جلد ۲۱... کار من کار خوبیست با اینکه همیشه سخت بوده و هست... مهمش این است که درش پر از عشقه نه پر از پول!!!... حالا از فردا شب باید بروم سر یک فرهنگ تاریخ ادبیات... نمی‌دانم چه روزهایی خواهم داشت... فقط امیدوارم این عشق از من گرفته نشود....

پر حرفی کردم مثل همیشه!... راستش عیب است یا حسن نمی‌دانم، تجربهٔ نوشتن داستان کوتاه کوتاه ندارم... ولی با توجه به پست پیش و داستان دوست جان این داستان را می‌گذارم به عنوان کوتاه‌ترین تجربهٔ داستان نویسی‌ام تا امروز... کار متعلق به اردیبهشت ۸۷ است ولی زاویه دید داستان را به تازگی در بازنویسی مجدد تغییر دادم... بخوانید و دوست دارم حرفی اگر بود بشنوم...برای هفته آتی تر به شما و خودم قول داستان جدید می دهم...

 

 

۵

 

مثل همیشه

امروز هم مثل روزهای بی‌حوصلگی اش از کوچه‌های تنگ ‌گذشت و باز مثل همیشه در مقابل آن خانهٔ جهنمی ایستاد... اما این بار چیزی باعث شده بود دقایقی خیره بماند... پارچهٔ سیاه سر در خانه... سالیان درازی بود که کسی جز فیروزه در آن زندگی نمی‌کرد. قدرت فکر کردنش را از دست داد و بعد تصمیم گرفت بی‌تفاوت مثل همهٔ روزهای دیگر از کنار این خانه بگذرد. چند قدمی هم دور شد اما... در خانه، نیمه باز بود. آرام و مبهوت داخل شد. گویا کسی در این خانهٔ  خرابه نبود. همیشه فکر می‌کرد اگر پا در این خانه بگذارد فیروزه با‌‌ همان چشمان آبی نافذش مثل بختک روی سرش می‌پرد تا خفه‌اش کند.

 «بر پدر این مرتیکه لعنت که این ولدزنا رو انداخت تو دامنم»... اسم فیروزه برایش این جمله را که مدام بر زبان داشت و سعی می‌کرد پشت سرش آرام بگوید تداعی می‌کرد. حیاط خانه کثیف و درهم ریخته بود. کنار حوضی که روی آبش را برگ پر کرده بود نشست.

 کمتر از یک ماه پیش دیده بودش. چادر سیاهی به سر کرده بود. ‌مثل همیشه، مثل دوران جوانی‌اش ساق‌های پایش را از چادر بیرون می‌انداخت. این موضوع زجرش می‌داد. از پشت دیوار خانه می‌پاییدش.

 در هفت سالگی برای اولین بار از فیروزه متنفر شد. وقتی زن همسایه سراسیمه آمد و تفی بر صورتش انداخت و او نیشخند چندش‌آوری زد... ده سالش بود که فهمید تنها مرد خانه‌ است ... در پانزده سالگی بعد از سال‌ها تحمل پچ‌پچ‌های مردم وقتی از مدرسه فرار کرد و بی‌موقع داخل خانه آمد و کفش‌های مردانه‌ای را پشت در اتاق دید و صدای قهقهٔ فیروزه که تا حیاط بلند شده بود را شنید از خانه بیرون زد تا امروز...

از کنار حوض بلند شد... دور تا دور حیاط را نگاه کرد. از در بیرون آمد. مثل همیشه از کنار خانه گذشت... دلش می‌خواست راه دیگری برای روزهای بی‌حوصلگی‌اش پیدا کند. دیگر نمی‌خواست به دنبال شباهت صورتش با چهرهٔ پیرمردهای ایـن محلهٔ خاک‌خورده باشد.